زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

زیبایی آمریکایی

زیبایی آمریکایی (American Beuty) محصول 1999 میلادی است که در هالیوود و به کارگردانی سام مندس تولیده شده. این درامِ دو ساعت و دو دقیقه‌ای در جشنوارۀ فیلم اسکار به دریافت پنج جایزه از جمله بهترین اثر موفق می‌شود. زیبایی آمریکایی با انتخاب موضوع محوری خانواده، مخصوصاً از نوع آمریکایی آن، به سراغ سوژه‌های مختلفی می‌رود که در قالب طنزی سیاه به تصویر می‌آید؛ از عشق، تربیت فرزند، سکس و هم‌جنس‌گرایی گرفته تا خشونت و خیانت، اعتیاد و افسردگی و بحران‌های شخصیتی. اثر سینماییِ دیگری که دنیای پیچیده و هم‌زمان سادۀ آدم‌ها یا هویت‌های گوناگون در پس یک نقاب را به نمایش می‌گذارد.     
لستر برنهام مردی چهل‌ودو ساله و شاغل در حوزۀ مطبوعات است که تاریخ تقریبی مرگش را در همان ابتدای فیلم به مخاطب می‌گوید. همۀ اتفاقاتِ زیبایی آمریکایی به این مردِ ناکام در ازدواج، شغل و روابط اجتماعی مربوط می‌شود. او به‌هیچ‌وجه از زندگی و شخصیتش رضایت ندارد و اکنون، یعنی در دهۀ پنجاه عمر خود، در پی عوض‌شدن است.
اطرافیان لستر هم مثل او در پیدا و نهان مشکلاتی دارند و برخی خواهان تغییر هستند؛ کارولین همسر لستر در شغلش موفقیت چندانی کسب نمی‌کند و در رابطه با شوهر هم از هر بعدی به بن‌بست رسیده است. جین دختر نوجوانشان نیز دیگر توان تحمل آنها و کشمکش‌هایشان را ندارد و جز آن در کنار هم‌کلاسی‌اش آنجلا هم با معضلاتی روبه‌رو است؛ آنجلایی که مدام از سیمای زیبا و کامیابی‌اش در جذب جنس مخالف می‌گوید. ریکی، پسر همسایه که به تدریج دوست‌پسر جین می‌شود، همیشه دوربین‌به‌دست است و تا حدی متفاوت یا دیوانه به نظر می‌آید. پدر و مادر ریکی هم آدم‌‌هایی عجیب و پردرد هستند. لستر قرار است با همۀ این شخصیت‌ها رودرور شود ... .
فیلم زیبایی آمریکایی صحنه‌های رمانتیک و تصاویر خشن را هم‌پای هم در خود جای داده است، همان‌ طور که می‌توان با آن خندید و هم‌زمان اشک ریخت. زیبایی آمریکایی روایتی است که نمایشی‌بودن خیلی از زندگی‌های خانوادگی و ظاهرسازی بسیاری از آدم‌ها را در هر جنس و جایگاهی به یادمان می‌آورد.  فیلمی که به نظرم دوست‌داشتنی بود، اما نه به اندازۀ پنج جایزۀ اسکار.  

هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

اولین رمان رضا قاسمی را می‌توان یکی از متفاوت‌ترین آثار ادبی در زبان فارسی دانست، مانند نامی که بر خود دارد؛ هم‌نوایی شبانۀ ارکستر چوب‌ها. بی‌تردید، همین تفاوت، افراد زیادی را به خود جذب خواهد کرد، اما مثل هر اثر دیگری قرار نیست برای همه دل‌چسب باشد. نشر نیلوفر در سال 1386 این داستان 207 صفحه‌ای را برای هفتمین بار چاپ کرد و نوبت‌های تازه‌تر آن نیز در بازار کتاب فراوان است. به جز چاپ‌های پرشمار، دریافت جوایز ادبی بنیاد گلشیری، مهرگان ادب و منتقدین مطبوعات هم از اقبال این رمان حکایت دارد.

