دیروز، امروز و فردا (Yesterday, Yoday and Tomorrow) به کارگردانی ویتوریو دسیکا جایزۀ بهترین فیلم غیر انگلیسیزبان از جشنوارۀ اسکار و همین طور بفتا را به دست میآورد. این اثر ماندگار و محبوب در سال 1963 میلادی با مدت زمان یک ساعت و پنجاهوهشت دقیقه در ایتالیا ساخته شده است. این فیلم عاشقانه و کمدی در سه بخش به نامهای آدلینا، آنا و مارا داستان زندگی سه زن و شوهر یا معشوقشان را در سه ناحیۀ ایتالیا روایت میکند.
زوج اول آدلینا اسبارتی و شوهرش کارمن هستند. کارمن بیکار است و آدلینا با فروش غیرقانونی سیگار مخارج خانواده را تأمین میکند. این زن و شوهر یک بدهی بالا آوردهاند که ممکن است به خاطر آن دیر یا زود آدلینا بازداشت و زندانی شود، چون اسم او به عنوان خریدار اصلی ثبت شده است. آنها هر بار نقشهای میکشند تا از دادن این پول شانه خالی کنند. یکی از راههای آن دو بچهدارشدن است، چون طبق قانون زن حامله را تا شش ماه پس از زایمان نمیتوان زندانی کرد. بعد از زاییدن هفت بچه آدلینا و کارمن دیگر توان ادامهدادن به این داستان را ندارند ... .
در بخش دوم آنا زنی ثروتمند است و با همسر کارخانهدارش زندگی شلوغی دارد. این زن دور از چشم شوهر با معشوقۀ خود رنزو قرار میگذارد. آنها در حالی که در ماشینِ گرانقیمت زن هستند به سمت خانه یا ویلایی حرکت میکنند. اول زن پشت فرمان است؛ او همزمان با رانندگی بارها علاقهاش را به رنزو ابراز و از زندگی پرزرقوبرق و مادیاش شکایت میکند تا اینکه مرد فرمان را به دست میگیرد و ... .
مارا زنی جوان و روسپی است که در بین سیاستمدارها، کلهگندهها و پولدارهای شهر مشتریهای زیادی دارد. قسمت سوم و پایانی فیلم ماجرای مارا و یکی از همین مشتریهاست که هر وقت میخواهند خلوت کنند، اتفاقی در آپارتمان مارا مانعشان میشود. یکی از دردسرهای آن دو، پسری بسیار جوان و طلبه به نام اومبرتو است که ... .
از جذابیتهای دیروز، امروز و فردا یکیبودن بازیگر زن و مرد در اپیزودهای مختلف است، یعنی نقش آدلینا و آنا و مارا را یک زن و نقش سه مرد فیلم را یک بازیگر ایفا میکند که همگی زیبا و باورپذیر هستند. عشق، سکس، ایمان، خانواده و فقر از اصلیترین مضامین این اثر ایتالیایی است که کموبیش به شکلهای گوناگون در هر سه داستان تکرار میشود.
«بعضی از مردم زندگی خوبی دارند، خونههای زیبا دارند، همه حسرتشونو میخورن، سوار ماشینهای قشنگ میشن، به کلوپ میرن و میرقصن و همش مشغول اینکاران». اینها را مونیکای هفدهساله به دوستپسر یا نامزد نوزدهسالهاش هری میگوید؛ وقتی که از سینما بعد از تماشای فیلمی احساسی و رمانتیک بیرون آمدهاند و قدمزنان به سمت خانههاشان میروند.
مونیکا در خانوادهای شلوغ از طبقۀ کارگر زندگی و خود او هم در یک سبزیفروشی کار میکند. ظواهر خانه و خانوادۀ هری که فقط پدر و عمهای دارد خیلی بهتر است، اما او خودش در جایی ظروف چینی بستهبندی و کارهای دیگری میکند که میشود گفت کارگر است.
