زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

روزگار کولی‌ها

روزگار کولی‌ها (Time of the Gypsies) روایتی از زندگی کولیان در یوگسلاوی است. این فیلمِ دو ساعت و بیست‌ودو دقیقه‌ای اثری از همان کشور به شمار می‌آید که در سال 1988 میلادی با همکاری ایتالیا و کارگردانی امیر کوستوریتسا تولید شده است. شخصیت‌های فیلم نیز به زبان‌های رومانیایی، صربی و ایتالیایی صحبت می‌کنند. درام ـ فانتزیِ روزگار کولی‌ها دو جایزۀ مهمِ بهترین کارگردانی در جشنوارۀ کن و برترین فیلم در گولدن باگ را به دست آورده است.

پرهان پسری نوجوان است که در میان کولی‌هایِ بی‌تکلف و آراسته به هنرهای غریب یکی از ساده‌ترین و عجیب‌ترین آنهاست. به طوری که، پرهان می‌تواند اجسام را بدون کمک‌گرفتن از دستانِ خود فقط با نیرویی درونی تکان دهد، با وجود این خانوادۀ معشوقش او را آدم حساب نمی‌کنند و حاضر نیستند عذرا، یعنی دخترشان را به ازدواج او در آورند. پرهانِ عاشق، خوش‌قلب و عینکی، بدونِ پدر و مادر با خواهرِ رنجورش دنیره، داییِ قمارباز خود، مادربزرگش خدیجه و بوقلمونِ گوش‎به‌فرمانش در یکی از زاغه‌های کولیان زندگی می‌کند.

مادربزرگ او در شبی بارانی و سخت پسرِ احمد از دانه‌درشت‌های قبیلۀ کولیان را با شگردهای خاصش از مرگ نجات می‌دهد. کمی بعد خدیجه و مرد به توافق می‌رسند که در عوضِ این لطفِ زن، احمد که به نوعی رئیس کولی‌هاست، دنیرۀ بیمار را با ماشین و هزینۀ خود برای درمان به بیمارستانی در شهر لیوبلیانا ببرد. پرهان نیز در این مسافرت برای مراقبت از دنیره با او و احمد همراه می‌شود. این سفر سرآغاز اتفاقاتی نو در زندگی پرهان است که اوج آن در حومه‌های میلانِ ایتالیا رقم می‌خورد.

بیگاری و سوءاستفادۀ جنسی از کودکان، طغیان بر ضد زورگو و فراموش‌نکردنِ رؤیاها از درون‌مایه‌های اصلی در این اثر است. فیلمِ روزگار کولی‌ها اثری دیدنی با موسیقی‌ و آوازهای زیباست. کوستوریتسا در این کار خود ماجراهایی سوررئال را به تصویر می‌کشد تا گوشه‌هایی تلخ از زندگی کولیان را به مخاطب نشان دهد. او در آمیختنِ واقعیت‌ها و خیالات و کنار هم گذاشتن شادی و غم از خود هنرمندی بی‌نظیری بروز داده است.

واهمه‌های بی‌نام‌ونشان

وهم، خودکشی و قبرستان واژگانی‌اند که در چند یا در همۀ شش داستانِ غلام‌حسین ساعدی به شکلی تکرار می‌شوند. این داستان‌های کوتاه، یعنی دو برادر، سعادت‌نامه، گدا، خاکسترنشین‌ها، تب و آرامش در حضور دیگران در اثری موسوم به واهمه‌های بی‌نام‌ونشان گرد آمده‌اند. مجموعۀ اخیر برای اولین بار در 1346 شمسی چاپ می‌شود. واهمه‌هایی که من از کتابخانه گرفتم، در سال 2537 شاهنشاهی به عنوان چاپ پنجم آن به کوشش نشر آگاه و در 246 صفحه منتشر شده است.

حال و هوای داستان‌‌ها یادآور همان سالیان زیست نویسنده است. مرداد 1332 جزو معدود تاریخ‌های ذکرشده در کتاب به حساب می‌آید. مکان‌هایی که توصیف می‌شوند، اغلب شهرند، ولی ساعدی به جز جایی مثل قم به بردن نام شهرها اصراری ندارد. در واهمه‌های بی‌نام‌ونشان همه‌جور آدمی پیدا می‌شود؛ بی‌سواد، دانشگاهی، بازاری، پزشک، پول‌دار و محتاج نان شب. نگارنده در میان این آدم‌ها که بعضی وقت‌ها نام دقیقی ندارند، هم دربه‌دری‌های جوانی و هم محنت روزگار پیری را به تصویر می‌کشد. تقریباً همۀ شخصیت‌ها غرق در یکنواختی زندگی‌اند؛ کار و درس و خوردن و خوابیدن و رفت‌وآمدهایی جزیی و پر از احساسات مبهمی که در هجوم ترس و تنهایی و دل‌مردگی به سراغ‌شان می‌آید.

