بلانش دوبوا که پدر و مادر، عمارت خانوادگی، شغل و همسرش را از دست داده است، تحت فشار روانی و اضطراب شدید از شهر کوچکش لوریل به نیواورلئان میرود. او در این شهر به خانه استلا، خواهرش، پناه میبرد که با شوهر خود استنلی کوالسکی زندگی میکند. ما بلانش را در حالی چمدانبهدست موقع ورود به این خانه تماشا میکنیم که مانند خواهر و شوهرخواهر او نمیدانیم اقامتش تا کی به درازا میکشد
بلانش دوبوا شخصیت اصلی نمایشنامه «تراموایی به نام هوس بهشمار میآید؛ زنی بیقرار که جایی در میانه مرزهای نازک و شکننده واقعیت و توهم سرگردان است. «تراموایی به نام هوس» اثری از نویسنده صاحبنام آمریکایی تنسی ویلیامز است.
این تراژدی روانشناختی که در سال ۱۹۴۷ میلادی آفرینش شده است، پیش از هرچیز ما را با این پرسش روبهرو میکند که اگر زندگی، لجوجانه از ما روی برگرداند، آزارمان دهد و دلشکسته تنهایمان بگذارد، چه بر ما خواهد گذشت؟ چه بر ما خواهد گذاشت اگر نتوانیم با واقعیتهای تلخ زندگی کنار بیاییم؟ اگر خودمان، نزدیکانمان و جامعهای که در آن زیست داریم، هیچیک نتوانیم تسلابخش باشیم چه بر سرمان میآید؟
بلانش که با تروماهای متعددی رودررو شده است، تلاش دارد با در آغوشگرفتن داستانهای ناراست و حرفهای پرطمطراق و در یک کلام با خودنمایی نجاتبخش خود باشد. او با گفتهها و رفتارهای متظاهرانه تلاش دارد، بدبختیهایش را جایی در دوردستها پنهان کند. دامنه این توهمات بلانش تا آنجا گسترش مییابد که او حتی نمیتواند سن واقعی خود را بگوید و برتابدش.
او در اقدامی، حتی وقتی با دوست شوهرخواهرش به اسم میچ آشنا میشود، از قرارگرفتن زیر نور در جوار او خودداری میکند. او تاریکی را مأمنی میداند که سیما و سن واقعیاش را که بالای سی سال است، نهان سازد. چهبسا تاریکی پناهگاهی برای کتمان تمام واقعیت تلخناکش باشد؛ واقعیتی که از آن واهمه دارد.
علیرغم این واقعیت پیچیدهدرهم و روان زخمدیده بلانش، او نه خواهان راه نجات یا پیروزشدن بر گذشته شکستخورده که فقط مهربانی میخواهد: «هرکی که هستی باید بهت بگم همیشه رو مهر غریبهها حساب میکنم.» ارتباط بلانش و امید او به مهر میچ نیز خود مدعای نیاز زن به کمی مهربانی است تا بتواند دوباره زندگیاش را از نو بسازد، نه اینکه به بلیت یکطرفه تراموا با مقصدی ناخوشایند تن دهد. چنانکه به میچ میگوید: ممنون که انقدر مهربونین! الان واقعاً به یه همچین مهری نیاز داشتم.»
دربرابر بلانش که به پردهپوشی تلاش دارد، در هسته مرکزی درام او با استنلی چشمدرچشم میشود؛ مردی که میخواهد پردهها را کنار بزند و برخلاف خواهرزنش چراغی روشن کند. استنلی منطقی و از واقعیت ترسی ندارد. او در تلاش است تا گذشته پردردسر و نهچندان خوشنام بلانش رو شود. استنلی رفتارهای پرخشونت دارد و به باور بلانش مردی عامی یا حتی دیوانه است و به همین خاطر به خواهر خود استلا اعتراض میکند.
استنلی بدون اینکه به زبان آورد میدانیم که خواهرزنش را برهمزننده نظم زندگیشان و نظام مردسالاری خود میداند. این مرد همچنین نگران دارایی خانوادگی زنش است. استنلی معتقد است که ماجرای ازدسترفتن عمارت خانوادگی دوبواها برای بلانش پول هنگفتی به همراه داشته است، اما آن را رو نمیکند و سهم زنش را نمیدهد.
