اوا و شوهرش یان در مصاحبهای که وسط آتش و جنگ و به اجبارِ گروهی از نظامیان به آن تن میدهند، خود را آدمهایی معرفی میکنند که اساساً سیاسی نیستند و به سیاست کاری ندارند. اما هم قبل از مصاحبه و هم بعد از آن تا انتهای فیلم میبینیم که همین سیاست چطور با اوا و یان کار دارد و آنها را از درون و بیرون زیرورو میکند.
این زن و شوهر در خانهای کوچک و ساده با یک گلخانه و چند مرغ در جزیرهای که جنگ هر روز به آن نزدیکتر میشود با ترسها و امیدهایشان زندگی میکنند. اوا و یان که ظاهراً از طریق کشتوزرع پول در میآورند، پیشتر دو نوازندۀ حرفهای ویولن در ارکستر فیلارمونیک بودند که حالا به خاطر جنگ تعطیل شده است. فرازوفرود جنگ تأثیر مستقیمی بر شخصیت و روابط و تصمیمات این زن و شوهر دارد؛ به طوری که اوا در روزهایی که جنگ آرامتر است، یان را مردی احساساتی میداند که نمیتواند بر خود غلبه کند، اما هر چه ماجراها و درگیریها پیچیدهتر میشود، یان را به چشم آدمی سنگدل میبیند. خود اوا هم یک روز از بچهدارشدن و یادگیری زبان ایتالیایی دم میزند، اما چند وقت بعد تنها آرزویش این است که جنگ تمام شود تا از شوهرش طلاق بگیرد.
شرم (Shame) فیلمی سیاهوسفید از سینمای سوئد و به کارگردانی اینگمار برگمان است که تماشای آن یک ساعت و چهلوسه دقیقه زمان میبرد. این اثر در سال 1968 میلادی ساخته شده و سرنوشت زن و مردی را روایت میکند که به جای غرقشدن در سمفونی و سونات و جهان بتهوون، در جنگ و مرگ و بازی سیاستمدارها فرو میروند. اگر به فیلمهایی با درونمایۀ جنگ و سیاست علاقه دارید؛ بیتردید شرم انتخاب خوبی است، مخصوصاً آنکه برگمان در این گیرودار مانند بسیاری از آثار خود درون تنها و آشفتۀ آدمها را نیز به زیبایی ترسیم میکند.
خیلی از شروع داستان یک شهر نمیگذرد که با دو جنازه روبهرو میشویم. همین دو جسد و ابهامات کوچک و بزرگ ابتدایی میتواند خواننده را به دنبالکردن ماجراها و ادامۀ کتاب ترغیب کند. این مُردهها علی و شریفه هستند؛ علی روی دست دوروبریهای میآید و شریفه را موجهای دریا آرامآرام به ساحل میکشاند. برای فهم روی دیگر این اتفاقات باید با راوی رمان همراه شد. راوی پسری جوان، تنها و سرخورده است که به علت تمایلاتش به حزب توده و همکاری با این گروه به بندر لنگه تبعید شده.
راوی داستان یک شهر را همان خالد همسایهها میدانند. سه رمانِ همسایهها، داستان یک شهر و زمین سوختۀ احمد محمود به عنوان مجموعهای دنبال هم شناخته میشود؛ هرچند هرکدام به صورت جدا هم خواندنیاند. همسایهها را که پارسال یا پیرارسال خواندم بیشتر دوست داشتم، مخصوصاً بلور خانم با آن همه شوریدگی و بیچارگیاش. اما داستان یک شهر هم کتابی بیجاذبه نیست و میتواند رماندوستها را تا حد زیادی جذب کند؛ به ویژه آنهایی که به داستانهای اجتماعی و سیاسی با شخصیتهایی از مردم کوچه و بازار علاقه دارند.
نسخهای که من از داستان یک شهر امانت گرفتم، سال 1372 با 612 صفحه به همت نشر معین در تهران منتشر شده است و چاپ سوم آن محسوب میشود. وقایع این اثر از نظر مکانی در محرومترین و جنوبیترین شهرها و بنادر ایران شکل میگیرد. زمان داستان هم به سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 بر میگردد؛ وقتی که رادیو مدام از عاقبتِ خیانتکار و وفادار به شاهنشاه میگوید. روزهایی که همه جا حرف از سواددارشدن و کتاب و روزنامه است. کمکم مکینه یا کارخانۀ برق، خانهها را در شب روشن میکند و وقتی نام طیاره سر زبانها میافتد، بعضی میدانند چیست و گروهی هم از همۀ عالم بیخبرند.
