زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

چاقو در آب

چاقو در آب (Knife in the Water) فیلمی زیبا از سینمای سیاه‌وسفید است که به نظرم سردی روابط انسانی، حسِ غرور و برتری‌جویی و سردرگمی آدم‌های بی‌هویت و باهویت را در قایقی روی آب بازتاب می‌دهد؛ قایقی کوچک که یا دل‌گیر است یا طوفان و آب و باد آن را زیرورو می‌کند. هرچند مهم‌تر از جلوه‌گری طبیعت، همان خودنمایی مسافرهاست؛ سرنشین‌هایی که نه کَل‌کَل‌‌هایشان راه به جایی می‌برد، نه تنگ در آغوش کشیدن‌هایشان سرانجامی دارد.

آندری و همسرش کریستینا با لباس و ماشینی که از وضع و زندگی خوب آنها خبر می‌دهد، برای سفری کوتاه و تفریحی در قایقشان که نشانی دیگر از اوضاع مطلوبشان است، به سمت آب‌هایی می‌روند که اصلی‌ترین سکانس‌های فیلم در آن جاری خواهد شد. زن و شوهر در این مسیر با پسری جوان و دانشجو برخورد می‌کنند که تنها کیفی بر دوش دارد. بعد از کمی صحبت و تردید این پسر هم با آندری و کریستینا هم‌سفر می‌شود.

آندری که به مرد دانشجو نگاهی از بالا به پایین دارد و خود را در هر موردی، به خصوص در دریانوردی، همه‌چیزتمام می‌داند از همان آغازِ راه کری‌خوانی می‌کند و جز با کنایه حرف نمی‌زند. دانشجو هم با وجود اینکه ظاهر و رفتارهایی کم‌وبیش متفاوت دارد، اما در خودخواهی کمتر از آندری نیست. این پسر جوان گستاخی خاصی دارد، به پیاده‌روی‌هایش در جنگل می‌نازد و مهم‌تر از همه چاقویی را با خود این‌ور و آن‌ور می‌برد که قرار است در قایق و در آب ماجراهایی کوچک و بزرگ رقم بزند.     

 درامِ کم‌بازیگرِ چاقو در آب محصول کشور لهستان در سال 1962 میلادی است به کارگردانی رومن پولانسکیِ پرطرف‌دار که در حدود 100 دقیقه روایت می‌شود. بی‌تردید، چاقو در آب یکی از ماندگارترین آثار سینمایی است که رخدادهای آن در محیط قایق و روی آب به جریان می‌افتد. در این فیلم، آواز طبیعت و صدای اشیا را خیلی زیاد دوست داشتم و فکر می‌کنم برای همین‌ آواهای شنیدنی هم که شده، چاقو در آب را نباید از دست داد.  

پاپیچا، قدم‌های لرزان اما مطمئن

جنگ داخلی‌ای که در دهۀ نود میلادی تا اوایل قرن جدید به جان الجزایر افتاد، عواقبی بسیار ناگوار داشت. این پیامدها هنوز هم در جامعۀ آنها یافتنی است. فیلم پاپیچا (Papicha)، محصول الجزایر و با همکاری فرانسه در سال 2019 میلادی، از جمله آثاری‌ست که نشان می‌دهد خاطرۀ زخم‌های آن سال‌ها همچنان زنده است و قرار هم نیست از ذهن مردمش محو شود. این فیلم به کارگردانی مونیا مدور در یک ساعت و چهل و هشت دقیقه گوشه‌هایی از جنگ اخیر را در اواخر دهۀ نود ترسیم می‌کند. به تصویر کشیدن مشکلات زنِ الجزایری در این بازۀ پرمخمصه هدف اصلی فیلم است. 

نجما دانشجوی جوانی است که در خوابگاه دانشگاه زندگی می‌کند و بعضی وقت‌ها به خانه‌شان برمی‌گردد که مادر و خواهر بزرگترش هم در آن ساکن‌اند. پدر او مرده است و برادری هم ندارد. نجما شیفتۀ طراحی مد و لباس و خیاطی است و تلاش می کند تا از این راه مخارجش را تأمین کند. در روزهایی که بیشترِ هم‌سن‌وسال‌هایش به فکر مهاجرت هستند، او مصمم است تا در کشورش الجزایر بماند و در واقع آیندۀ خود را نه در سرزمینی دیگر که در زادگاهش و در همان حرفه‌اش جست‌وجو می‌کند.