از زاویه مردسالاری و ایرادهای پیدرپی بلانش میتوان به روابط این زن و خواهرش هم نگاه کرد. خواهران عاشق یکدیگرند. مخصوصاً استلا نیاز خواهرش را به دیدهشدن و تمجید زیباییاش به خوبی درک میکند. او میداند که هویت گمشده بلانش جایگزینی دارد که باید مدام تأییدش کند. چنانکه بلانش بیپروا و شفاف میگوید: «میمیرم برای اینکه یکی یه تعریف کوچیک ازم بکنه.»
با این همه، بلانش و استلا رودرروی هم قرار میگیرند، بهطوری که مخاطب باید خود را برای وقوع یک خواهرکشی نمادین آماده کند. درواقع، استلا بین شوهر و خواهرش، اولی را انتخاب میکند. در نگاهی کلیتر میتوان گفت، در حالی که بلانش گذشته را پنهان میکند و استنلی آشکار، استلا سعی در انکار واقعیتها دارد.
ویلیامز، نویسنده اثر که بین مردم ایران با اثری دیگری موسوم به «باغوحش شیشهای» شناخته شده است، جایزه پولیتزر ۱۹۴۹ میلادی را در کارنامه دارد. «تراموایی به نام هوس» در ۱۹۵۱ میلادی با بازی دو اسطوره هالیوود، ویوین لی و مارلون براندو، و با کارگردانی الیا کازان روی پرده سینما هم رفته است.
نمایشنامه «تراموایی به نام هوس» روایتی از تنهایی یک زن است؛ زندگی که تمام زندگی را میبازد و با وجود تمام گفتهها و ناگفتههای پشتسرش، بازهم میتوان همدلانه با او همراه شد و او را نه تقصیرکار که قربانی جامعهای دانست که نمیتواند مأمن امن و امانش باشد.
بلانش دوبوا که پدر و مادر، عمارت خانوادگی، شغل و همسرش را از دست داده است، تحت فشار روانی و اضطراب شدید از شهر کوچکش لوریل به نیواورلئان میرود. او در این شهر به خانه استلا، خواهرش، پناه میبرد که با شوهر خود استنلی کوالسکی زندگی میکند. ما بلانش را در حالی چمدانبهدست موقع ورود به این خانه تماشا میکنیم که مانند خواهر و شوهرخواهر او نمیدانیم اقامتش تا کی به درازا میکشد
بلانش دوبوا شخصیت اصلی نمایشنامه «تراموایی به نام هوس بهشمار میآید؛ زنی بیقرار که جایی در میانه مرزهای نازک و شکننده واقعیت و توهم سرگردان است. «تراموایی به نام هوس» اثری از نویسنده صاحبنام آمریکایی تنسی ویلیامز است.
این تراژدی روانشناختی که در سال ۱۹۴۷ میلادی آفرینش شده است، پیش از هرچیز ما را با این پرسش روبهرو میکند که اگر زندگی، لجوجانه از ما روی برگرداند، آزارمان دهد و دلشکسته تنهایمان بگذارد، چه بر ما خواهد گذشت؟ چه بر ما خواهد گذاشت اگر نتوانیم با واقعیتهای تلخ زندگی کنار بیاییم؟ اگر خودمان، نزدیکانمان و جامعهای که در آن زیست داریم، هیچیک نتوانیم تسلابخش باشیم چه بر سرمان میآید؟
بلانش که با تروماهای متعددی رودررو شده است، تلاش دارد با در آغوشگرفتن داستانهای ناراست و حرفهای پرطمطراق و در یک کلام با خودنمایی نجاتبخش خود باشد. او با گفتهها و رفتارهای متظاهرانه تلاش دارد، بدبختیهایش را جایی در دوردستها پنهان کند. دامنه این توهمات بلانش تا آنجا گسترش مییابد که او حتی نمیتواند سن واقعی خود را بگوید و برتابدش.
او در اقدامی، حتی وقتی با دوست شوهرخواهرش به اسم میچ آشنا میشود، از قرارگرفتن زیر نور در جوار او خودداری میکند. او تاریکی را مأمنی میداند که سیما و سن واقعیاش را که بالای سی سال است، نهان سازد. چهبسا تاریکی پناهگاهی برای کتمان تمام واقعیت تلخناکش باشد؛ واقعیتی که از آن واهمه دارد.