داستان یک شهر صحنههایی از زندگی فرودستان است؛ آدمهایی که زیر بار نداری و بیکسوکاری به تنفروشی یا قاچاق پناه میبرند، مردمی که در هجوم رنجها و در محیط پررخوت شهرشان راهی جز چنگزدن به شراب و تریاک نمیشناسند. حتی افسران نظامی آن که زندانیان و سربازها را زیر مشتولگد میگیرند، خودشان طردشده و تبعیدی هستند. رمان با وجود آکندگی از زخمهای تن و جان، دردهای غربت و فریادهای اعتراض و اعتصاب در برخی پارهها طنزآلود میشود؛ هرچند حال و هوای غالب در داستان یک شهر دلگیر و غمناک است.
کارامل (Caramel) داستان سه زن جوان، یعنی لیال و نسرین و ریما، زنی میانسال و جماله نام و زنی پیر است که عمه رز صدایش میزنند. زنهای جوان در یکی از آرایشگاههای بیروت کار میکنند، جماله مشتری همیشگی و دوست صمیمی آن سه نفر است و رز هم در همسایگی آرایشگاه خیاطی میکند.
هر پنج نفر دغدغههایی دارند که با جنسیت یا زنبودنشان رابطه دارد و متأثر از باورها و آدابوسومی است که جامعه، یعنی همین آدمهای دوروبرشان به آنها تحمیل میکند؛ دغدغههایی که برای زن ایرانی و میشود گفت زنِ خاورمیانه یا شاید زن در هر مکان دیگری آشناست. سادهترین آن نگرانیها این است که زن به غیر از موهای سر و ابروهایش که همیشه باید خوشآبورنگ و جذاب باشد، مجبور است با تحمل سختترین دردها هم که شده تمام موهای بدنش را از میان ببرد.
لیال دوستپسری دارد که متأهل است. او بدش نمیآید که مرد، زنش را طلاق بدهد و با لیال ازدواج کند؛ مخصوصاً اینکه سن و سالی دارد و همه میگویند دیگر وقت عروسشدنش است. نسرین نامزدی سختگیر دارد و جرئت نمیکند به او بگوید قبلتر با پسری دیگر، یعنی عشق اولش خوابیده است. ریما ظاهراً هیچ علاقهای به رابطۀ عشقی با مردها ندارد، اما بین او و یکی از مشتریان زنش دوستی کوچک و عاشقانهای شکل میگیرد. جماله در سنی است که دیگر پریود نمیشود و دلش میخواهد هر طور شده به این و آن نشان بدهد که هنوز قاعدگیاش به سر نیامده است. رز زنی پیر، تنها و خیاط است که باید به دشواری از زنی آرزومند و پیرتر از خودش مراقبت کند. بین رز و یکی از مشتریهایِ مرد و مسنش کششی برای دوستشدن وجود دارد که زن با تردید به آن نگاه میکند.
فیلم کارامل درامی زیبا، آرام و دیدنی از سینمای لبنان و به کارگردانی نادین لَبَکی است. این فیلم پس از تولید در سال 2007 میلادی با مدت زمان یک ساعت و سیوپنج دقیقه به دریافت جوایز مختلفی موفق میشود. تماشای این اثر با رنگها و موسیقی پرجاذبهاش را به طرفداران فیلم آسیایی پیشنهاد میکنم.
تمام مدتی که همراه با مارسل پروست در جستوجوی زمان از دست رفته بودم، از همان جلد اول تا یکی مانده به آخر ته دل تردید داشتم که بازهم ادامه بدهم، رمان را به انتها برسانم یا آن را کنار بگذارم و دیگر نخوانم. بعضی وقتها کتاب را تندتر میخواندم تا به آن چیزهایی که از جستوجو انتظار داشتم زودتر برسم. برخی روزها هم خیلی کُند و زیادی آرام پیش میرفتم چون اصلاً امیدی نداشتم که خواندن این اثر توقعاتم را برآورده کند. امروز که برای من در جستوجوی زمان از دست رفته، زمان بازیافته یا جلد پایانی به سر رسید، هنوز مطمئن نیستم به همۀ آن فکرهایی که از این کتاب در ذهن داشتم بالاخره دست یافتم یا نه. ولی میتوانم با اطمینان بگویم در جستوجوی زمان از دست رفته را دوست داشتم، خواندنش را، همذاتپنداریکردن با آدمها کوچک و بزرگش را و اشکریختن و لبخندزدن یا کفریشدن در میان برگهای آن. شاید یک وقت دیگر، جای دیگر دوباره جستوجو را دنبال کنم. و شاید آن روز فانوس جادویی داریوش شایگان را به دست بگیرم ... .
