زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

در بیابان سحر فرا می‌رسد کسی این را می‌داند

گلناز جبلی قاتل است. بارها به قتلش که دخترکی زینب نام است اقرار کرده. اما این را فقط خودش می‌داند. دوروبری‌های او قصه دیگری از این ماجرا دارند. هرچه باشد و نباشد، مرگ از گلناز جلو می‌زند و او زندگی را گم‌وگور می‌کند. می‌بازد. در رمانِ «در بیابان سحر فرا می‌رسد کسی این را می‌داند»، اثر نسیم خلیلی، داستان زندگی این زن گمگشته را می‌خوانیم که بعد از چشم‌درچشم‌شدن با مرگ، زندگی را از نو می‌جوید؛ در روزهای جوانی که باید پر از شور حیات باشد، اما نیست.

کتاب شروع غافلگیرکننده‌ای دارد. از ماجرای مردی به اسم ادریس عدنان آغاز می‌شود که در دل بلژیک می‌خواهد با مرگ برنامه‌ریزی‌شده خودش و جمعیتی دیگر به بهشت برود، به‌جایی مثل زادگاه سرسبز و خوش‌‌آب‌وهوایش بدخشان یا بهترش. به‌مرور هرچه جلوتر می‌رویم، هم‌زمان با گلناز دریچه‌های روشنی نیز به روی زندگی ادریس باز می‌شود. و با هر دو آن‌ها که آدم‌های اصلی این رمان‌اند، آشناتر می‌شویم.

 گلناز برای آشتی با زندگی خانه و کاشانه‌ را با آدم‌هایش ترک می‌کند تا در کویر یزد و در جوار پُرآرامش نیایشگاهی زرتشتی با آدم‌های جدیدش روزگار جدیدی بگذراند. زن معتکف می‌شود تا فصل تازه‌ای از زندگی‌اش را بنویسید. برگ‌هایی از این فصل نو به همان ادریس بازمی‌گردد که شخصیتی داستانی است به آفرینش گلناز. ادریسِ داستانی در تقلای مرگ است و شاید بازتابشی از شخصیت خود گلناز باشد که می‌خواهد به تلافی مرگ زینب و برای تسلا، زندگی را از خود دریغ کند. گلناز مرگ دربرابر مرگ می‌خواهد؟

همین مرگ از مضامین پررنگ کتاب است. مرگ در این اثر از یک سو سفر به جهانی آرام و پشت‌سرگذاشتن رنج‌های دنیا است. و از سوی دیگر پرت‌شدن به دنیایی پرالتهاب است که ذره‌ذره جان می‌گیرد، سمج است و توی دست‌وپا. اولی سهم کسی است که می‌رود و دومی می‌شود میراثی شوم برای کسی که زنده می‌ماند. شومی ماجرا از جایی  بالا می‌گیرد که گلناز خودش را قاتل می‌داند. او بیش از آنکه شنونده یا بیننده معمولی خبر مرگی باشد، برنامه‌ریزی مثل ادریس است. تصادف گلناز با مرگ، تلخناک و جان‌ستان است. نه‌فقط آن سالیان کودکی و نوجوانی و جوانی که در اثر شاهد آنیم که احتمالاً تمام عمرش حتی لحظاتی را که در کتاب تنفس نمی‌کنیم، هربار در سیمایی نو مرگ به استقبالش می‌آید.

با این‌همه، گلناز در برابر مرگ، جوینده‌ زندگی است حتی اگر فرساینده باشد. زندگی برای او هدیه‌ای الهی نیست که دست‌به‌سینه پذیرایش باشد با دو روی تلخ و شیرینش، بلکه باری سنگین بر دوش نحیف و غمدیده‌اش است که لاجرم باید به آن معنا بخشید.

همین تقلا برای معنابخشی به زیست و زمانه نامراد، قلب پُرتپش رمان خلیلی و به تولد آن منتهی می‌شود. رمان از اینجا به‌بعد به دنیای پُروقار کویر، فرهنگ و نمادهایش می‌کوچد؛ به عروسی قنات، تکه‌های سفال، پارچه‌های قلمکار، بشقاب کوچک منقا و خاک‌قندش، انارستان، درختان هزارداستان، قاب‌های زیبا و منظره‌های خوش‌عکس، به هر کجای دیگری که می‌توان از آن نوشت یا به هر طریقی ‌در خاطره ثبتش کرد، و در این وانفسا، زندگی را ساخت، هرچند که بی‌آبرویی و نحسی و چرکین‌بودنش بارها ثابت شده باشد. این جست‌وجوگری برای خواننده نیز به عزیمتی خواستنی تبدیل می‌شود که شاید در منتها به رهایی برسد.