علیرغم این واقعیت پیچیدهدرهم و روان زخمدیده بلانش، او نه خواهان راه نجات یا پیروزشدن بر گذشته شکستخورده که فقط مهربانی میخواهد: «هرکی که هستی باید بهت بگم همیشه رو مهر غریبهها حساب میکنم.» ارتباط بلانش و امید او به مهر میچ نیز خود مدعای نیاز زن به کمی مهربانی است تا بتواند دوباره زندگیاش را از نو بسازد، نه اینکه به بلیت یکطرفه تراموا با مقصدی ناخوشایند تن دهد. چنانکه به میچ میگوید: ممنون که انقدر مهربونین! الان واقعاً به یه همچین مهری نیاز داشتم.»
دربرابر بلانش که به پردهپوشی تلاش دارد، در هسته مرکزی درام او با استنلی چشمدرچشم میشود؛ مردی که میخواهد پردهها را کنار بزند و برخلاف خواهرزنش چراغی روشن کند. استنلی منطقی و از واقعیت ترسی ندارد. او در تلاش است تا گذشته پردردسر و نهچندان خوشنام بلانش رو شود. استنلی رفتارهای پرخشونت دارد و به باور بلانش مردی عامی یا حتی دیوانه است و به همین خاطر به خواهر خود استلا اعتراض میکند.
استنلی بدون اینکه به زبان آورد میدانیم که خواهرزنش را برهمزننده نظم زندگیشان و نظام مردسالاری خود میداند. این مرد همچنین نگران دارایی خانوادگی زنش است. استنلی معتقد است که ماجرای ازدسترفتن عمارت خانوادگی دوبواها برای بلانش پول هنگفتی به همراه داشته است، اما آن را رو نمیکند و سهم زنش را نمیدهد.
از زاویه مردسالاری و ایرادهای پیدرپی بلانش میتوان به روابط این زن و خواهرش هم نگاه کرد. خواهران عاشق یکدیگرند. مخصوصاً استلا نیاز خواهرش را به دیدهشدن و تمجید زیباییاش به خوبی درک میکند. او میداند که هویت گمشده بلانش جایگزینی دارد که باید مدام تأییدش کند. چنانکه بلانش بیپروا و شفاف میگوید: «میمیرم برای اینکه یکی یه تعریف کوچیک ازم بکنه.»
با این همه، بلانش و استلا رودرروی هم قرار میگیرند، بهطوری که مخاطب باید خود را برای وقوع یک خواهرکشی نمادین آماده کند. درواقع، استلا بین شوهر و خواهرش، اولی را انتخاب میکند. در نگاهی کلیتر میتوان گفت، در حالی که بلانش گذشته را پنهان میکند و استنلی آشکار، استلا سعی در انکار واقعیتها دارد.
ویلیامز، نویسنده اثر که بین مردم ایران با اثری دیگری موسوم به «باغوحش شیشهای» شناخته شده است، جایزه پولیتزر ۱۹۴۹ میلادی را در کارنامه دارد. «تراموایی به نام هوس» در ۱۹۵۱ میلادی با بازی دو اسطوره هالیوود، ویوین لی و مارلون براندو، و با کارگردانی الیا کازان روی پرده سینما هم رفته است.
نمایشنامه «تراموایی به نام هوس» روایتی از تنهایی یک زن است؛ زندگی که تمام زندگی را میبازد و با وجود تمام گفتهها و ناگفتههای پشتسرش، بازهم میتوان همدلانه با او همراه شد و او را نه تقصیرکار که قربانی جامعهای دانست که نمیتواند مأمن امن و امانش باشد.
نمایشنامه «اون آقا، اون خانوم» که مرد و زنی بدون نام دو نقش اصلیاش هستند، اثری کموبیش کمدی و پرنیش و کنایه از نویسنده شهیر فرانسه، ژان پییر مارتینز است. مارتینز در این اثر با به تصویرکشیدن تردید، واهمه، انتظار، تضاد و سکوتهایی که میتواند بین افراد فاصله بیاندازد، از پیچیدگی روابط انسانی و در اینجا مشخصاً زن و مرد یا زوج پرده برمیدارد.
در نمایشنامه «اون آقا، اون خانوم» بیش از همه شاهد دشواری و راه دراز زوجها در زندگی مشترکشان هستیم. بهنظر میرسد، انتخاب روایتی غیرخطی در اثر تأکیدی آگاهانه بر غیرخطی بودن زیست زن و شوهرها یا زوجها است. بهنوعی اهمیت و سختی پاسبانی از زندگی دونفره را فرایاد میآورد.