هرآنچه مارسل پروست تا پیش از زمان بازیافته در دل نگه داشته بود، سرانجام در این جلد به زبان میآورد و به مخاطب میگوید که زمان از دست رفته را در کدام دنیا خواهد یافت. این جلد را با همان ترجمه مهدی سحابی و نشر مرکز بین روزهای بیستم تا سیام شهریور خواندم. نسخهای که من از جلد هشتم این کتاب دیدم، 443 صفحه دارد و در سال 1379 به عنوان نوبت دوم چاپ شده است. زمان بازیافته از زندگی تا مرگ، جوانی و پیری، عشق، جنگ و هنر قطعههای ماندگار و شناختهشده کم ندارد. من در اینجا یکی از آن بندهایی را میآورم که خیلی هم برگزیده نیست، ولی به نظرم زیباست:
«دوست عزیزم، نمیتوانید تصور کنید جنگ چه جور چیزی است و یک جاده، یک پل، یک تپه در جنگ چه اهمیتی پیدا میکند. در روزهایی که نبردهای عظیمی برای تصرف فلان تپه یا راهی که شما دوست داشتید و با هم اغلب آنجاها گشته بودیم ادامه داشت خیلی به یادتان بودم، به گردشهایی فکر میکردم که با حضور شما چقدر دلنشین بود و در ناحیهای که دیگر ویران شده با هم به چه جاهایی رفتیم! احتمالاً شما هم مثل من هیچ وقت تصور نمیکردید که جای دورافتادهای چون روسنویل و جای ملالآوری چون مزگلیز، جایی که نامههایمان را از آنجا میآوردند، جایی که وقتی حالتان بد شد رفتند و از آنجا دکتر آوردند، روزی این قدر معروف بشوند. بله دوست عزیزم، این مکانها دیگر به همان شهرت و افتخار ابدی رسیدهاند که اوسترلیتز یا والمی. نبرد مزگلیز بیشتر از هشت ماه طول کشید، آلمانیها بیشتر از ششصد هزار نفر تلفات دادند، مزگلیز را ویران کردند اما نتوانستند تصرفش کنند. آن باریکهراهی که شما خیلی دوستش داشتید، همانی که اسمش را سربالایی کویجها گذاشته بودیم و شما ادعا میکنید که در بچگی در آن محل عاشق من شدید در حالی که در کمال صداقت به شما میگویم که من بودم که عاشق شما شده بودم، نمیتوانید باور کنید که چه اهمیتی پیدا کرده ... .»
«امروز بعد از ظهر وقتی که از مشروب خوابم برد، خوابی دیدم. خواب دیدم آلما اومد پیشم و گفت: فروستِ بیچاره به نظر خسته و ناراحت میای، نمیخوای یه خورده استراحت کنی؟ گفتم: بله. گفت: من کوچیکت میکنم، اندازهی یه بچه کوچولویی که هنوز به دنیا نیومده. میتونی بری بالا توی رحمم و با آرامش بخوابی. پس منم همون کاری رو که گفت کردم و خزیدم تو رحمش. اونجا در کمال آرامش به خواب عمیقی رفتم. تاب میخوردم تا خوابم برد، درست مثل گهواره. بعدش کوچیک و کوچیکتر شدم تا اینکه در نهایت به یه تخم خیلی کوچیک تبدیل شدم و بعدش ناپدید شدم.»
اینها را فروستِ دلقک برای رئیسش آلبرت یوهانسون تعریف میکند. آلبرت مردی نه پیر و نه جوان است که سیرکی سیار و البته بیرونق را اداره میکند. او وقتی قدمزنان در تاریکی شب به رؤیای دلقک گوش میدهد، طعم تلخ زندگی را همهجوره چشیده و به تازگی یک فروپاشی بزرگ را هم پشت سر گذاشته است. این مرد در شغل خود به مراد دل نمیرسد، شغلی که با آوارگی و کوچهای بسیار گره خورده است. در رابطه با همسرش آگدا هم بخت با او یار نبوده و تلاشش برای از سرگیری این ازدواج بعد از سه سال باز هم به بنبست میرسد. آلبرت حتی در کنار آنه معشوقهاش کمترین سهمی از خوشیهای دنیا نصیبش نمیشود. فیلم خاکاره و پولک (Sawdust and Tinsel) داستان درهمشکستنهای پیدرپی آلبرت یوهانسونِ تنهاست.
این فیلمِ نودوسه دقیقهای به کارگردانی اینگمار برگمان در سال 1953 میلادی تولید شده است. خاکاره و پولک در سینمای کلاسیک سوئد یکی از غمناکترین آثار به حساب میرود. سرگردانی انسان در این جهان یکی از مضامین پرتکرار در کارهای برگمان است که در اینجا هم میبینیم؛ در خاکاره و پولک فرقی نمیکند دلقکِ زیردست باشی یا رئیس و سردسته، زندگی هر جور که دلش بخواهد تو را بازیچۀ خود میکند. در خواب دلقک است که برگمان راه رهایی از این کابوس را نشانمان میدهد، راهی که جز بازگشت به رحم مادران و بعد ناپدیدشدن نیست. در یک کلام آزادی و آرامش و خوشبختی فقط در نیستی و نبودمان نهفته است.