یک دهه است که با داستان‌ها و رمان‌های خلیلی مأنوسم و باید بگویم که «در بیابان سحر فرا می‌رسد کسی این را می‌داند» با همان قلم نازک و متین و شاعرانه او نوشته شده است. و آشکار است که پشت آن، همانند دیگر آثارش، پژوهش پنهان است و در کنار خیال از مطالعه قوام می‌گیرد. «در بیابان سحر فرا می‌رسد کسی این را می‌داند» روایت روزگار زنی دهه شصتی است که با وجود ماکان و موبد و دکتر و ماهی‌جان و حتی ترنج، تک‌افتاده است و می‌کوشد در تنهایی‌اش جای یک تجربه نزدیک به مرگ را با سفری پُرجان و ماجرادار عوض کند.    

در قطعه‌هایی از کتاب این‌گونه می‌خوانیم: «کاش دنیا را می‌دادند دست آن زن. بعد هر بچه‌ای که در جنگ اشتباهی به مغزش شلیک شده بود با استشمام عطر تن او از زمین برمی‌خاست. جمجمه‌اش در آنی جوش می‌خورد و بچه از نو جان می‌گرفت. سوار دوچرخه‌اش می‌شد. بستنی‌اش را، که روی کپه‌ای خاک افتاده بود، برمی‌داشت، می‌تکاند و می‌لیسید.»

بچه مردم

«مامان مهین و کوفت، سبزی هم بخور» اینها را مامان مهین سر سفره شام به ابوالفضل آقاجانی می‌گوید، در حالی که مادر واقعی‌اش نیست! اما مثل یک مادر واقعی، مادری که هرکس آرزویش را دارد، رفتار می‌کند. داستان فیلم «بچه مردم» به کارگردانی محمود کریمی فیلمی درباره بچه‌هایی شبیه به ابوالفضل است که از پدر و مادران خونی و راستین خود به درازای عمرشان بی‌خبرند؛ بچه‌های بی‌سرپرست، سر راهی، پرورشگاهی، هر چه اسمشان را بگذاریم. 

داستان از کودکی ابوالفضل آغاز می‌شود، سال ۱۳۴۳ شمسی وقتی که در فروشگاه فردوسی تهران با یک ساندویچ نیم‌خورده رها می‌شود یا گم‌وگور. بعد هم به پرورشگاه می‌آورندش. به جز ابوالفضل، سه شخصیت دیگر به نام‌های مصطفی و ایرج و منوچهر هم در جست‌وجوی گذشته خویشتن یا دو واژه گرم و شیرین پدر و مادر هستند.

فیلم فانتزی «بچه مردم» دراصل ماجرای بچه‌هایی است که در ۱۸سالگی باید پرورشگاه را ترک کنند و هرچه تا امروز روی پای خودشان ایستاده‌اند، از این به‌بعد بیشتر روی پای خودشان بیاستند. حال‌وهوای فیلم همانند موج وسیعی از فیلم‌ها و سریال‌های سالیان اخیر بازتاب دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ شمسی است.

فیلم به مناسبت بازتاب همین سال‌ها است که پر از موقعیت‌های ریز و ظریف طنزناک و فانتزی‌های نوستالژیک می‌شود؛ ساندویچی‌های قدیمی، رادیویی که قلب تپنده شهر است، چادرهای سفید با گل‌های رنگی، گپ‌وگفت در صف بلند نانوایی و نذری‌پزان‌های بی‌غش، همگی دست‌کم برای گروهی از مخاطبان لحظاتی خاطره‌انگیز رقم می‌زند. 

با این همه، فانتزی محمود کریمی و میزانسن جذابی که آفرینش کرده است خاص خود او است و در فیلم‌های سال‌های اخیر کمتر نظیرش را داریم. هر قاب‌بندی فیلم یک تابلوی نقاشی پر از نقش‌های خوش و آب و رنگ و دارای قصه‌ای چست و چابک است.