زوجها واقعاً به درک متقابل دست خواهند یافت و روی یک نقطه مشترک خواهند ایستاد؟ یا آنکه خیر، زن و مرد در کنار هم و دو خط موازیاند که هریک راه خویش را میرود حتی زمانی که بر لبهای یکدیگر بوسه میگذارند و همدیگر را تنگ در آغوش میگیرند؟
تکگوییها یا گفتوگوهای زوج «اون آقا، اون خانوم» که در ۱۳ اپیزود روایت میشود - و بر این اساس حتی میتوان گفت در نمایشنامه با چندین نسخه از یک زوج مواجهیم، - ساده و اغلب کوتاه است، اما به مباحث عمیق فلسفی خاصه اثرگرفته از نظرگاه اگزیستانسیالیستی نیز راه مییابد.
بهطوریکه وقتی به آقا و خانم ماجرا گوش میسپاریم و چشمدرچشم نگاهشان میکنیم، همهچیز ساده بهنظر میآید، مثل مجله ورزشی، یک تابلوی نقاشی، تلویزیون یا تولد چهلسالگی دوستی قدیمی و دور. با این همه، بحث و جر درباره مفاهیمی چون فلسفه عشق، مسئولیتپذیری و مرگاندیشی و معنای زندگی نیز بین مرد و زن خودنمایی میکند.
مرد و زن با وجود اینکه در روابطشان بارها با سوءتفاهم روبهرو میشوند و هیچیک نمیداند که دقیقاً چه چیز در سر دیگری میگذرد، به عشق فکر میکنند. مثلاً جایی که زن میگوید: «فکر میکنی بیست سال دیگه هنوز عاشقت باشم؟». عشق حتی با نظر به خیانت و وفاداری در روابط مرد و زن پردامنهتر میشود. در اینجا حتی میتوان اهمیت مسئولیتپذیری و انتخابهای آگاهانه را در روابط و زندگی دونفره موردتأکید دانست؛ چه عشق وجود داشته باشد، چه وجود نداشته باشد.
درجایی دیگر از این نمایشنامه جمعوجور با مرگ روبهرو میشویم. مرگ آنقدر در این اثر حائز اهمیت است که یک اپیزود کامل را به خود اختصاص داده است با عنوان «وقتی میمیریم کجا میریم؟». مرگ در اینجا چشماندازی میشود که زندگی را معنا ببخشند. بهعبارتی اگر به قول «اون آقا، اون خانوم» قرار است با مرگ برویم «قبرستون» از منظر اگزیستانسیالیسم چارهای نیست جز آنکه زندگیمان را معنا بدهیم و روابط دونفرهمان را بسازیم. یعنی چارهای نیست که در روزمرگیهایمان از پوچی رها شویم.
یکی از نکات جالبتوجه مارتینز مقایسه انسان و حیوان است. این موضوع بارها تکرار میشود، گویی نویسنده میان انسان و حیوان تفاوت چندانی نمیبیند. مثل جایی که طنزگونه درباره تعدد زوجات حیوانات و انسانها بحث میشود:
مرد: نودوپنج درصد از حیوونا پلی گمیستان (چندزوجی). یه تعدادی هم فقط تا وقتی بچههاشون بزرگ شن با همان. این ثابت میکنه که وفاداری یه چیز فطری و ذاتی نیست... .
زن: ما حیوون نیستیم، دستکم زنا نیستن...
مرد: پنج درصد حیوونا باقی میمونن که تک زوجیتیان، که البته این هم انسان رو از باقی حیوونا متمایز نمیکنه، چرا باید وفاداری معیار انسانیت باشه؟
نمایشنامه مدرن «اون آقا، اون خانم» نامه لطیف عاشق و معشوقی نیست که روی ابرها دستدردست هم پرواز میکنند. «اون آقا، اون خانم» نامهای پر از سوءتفاهم و شک و دودلی است که زوجی به تئاتر معاصر تقدیم میکنند؛ زوجی که مهم نیست چند بار زمین میخورند و تا مرزهای فروپاشی میرسند، چون خویشتن را مسئول میدانند و هربار برای بوسیدن و در آغوشکشیدن هم تقلا و تمرین میکنند.
