زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

سکوت

فیلم «سکوت» در یک کوپه قطارِ در حال حرکت آغاز می‌شود و در کوپه قطارِ در حال حرکت دیگری به پایان می‌رسد با مسافرهایی که کم‌کم می‌فهمیم مقصد برایشان غریب است و شاید مبدأ. یک رفت و برگشتِ آکنده از سردرگمی با چمدانی که برای تنهایی و درد و زخم آدم‌هایش زیادی کوچک است. استر و آنا و یوهان، که به جز قطار، باید در هتلی بزرگ، اما گرفته و تار به دیدارشان برویم، مسافران این «سکوت»‌اند که هرچه شکسته‌تر شود، بیشتر عمق می‌گیرد و آدم‌هایش را در خود غرق می‌کند.
مسافرها به شهری می‌رسند که با زبانش بیگانه‌اند. حتی اسمش را هم درست نمی‌دانند. این بیگانگی زمانی جالب‌توجه‌تر می‌شود که بدانیم استر و آنا نیز علی‌رغم برخورداری از یک زبان مادری یکدیگر را نمی‌فهمند. زبانشان یاریگر نیست. زمان اصلی فیلم در چهاردیواری همین هتل سپری شود تا رازهایی از مقیمانش را هم بگوید و هم نگوید.
استر زنی مترجم و دل‌بسته کلمات و قلم و فکر است. و در تنهایی بی‌حدومرزی فرو رفته است. غمی فروخورده دارد. همدمی ندارد و به‌جای دیگری با خودش بگومگو می‌کند.‌ بی‌تاب و بیمار است. و وقتی یوهان، پسرک خواهرش آنا، به او می‌گوید پاییز در دهکده مادربزرگ و عمو به دیدارش خواهد آمد یا نه، طوری پاسخ می‌دهد که گویی مرگ هم انتظارش‌ را می‌کشد. با وجود بوی مرگی که فضا را پر کرده، راهش را در حصار و‌ هوای سنگین‌ اتاق هتل ادامه می‌دهد.‌ می‌نوشد. سیگارش را می‌کشد. خودارضایی می‌کند. و البته که همه این‌ها نه لحظاتی لذت‌بخش که دقایقی آزارنده‌ برایش می‌سازند.
در مقابل استر، خواهرش آنا ایستاده است، طوری که پشتش به او قرار می‌گیرد. آنا بیرون از مرزهای استر در حرکت است. با دوش‌گرفتن و پودر و کرم و عطر و لباس‌های شیک به خودش می‌رسد. پسرش را ناز و نوازش می‌کند. به‌جای اینکه خودش را زندانی هتل سوت‌وکور کند به گشت‌وگذار می‌رود. وقتش با کافه، پرسه، تئاتر و خوابیدن با مردی غریبه که زبانش را نمی‌فهمد، پُر می‌شود. حتی برخلاف استر که اشک در چشم دارد، لبخند می‌زند، اما او نیز بغضی در سینه‌اش نهفته است، آمیخته با تنهایی و زخم‌. 
تضاد ظاهری استر و آنا که در دو جهت متفاوت زندگی می‌کنند، زمانی برایمان عیان‌تر می‌شود که خواسته و ناخواسته تنه‌هاشان به هم می‌خورد. هرچه از هم دور می‌شوند، بی‌فایده است، آخرش جایی در آستانه دنیاهای یکدیگر قرار می‌گیرند. خصوصاً آنکه استر بدش نمی‌آید خواهر کوچک‌تر را زیر نظر بگیرد یا شاید به گمان خودش مراقبت کند یا حتی محبتش را بجوید. و از طرفی آنا هم آدمی نیست که در چنین موقعیت‌هایی دم نزند و استر را با نیش و کنایه‌هایش تحقیر نکند. همین لحظات که از بیرون نظاره‌گر استر و آنا هستیم، پی می‌بریم که چقدر از درون به یکدیگر شبیه‌اند. دو خواهر، در دو مسیر که هر دو سرخورده‌اند، هرچند جهان‌های متفاوتشان، درون سرافکنده‌شان را از دو جنس متفاوت کرده است.‌ اوج این تضاد و شباهت در زمانی عیان می‌شود که استر و آنا و هم‌خوابه‌اش در یکی از سردترین و تیره‌ترین اتاق‌های هتل به هم می‌رسند. جایی که آتش یخ‌زده زبانه می‌کشد و دیگر فروکش نمی‌کند.
فیلم «سکوت» به کارگردانی اینگمار برگمان محصولی از کشور سوئد در سال ۱۹۶۳ میلادی است که روایتی از غربت آدمی است، در زمانه‌ای که نه گرمای کلمه و نه گرمای تن نجات‌بخش نیست و از هر سو برویم به سکوت می‌رسیم. این اثر مانند دیگر ساخته‌های برگمان مخاطب جوینده و علاقه‌مند به پرسش‌های فلسفی را می‌طلبد؛ اثری که بی‌گمان یکی از ساکت‌ترین فیلم‌های برگمان است و‌در عین حال با ما حرف می‌زند:  اگر نرمی کلمات و لمس تن‌ها ما را تنهاتر کند و بیشتر در سکوت فرو برد، به کجا پناه بریم؟  اگر حتی کلمه و آغوش پناهمان نشوند، اگر اندیشه و احساس هر دو راهشان را گم‌وگور کنند، زندگی چیزی جز روی دیگر مرگ است؟