داستان یکم ماجرای دو برادر است؛ یکی اهل کار و پرجنب‌وجوش و دیگری فقط گرفتار تخمه‌شکستن و کتاب‌خواندن. بخش دوم زندگی پیرمردی با زن جوانش است. آنها در خانه‌ای رو به جنگلی رازآلود شب‌وروز را می‌گذرانند تا اینکه مستأجری پیدا می‌کنند. سومین داستان، زندگی دردناک پیرزنی است که خانواده‌اش در مراقبت از او نامهربان و بی‌مسئولیت‌اند. شروع چهارمین قسمت با فرار دو گدا از گداخانه است؛ یکی از گداها به شهری دیگر می‌رود و همان جا در چاپخانۀ یکی از نزدیکانش مشغول می‌شود. در پارۀ پنجم، جوانی بعد بیداری از خواب شب، حس می‌کند از همیشه زیباتر و بهتر به نظر می‌رسد و دنیا هم قشنگ‌تر شده است. بنابراین، مصمم می‌شود نقشه‌ای را که در سر دارد، کم‌کم عملی کند. ماجرای آخر زندگی سرهنگی بازنشسته است که در کنار همسر و دخترانش ظاهراً باامید به استقبال روزهای پایانی عمر می‌رود، اما احساسات خوبش خیلی زود گم‌وگور می‌شوند. 

.

مه‌لقا که هق‌هق گریه‌هایش بلندتر شده بود گفت: «رفتن عین مرگه، هم برای اونا که می‌مونن و هم برای اونا  که میرن.»

فانی و الکساندر

اسقف ورگروس مردی روحانی است؛ روحانی‌ای متظاهر، زورگو و پرحیله که خوب می‌داند چطور به نام سعادت اخروی و بهشت و خدا زبان بریزد، خودش را در آسمان هفتم و دیگران را خوار و ناچیز ببیند. ورگروس دوروبری‌هایش را از خوشی‌های ریزودرشتِ دنیا محروم می‌کند که مبادا جای خداوند در قلبشان کوچک شود؛ هرچند او لذت‌های مخصوص به خود را دارد که هرگز ترکشان نمی‌کند، مثل تنبیه بدنی گناهکار که از آن کیفور هم می‌شود حتی شکنجۀ کودکان به اتهام خیال‌پردازی. هر پاره از فیلمِ فانی و الکساندر (Fanny and Alexander) که ورگروس حضور دارد، دلهره‌آور‌ترین و گرفته‌ترین صحنه‌ها بدون هیچ روزنه‌ای هویدا می‌شوند. در مقابل هر آنجا که از این مردِ کلیسا خبری نیست، تصاویر با وجود برخی غم‌ و گرفتاری‌ها در نور و رنگ و خرمی غرق‌اند.

این اثر سوئدی که در سال 1982 میلادی به کارگردانی اینگمار برگمان و با همکاری کشورهای فرانسه و آلمان غربی تولید شده است، دوره‌ای مهم از زندگی خاندان اکدال را از کریسمس 1907 میلادی تا کمی پس از آن نشان می‌دهد. هلنا اکدال مادر و بزرگ این خانواده است که پیش‌تر هنرپیشه بوده. اکدال‌ها ثروتمندند و در خانه‌ای پرشکوه با چندین کلفت و پرستار و سرزنده زندگی‌ می‌کنند. هرچند این به معنای نبود مشکلات و غصه در بین آنان نیست.

اسکار یکی از پسرهای هلنا نیز پیشۀ بازیگری دارد و یک گروه تئاتر را رهبری می‌کند. امیلی، همسر اسکار هم هنرمند است. آن دو به همراه فرزندانِ رؤیایی و خیال‌باف خود، یعنی فانی و الکساندر زندگی پرامیدی دارند. روزی از روزها، اسکار وقتِ تمرین در صحنۀ تئاتر، در حالی که نقش پدرِ ازدست‌رفتۀ هملت را در این تراژدیِ شکسپیر بازی می‌کند، به حمله ناگهانی یک بیماری دچار می‌شود و چندی بعد هم می‌میرد. با مرگ او سوگنامه‌ای در زندگی امیلی که زود با اسقف ورگروس ازدواج می‌کند و همین طور فانی و الکساندر آغاز می‌شود که نمی‌دانیم سرانجام به پایان می‌رسد یا نه... .

به این فیلمِ گسترده که دیدنِ نسخۀ اصلی‌اش بیش از پنج ساعت زمان می‌خواهد، از جنبه‌های مختلفی می‌‌توان نگاه کرد. اما بی‌تردید هنر و دین از درون‌مایه‌های کلیدی در آن است. بین دو خانوادۀ اکدال‌ها و ورگروس‌ها شباهت زیادی دیده نمی‌شود، اما هنر و دین دو مقولۀ مشترک در میان آنهاست. اکدال‌ها هنرمند یا هنردوستند و خیلی به این موضوع اهمیت می‌دهند. اما بی‌دین هم نیستند، روز عید به کلیسا می‌روند، در نمایش و حرف‌هاشان از قدیسان نام می‌برند و مرده‌هاشان را مطابق دستوراتِ دین بدرقه می‌کنند. هویتِ ورگروس‌ها بیش از همه با دین تعریف می‌شود؛ دین و مذهبی سخت‌گیر و پرمقررات که خاص خودشان است. اما بی‌هنر هم نیستند، به طوری که اسقف در رأس این خاندان فلوت می‌نوازد و از اهمیت تخیل در آفرینش هنری سخن می‌گوید. با این حال، زیستن در خانۀ ورگروس‌ها مرگی تدریجی است و بودن با اکدال‌ها منتهای آرزوی بسیاری. 