این اثر به یادمان میآورد که زندگی مشترک یک خط صاف و هموار و شیرین نیست، بلکه آکنده از فرازونشیبها، درجازدنها و تلخیها است. زندگی مشترک در فاصله امید و ناامیدی است، جایی است که هربار آسمانش را ابرهای تیره و تار به اسارت میگیرد باید راهی روشن گشود.
گفتنی است که این نمایشنامه در سال ۲۰۰۳ میلادی نوشته و در سال ۱۳۹۲ بهکوشش رضا عابدینزاده به فارسی برگردانده شده است. ترجمه فارسی این اثر که زیرنظر نشر بوتیمار به بازار کتاب آمده است، ۸۸ صفحه دارد. مارتینز، صاحباثر، تاکنون بیش از ۳۰ نمایشنامه نگاشته است که اغلب حالوهوای طنز دارند.
«شیر و خورشید، راه و رسم دنیا» عنوان سفرنامهای از نیکولا بوویه، جهانگرد سوئیسی است که در زمانه جنبش محمد مصدق، نخستوزیر کشورمان یا دوره ملیشدن صنعت نفت، به ایران بار سفر میبندد. او این سفر را با سوار بر یک فیات توپولینو و به همراه دوستی به نام «تییری» آغاز میکند. سفر او به ایران دراصل قسمتی از مسافرتی بزرگتر است که ترکیه و پاکستان را هم در بر میگیرد. هرچند «شیر و خورشید، راه و رسم دنیا» بهکوشش و ترجمه ناهید طباطبایی فقط قسمت ایران را شامل میشود.
موقع خواندن «شیر و خورشید، راه و رسم دنیا» آنچه بیش از همه جلبنظر میکند، قلم نرم و نازک و ادبی و حتی گاهی شاعرانه خود بوویه است. او موقع توصیفاتش از سفر در تلاش است تا نگاشته خود را با ذوق ادیبانه هم درهم آمیزد. خصوصاً آنکه او میکوشد تا نهتنها حاصل کارش را از تماشای ایران و نشستوبرخاست با مردمانش به تصویر بکشد که ذات سفر و زندگی را نیز توصیف کند.
بوویه که خود سفرنامه ایرانش را «راه خیبر» نام میگذارد، باور دارد که سفر، آدمی را به تفکر وامیدارد و او را انسانی باتجربه و آموخته بار میآورد: «سفر احتیاج به دلیل ندارد، بلکه خودش دلیل کافی است. هر مسافر خیال میکند که سفر را خواهد ساخت، اما دیری نمیگذرد که متوجه میشود این سفر است که او را میسازد.»
بیگمان هرگاه عنوان سفرنامه یک خارجی به کشورمان به زبان آید، مخاطب ایرانی کنجکاو میشود که بداند آن فرنگی درباره ما چه میگوید. سفرنامهنویس چه نگاهی به جغرافیا و تاریخ و خلقیات مردمان سرزمین ما دارد؟ «شیر و خورشید، راه و رسم دنیا» به جز تأملاتی در باب ملیشدن صنعت نفت و نگاه منفی گروهی به این مسئله، درباره عموم مردم نیز اطلاعاتی دارد که گاهی مستقیم و گاهی غیرمستقیم مطرح میشوند.
غریبهنوازی مردم ایران خصوصیتی است که بوویه در سفر به نقاط مختلف ایران بهطور مستقیم دربارهاش بحث میکند. او یادآور میشود که چقدر مردم ایران برای شناخت خارجیها مشتاقاند، دقت و مداقه نشان میدهند و تلاش دارند به آنها نزدیک شوند.
یکی دیگر از خصایص ایرانیان که مستقیم به آن اشاره نمیکند، اما از شرححالهایش به آن پی میبریم، فرهنگ نوشیدن چای در بین آنان است. او در سفر بارها اشاره میکند که ایرانیان و البته خودشان که مهمان مردم ایراناند، چقدر چای مینوشند. همچنین، او به چایخانههای بسیاری اشاره دارد. البته از دیگر عادات خورد و خوراک ایرانیان هم میگوید که باز هم غیرمستقیم است، مانند خوردن آلبالوپلو یا کباب یا تعارف غذا به غریبه و آشنا هرچند که سفرهشان کوچک و حقیر باشد.