راوی داستان، یدالله مردی سن‌و‌سال‌دار و ایرانی است، البته برخلاف اسمش دنیایی غیرسنتی و پیچیده‌ را به خواننده نشان می‌دهد. او در شهر پاریس به همراه تعدادی هم‌وطن و غیرایرانی در اتاق‌های زیرشیروانی یک بنای شش طبقه و قدیمی زندگی می‌کند. بیشتر صحنه‌های داستان، که روابط و درگیری‌های یدالله با همسایگانش است، در این ساختمان یا به قول روایتگر سیارۀ بی‌لنگر رخ می‌دهد.

زمانِ اتفاقات میان حال، گذشته و آینده دست‌وپا می‌زند با ماهیتی مغلق که می‌تواند در بعضی جاها مکان داستان را نیز درهم کند. به طور کلی، هم‌نوایی... فضایی آشفته دارد و ترسیم مرزهای خیال و واقعیت در آن ممکن نیست. خود راوی در برگی از کتاب دربارۀ حد میان هشیاری و جنون انسان‌ها حرف می‌زند. شاید اینها عبارت‌های مناسبی برای گفتن از داستان باشند و همین طور شخصیت یدالله؛ مردی که تا فکر می‌کنیم حالش خوب است، همان لحظه متوهم می‌شود. سید الکساندر، رعنا و پروفت دیگر آدم‌های اصلی در روایت هستند؛ هرکدام دنیای خاص خود را دارند اما در پیدا و پنهان زندگی‌شان نقاطی آنها را به هم وصل می‌کند؛ همچون دردهای مهاجرت و تناقض‌هایی که زندگی در غربت نصیبشان کرده است.

بریده‌ای از متن

«این «گذشته» است که شب می‌خزد زیرِ شمدت. پشت می‌کنی می‌بینی روبه‌روی توست. سر در بالش فرو می‌کنی می‌بینی میانِ بالشِ توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما «گذشته» در خموشی و ظلمت با توست. و من که نمی‌توانم نبودنِ خودم را رقم بزنم، و من که چهارمیخِ اقتدارِ سوزانِ گذشته‌ام حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشه‌هایم در باد می‌لرزد به این زن حق می‌دهم به یاد نیاورد که در آن روزِ مه گرفته و بارانیِ آوریل هزار و نهصد و چهل‌وسه، وقتی شوهرِ اولش را همراه عده‌ی دیگری جدا می‌کرده‌اند ببرند، شوهر برگشته باشد بگوید: «ماتیلد، باد که می‌آید پنجره را ببند. من سردم خواهد شد.» و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده، همین که سر بالا کند، ببیند تکه‌ای گوشت زنده روی برف بالا و پایین می‌پرد. بعد که حیرت‌زده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه را روی شقیقه‌اش نهاده است: تکرار کن! و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهانش کمانه کند و تا پیشِ پای ماتیلد فواره بزند. من حق می‌دهم. من حق می‌دهم.»

گاوخونی، داستانی در میان آب‌ها

از آنجا که بخش مهمی از رخدادهای گاوخونی در شهر اصفهان می‌گذرد، این رمانِ کوتاه پر از نمادهای اصفهان است از مادی و پل‌ها و کوه صفه گرفته تا لب آب و یائسگیِ زاینده‌رود. بعد از آن، تهران مهم‌ترین شهر کتاب است و از خوزستان هم در قسمت‌هایی جزیی یاد می‌شود. راویِ داستان که نامش را نمی‌دانیم در جایی از کتاب خودش را پسری بیست‌وچهار ساله معرفی می‌کند. او در روایت زندگی‌اش بین گذشته و حال و خواب و بیداری در رفت‌وبرگشت است.

در آمدورفت‌های روایت، مناسبات این مرد جوان و پدرش اهمیت بسیاری دارد. مادرِ راوی، آقای گلچین، معلم کلاس چهارم دبستان او، خشایار و حمید، هم‌خانه‌هایش، خانوادۀ عمه‌اش و رئیس او در یکی از چندین شغلی که عوض کرده است از دیگر شخصیت‌های مهم کتاب هستند. آدم‌هایی زنده یا مرده که در رؤیا، واقعیت یا خیالات راوی سیر می‌کنند.

