تراژدی تنهایی یا زندگینامۀ سیاسی محمد مصدق مخصوصاً برای کمحوصلهها خوب است؛ همانها که دوست دارند تاریخ بخوانند اما دلشان نمیخواهد سراغ آن دست کتابهای تاریخی بروند که آدم زیر سنگینی الفاظ پرطنطنه و جملهبندیهای عجیبغریب و تعریفهای مدام محقق از خودش خفه میشود. نگارندۀ آن کریستوفر دو بِلِگ قلمی جدی و در ضمن گیرا و صمیمی دارد که در برخی صفحات طنزش هم گل میکند. پژوهشگر انگلیسی و پرتلاشِ کتاب به منابعی پرشمار از زبانهای مختلف رجوع کرده است، بنابراین به جز کمحوصلهها میتواند مخاطبان سختگیر را هم جذب کند، ولی بیحوصلهها را هرگز!
حتماً بسیاری انتظار دارند در این زندگینامه بخوانند که مثلاً جدوآباد مصدق چه کسانی بودند، قصۀ بغرنج ملیشدن نفت چه بود و نبود یا در ماه مرداد و کودتاهای داغش چه اتفاقاتی افتاد و مهمتر از همه تحلیل هر کدام از این قضایا که بیتردید همگی بجاست و تا حد زیادی هم برآورده خواهد شد. اما کتاب به این داستانها ختم نمیشود؛ بِلِگ به جنبههایی کمتر گفتهشده از زندگی مصدق هم نگاه میکند. مثل اینکه وقتی برای تحصیل به اروپا رفته بود چه ماجراهای عاشقانهای داشت، دربارۀ موتورسواری مضحکش در سوئیس یا کلکلکردنهایش با دختر پانزده سالهاش، در خصوص روند ریزش موی سر او و همین طور حکایت غشکردنها و گریههایش در حضور دیگران.
برای آن دست سینهچاکان مصدق که در واکاوی حیات او تحمل کوچکترین نقد منفی را ندارند، این پژوهش انتخاب مناسبی نیست؛ همچنین برای خردهگیرانی که این سیاستمدار را فقط دیکتاتوری کلهشق میدانند. کتاب حاضر برای آنهایی است که میخواهند محمد مصدق را بهتر بشناسند، هم گامهای بلندش را هم اشتباهات بزرگ او را و مسلماً برای هرکس که میخواهد با گوشههایی از تلخ و شیرین تاریخ ایران در آن سالیان بیشتر آشنا شود. نسخهای که من از تراژدی تنهایی خواندم در بهار 1395 با ترجمهای از بهرنگ رجبی در 318 صفحه و به کوشش نشر چشمه چاپ شده است.
اولین بار در یک قبرستان است که فرن کیوبلیک از پسری بوسه میگیرد. او آن روز را شروع ماجراهای عاشقانه در زندگیاش میداند؛ عاشقانههایی که تا اکنون، یعنی ابتدای بیستسالگیاش، هر کدام به شکلی او را عذاب داده و چندی بعد هم پی کارشان رفتهاند. کیوبلیک که زنی ساده، تنها و متصدی آسانسور در شرکتی معروف است، در حال حاضر به مردی شلدریک نام علاقه دارد. شلدریک یکی از رؤسای مهم در همان اداره و متأهل است که فرن هم میداند، اما موضوعی که از آن خبر ندارد، هوسبازی دائمی این مرد در ارتباط با زنان متعدد است. این زن که به گفتۀ خودش در دلبستن به آدمهای اشتباهی در یک جای اشتباه و زمانی اشتباه استعداد عجیبی دارد، در آپارتمان سی. سی. باکستر تصمیم به خودکشی میگیرد.
سی. سی. باکستر که بیشتر مردم او را باد صدا میکنند شخصیت اول در فیلم آپارتمان (The Apartment) است. او یکی از کارمندان معمولی شرکت بیمه در نیویورک و زیردست شلدریک محسوب میشود که هر روز فرن کیوبلیک را هم در آسانسور میبیند. باد مردی بیشیلهپیله، خوشخیال و مجرد است که ساعاتی از شب، آپارتمانش میان تعدادی از مدیران همان شرکت دستبهدست میشود و خود او هم تا پایان قرارها در شهر پرسه میزند. این مدیرها که همگی زن و بچه دارند برای خوشگذرانی با دوستدخترهایشان پنهانی به آپارتمان سی. سی. میروند. آنان در عوض به او کمک میکنند تا بیدردسر و یکشبه در شرکت ترقی کند. باد دلش میخواهد بعضی وقتها به این رؤسا نه بگوید و به خانهاش راه ندهد اما از این روشِ پیشرفت هم بدش نمیآید و به همین خاطر سکوت میکند.