از مهمترین نقاطی که بوویه در ایران از نزدیک تماشا میکند، تبریز، کردستان، اصفهان، یزد و شیراز هستند. نکته در خور اعتنا اینکه او در مشاهده و توصیف خود از نواحی مختلف کشورمان، رویه یکدست و مشابهی در نگارش ندارد. برای نمونه در شیراز از خصوصیات مردمش و ابنیه استان فارس بیشتر میگوید. اما در اصفهان بیشتر اشارهای به جذابیت و گیرایی شهر دارد. دقیقتر آنکه در سفر به اولی توصیفات متعددی از کاخ «تختجمشید» دارد، اما در دومی از میدان «نقشجهان» حرفی به میان نمیآورد. هرچند با توجه به روال سفرش بسیار بعید است که آن میدان تاریخی را ندیده باشد.
یکی از نکات جالبتوجه اینکه اگر نگوییم بوویه پژوهشگر است، میتوان گفت جهانگردی اهل مطالعه است. بوویه نهتنها درباره وقایع روز مثل تقابل ارباب و رعیت اطلاعاتی دارد، بلکه با توصیفاتش به دفعات نشان میدهد که دوستدار تاریخ هم است. برای مثال، او در سفر به تبریز درباره هجوم مغول به این شهر یا در کرمان درباره حمله آقامحمدخان قاجار به آنجا روایاتی تاریخی دارد؛ روایاتی که از علاقه او به دیارمان ایران و مطالعه او درباب آن حکایت میکند.
بوویه با همه شوقش سفرنامهای سراسر سرشته به راحتی و آسودگی ندارد، یعنی او درباره خوبی یک سفر ماجراجویانه اغراق نمیکند. بلکه گهگاه در بخشهایی از سفرنامه، بدون تعارف از خستگی و رنج سفر هم مینویسد: «از رادیو موسیقی زیبای ایرانی شنیده میشد، صدای تار، قدیمی شبیه صدای سگویا و نیز شبیه صدای خردهشیشههایی که بهنرمی فرومیریزند. اما میزبان ما آمد و رادیو را خاموش کرد و گفت که این موسیقی انسان را از فکرکردن به خدا بازمیدارد. او یک تاجر است، صمیمی، بسیار پرهیزکار و در معاملههایش بخشنده. او با من درباره سختگیریاش در تربیت پسرانش صحبت کرد، پسرانی که هنوز از زور ادب تقریباً نامرئی هستند. من بهزور گوش میدادم. یکباره حضورم در آنجا بیمعنی آمد. ملال از تهران باعث شده بود از این خانه استقبال کنیم تا دوباره راه بیفتیم و حالا، همان ملال آنجا بود، و مرا از همهچیز جدا میکرد. چیزی که ما احتیاج داشتیم یک هفته خواب بود.»
سفرنامه بوویه با عنوان «شیر و خورشید، راه و رسم دنیا» میتواند اثری دلنشین برای مخاطب ایرانی باشد؛ مخاطبی که میخواهد آنچیزهایی را که خود میداند، خوب هم میداند، از زبان یک غریبه بشوند، غریبهای که کمکم آشنای دور میشود. این سفرنامه که گوشههایی از تاریخ و جامعهشناسی ایران در عصر پهلوی دوم است، بههمت نشر چشمه در ۷۶ صفحه و به سال ۱۳۹۷ شمسی انتشار یافته.
پدر، پسر، پسربچه و مادر و دختر و دختربچه آدمهای اصلی در نمایشنامه «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» به شمار میآیند. خالق آن نیز لوئیجی پیراندللو (۱۸۶۷ـ۱۹۳۶ میلادی) ایتالیایی است. در این نمایشنامه دوپردهای که حالوهوای اجرای «تئاتر در تئاتر» را دارد، از نظرگاه فلسفی به مفاهیمی چون مرزهای واقعیت و خیال، معنای زندگی و درد نظر میشود.
داستان از این قرار است که در یک تماشاخانه و بر روی یک صحنه تئاتر بازیگرانی به همراه کارگردانشان در حال تمریناند که ناگهان شش فرد عجیب وارد میشوند. آنها با تأکید بر اینکه شش شخصیت هستند که نویسندهشان آنها را ناتمام رها کرده است، به حاضران چنین میگویند که میخواهند یک نویسنده داستانشان را کامل کند.
این شش نفر یعنی پدر، پسر، پسربچه و مادر و دختر و دختربچه در آغاز موردتمسخر قرار میگیرند و حتی دیوانه خطاب میشوند، اما بهمرور نظر کارگردان را برای کامل کردن داستانشان و بازی جلب میکنند. در اصل، کارگردان از خلال بحث و گفتوگوهای خانوادگی آنان به داستان نیمهتمام غمبارشان پی میبرد. و ما متوجه میشویم که مادر رنجدیده آنان دو بار ازدواج کرده است و رازهای مگویی بین یکی از همسران و دختر بزرگش وجود دارد.
