زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

دندان نیش

 پدر پشت فرمان است و در حال خارج‌شدن از خانه و مادر و پسر و دو دختر خانواده نیز از روبه‌روی در بدون اینکه قدمی پای خود را به بیرون بگذارند، این رفتن را نگاه می‌کنند. همان لحظه هواپیمایی از بالای سرشان رد و این بار چشم‌ها به این وسیله خیره می‌شود. یکی از دخترها می‌گوید، اگر بیفتد، من آن را بر می‌دارم. مادر به دختر سیلی می‌زند و با تشر تذکر می‌دهد، کسی به برداشتن هواپیما موفق می‌شود که لیاقتش را داشته باشد.

یک روز دیگر، پدر با بچه‌ها در همان فضای سبز خانه در حال صحبت‌کردن است و در لحظه‌ای که پسر و دو دختر حواسشان نیست، مادر از یک پنجره هواپیمای اسباب‌بازی‌ای را به سمت آنها پرتاپ می‌کند. برادر و خواهرها به سرعت بلند می‌شوند و می‌دوند تا هواپیما را صاحب شوند، همان دختری دستش به آن هواپیما می‌رسد که مادر گفته بود باید سزاوارش باشد. این فقط پدر و مادر هستند که از دنیای هواپیماها سر در می‌آورند. و ذهن بچه‌هایشان که پسر و دخترهای بسیار جوانی‌ هستند با کارکرد واقعی این وسیله بیگانه‌ است، هواپیمای کوچکِ روی زمین برای آنها همانی است که بعضی وقت‌ها در آسمان می‌بینند و صدایش را می‌شنوند.

سه جوان باز هم رفتارهایی دارند که حیرت‌آور است، مثلاً به نمکدان تلفن و به اندام جنسی‌شان صفحه کلید می‌گویند. خیلی از اشیا و مفاهیم انتزاعی را به آن صورت که در جامعه جا افتاده است، نمی‌شناسند و نمی‌فهمند یا تصوری دیگر و غیرمعمول از آنها دارند. اغلب، حرف‌زدن و ابراز احساساتشان برای مخاطب مصنوعی یا غریب است؛ البته زمانی که پی ببریم این سه نفر از بدو تولد پای‌شان را از خانه بیرون نگذاشته‌اند و در خانه هم جز با پدر و مادر و گاهی کریستینا رابطه ندارند، دیگر اعجوبه به نظر نمی‌آیند. این پدر و مادرشان هستند که عجیب‌اند؛ پدری که آنها را در این وضعیت ایزوله با آموزش‌های نادر نگه داشته و مادری که با وجود آگاهی از واقعیت‌های زندگی گوش به فرمان شوهرش است.

دندان نیش (Dogtooth) فیلمی سرد، خونی و خشن از سینمای یونان به شمار می‌آید که می‌توان از جنبه‌های اجتماعی، روان‌شناسی و فلسفی در آن تأمل کرد. فیلم به کارگردانی یورگوس لانتی‌موس در سال 2009 میلادی تولید شده است و دیدنش 1 ساعت و 36 دقیقه زمان می‌خواهد. این فیلم زیبا و متفاوت در جشنوارۀ فیلم کن جایزۀ کارهای نو را به دست می‌آورد. دندان‌نیش داستان پرجاذبۀ خواهرها و برادری است که در قلمرو پدرِ دیکتاتور و مادری که دستیار همسرش است، بی‌خبر از عالم و آدم زندگی می‌کنند. پدر به آنها گفته است، فقط زمانی می‌توانند پای‌شان را از خانه بیرون بگذارند که دندان‌ نیش‌شان بیفتد.

آب باریکه‌ها

واقعاً هم این طور نیست که داستان‌نویس مجبور باشد برای تک‌تک شخصیت‌های کتابش اسم انتخاب کند، چون خواننده دیر یا زود بالاخره می‌فهمد که چه اسمی به چه آدمی می‌آید. مانند راوی بی‌نامِ آب‌ باریکه‌ها که کمی بعد از خواندن به راحتی می‌توانیم در دل یا خیال خود، او را هجران، مفتون یا حزین صدا کنیم. این عضو حزب کمونیست عراق سال‌هاست که از کشورش به شهر پاریس مهاجرت کرده. کاشانیه، زمزم، سراب و ساری یا سارا نیز همگی عراقی هستند و در پایتخت فرانسه همسایه یا از دوستان راوی به شمار می‌روند.