او در تعریف داستانِ زندگی‌اش به مسئلۀ ازدواج نگاه ویژه‌ای دارد. اول، ازدواج پدر و مادرش و بعد ازدواج خودش و زنش. روایتگر  گاوخونی در هر دو مورد نگرش منفی خود را آشکار می‌کند و اصلاً دید خوبی به این قبیل پیوندها ندارد. حس ناامیدیِ راوی در موضوع دوستی و رفاقت، رابطۀ معلم و شاگردی، شغل و درآمد و هر مقولۀ بزرگتر یا کوچکتر دیگری حاکم است. بنابراین می‌توان گفت حال و هوای گاوخونی تا حد زیادی گرفته است که حضور مرگ از مهم‌ترین نشانه‌های آن محسوب می‌شود. هرچند خالی از طنازی هم نیست.

این داستانِ ساده، زیبا و پرکشش به قلم جعفر مدرس صادقی در سال 1362 و زیر نظر انتشارات نو در تهران چاپ شده است و من هم همین نسخه را امانت گرفتم. گاوخونی 101 صفحه دارد و با توجه به جذابیت آن و البته بخش‌های سفید زیاد و فونتی که من دیدم! خواندن آن زمان زیادی نمی‌خواهد.

 این اثر مدرس یکی از بهترین داستان‌هایی بود که از ابتدای سال تاکنون خوانده‌ام و آن را به هر کسی، مخصوصاً اصفهانی‌ها پیشنهاد می‌کنم. بهره‌گیری راوی از آب در دل رویدادهای گوناگون بی‌تردید از جذاب‌ترین ویژگی‌های گاوخونی است، آبی که خواننده به راحتی آن را می‌بیند، تماس آن را با تنش احساس می‌کند یا ممکن است در آن خفه شود. 

بندی از گاوخونی: «تا ما به اصفهان برسیم، شوهر عمه و پسر عمه‌ام همه‌ی کارهای کفن و دفن و مقدمات مجلس ختم را انجام داده بودند، و من فقط باید می‌رفتم سر قبر و باید توی مجلس ختم، دم در می‌ایستادم و قیافه‌ی مغمومی بخودم می‌گرفتم و با آنهایی که می‌آمدند و می‌رفتند دست می‌دادم و از این که زحمت کشیده و آمده بودند ازشان تشکر می‌کردم. این خودش کار خیلی مشکلی بود. و اگر آدم از مرگ پدرش هیچ هم ناراحت نشده بود، این کارها را که می‌کرد ، ناراحت می‌شد و فکر می‌کرد که راستی‌راستی اتفاق ناگواری افتاده.»

خودش و خانه خودش

ساندرا با دو فرزندِ دختر و کم‌سن‌وسالش به نام‌های مالی و اما در آستانۀ جدایی از شوهر خود گری است. خشونتِ گری از فحش‌ و بدوبیراه گرفته تا کتک‌کاری‌ اصلی‌ترین انگیزۀ ساندرا برای ترک این مرد است. با توجه به مصائب زن در دوران متأهلی، بی‌تردید  مستقل‌شدن نویددهنده است. اما ساندرا نمی‌تواند زندگی جدیدش را به این راحتی‌ها شروع کند؛ زیرا نه خانوادۀ حمایتگر، نه دوست جانی و نه شغلی با درآمد درست‌وحسابی دارد. در کنار آن، قانون دولت هم برای کمک به او خیلی به‌دردبخور نیست.

اصلی‌ترین دغدغۀ ساندرا داشتن یک سرپناه است. او به طور موقت با دخترانش در هتل اقامت دارد و هم‌زمان با رسیدگی به کاروبارش که همان تمیزکاری و پرستاری در کافه‌ها و خانه‌‌‌هاست، سعی می‌کند برای ساختن یک چهاردیواری تمام توانش را به کار گیرد. او هم زمین می‌خواهد، هم به مصالح نیاز دارد و هم نیروی کار، مهم‌تر از همه اینکه باید این تصمیم خود را از شوهرش و کارمند دولت یا وکیلش پنهان کند ... .