مونیکا دلش نمیخواهد هر روز صبح در خانهای پرسروصدا چشم باز کند یا از پدرش کتک بخورد و مدام سبزی اینور و آنور بگذارد. هری هم از کارفرمایش دل خوشی ندارد و زمانی که به گذشته نگاه میکند، جز خاطرات دردآور از نبود مادر و زندگی با پدر سرد و ساکت چیزی به یاد نمیآورد. یک روز که هر دو حسابی از دوروبریهایشان جری شده و به تنگ آمدهاند، با قایق از شهر بیرون میزنند تا برای مدتی تفریح کنند. رابطۀ مونیکا و هری در این تنهایی عمیقتر میشود و در موقع بازگشت با وجود سن کم و برخی موانع خیلی زود ازدواج میکنند. آنها در سفرِ تابستانی و کوتاهشان رؤیاهایی در سر داشتند که اکنون زیر یک سقف آنها را میجویند اما ... .
تابستان با مونیکا (Summer With Monika) درامی عاشقانه و از اولین آثار اینگمار برگمان است که سال 1953 میلادی در سینمای سوئد ساخته شده است. برای دیدن عاقبت عشق پرشور و آرزوهای بزرگ مونیکا و هری باید یک ساعت و سی و هشت دقیقه وقت گذاشت. این فیلم سیاهوسفید داستانی را روایت میکند که به شکلهای مختلف در سینمای رنگی و امروزی هم میبینیم؛ نگاه بدبینانه به عشق و ازدواج در فیلم، موضوعی همچنان زنده است و به نظرم زنده هم خواهد ماند. تابستان با مونیکا گوشهای از دغدغههای نوجوانی یا سالیان نخست جوانی را به زیبایی ترسیم میکند، مانند کشف بدن جنس مخالف، تشکیل خانواده یا مستقلشدن و بریدن از سایۀ بزرگترها.
نگرشهای غربی در باب مرگ از قرونوسطی تاکنون عنوان کتابی است از فیلیپ آریس، مورخ فرانسوی، که محمدجواد عبدالهی، مترجم اثر، در زمان برگردان، عبارتِ تاریخ مرگ را هم بدان افزوده است. او در یادداشت خود هدف از این اقدامش را آگاهی مخاطب فارسیزبان از موضوع کتاب، یعنی تاریخ بیان میکند. متنِ تاریخ مرگ، بر اساس مقدمهای که اورست رانوم بر آن نوشته است، نخستین بار در سال 1973 میلادی به صورت سخنرانی از سوی آریس در دانشگاه جان هاپکینز آمریکا ارائه و سپس در قالب کتاب منتشر میشود. نوشتار پیشرو معرفی و تا حدی ارزیابی این تاریخنگاری است؛ پژوهشی که قرار نیست شور زندگی انسان را در روزگاران گذشته به تصویر بکشد، بلکه قصد دارد آخرین لحظههای آن همه اشتیاق و دوندگی یا واپسین وداع بشر را به قلم آورد.
از مرگ تا مرگ
یکم. مرگ رامشده اولین عنوان اصلی در کتاب است. مطالب این فصل که تقریباً یک هزاره را در بر میگیرد، موضوعی همزمان محسوب میشود. آریس در ابتدای مرگ رامشده اشارهای مختصر به دو مفهوم درزمانی و همزمانی (Diachrony and Synchrony) دارد و در جاهای دیگر هم از این دو اصطلاح علوم رفتاری و زبانشناسی استفاده میکند. نویسنده به منظور توصیف و تحلیل بحث به سراغ شوالیهها و پهلواننامههایشان میرود. او میگوید مرگ برای این گروه امری غیرمنتظره نبود، بلکه آنها با الهام از علامتهای طبیعی یا درکی درونی آن را پیشبینی میکردند و نزدیکیاش را میدیدند. این خصوصیت در مردنِ راهبان و سایر مردم نیز برای سدههای متمادی هویدا بوده است؛ نگرشی که در تضاد با مرگ وحشی یا مرگ در زندگی انسان امروز قرار میگیرد. آدابی که فرد در لحظۀ جانکندن به جا میآورد، رسومی که اطرافیانش به آنها دست میزنند و تغییر گورستانها در گذر زمان از جمله مقولاتی است که آریس با هدف تکمیل این فصل در آنها تأمل کرده.
دوم. قسمت دوم مرگ خود شخص نام دارد و از مباحث درزمانی به شمار میرود. مرگ این قاعدۀ جدانشدنی از زندگی که با سرنوشت آدمها در هر زمان و مکانی گره خورده است، میتواند در دنیای هرکس ویژگیهای خاصی داشته باشد؛ نویسنده آن خصایص را با تأکید بر چهار پدیده و ذکر جزئیات و مثالهای متعدد از سدۀ دوازدهم میلادی به بعد بررسی میکند. سیمای رستاخیز در فرجام زیست انسان، فرد در بستر مرگ خود، ترانسی یا کرمزدن جنازه و قبر هر شخص به همراه نوشته و شکل آن چهار جنبۀ موردنظر هستند.