ماجراهای کتاب در پاریس یا غربت‌های دیگر، شهرهای عراق یا پشت مرزها اتفاق می‌افتد. زمان اصلی داستان هم برای ایرانی‌ها آشناست، یعنی همان برهه‌ای که عراق و کشور ما در حال جنگیدن با یکدیگرند. آدم‌های آب باریکه‌ها همگی رنجورند و تقریباً دردهای نزدیک به همی دارند؛ آنها بعد از مدت‌ها دل‌بستگی به برخی احزاب یا رهبران از سیاست سرخورده‌اند، غم دوری از زادگاه یا موطن آرامشان نمی‌گذارد و هر کدام خاطرۀ عشقی دارند که اکنون جز اندوه و حسرت چیزی از آن به یادگار نمانده است.

سواقی القلوب یا آب باریکه‌ها را نویسنده و روزنامه‌نگار عراقی اما ساکن در فرانسه، یعنی انعام کجه‌جی (متولد 1952 میلادی) به قلم آورده است. نسخه‌ای که من خواندم با ترجمۀ محمد حزبایی‌زاده چاپ نخست این اثر محسوب می‌شود و به کوشش نشر هیرمند با 166 صفحه در سال 1396 به بازار کتاب آمده است. 

از این کتاب سیمای سربازان عراقی را که در جنگ هشت‌ساله علیه ما بودند تا حد زیادی دوست داشتم؛ چون برخلاف بیشتر رمان‌ها و فیلم‌های ایرانی‌ای که دیده‌ام آنها غول‌های بی‌شاخ و دم، خون‌خوارانِ عشق جنگ یا کودن و زبان‌نفهم نیستند، بلکه این سربازها نیز آدم‌های عادی‌ای هستند که کشورشان را دوست دارند و زیر چرخ‌های جنگ زجر می‌کشند و طاقتشان طاق می‌شود. آب باریکه‌ها با همۀ خوبی‌هایش به نظرم بعضی جاها نیاز داشت، اندکی بیشتر کش بیاید تا با شخصیت‌ها و رخدادهای پخته‌تری روبه‌رو می‌شدیم. به هر حال، خواندش را مخصوصاً به طرف‌داران رمان و داستان عربی پیشنهاد می‌کنم.  

.

«وقتی سال‌های جنگ، کش پیدا کرد و چرخ آسیاب انسان‌ها همچنان به چرخیدن ادامه داد، یقین کردیم وطن مضمحل می‌شود و مثل مشتی خون از لای انگشتان می‌چکد. فاصله‌ی میان ما و وطن برزخی شد که گذشتن از آن کار هر کسی نبود. اما بغداد دل، چقدر می‌ترسیدم که مبادا برای ما به خاطره‌ای بدل شود، مثل عکس‌های رنگ و رورفته‌ی قدیمی که در گنجه‌های چوبی و سنگین نگه می‌داریم و هنگام هجوم دلتنگی، نگاهی به آنها می‌اندازیم، با نرم لبخندی بر چهره، به آنها دست می‌کشیم و غبارشان را پاک می‌کنیم و می‌دانیم هیچ راهی برای بازگشت نیست.»

ده، زنان و راه‌های گفت‌وگو

اینکه زن برای خوشایند مردها باید باسن و سینه‌های بزرگی داشته باشد، در نظر مانیا بی‌اهمیت و مضحک است. مانیا زنی است که دوست ندارد همیشه بوی قورمه‌سبزی بدهد. دل‌بستۀ نقاشی و عکاسی است و ترجیح می‌دهد در این زمینه‌ها پیشرفت کند تا اینکه همه به خاطر خانه‌داری‌اش از او تعریف کنند. او حاضر نیست برای چشیدن طعم زندگی روزی هزار بار بمیرد، پس با دروغ‌بافی هم که شده از شوهر آزاررسانش طلاق می‌گیرد تا ازدواجی نو و آرام را آغاز کند. از جدایی‌اش راضی است اما با حرف‌های امین پسر کوچکش که مادر را خودخواه می‌داند، هر از گاهی احساس گناه می‌کند. به خاطر همین است که بعضی وقت‌ها به امامزاده سر می‌زند، هرچند اهل نماز و این حرف‌ها نیست. فیلم ده (Dah) داستان ده گفت‌وگو یا بگومگوی این زن با پسرش و پنج شخصیت دیگر است.