آپارتمان درام و کمدیای تلخ یا خیلی تلخ است که سرنوشت سی. سی. باکستر خوشقلب و تنها، فرن کیوبلیک زودباور و عاشقپیشه و مردهای عیاشی را نشان میدهد که نه در ارتباط با همکاران، نه در زندگی با همسران و نه در دوستی با معشوقههای خود درستکار، باوفا و راستگو نیستند. این فیلمِ دو ساعت و پنج دقیقهای در سال 1960 میلادی به کارگردانی بیلی وایلدر و در آمریکا ساخته شده است. بیتردید، آپارتمان در تاریخ سینما یکی از محبوبترین فیلمهای سیاه و سفید در بین مردم به شمار میآید. در نظر منتقدان هم با توجه به کسب پنج اسکار و جوایزی پرارزش در جشنوارههای گلدن گلوب و بفتا جایگاه مهمی دارد. آپارتمان با دستگذاشتن روی عشق یا هر چیزی که عشق مینامند، گوشهای از تباهی حاکم در مناسبات اداری و همین طور پیشامدهای ناخوشایند در روابط خانوادگی را به زیبایی و پراحساس نقد میکند.
«آلبرتین خانم رفتند!» جلد هفتمِ در جستوجوی زمان از دست رفته، مجموعهای که هزار و یک جملۀ دراز و پرطنطنه دارد، با همین گزارۀ کوتاه و ساده آغاز میشود. راوی که پیشتر از دردهای زیستن با معشوق گفته بود، اکنون از ماجراهای رفتن و غموغصۀ زندگی بدون آلبرتین میگوید. در این جلد از رمانِ مارسل پروست که گریخته نام دارد، باید دید آدمی با یک عشق از دست رفته، یک شکست یا یک فقدان که کوهی از خاطرات دردناک به یادگار گذاشته است، به کجا خواهد گریخت؟ دوباره در حال و هوایی دیگر به سوی همان مقصود میرود یا پشت به آن هر بود و نبودی را فراموش میکند؟
این مجلد در نگاه خود پروست از بهترین نوشتههایش به شمار میرفت. فکر میکنم او در گریخته وقتی پیشامدهای بزرگ و کوچک را در زندگی آدمهای مختلف واکاوی میکند، بیش از گذشته به جایگاه و طبقه یا امتیاز اجتماعی آنان نظر دارد. استفاده از کلماتی، مانند سیاستمدار، دولت، حکومت یا انتخابات نیز از دیگر علایق پروست در جلد هفتم است، اما این واژگان همیشه هم با هدف بیان رویدادی خاص در سیاست به کار نمیروند. بلکه در بسیاری از برگها فقط برای توصیف خصایص یک شخصیت یا وقایع زندگیاش کاربرد دارند؛ مثل این خط «ژیلبرت همچون کشورهایی بود که کسی جرأت نمیکند با آنها متحد شود چون دولتهایشان مدام تغییر میکند.» در هر حال، راوی نه به عالم سیاست و نه به دنیای درونی و بیرونی آدمها زیاد خوشبین نیست.
گریخته را مهدی سحابی ترجمه و نشر مرکز در تهران چاپ کرده است. این جلد را بین روزهای یازدهم تا هجدهم شهریور خواندم؛ همان نسخهای که در سال 1385 به عنوان نوبت سوم و در 354 صفحه منتشر شده است. در جستوجوی زمان از دست رفته، اثری که نگارندهاش با تأثیر از زندگانی شخصی خود مینویسد و در آن نه ظاهر زندگی بلکه لایههای عمیقتر و ضمیر انسانها را جستوجو میکند، در جلد بعدی به پایان خواهد رسید.
.
«میدانستم که مفهومش این است: ـ در ونیز تنها میمانم ـ . و شاید همین اندوه بود که سرمای کرختکنندهای آن جاذبه، آن جاذبۀ درماندهوار اما فریبا را به آن ترانه میداد. هر نُتی که صدای خواننده با نیرو و حضوری تقریباً عضلانی سر میداد و درست بر قلبم میخورد، زمانی که جمله به پایان بَمی میرسید و به نظر میآمد که ترانه به آخر رسیده باشد خواننده دست بر نمیداشت و دوباره از بالا آغاز میکرد انگار که نیاز داشت تنهایی و درماندگی مرا یک بار دیگر اعلام کند. و من با ادبی احمقانه در گوش سپردن به موسیقیاش، پیش خود میگفتم: ـ هنوز نمیتوانم تصمیمی بگیرم. اول بگذار این جمله را در ذهنم از سر بخوانم ـ . و جمله تنهاییام را بیشتر و بیشتر میکرد، در آن طنین میانداخت و دقیقه به دقیقه کاملتر و بزودی برگشتناپذیرش میکرد.»
