«هرگز ترکم نکن» اثر کازوئو ایشیگورو است که داستان آدمهای مدرسهای بهخصوص را روایت میکند. کیت، روت، تامی و دیگر هممدرسهایهایشان براساس یک شبیهسازی و در آزمایشگاه به دنیا آمدهاند. و قرار است در جوانی با اهدای عضو زندگیشان به انتها برسد. «هرگز ترکم نکن» تلخداستانی است که گویی سرنوشت برایشان جز مرگ زودهنگام چیز دیگری نمیخواهد. در نگاه اول، انگار آدمهایش راستیراستی به اندازه یک خداحافظی وقت دارند و دیگر هیچ. اما وقتی به کیت و روت و تامی نزدیکتر میشویم، دستهایشان را میفشاریم و دستدردست کنارشان مینشینیم، میبینم که چطور این زندگی کوتاه را با عشق و مهربانی و تقلاهای کوچک معنا میبخشند. «هرگز ترکم نکن» میتواند داستان همه ما باشد. کیت و تامی از کودکی و در مدرسهشان که نام هیلشام را دارد، دلبسته یکدیگرند. اما به مرور، روت دخترکی دیگر سعی در نزدیکشدن به تامی دارد تا وقتی که کاملاً به جوانی میرسند و روزهای اهدای عضو برای بار اول، دوم، سوم یا حتی چهارم فرا میرسد. در یکی از همین روزها است که روت در آستانه مرگ بهخاطر گذشته از کیت و تامی عذرخواهی میکند و میگوید من به تامی نزدیک شدم تا شاید زمان مرگم را کمی تعویق بیاندازم، چون شنیدهام اگر زوجی بهراستی عاشق یکدیگر باشند، میتوانند برای زندهماندن مهلت بیشتری بگیرند. روت حالا در آستانه اهدای عضو و مرگ از کیت و تامی میخواهد نزد مسئولان مدرسه بروند و بنا بر عشق راستینشان فرصت دوباره بگیرند. کیت و تامی هرچند دلخورند از روت، درخواستشان ارائه میدهند. اما پاسخی که دریافت میکنند، تلخ و دردناک است. آنها جز وداع و فکرکردن به آخرین آغوش، آخرین بوسه و آخرین لبخند و اشک راهی پیش رو ندارند. رمان «هرگز ترکم نکن» که من در طاقچه خواندمش میتواند داستان دلچسب، اما غمناک هرکدام باشد؛ داستانی که از ما میپرسد اگر فردا یا پسفردا آخرین روز عمر باشد چگونه زندگی خواهیم کرد. و ما در موقعیتی میگذارد که هربار از خودمان بپرسیم، زندگی جبر است یا انتخاب رؤیاهای شیرین؟
«درخشش ابدی یک ذهن پاک» (۲۰۰۴) را دوست دارم. چند باری آن را دیدهام و به خودم میگویم اگر کارگردانش، میشل گوندری، فقط همین یک اثر را در کارنامه داشت، بازهم نامی ماندگار در تاریخ سینما میماند. از یادها نمیرفت.
فیلم، ماجرای عاشقانه یک مرد و زن جوان به نامهای کلمنتاین و جول است که پس از پایان داستانشان با یک جدایی، دوباره عاشقانهای را از نو شروع میکنند.
عشق کلمنتاین و جول عشقی معمولی و مشابه هزاران عاشقانه دیگر است. اما آنچه رابطهشان را استثنایی میکند، ماجرای بعد از جداییشان است؛ همان موضوعی که فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» را با داستان غیرخطیاش به جهان علمی - تخیلی میبرد و البته چقدر باورپذیر و پُرکشش.
کلمنتاین و جول هر دو بعد از جدایی نمیتوانند دیگری را فراموش کنند. اتفاقی که میافتد دست به دامان علمبردن است تا یکی از فکر دیگری دربیاید. اول کلمنتاین است که از طریق یک پزشک موفق میشود تمام خاطراتی را که از جول در حافظه دارد، پاک کند. و به دل زندگی تازهای بزند. جول که هنوز برای بازگرداندن کلمنتاین در تلاش است، با دانستن این موضوع که دوستدختر سابقش او را از حافظهاش پاک کرده، بسیار غمگین و عصبی میشود و تصمیم میگیرد، خودش هم با کلمنتاین و خاطراتش چنین کند.
اما حذف دیگری یا عشق گذشته فرازوفرودی به بلندی خود عشق دارد. افرادی که قرار است خاطرات شخص به خصوصی را برای همیشه از یاد ببرند، ممکن است در میانه فرایند علمی پشیمان بشوند، اما چون بیهوشاند، نمیتوانند به زبان بیاورند. از طرفی، آدمها حتی بعد از پاکشدن از حافظه همدیگر هم میتوانند عاشق یکدیگر شوند!
این روند برای کلمنتاین و جول هم اتفاق میافتد. و تقلای آنها در جهان علم و حافظه یکی از کمنظیرترین لحظات سینمای عاشق و شوریده را رقم میزند. در پایان، به ظاهر تلاشهای کلمنتاین و جول، موقع پاککردن خاطرات مرد، به بنبست میرسد، اما آنها دستاوردهای علم و پزشکی پشتسر میگذارند تا دوباره در ساحل حتی اگر خیلی سرد و برفی باشد، گرما و شیرینی عشق را بیابند. «درخشش ابدی یک ذهن پاک» فیلمی عاشقانه است که همیشه تازگی دارد و عشقی نیست که دل مخاطب را بزند.