این اثرِ یک ساعت و بیست و نه دقیقه‌ای به کارگردانی عباس کیارستمی در سال 1380 و در ایران تولید شده است. تمام اتفاقات یا همان ده مورد گپ و صحبت در ماشینی شکل می‌گیرد که رانندۀ آن مانیا و طرف دیگرش هم روی صندلی کنار دستش نشسته است. خواهرش ماندانا که در مدرسه کار می‌کند، زنی که در جست‌وجوی امامزاده است، زنی که تنش را می‌فروشد، زنی که در انتظار ازدواج با محبوبش است و رؤیا که به تازگی میانۀ او و مردش به هم خورده آن پنج نفری هستند که با مانیا هم‌کلام می‌شوند. امین نیز یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های فیلم است که گفت‌وشنودها با او شروع می‌شود و به آخر می‌رسد.

فیلم ده گوشه‌ای از دغدغه‌ها و احساسات زن ایرانی را نشان می‌دهد که صرفاً به دهۀ هشتاد شمسی تعلق ندارند، بلکه در جامعۀ امروز هم بسیاری از آن مباحث زنده است. ضمن آنکه، برخی موضوعات مطرح‌شده در فیلم مثل روسپیگری فقط در جامعۀ ایرانی مسئله نیست، بنابراین می‌توان ده را برای زن غیرایرانی هم درخور توجه دانست.   

در جست‌وجوی زمان از دست رفته، ج ۶

باز هم عشق یکی از اصلی‌ترین مضامین در جست‌وجوی زمان از دست رفته است. در اسیر یعنی جلد ششم این اثر پربرگ از مارسل پروست با عشق، معنای آن و حال و هوایی که در دل عشاق به جا می‌گذارد، از آغاز تا انتها روبه‌رو می‌شویم؛ عشقی که بیش از همه در رابطۀ راوی با آلبرتین جریان دارد. هم‌زمان با عاشقانه‌هایی که تلخی‌هایش در مقایسه با خوشی‌های آن پررنگ‌تر است، راوی از بیماری، سیاست و هنر می‌گوید. از بیماریِ پردردی که رنج زیستن را دوچندان می‌کند، از سیاست مضحکی که برای حراست از صلح، جنگ به راه می‌اندازد و هنر به خصوص ادبیات و رمان که هم تسکین می‌دهد و هم یادآور گوشه‌ای دیگر از مصایب، بغض‌ها و حسرت‌های آدمی است. 

نسخه‌ای که من از جلد ششم جست‌وجو و بین روزهای 21 مرداد تا 10 شهریور خواندم 501 صفحه دارد. این مجلد نیز سال 1377 با ترجمۀ مهدی سحابی و به کوشش نشر مرکز در تهران چاپ شده است. اسیر در فرانسه برای نخستین بار در سال 1923 میلادی منتشر شد که خود مارسل پروست آن را ندید، چون یک سال قبل از آن مُرده بود. بریده‌ای از اسیر:

«چه بسیار آدمها، شهرها، راهها که حسادت این گونه ما را مشتاق شناختنشان می‌کند، ولعی است برای دانستن که به یاری‌اش، رفته‌ رفته دربارۀ موضوع‌هایی مجزا از هم به همۀ دانستنی‌های ممکن دست می‌یابیم، غیر از آنهایی که می‌خواهیم. هرگز نمی‌توان دانست که آیا سوءظنی پا خواهد گرفت یا نه، چه ناگهان به یاد جمله‌ای می‌افتیم که مفهوم روشنی نداشته، یا عُذری که با نیتی خاص عنوان شده است. در حالی که شخص مورد نظر را دوباره ندیده‌ایم. اما نوعی حسادتِ بعد از عمل وجود دارد، حسادتی تأخیری که بعد از ترکِ کسی به سراغ آدم می‌آید. شاید این عادتی که من داشتم که برخی آرزوها را ته دل حفظ کنم، آرزوی دختری اشرافی چون یکی از آنانی که از پنجره می‌دیدم که با دایه‌شان می‌گذشتند، و بویژه آنی که سن‌لو از او حرف زده بود و به خانه‌های بدنام می‌رفت، آرزوی زنان زیبای خدمتکار و بویژه خدمتکار خانم پوبوس، آرزوی سفر به روستا در آغاز بهار و دوباره دیدن کویج‌ها،  و درختان سیب غرق در گُل، و توفان‌های دریایی، آرزوی ونیز، آرزوی آغاز به کار نوشتن، آرزوی زندگی‌ای مانند همۀ مردم ... »