سوم. مرگ تو عنوان فصل سوم است. در این بخش، مرگ در حیات انسان معاصر و از نگاه او واکاوی میشود. از قرن هجدهم میلادی در جوامع مغربزمین معنای مرگ تغییراتی یافت؛ یعنی تشویشآفرینتر، نمایشیتر و متعالیتر از قبل شد. به جز آن، مرگِ خود در مقایسه با مرگ تو یا مرگ دیگری چندان قضیۀ نگرانکنندهای به حساب نمیآمد. محقق فرانسوی تاریخ مرگ با نظر به مجموعه دگرگونیهای پیداشده در مسائل مختلف، مانند محتوای وصیتنامهها، فرجام نعش فرد و برخورد بازماندگان با اجساد و قبور بحث بنیادی این قسمت را تبیین میکند.
چهارم. در آخرین فصل با نام مرگ ممنوعه نگاه مردم به مرگ در زمانۀ معاصر همچنان مبحث اصلی است. آریس در مرگ ممنوعه یافتههای خود را با یادآوری انقلابی وحشیانه در پندارهها، احساسات و فرهنگ پیگیری میکند. این تحول که مرگ را امری شرمآور و ممنوع میداند، ظاهراً در ایالات متحدۀ آمریکا شکل میگیرد و به مناطق اروپایی راه مییابد یا در حال گسترش است. او در بخشی از انقلاب نامبرده ضمن تأکید بر این نکته که مرگ در سدۀ بیستم میلادی به عنوان کلیدیترین ممنوعه جایگزین سکس شد، چنین میآورد؛ «پیشتر به بچهها گفته میشد، لکلکها آنها را با خود آوردهاند اما آنها را به صحنه عظیم وداع در اطراف بستر شخص در حال مرگ راه نمیدادند. امروزه در همان سالهای اولیه زندگیشان، فیزیولوژی عشق به آنها آموزش داده میشود. اما وقتی که آنها دیگر پدربزرگشان را نمیبینند و اظهار تحیر میکنند به آنها گفته میشود او در میان باغی پر از گل در حال استراحت است.»
بعد از چهارمین عنوان اصلی، کتاب با سه مطلبِ نتیجهگیری، پینوشت و پیوست به انتها میرسد. مؤلف در نتیجهگیری کوشیده است تا سیر تطور معنای مرگ در ذهن و زندگی بشر و دیگر امور وابسته به آن را که تا اینجای کار بررسی کرده، به اختصار و با طرح سؤالاتی ترسیم کند. پینوشتِ کتاب مراجع و شماری توضیحات تکمیلی است که برای هر فصل جداگانه ذکر شده. در پیوست مفصل تاریخ مرگ با زندگینامۀ فیلیپ آریس آشنا میشویم؛ مردی که سال 1914 م. در بلوآی فرانسه متولد شد و پس از تحصیل در رشتههای تاریخ و جغرافیا تا موقع مرگ خود در 1984 م. پیوسته حرفۀ تاریخنگاری را ادامه داد. هرچند همزمان با نوشتن تاریخ در مؤسسۀ بینالمللی کشاورزی و تجارت میوههای گرمسیری کارشناس بود یا در مقام جستارنویس و تحلیلگر در حوزههای سیاسی نیز با مطبوعات همکاری میکرد.
پایان و برخی نکتهها
در کتاب تاریخ مرگ به مرگ که یک روز در زندگی هر آدمی فارغ از هر جنس و کیش و نژادی تجلی خواهد یافت، از قرونوسطی یا حتی قبل از آن تا دهۀ هفتاد میلادی نظر شده است. جغرافیای این بررسی در اصل سرزمینهای اروپایی است. با این حال، مباحث کتاب مخصوصاً در فصل آخر به کشور آمریکا و در نمونههایی بسیار اندک به آسیا هم کشیده میشود. هر آنچه از مرگ گفته میشود، به مسیحیان و در مواردی جزیی به یهودیها و دینناباوران از هر طبقۀ اجتماعی باز میگردد؛ در این میان پادشاهان و سیاستمدارها کمترین سهم را دارند و در بیشتر صفحات خبری از آنان نیست.
