حالا نمیدانیم که «شوپه» و «شوپت» چند سالشان است، اما میدانیم دیگر ۲۳ و ۲۱ سالشان نیست. شب است. و آنها شوهر و زنی هستند که دهههای ۲۰ عمرشان را سالها پیش جایی پشتسر گذاشتهاند، جایی در میانه آرزوهای بربادرفتهشان که برخی را به یاد میآورند و شاید خیلیهای دیگرش را از بیخوبن فراموش کرده باشند. نمایشنامه «خردهنان» اثری از لویی کالافرت با ترجمه شهلا حائری است که دو شخصیت آن شوپه و شوپت یا همین مرد و زن فرانسویاند.
اتفاقات این نمایشنامه در اتاق یک آپارتمان ساده، از پایان شامی دونفره تا آمادهشدن برای خواب به درازا میکشد. طبق صحنهای کلیشهای که برای همه ما آشنا است، بعد از شامخوردن، مرد یعنی شوپه عقب میکشد و زن یعنی شوپت ظرفها را به آشپزخانه میبرد. حتی حرفهایی که بعد از این انتخابِ نقش، بین شوپه و شوپت رد و بدل میشود، مأنوس است تا اینکه مرد و زن به ژرفنای گذشتهها و حسرتهایش وارد میشوند.
حرفهای شوپه و شوپت در نگاه اول ساده است؛ از پافشاری و اعتراض زن به پُرخوری مرد تا فکرکردن به اینکه آن دو شاید سالها پیش میتوانستند صاحب فرزندی شوند، اما تلاشی میکردند. با این حال، همین حرفهای ساده کمکم سر از آرزوهای ازیادرفته درمیآورد؛ آرزوهایی که مطمئن نیستیم شوپه و شوپت ته دلشان دقیقاً چه حسی دارند.
موقع خوانش گفتوگوهای شوپه و شوپت که به گذشتهها و داشتهها و نداشتههایشان نگاه میکنند، میتوانیم خود را با دو پرسش مواجه کنیم: آنها حسرتبهدل به سالهای جوانیشان نظر میکنند و هنوز رد زخم در انتهای دلهایشان ریشه دارد؟ یا نه آن دو دیگر بهراستی برایشان اهمیتی ندارد که چهها گذشت یا نگذشت؟ ما حرفهای مرد و زن را میشنویم حتی وقتی شوپه میگوید «بههرحال باید از یه چیزی مُرد دیگه» به او گوش میسپاریم، اما واقعیت این است که ما از دل کسی خبر نداریم! حتی آدمهای «خردهنان»!
کتاب با مفاهیمی چون آرزو و سرنوشت و احتمالاً چیزی به اسم آزادی یا قدرت اختیار پیوند دارد. هرکسی ممکن است روزی، لحظهای جایی بایستد و بپرسد که آنچه نشدم از کوتاهی من بود؟ من بودم که ترسیدم؟ من بودم که حرکت نکردم؟ من بودم که بیشتر ندویم؟ من بودم که به امید برای همیشه پشت کردم؟ بله، «خردهنان» تأملاتی درباره زندگی است. آنهم نه از زبان دو فیلسوف یا خداشناس یا روانشناس و هر مدعی دانش و علم دیگری، کتاب به روایت مرد و زنی سنوسالدار است که زندگی سادهای دارند.
«خردهنان» داستان شوپه و شوپت بهطورکلی نمایشنامهای کُند و ملایم است و شاید اوج آن جایی باشد که دو مرد به در همسایههای این مرد و زن میکوبند. در بخشی از این کتاب ۵۶صفحهای چنین میخوانیم: «آدم وقتی جوونه، کلی آرزو داره، پیش خودش هزارتا چیز مجسم میکنه، و بعدش عمر میگذره.»