یکی از آن قصه‌های لطیف، داستان‌های عاشقانه‌ای است که در فیلم شاهدشان هستیم؛ داستان‌هایی که نرمی و سفیدی و خالصی همان روزهای آغاز جوانی را فرا یاد می‌آورند. داستان‌هایی که با سرک‌کشیدن‌ها و نگاه‌های کوچک و دنباله‌دار و پر از خجالت شروع و مثل بیشتر عشق‌های آن روزگار به ازدواج یا در رؤیای ازدواج ختم می‌شوند، نه به جدایی و فراموشی. 

اما اصلی‌ترین بن‌مایه داستان که در همان قاب‌بندی‌های پُرکشش و حساب‌شده باید جست‌وجویشان را کرد، هویت یا کیستی است. ما با پدر و مادرمان معنا می‌شویم؟ اگر سایه این دو واژه از زندگی‌مان کم شود یا این دو نقش در زندگی‌مان حضور نداشته باشند، ادامه زندگی چیزی کم دارد؟ اگر هرگز نتوانیم با پدر و مادرمان دور یک سفره بنشنیم و غذا بخوریم چه می‌شود؟ واقعیت این است که زندگی ادامه دارد، ولی این نبود همواره به‌عنوان پاره‌ای از رنج همراه آن طفل بی‌پدر و مادر می‌ماند. فیلم این‌طور می‌گوید، هرچند می‌توان این رنج را با جست‌وجوی معنا در دیگر لایه‌های زیست و زمانه جبران کرد. 

فیلم «بچه مردم» فیلمی داستان‌گو و دارای ایده‌ای پرقدرت است که مخاطب را تا تیتراژ پایانی سرپا نگه می‌دارد، اما نمی‌توان نادیده گرفت که نیمه نخست فیلم از نیمه دوم آن، یعنی جایی که وارد حال‌وهوای جبهه یا جنگ ایران و عراق می‌شود، بسیار قوی‌تر و دقیق‌تر است.

 نیمه دوم فیلم همان جایی است که کاگردان سعی دارد حرف‌هایی گنده‌ بزند، مثلاً از شهادت و بهشت بگوید، اما نمی‌تواند. نمی‌چسبد به مخاطب. شاید اگر نیمه اول فیلم آن‌قدر خوب نبود، فرصت خرده‌گیری به نیمه دوم نمی‌رسید. به هر روی، فیلم ارزشش را دارد که بلیت سینما و یک ظرف پاپ‌کورن بخریم و با بچه‌های مردم، بچه‌هایی که می‌خواهند از زندگی جلو بزنند، یکی‌دو ساعتی همراه شویم.