با پایان تنش میان کارگردان و شش شخصیت، وقتی که بازیگران میخواهند داستان آن افراد را بازی کنند، تنشی نو آغاز میشود تا یکی از مفاهیم اساسی این نمایشامه به میان آید. واقعیت چیست؟ واقعیت وجود خارجی دارد یا تنها در ذهنمان است؟ بازیگران تئاتر واقعیاند یا آدمهایی که داستانشان ناتمام است؟ واقعیت برای همه یکسان است یا از فردی به فرد دیگر و بر اساس درک دنیای خاص هرکدیک متفاوت است؟ مرزهای واقعیت و خیال کجا است؟
پیراندللو در جایی از نمایشنامه و از زبان پدر چنین میگوید: «تمام بدبختی ما از همین جا ناشی میشود. از کلمات. هرکدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور میتوانیم مقصود همدیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من میگویم معنا و ارزش بخصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالی که بهناچار همین کلمات برای شنونده من معنا و ارزش دیگری پیدا میکند.» بعد در ادامه به جایی میرسد که از راه دشوار و دور روابط انسانی پرده برمیدارد: «مردم خیال میکنند که همدیگر را میفهمند در صورتی که هرگز اینطور نیست... .»
در این نمایشنامه، با آدمهایی روبهرویم که هویتشان متزلزل و نیمهکاره مانده است. گویا از دریچه ابزوردیسم به پوچی رسیدهاند. همچنین، این شخصیتهایی که به دنبال نویسنده هستند، از منظر اگزیستاسیالیستی میتوان گفت که در جستوجوی معنا هستند. پدر، پسر، پسربچه و مادر و دختر و دختربچه وجود دارند، اما دنیایشان بیمعنا است و خود آنها مسئولاند که معنا را با تلاش و کار خویش بیابند.
یکی دیگر از مفاهیم تکرارشونده که در «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» با آن چشمدرچشم میشویم درد است؛ دردی جانکاه به درازنای تاریخ آدمیت، دردی که هربار زمینمان میزند، دردی آشنا که پابهپای زندگی به سراغمان میآید و یقهمان میگیرد تا روزی که در گورمان آرام بگیریم.
پیراندللو در جایی دیگر از اثرش به نقل از پدر خانواده درباره این دردها میگوید: «بشر هیچوقت بیشتر از آن زمانی که درد میکشد قادر نیست فکر کند. میخواهد بداند چرا درد میکشد، مسئول درد او کیست و آیا مستحق این درد هست یا نه؟ در حالی که وقتی خوشبخت است، عقلش را به کار نمیاندازد فکر میکند این خوشبختی حق مسلم اوست. فقط حیواناتاند که درد میکشند و نمیدانند چرا.»
«شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» با ترجمه پری صابری بهکوشش نشر قطره و در ۸۲ صفحه منتشر شده است. گفتنی این نمایشنامه به کارگردانی مترجم و با بازی گروهی از نقشآفرینان ایرانی ازجمله فروغ فرخزاد، شاعر و فیلمساز، در دهه ۴۰ شمسی به روی صحنه رفته است.
آفرینده اثر، پیراندللو، رماننویس و استاد دانشگاه، آن را در سال ۱۹۲۱ میلادی نگاشته است. همچنین، پیراندللو در سال ۱۹۳۴ میلادی به پاس تلاشهای شجاعانه و نبوغآمیزش در زندهکردن هنرهای نمایشی به دریافت جایزه نوبل ادبیات مفتخر میشود.
«شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» با نگاه کنجکاوانه به مفهوم زندگی نهتنها ما را با پرسشهای فلسفی همراهی میکند، بلکه با نمایش «تئاتر در تئاتر» به سراغ پرسشهای بنیادین درباره تئاتر و در نگاه کلیتر هنر هم میرود، یعنی همان جایی که با تعارض شخصیت و بازیگر روبهرو میشویم. بیگمان میتوان این نمایشنامه را بارها خواند و بارها بازتابش زیست، زمانه و هنر روزگار خویش را از منظر ابزوردیسم یا اگزیستانسیالیم در آن یافت و از نو خوانش کرد.