دادههای تاریخ مرگ با مراجعه به آثار متنوعی از اشعار، افسانههای کهن، ادبیات امروزی و رمان، بناهای مذهبی و غیر آن، تصاویر اعم از نقش و نگار نسخههای خطی یا نقاشیهای دیواری و حتی صنایعدستی، چون گلدوزی جمعآوری شده است. جامعهشناسی، روانشناسی و باستانشناسی نیز از جمله حوزههایی به شمار میآید که فیلیپ آریس در واکاوی مفروضات خود از آنها سود برده است.
در کنار ویژگیهای پرارزشی که گذشت، همانند هر پژوهش دیگری میتوان از صاحباثر انتقاد هم کرد. مثلاً پاتریک اچ. هوتون، نویسندۀ پیوست یا زندگینامۀ آریس تأکید میکند که نگرشها یا مراحلی که مورخ برای مرگ برمیشمرد به آسانی با واقعیاتشان مطابقت نمییابد.
بیتردید، به جز نقد هوتون مثالهای دیگری نیز یافتنی است. از جمله به نظر میرسد، آریس به مرگ خودخواسته یا خودکشی چندان توجه نمیکند یا حتی کاملاً بیاعتناست. حال آنکه نمیتوان انکار کرد که این شکل از مرگ و آیینهای پیرامونی آن در هر دورهای پیدا میشود، چنانکه در ادبیات داستانی و نوشتههای غیرادبی فراوان است.
در نهایت، خواندن تاریخ مرگ این اثر جمعوجور و روان را با 152 صفحه که بعد از نخستین انتشار در سال 1392 از سوی نشر علم به چاپهای متعددی رسیده است، به هر دوستدار تاریخی، به ویژه طرفداران تاریخ نو فرهنگی یا تاریخ ذهنیتها، یعنی حیطهای که نگرش مردم عادی را در زندگی روزمره بررسی میکند و همین طور هر علاقهمند به تاریخ اروپا و مسیحیت پیشنهاد میکنم.
شاید کمتر آدمی پیدا شود که در زندگیاش برای فراموشکردنِ گذشتهای دور یا نزدیک هیچ تلاشی نکرده نباشد؛ هرکس ممکن است مدتها با خود کلنجار رفته باشد تا خاطرهای را برای همیشه از یاد ببرد؛ همان خاطرهای که یادش دل را خونینتر، پُرخراشتر و زخمیتر میکند. ولی همین آدمی که به هر دلیلی میخواهد فراموش کند، بعید نیست روزی را هم ببیند که ناخواسته تن به فراموشی داده است و طوری گرفتار شده که نمیداند دردش از کجاست و نمیداند که جز به یاد آوردنِ گذشتهها حتی تلخترینشان چارهای ندارد.
آنتونی در سالهای نه چندان دور برای خودش کسی بوده اما مدتی است که از اطرافیانش رفتارهای عجیبی میبیند؛ یک نفر زیادی از او مراقبت میکند، کس دیگری جز با حرص و عصبانیت و نیشخند با او حرف نمیزند و شخصی هم محبتهای اغراقشده و بچهگانهای در برخورد با او دارد. قضیه از این قرار است که آنتونی پیر شده، دردهای پیری و مهمتر از همه مرضِ فراموشی به جانش افتاده و وقتی ذهنش آدمها، حوادث و زمان و مکانها را در هم میریزد، کاری جز نگاهکردن، سرزنش دیگران یا خواستنِ مادر از دستش بر نمیآید. پدر (The Father) داستانی دردناک از ابتلای مردی پیر به بیماری آلزایمر است.
فیلمِ نودوهفت دقیقهای پدر که در 2020 میلادی و با همکاری کشورهای فرانسه و انگلستان تولید میشود؛ سال بعد از آن دو جایزۀ بهترین بازیگر مرد و برترین فیلمنامۀ اقتباسی را از آکادمی اسکار دریافت میکند. فلوریان زلرِ فرانسوی، کارگردان این اثر انگلیسیزبان است؛ درامی دیدنی که همزمان با ترسیم ناخوشیهای آنتونی، رنجهای آن، دختر میانسالش را هم نشان میدهد.