مهمان‌سرای دو دنیا

«مهمان‌سرای دو دنیا» درباره بزرگ‌ترین راز دنیا یعنی مرگ است. در این مهمان‌سرا که در فاصله خیال و واقعیت آفرینش شده است با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شویم که هر یک در کما به سر می‌برند و از گذشته و آینده خود بی‌خبرند. مهمان‌سرای دو دنیا همان عالمی است که هرکس به فهم و درک عمقش کنجکاو است، اما رازآلودی‌اش بین ما و آن پلی ناشناخته می‌زند؛ پلی که نمی‌گذارد پاهایمان را محکم روی زمین برداریم.
مهمان‌سرایی که شش شخصیت بلاتکلیف در آن زیست دارند، به‌جز مرگ فرصتی غنیمت برای فکرکردن به زندگی هم‌ است. اصلاً مگر می‌شود اسم مرگ را آورد و حرفی از زندگی نزد: «بی‌اشتهایی چه‌بسا بدترین دردهاست. وقتی سیر به دنیا می‌آین، قبل از اینکه فریاد بزنین، دهنتون رو پرِ خوراکی می‌کنن، پیش از اینکه درخواست کنین، بوسه می‌گیرین، قبل از اینکه پول درآرین، خرج می‌کنین، اینا آدم رو خیلی اهل مبارزه بار نمی‌آره. برای ما بی‌اقبال‌ها، چیزی که زندگی رو اشتهاآور می‌کنه اینه که پر از چیزهاییه که ما نداریم. زندگی برای این زیباست که بالاتر از حد امکانات ماست.»
اما داغ‌ترین بحث درباره زندگی این است که اگر دوباره فرصت زندگی داشته باشیم چه اتفاقی می‌افتد: «اگه من هم یه دور دیگه فرصت داشتم، می‌دونی چی می‌شدم؟ فیلسوف» اینجا است که زندگی یکی از مفاهیم مهم اثر می‌شود و ما را با چنین پرسش‌هایی تنها می‌گذارد: زندگی چیست؟ چقدر در این دنیا وقت داریم؟ طول عمر یا زندگانی مهم‌ است یا تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ایم؟
  یکی دیگر از مفاهیم آن آزادی بشر است که تا حد زیادی به نگاه اگزیستانسیالیستی پیوند می‌خورد. در این نمایشنامه حتی تا لحظه مرگ نیز انسان‌ها محکوم به آزادی و انتخاب‌اند. گویی می‌توانند انتخاب کنند که به زندگی ادامه دهند یا مرگ را با آرامش بپذیرند. به‌طور کلی، همان معنای زندگی نیز از زاویه‌ای طرح می‌شود که اثر را به آثار اگزیستانسیالیسم یا سؤالات بنیادین ژان پل سارتر نزدیک می‌کند. 
در میان شش شخصیت معلق این نمایشنامه، ژولین در مرکز توجه قرار دارد. او قهرمان یا ضدقهرمان نیست. او مثل هر انسان معمولی دیگری که ممکن است برایش اتفاق بیفتد با مرگ روبه‌رو شده. او تلاش دارد این موقعیت جدید را تاب آورد و حتی دلبسته یک زن زیبارو به اسم لورا هم می‌شود. ژولین نماد انسانی است که از خواب زندگی بیدار شده است.  
کتاب اثری مختصر است و هم‌زمان که همین ویژگی‌اش موجب جاذبه‌ و کشش آن می‌شود، فرصتی فراهم می‌آورد تا در دنیای پر از اضطراب و تشویش کمی به آرامی تفکر کنیم و با خودمان بی‌پیرایه چشم‌درچشم شویم: «دیگه می‌تونم سر فرصت به چیزهایی فکر کنم که هیچ‌وقت وقتش رو نداشتم، مثل مرگ، زندگی، خدا، خلاصه چه می‌دونم، همه این چیزها.» «مهمان‌سرای دو دنیا» نامه کوتاه یک انسان معمولی است به تئاتر که از فردای خود، از مرگ و زندگی خود بی‌خبر است و ناگهان باید با آن رودررو شود.
«مهمان‌سرای دو دنیا» اثری از اریک امانوئل اشمیت با ترجمه شهلا حائری است که در ۱۱۲ صفحه و به همت نشر قطره انتشار یافته است. گفتنی است این کتاب به سال ۱۴۰۲ منتشر شده. اشمیت در این نمایشنامه دیالوگ‌محور که گاهی دیالوگ‌ها بسیار بلند می‌شوند، خواننده را هم مثل شخصیت‌ها در موقعیتی معلق یا در مکان و زمانی ناشناخته قرار می‌دهد. این نویسنده فرانسوی _ بلژیکی تاکنون آثارش به ۴۰ زبان دنیا ترجمه شده و نمایشنامه‌هایش در بیش از ۵۰ کشور به روی صحنه رفته است. او از پرخواننده‌ترین نویسندگان فرانسوی‌زبان دنیا به شمار می‌آید.

شب به‌خیر، ترنا

«وقتی تو وطن خودت هستی، هیچی رو نمی‌بینی. خونه‌ها، خیابونا، درختا، رودخونه‌ها، آدما. اما وقتی می‌شی مرغ مهاجر، دلت برای بیابونای وطنتم تنگ می‌شه؛ برای فامیلای دورِ دورت که ده سال یک بار هم نمی‌دیدیشون. تا می‌خوای از جات بلند بشی و به دنیای دور و برت عادت کنی، ریشه‌هایی که در وطنت داری، تو رو می‌کشن طرف خودشون.»

این‌ها گوشه‌هایی از رمان «شب به‌خیر، ترنا» است که پروازکنان در راه و نیمه‌راه آسمان غربت از سرزمین مادری می‌گوید. سینا پسری نوجوان است که به همراه ترنا خواهری که تازگی نوجوانی را پشت‌سر گذاشته، در کانادا زندگی می‌کنند. پدر آن‌ها نیز در همان کانادا، اما در شهری جداگانه به سر می‌برد و گاه‌وبیگاه جویای احوالشان است. با این‌همه، مسئله اصلی مادرشان است که در ایران زندگی می‌کند و وضعیت مبهمی دارد.