در همین روزهای دانشجویی تصمیم می‌گیرد فشن‌شویی برگزار کند که پارچۀ تمام لباس‌های آن از ردای الجزایری باشد؛ هرچند عملی‌کردن این خواسته خیلی هم آسان نیست. او استعداد و هنرش را دارد، ولی اوج‌گیری فعالیت چریک‌های اسلام‌گرا و تندرو که با این قبیل برنامه‌ها مخالف‌اند، همین‌ طور افزایش حملات تروریستی در همه جای کشور، سخت‌گیری دانشگاه در قبال دانشجویان به ویژه دختران و گرفتاری‌های شخصی خودِ نجما راه رسیدن به این رؤیا را فراوان دشوار کرده است. با این حال، نجما قصد عقب‌نشینی ندارد ... .

فیلمِ جذاب، پرشور و غمناک پاپیچا یادآور بسیاری از دردها و مصائبی است که اغلبِ زنان در گستره‌ای موسوم به خاورمیانه کمابیش با آن درگیر بوده‌اند یا هستند؛ به طوری که برای ما ایرانیان هم تا حد زیادی مسائل آن ملموس است. پاپیچا داستان زنانی را روی پرده می‌برد که یا در بند باورهای خانوادۀ خود و مردم کوچه و بازار زجر می‌کشند یا در دایرۀ هر قانون و مقرراتی که سیاست و دین برای آنها وضع کرده است.

خوش‌حال مثل لازارو

خوش‌حال مثل لازارو (Happy as Lazzaro) دو نیمه دارد؛ قسمت‌هایی در یک روستای سنتی که زمان آن دقیق مشخص نیست و ماجراهایی که در شهری مدرن می‌گذرد. سقوطِ لازارو از بلندی‌ و بیهوشی یا مرگ یا دچارشدن او به هر سرنوشت دیگری مرز میان این دو بخش است. در هر دو جزء، لازارو شخصیت کلیدی و همان کسی است که مخاطب را به دلِ اتفاقات آرام و گاه خیلی عجیب فیلم می‌برد.

داستانِ خوش‌حال مثل لازارو از روستایی به اسم اینویولاتا در ایتالیا آغاز می‌شود. در این دهِ دورافتاده که مردمش یا رعایا به دلیلِ فریب‌کاری اربابشان از همه جای عالم بی‌خبرند، چند خانوار دور هم زندگی می‌کنند. پسری بسیار جوان به نام لازارو یکی از زحمت‌کش‌ترین، ساده‌ترین و مطیع‌ترین آنهاست. در کنار کارهای خرد و ریزی که اهالی به آن مشغول هستند، کشت و برداشت تنباکو کسب‌وکار اصلی‌شان است.

این مردم در واقع برای مارچسا آلفونسو دِ لونا، معروف به ملکۀ سیگار کار می‌کنند و او را ارباب و همه‌کارۀ خود می‌دانند. لازارو در پی رخدادهایی به پسر آلفونسو، یعنی تانکردی نزدیک می‌شود و حتی او را دوست یا برادر ناتنی‌اش به حساب می‌آورد. رفاقتِ ارباب و رعیتی آنان یک روز پای لازارویِ چشم‌وگوش‌بسته را به شهری در همان حوالی باز می‌کند ... . 

این فیلمِ ایتالیایی کاری از آلیس رورواکرِ است که به مدت دو ساعت و هفت دقیقه روایت می‌شود. فیلم در 2018 میلادی، یعنی سالِ تولیدش، به دریافت جایزۀ بهترین فیلم‌نامه در جشنوارۀ  کن موفق شده است. به نظرم خوش‌حال مثل لازارو اثری به دور از پیچیدگی و هم‌زمان پرابهام است که همین سادگی و رازهای آن فیلم را جذاب می‌کند. فکر می‌کنم این اثر هم طرف‌داران جدی پیدا خواهد کرد، هم مخالفان شاکی، در هر حال لازارو خوش‌حال است، هرچند جنس این خرمی تا بی‌نهایت غم‌آلود و دردناک باشد.

درد و شکوه

از سالوادور مالیو عمری گذشته و اکنون در برهه‌ای از زندگی‌ است که بگی‌نگی می‌شود او را پیرمرد خطاب کرد. مالیو حالا آنقدر از گذشته‌ها خاطره دارد که هر اتفاق، دیدار یا لحظه‌ای از امروز می‌تواند او را به هزار و یک پستی‌وبلندی از سال‌های دور پرتاپ کند. در این دفتری که پیش روی خود باز می‌کند، از آن با دیگری حرف می‌زند یا دست به قلم می‌شود، دو حسِ درد و شکوه هم‌زمان یافتنی است.