ماجرا یا بازی با عشق

اصلاً معلوم نیست غرق شده، خودکشی کرده یا دزدیده شده و اگر پای مرگ یا هیچ اتفاق شومی در میان نیست، نمی‌دانیم به کجا رو کرده، بی‌تاب است یا در آرامش. قرار است به زودی سروکله‌اش پیدا شود یا رفته به جایی که دیگر بازنگردد. این گوشه‌ای از سرنوشت مبهم آناست که در اولین دقیقه‌های فیلم با آن رودررو می‌شویم، اما آنا شخصیت اصلی داستان نیست. آنا گم‌وگور می‌شود تا فقط به ساندرو و کلودیا چشم بدوزیم.

ماجرا (the Adventure) یا بازی با عشق از سفر کوتاه چند دوست از طبقه‌ای مرفه در قایقی تفریحی آغاز می‌شود. آنا یکی از آنهاست که با معشوقش ساندرو می‌آید و دوستش کلودیا را هم به همراه دارد. دو مرد و دو زن دیگر هم با آنان هم‌سفرند که سن‌وسال بیشتری از آن سه نفر دارند. با این حال، همگی تا حد زیادی خلق‌وخوی‌شان نزدیک به هم است؛ به طوری که می‌توان گفت همۀ آنها در کنار لحظه‌های زودگذر صمیمانه‌ای که دارند، اغلب در حال نیش‌زدن به هم یا گلایه از هم هستند.

 زمانی که گروه تصمیم می‌گیرد تا در کنار جزیره‌ای کوچک و متروک و صخره‌ای برای استراحت یا تفریح توقف کند، آنا ناگهان ناپدید می‌شود. این واقعه تنها کمی بعد از بگومگوی او با ساندرو رخ می‌دهد. حتی همان لحظه‌های ابتدایی که آنا غیب شده است، هیجان و نگرانی‌ چندانی در میان دوستانش دیده نمی‌شود و هرچه زمان می‌گذرد، اگر نگویم بی‌رنگ، کم‌رنگ‌تر هم می‌شود. از این به بعد رابطۀ تازه‌ای اهمیت دارد که بین ساندرو و رفیقِ آنا، یعنی کلودیا شکل می‌گیرد. آن دو برای اولین بار سه روز پیش همدیگر را دیده‌اند و حالا قصد دارند ... .   

این فیلم با تصاویری زیبا و پرملال از معماری و طبیعت ایتالیا در سال 1960 میلادی به کارگردانی میکل آنجلو آنتونیونی تولید شده است و در 2 ساعت و 23 دقیقه روایت می‌شود. فیلم پس از اکران در جشنوارۀ کنِ همان سال، جایزۀ بخش ویژه را به خانه می‌برد. ماجرا فیلمی سیاه‌وسفید است با موسیقی گیرایی که احساسات متضادی را در مخاطب بیدار می‌کند.

لذتی که از دل روابط آدم‌ها یا زن و مرد بیرون می‌آید از مضامین اصلی ماجراست، اما مهم‌تر از آن تلخی و سردی و مرارتی است که در چنین پیوندهایی دیر یا زود خودنمایی می‌کند. زن نیز از درون‌مایه‌های برجسته در ماجرا محسوب می‌شود. زنی که در سکانس‌های مختلف او را می‌بینیم. زنی که با افسونگری حرف می‌زند و مردها از تماشای طنازی‌اش سیر نمی‌شوند، زنی که ساکت و بی‌روح است، ولی بازهم مردها به او خیره‌اند، زنی که نمی‌توانند بدون او زندگی کنند و نمی‌توانند با او بمانند، زنی که در واقعیت می‌میرد اما بعد روی تمام تابلوهای نقاشی جان می‌گیرد.