فیلم خودش (Herself) درامی انگلیسی است که اتفاقات آن در دوبلین می‌‌گذرد. این اثر با همکاری ایرلند و کارگردانی فیلیدا لوید در سال 2020 میلادی تولید شده است و تماشای آن کمی بیش از یک ساعت و نیم زمان می‌برد. تأمل در موضوعاتی همچون مشکلات زنان در خانواده، معضلات اقتصادی، به خصوص راه دشوارِ خانه‌دارشدن و نقص قوانین حاکم بر کشور از جنبه‌های مثبت خودش است. با وجود این، دیدنش را خیلی هم پیشنهاد نمی‌کنم، چون به نظرم در بعضی جا‌ها واقعاً کلیشه‌ای و نچسب بود.

در جست‌وجوی زمان از دست رفته، ج ۵

آرزوی همواره اضطراب‌آمیز و همواره برنیاوردۀ شنیدن صدایی و خبری پی در پی در دلم بالا می‌گرفت و شکنجه‌ام می‌داد؛ در نقطۀ اوج عروج زجرآورم در پیچاپیچ دلشورۀ تنهایی، از ژرفاهای پاریس شلوغ شبانه که ناگهان به من نزدیک ‌شد، از کنار کتابخانه‌ام آوای مکانیکی و ملکوتی فرفرۀ تلفن، چنان‌که در تریستان آوای تکان خوردن شالی یا نوای نی‌لبکی، به گوش آمد. جست زدم، آلبرتین بود. «مزاحمتان نیستم، با تلفنِ این وقت شب؟» گفتم «به هیچ وجه» و شادی‌ام را مهار کردم، چون آنچه دربارۀ دیری وقت می‌گفت بدون شک برای عذرخواهی از این بود که به آن دیری می‌آمد. و نه این که نمی‌خواست بیاید. با لحنی بی‌اعتنا پرسیدم: «خوب، می‌آیید یا نه؟ ـ «نه دیگر ... اگر احتیاج مبرمی به من ندارید نمی‌آیم.»

این بند، قسمت‌هایی از سدوم و عموره است که راویِ در جست‌وجوی زمان از دست رفته به فرازوفرود روابط عاطفی‌اش نظر می‌کند، آن هم در دوره‌ای که هنوز سن‌وسال چندانی ندارد. شرح عشق و عاشقی‌های راوی و به ویژه سرنوشت رابطه‌اش با ژیلبرت و آلبرتین از قسمت‌های کلیدی دفتر پنجم است. اما مهم‌تر از آن واکاوی دنیای اشراف از دید راوی محسوب می‌شود. 

او در این بخش برخلاف قسمت‌های دیگر ناامیدی کامل خود را از این طبقه و زندگی مسخره‌شان بروز می‌دهد. البته وقتی از اشراف می‌گوید، این طور نیست که فقط جهان این گروه از مردم فرانسه را ترسیم کند، به نظر می‌آید که مارسل پروست با ورود به زندگیِ بیرون و درونیات اشراف کمابیش به حقیقت آدمی در هر زمان و مکان و جایگاهی نگاهی تأمل‌برانگیز دارد.    

جلدِ پنجم در جست‌وجوی زمان از دست رفته را که نامِ سدوم و عموره بر خود دارد، در فاصلۀ نهم تا بیستم مرداد خواندم و زیباترین تعریف‌هایش برای من بخشی بود که از مادربزرگ رفته‌اش یاد می‌کرد. این جلد از کتاب مارسل پروست (1871ـ1922م) نیز در تاریخ  1376 به کوشش مهدی سحابی و نشر مرکز در تهران ترجمه و چاپ شده است.

 وقتی تصمیم به خواندن سدوم و عموره گرفتم، این جلد در کتابخانه‌ای که همیشه می‌روم موجود نبود و چون نمی‌خواستم تا بازگشت کتاب منتظر بمانم، نسخۀ پی‌دی‌اف آن را انتخاب کردم. پی‌دی‌اف، آن هم برای کتابی مثل جست‌وجو با جمله‌ها و توصیفات دراز و طولانی‌اش که در بعضی جاها واقعاً طاقتم طاق می‌شد، کمی سخت بود! ولی خوبی‌های زیادی هم داشت و به خاطر همین فکر می‌کنم سه جلد دیگر را هم غیرکاغذی بخوانم. به هر حال، سدوم و عموره که دو شهر فاسق و گمراه و هرزه در کتاب مقدس است، 633 صفحه دارد.