سالوادور، شخصیت اصلی فیلمِ درد و شکوه یا درد و افتخار (Pain and Glory)، قبل‌ترها فیلم‌ساز بوده است. در دوره‌ای به علت بیماری‌های متعددِ جسمی و روانی فعالیت در عرصۀ هنر را کنار می‌گذارد. اما تغییر در حال و هوایِ او از هم‌صحبتی یا نشست و برخاست با برخی همکاران، بازیگران یا معشوقۀ پیشینش سالوادور را به تولید اثری نو تشویق می‌کند که موضوع‌ آن سرنوشت خانوادگی و هنری خودش است. هرچند آنچه از زندگی او می‌بینیم خط مستقیمی ندارد و مدام از گذشته به حال و خلاف آن حرکت می‌کند. به طور کلی، سیر روایت در این اثر چندان واضح و دقیق نیست.

درد و شکوه فیلمی از سینمای اسپانیا است به کارگردانی پدرو آلمودوار که سال 2019 میلادی ساخته شده و در همان سال هم در جشنوارۀ کن جایزه می‌برد. برای دیدن این فیلم نزدیک به دو ساعت باید وقت گذاشت. به نظرم درد و شکوه نه اثری میخکوب‌کننده است، نه بعد از تماشا برای مدتی طولانی ذهن را درگیر می‌کند. اما بی‌تردید ارزش دیدن دارد؛ احساس غمناکی که در فیلم جاری است، جوانۀ امیدی که در آن سبز می‌شود و رنگ‌های بی‌نظیری که اسپانیای شاد و رقصان را به یاد می‌آورد، همگی کمک می‌کنند تا از حدود دو ساعت یکجا نشستن پشیمان نشویم.  

خاطرات قتل، از نگاه کارآگاهان

خاطرات قتل (Memories of Murder)، محصول کره جنوبی در سال 2003 میلادی، شخصیت‌پردازی دقیق و پرجاذبه‌ای دارد. بونگ جون هو، کارگردان این فیلم دو ساعت و یازده دقیقه‌ای، با هنرمندی و بسیار باورپذیر دگرگونی دو نقش اصلی داستان را به تصویر می‌کشد. دو شخصیت در دو مسیر جداگانه که یکی با غرور و دیگری با نیشخند به طرف مقابلش نگاه می‌کند، اما در پایان هر یک جای خود را به حریف می‌دهد. خاطرات قتل اثری درام و کارآگاهی است که در میان مضامین مختلف اجتماعی و سیاسی‌اش به سراغ انسان‌هایی می‌رود که تصور می‌کنند سلطۀ زیادی بر پندار و رفتارهایشان دارند، اما یک روز دقیقاً به همان آدمی تبدیل می‌شوند که ایمان داشتند هرگز نمی‌شوند.

اتفاقات فیلم در منطقه‌ای سنتی و کوچک در کشور کره جنوبی می‌گذرد. کارآگاه پارک، از اهالی همین ناحیه، مسئول رسیدگی به پروندۀ قتل‌هایی است که به تازگی پی‌درپی در حال وقوع‌اند. چون بعد از گزارشِ چندین مورد تجاوز و قتل، پارک و دستیارانش هنوز به نتیجۀ درست‌وحسابی نرسیده‌اند، کارآگاهی سئو نام داوطلب می‌شود تا از سئول، یعنی پایتخت به او و همکارانش ملحق شود، با این امید که به زنجیرۀ این جنایت‌ها خاتمه دهند. پارک و سئو در یک محلِ کار اما تقریباً با کمترین مشورت و همکاری با یکدیگر سعی در حلِ معضل دارند. آنها کم‌کم به هم نزدیک‌ می‌شوند، اما ... .

قتل‌هایِ خاطرات قتل بسیار دردناک است. مقتولان همگی زن هستند و وقتی پیدا می‌شوند نه تنها دست‌وپا و دهانشان را به طرز فجیعی بسته‌اند بلکه به آنها تجاوز و بر اساس شواهد پلیس و پزشکی قانونی به شکل‌های مختلف شکنجه شده‌اند. با این حال، می‌توان گفت خاطرات قتل نه داستانِ یک جنایتکار بیمار یا مخوف است و نه سرنوشت قربانیان از همه جا بی‌خبر. در واقع  خاطرات قتل روایتی پرکشش از زندگی و سردرگمی‌های دو کارآگاه است؛ کسی که اعتقاد دارد با یک نگاه در چهرۀ مظنون او را شناسایی خواهد کرد و نفر دومی که مطمئن است با استناد به شواهد و مدارک علمی و قانونی به زودی جنایتکار را به چنگ خواهد ‌آورد.