پرسونا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خرده‌نان

حالا نمی‌دانیم که «شوپه» و «شوپت» چند سالشان است،‌ اما می‌دانیم دیگر ۲۳ و ۲۱ سالشان نیست. شب است. و آن‌ها شوهر و زنی هستند که دهه‌های ۲۰ عمرشان را سال‌ها پیش جایی پشت‌سر گذاشته‌اند، جایی در میانه آرزوهای بربادرفته‌شان که برخی را به یاد می‌آورند و شاید خیلی‌های دیگرش را از بیخ‌وبن فراموش کرده‌ باشند. نمایشنامه «خرده‌نان» اثری از لویی کالافرت با ترجمه شهلا حائری است که دو شخصیت آن شوپه و شوپت یا همین مرد و زن فرانسوی‌اند.

اتفاقات این نمایشنامه در اتاق یک آپارتمان ساده، از پایان شامی دونفره تا آماده‌شدن برای خواب به درازا می‌کشد. طبق صحنه‌ای کلیشه‌ای که برای همه ما آشنا است، بعد از شام‌خوردن، مرد یعنی شوپه عقب می‌کشد و زن یعنی شوپت ظرف‌ها را به آشپزخانه می‌برد. حتی حرف‌هایی که بعد از این انتخابِ نقش، بین شوپه و شوپت رد و بدل می‌شود، مأنوس است تا اینکه مرد و زن به ژرفنای گذشته‌ها و حسرت‌هایش وارد می‌شوند.

حرف‌های شوپه و شوپت در نگاه اول ساده است؛ از پافشاری و اعتراض زن به پُرخوری مرد تا فکرکردن به اینکه آن دو شاید سال‌ها پیش می‌توانستند صاحب فرزندی شوند، اما تلاشی می‌کردند. با این حال، همین حرف‌های ساده کم‌کم سر از آرزوهای ازیادرفته درمی‌آورد؛ آرزوهایی که مطمئن نیستیم شوپه و شوپت ته دلشان دقیقاً چه حسی دارند.

موقع خوانش گفت‌وگوهای شوپه و شوپت که به گذشته‌ها و داشته‌ها و نداشته‌هایشان نگاه می‌کنند، می‌توانیم خود را با دو پرسش مواجه کنیم: آن‌ها حسرت‌به‌دل به سال‌های جوانی‌شان نظر می‌کنند و هنوز رد زخم در انتهای دل‌هایشان ریشه دارد؟ یا نه آن دو دیگر به‌راستی برایشان اهمیتی ندارد که چه‌ها گذشت یا نگذشت؟ ما حرف‌های مرد و زن را می‌شنویم حتی وقتی شوپه می‌گوید «به‌هرحال باید از یه چیزی مُرد دیگه» به او گوش می‌سپاریم، اما واقعیت این است که ما از دل کسی خبر نداریم! حتی آدم‌های «خرده‌نان»!

کتاب با مفاهیمی چون آرزو و سرنوشت و احتمالاً چیزی به اسم آزادی یا قدرت اختیار پیوند دارد. هرکسی ممکن است روزی، لحظه‌ای جایی بایستد و بپرسد که آنچه نشدم از کوتاهی من بود؟ من بودم که ترسیدم؟ من بودم که حرکت نکردم؟ من بودم که بیشتر ندویم؟ من بودم که به امید برای همیشه پشت کردم؟ بله، «خرده‌نان» تأملاتی درباره زندگی است. آن‌هم نه از زبان دو فیلسوف یا خداشناس یا روان‌شناس و هر مدعی دانش و علم دیگری، کتاب به روایت مرد و زنی سن‌وسال‌دار است که زندگی ساده‌ای دارند.

«خرده‌نان» داستان شوپه و شوپت به‌طورکلی نمایشنامه‌ای کُند و ملایم است و شاید اوج آن جایی باشد که دو مرد به در همسایه‌های این مرد و زن می‌کوبند. در بخشی از این کتاب ۵۶صفحه‌ای چنین می‌خوانیم: «آدم وقتی جوونه، کلی آرزو داره، پیش خودش هزارتا چیز مجسم می‌کنه، و بعدش عمر می‌گذره.» 

فریدون فروغی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کولر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.