«خوشحالم میشنوم حالت خوبه» دیالوگ پرتکرار و همان رشتهای است که شماری از اپیزودهای فیلم را به هم وصل میکند. این جمله از زبان شخصیتهای مختلف و در ماجراهایی مستقل از هم تکرار میشود و وقتی به گوش میآید بیش از حال و هوای خوببودن، احساس اندوه و بغض به بیننده دست میدهد. ماجرای جوناتان و سام نیز که یکی از معدود داستانهای دنبالهدار در فیلم است، رنگ و بویی غمناک دارد. این دو مرد میخواهند چند رقم جنس بفروشند که مدعیاند مردم با آنها شاد خواهند شد، اما نه خودشان دلِ خوشی دارند، نه زن و مردی از وسایلشان به وجد میآید. خلاصه آنکه این فیلم، سرنوشتِ پرملال بشر را به تصویر میکشد، آدمیزادی که تا ابد به حزن، دلمردگی و رنج محکوم است.
کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخه نشست (A Pigeon Sat on a Branch Reflecting on Existence) درام ـ کمدیای آرام، تلخ و سیاه است که سال 2014 میلادی در سوئد، به زبان سوئدی و با همکاری سه کشور نروژ و فرانسه و آلمان ساخته شده. کارگردان آن که در هفتاد و یکمین جشنوارۀ فیلم ونیز به خاطر این اثر برندۀ شیر طلایی میشود، کسی جز روی آندرشون شهیر نیست. مدتزمان فیلم ۱۰۱ دقیقه است و دیدن آن برخلاف نام بلندش چندان هم به درازا نمیکشد.
فیلم کبوتری... داستانی منفرد ندارد. این اثر از چندین ماجرا یا تکههای گوناگون شکل میگیرد. با این حال، مضامین همۀ قطعهها به هم نزدیک است و میشود گفت همگی غمزدهاند. فیلم با یک مرگ در تنهایی آغاز میشود و در زندان یک روزمرگی به پایان میرسد. در این فاصله، مدام با آدمهایی روبهرو میشویم که از بیپولی سرگرداناند، سهمشان از آرزوها نرسیدن است و نگاهی پردرد به روزهای رفته دارند. هرچند فیلم از خنده و رقص و بازیهای کودکانه نیز خالی نیست. به هر روی، این شاهکار پرشکوه را هرکسی نخواهد پسندید. من کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخه نشست را دوست داشتم و دوست دارم بارها ببینم.
جادۀ مالهالند (Mulholland Drive) فیلمی نیست که داستانی را در خطی مستقیم به تصویر بکشد، بلکه ماجراهایی جدا و البته مربوط به هم را در زمانها و مکانها یا واقعیتها و خیالات مختلف به طور نامنظم روایت میکند. این اثرِ رازآلود، هیجانانگیز و پرتعلیق محصول آمریکا با همکاری فرانسه است که در سال 2001 میلادی به کارگردانی دیوید لینچ اکران شده. برای دیدن این فیلم سورئالیستی که جایزۀ بهترین کارگردانی را از جشنوارۀ کن کسب میکند، باید در حدود دو ساعت و نیم وقت گذاشت.
فیلم از جایی شروع میشود که زنی جوان با موهای سیاه و بلند به علت یک تصادف رانندگی در جاده سرگردان شده است. او سر از خانهای در میآورد که به تدریج معلوم میشود به خالۀ بتی تعلق دارد. بتی بازیگری تازهکار است که برای بازی و رسیدن به آرزوهایی بزرگ از کانادا به هالیوود آمده و قرار است در نبود خالهاش مدتی در خانۀ او سکونت کند. بتی بدون مقاومت یا ناراحتی خاصی حضور زن تصادفی را در خانۀ خالهاش میپذیرد و حتی وقتی متوجه میشود که زن فراموشی گرفته، تصمیم میگیرد به او کمک کند. فیلم با این هدف رو به جلو میرود که زن سیاهموی با همکاری بتی بتواند گذشتهاش را به یاد آورد، اما پس از مدتی در خلال اتفاقات دیگر در حالی با همان دو زن روبهرو میشویم که در هویتشان تغییراتی به وجود آمده است ... .
به نظرم در نگاه اول میتوان گفت جادۀ مالهالند فیلمی در انتقاد از دنیای هالیوود است. اما با توجه به پیچیدگیها و چندلایهبودن فیلم، بیتردید درونمایهها و اهداف دیگری نیز در پس آن وجود دارد که هرکس به سهم خود و نوع نگرشاش با تماشای اثر آن را خواهد یافت. به نظر من گوشهای از جادۀ مالهالند داستان پرتکرار ناکامی در عشق است، عشق به اشیا، عشق به رؤیاها و عشق به آدمها ... .