در این رمان با دو مادر مواجهیم؛ یکی مادر وطن که در قلبش زیست می‌کنیم و دیگری مادری که ما را به دنیا آورده است. وابستگی و دلبستگی به هر دو روز و شب نمی‌شناسد، اما در این رمان و لابد در واقعیتِ تنگناهای غربت بیش از هر زمان هجوم می‌آورند و قلب را به تپش وامی‌دارند.

سینا در مرکز رمان قرار می‌گیرد و تمام هم و غمش پرستاری از خواهرش است که به افسردگی شدیدی مبتلا است. او به‌خاطر خواهرش خانه عمو و زن‌عمو را ترک می‌کند، در یک کلیسا که کمپ پناهندگان است زندگی و حتی مدرسه را هم کنار می‌گذرد. رمان به سمتی می‌رود که باید دید آیا مادر هم به کانادا می‌آید یا خیر یا سرنوشت سومی در انتظار او و فرزندانش است. درواقع، خانواده یکی از درون‌مایه‌های بنیادین رمان است که فرازوفرودش هر بار از زاویه‌ای به‌خصوص مخاطب را به فکر دعوت می‌کند.  

یکی دیگر از مضامینی که در رمان با آن مواجهیم کار سیاه است. کار سیاه مهاجر و مقیم نمی‌شناسند. اما برای مهاجران آن‌هم کودک یا نوجوان تبعات دردناک‌تری دارد. در این اثر، بارها می‌بینیم که از سر ناچاری مهاجران به کار سیاه پناه می‌برند و در حالی که خود چالشی را رفع می‌کند؛ سرمنشأ چالش‌های دیگری خواهد بود.

عشق نیز مفهومی بنیادین در «شب به‌خیر، ترنا» است؛ از عشق خواهر و برادر و عشق فرزند و مادر که یاد شد گرفته است تا عشق دختر و پسر.  سینا و ترنا که هرکدام هم‌زمان که برای دیدار مادر و یکدیگر لحظه شماری می‌کنند به عشق انسانی دیگری نیز پناه می‌گیرند تا شاید تسکین‌دهنده درد دوری از مادر و مناسبات غمناکشان در رابطه با پدر باشد؛ پدری که زندگی جدیدی جدا از دیگر اعضای خانواده برای خود آغاز کرده است.

رمان «شب به‌خیر، ترنا» که کاری از کانون پرورش فکری کودک و نوجوان است و ویژه این گروه سنی آفرینش شده، درصدد تبیین دو مسئله بنیادین دیگر نیز است؛ یکی آنکه رؤیای مهاجرت به آن شیرینی و آسانی که تصور می‌شود نیست، دیگری آنکه کودک و نوجوان دو گروه شکننده‌ترند در مسئله مهاجرت‌اند. مشکلات کوچک و بزرگ سینا و ترنا علی‌رغم همه حمایت‌های کشور مقصد عیان است.

«شب به‌خیر، ترنا»در ۱۵۸ صفحه  کاری به قلم جمال‌الدین اکرمی است. این اثر جوایز و افتخاراتی چون پرنده آبی (۱۳۹۵)، نامزد جایزه کتاب سال در بخش تألیف رمان کودک و نوجوان در سی‌وپنجمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران (۱۳۹۶)، نامزد دور نهایی هفدهمین جشنواره شهید حبیب غنی‌پور (۱۳۹۶) و کتاب راه‌یافته به فهرست کلاغ سفید (۲۰۱۸) را در کارنامه دارد.

 این کتاب با قلمی روان و نظیف تصویری از عشق به وطن را به عشق مادری پیوند می‌زند تا به یادمان آورد که دو بال پروازند برای هرکدام از ما در هرکجای این دنیا که به سر می‌بریم. «شب به‌خیر، ترنا» به یادمان می‌آورد مهاجرت انتخاب بزرگسالان است، اما چه‌بسا هزینه‌هایی که کودک و نوجوان باید در مسیر آن بپردازند. نویسنده به‌خوبی نشان می‌دهد که در فرآیند هجرت، کودکان هم رنج می‌کشند و حق پرسیدن و دلتنگی را دارند.  

شب به خیر، ترنا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.