اولش، ژان دیلمان در آشپزخانه و روبهروی گاز ایستاده است. با موهای سرخ منظمش و لباسی آراسته. و کفشهای پاشنهبلندی که صدایشان سه ساعت و بیست دقیقه مخاطب را از آشپزخانه به هال، از هال به حمام، به کوچه و خیابان و بعد به اتاق خواب میبرد.
سه روز بعد که از اتاق خواب بیرون میآید موهایش آشفته است. لباسش و دستی که تازه از طغیان خلاص شده به خون آغشته است. و دیگر روی پاهایش نایستاده. ژان دیلمان حالا دیگر نشسته است. کارهای خانه گویی برای تمام شده است. فیلم «ژان دیلمان، شماره ۲۳ کهدو کومرس، ۱۰۸۰ بروکسل» در همین جا، در میانه اندوه و بهت و سردرگمی و خوشی و آرامش ویرانگر ژان دیلمان به پایان میرسد تا شروعی برای مخاطبش باشد، در مواجه با او.
ژان زنی میانسال است که شش سال پیش شوهرش جان داده و حالا با پسر نوجوانش که سرد و خام و بیخبر است زندگی میکند. این فیلم تجربی به کارگردانی شانتال آکرمن محصولی از بلژیک و به زبان فرانسوی است که داستان ژان را نشان میدهد، در سه روز زندگیاش که با کارهای خانه و تنفروشی برای امرارمعاش گرهی تنگ و کور دارد.
زن با نظم و وسواس بیحدی کارهایش را پیش میبرد. اما زندگی حتی خانهداری هم یکباره ممکن است از مدار خارج شود. شاید شروعش از خود ژان باشد، از درون پرآشوبش که دیگر توان کنترل ندارد. سیبزمینی میسوزد. موقع واکس زدن کفش،فرچه از دستش میافتد. وقتی قاشقچنگالها را خشک میکند یکیشان پرتاب میشود. از قضا شیر هم تاریخ مصرفش گذشته است. بچه همسایه که مادرش او را نزد ژان میگذارد، بیش از هرزمانی زار میزند. و در آخر تحمل مشتری در اتاق خواب از همیشه سختتر میشود. اینجا است که ژان با واکنش تکاندهنده خود علیه تمام روزهایی که در چهاردیواری خانهداری و زنانگی باب میل جامعه مردسالار زندانی بوده است، طغیان میکند. طغیانی چنان خونسردانه و دور از انتظار که فرصت شیون و اشک به کسی نمیدهد.
ژان دیلمان با وجود اینکه به فیلمی فمینیستی شهره است، بهنظرم میتواند داستان هر آدمی باشد که در چهارچوب نادلخواهش اسیر است و سه روز، سه هفته، سه ماه یا شاید سه سال بعد طاقتش را برای طاق کند. تماشای این فیلم را که محصول ۱۹۷۵ میلادی است و در بیش از سه ساعت روایت میشود، به دوستداران سینمای آوانگارد و مینیمال پیشنهاد میکنم.
«ژان دیلمان، شماره ۲۳ کهدو کومرس، ۱۰۸۰ بروکسل» نامه پراندوه و ناتمام سینما برای همه زنانی است که خانهداری دیگر برایشان آیینی جداییناپذیر از هویتشان است. نامهای که بدموقع نوشته و پست میشود و بدموقع بازش میکنیم و بدموقع در آن به جملهای مهربانانه میرسانیم تا همه زندگی رنگ ببازد.