سیندرلاهای مسقط

سیندرلاهای مسقط به سیندرلا در کتاب قصه‌های کودکی‌مان شبیه نیست. در این داستان، کفش‌های کوچک و ظریف و درخشان هیچ زنی، روی پله‌های هیچ قصر باشکوهی جا نخواهد ماند. و مهم‌تر آنکه اینجا خبری از شاهزاده‌ها نیست. شاهزاده‌ها حذف شده‌اند، چون جز نحسی چیز دیگری با خود نخواهند آورد. با این حال، غم بر همۀ ماجراها حکومت می‌کند.

سیندرلاهای مسقط با خشک‌شدن چشمۀ زندگیِ مزنه شروع می‌شود و با مزنه هم پایان می‌گیرد. این زبیده، برادرزادۀ مزنه است که داستان او را تعریف می‌کند؛ «عمه مزنه زیبا و شاد بود، خیلی زیبا و شاد. در هر مناسبتی شعر می‌گفت و آواز می‌خواند. مثل ترانه سبک و رها بود. بپر بپر می‌کرد و می‌دوید. از روی پرچین عادت‌ها و آداب و رسوم سفت و سخت روستایمان می‌پرید. عرف و رسم و رسوم را زیر پا می‌گذاشت. در خاطرات هر کدام ما برای خودش حفره‌ای به یادگار می‌کَند. چند بار ازدواج کرد و بچه‌دار نشد. بچه‌دار نشدن دلیل جدا شدنش از شوهرهایش نبود؛ حداقل تا جایی که من می‌دانم. هیچ‌یک از شوهرانش نمی‌توانستند سبکی روح و خندۀ بلندش را تحمل کنند.»

در فاصلۀ ابتدا تا انتهای حرف‌های زبیده، با هفت زن دیگر روبه‌رو می‌شویم که بی‌پروا رازهای خود را بر زبان می‌آورند. فاش‌کردن این رازها در جا و زمان و در حضور آدم‌هایی رخ می‌دهد که آنان پس از سال‌ها تحملِ سختی در  نگه‌داشتن راز به آسودگی خاطر می‌رسند. اول فتحیه ماجرایش می‌گوید، فتحیه‌ای که یک عمر به او فهمانده‌اند چاق و زشت و سیاه است، او اکنون با پول‌های پدرشوهر و شوهرش زیبایی حیرت‌آوری را به دست آورده. با وجود این، قاب عکسی از گذشته‌اش وجود دارد که او را در این زیبایی عذاب می‌دهد. دوم داستان ساره است. ساره بعد از مرگ مادربزرگش مجبور می‌شود، او را غسل بدهد، اما چون از این کار سر در نمی‌آورد و البته متنفر است، ملامت می‌شود. او همراه با غسل‌دادنِ اجباری، زندگی این پیرزن و پرستارش، یعنی مادر خود را هم تعریف می‌کند. نوف سومین زنی است که رازش را آشکار می‌کند، او همواره به علت داشتن تنی صاف چون کیسۀ برنج، بدون آن قبیل برآمدگی‌ها که به اعتقاد دوروبری‌ها مردها را جذب می‌کند در رنج بوده است.

ربیعه چهارمین زنی است که سفرۀ دلش را پهن می‌کند. او دونده‌ای حرفه‌ای بوده که با شوهرش در پیست دومیدانی آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند. اما حالا شوهر برای او تردمیلی خریده است که از این پس باید با آن در خانه بدود. ماجرای پنجم، زندگی تهانی است. همه می‌گویند خوش به حالت تهانی چه شوهر خوب و دختران شیرینی داری، اما هیچ‌کدام از این آدم‌ها شوهر و بچه‌های او را در خلوت خانه ندیده‌اند و نمی‌دانند که چرا طاقت تهانی از زندگی طاق شده است. ریا، یعنی ششمین زنی که دهان باز می‌کند، از خراب‌کاری‌های شوهرش در روستایشان می‌گوید، مردم از زن نمی‌خواهند که این شوهر بی‌راه را ترک کند، اما دلشان هم نمی‌خواهد آنها در روستا بمانند. هفتمین نفر علیا دختری مدرسه‌ای است که بی‌پدر و بی‌دوست، تنهایی با مادر نه چندان صمیمی‌اش زندگی می‌کند. او هم‌زمان با پخش یکی از سریال‌های خارجی پرطرف‌دار با دختری مریم نام وارد دوستی می‌شود.

سیندرلاهای مسقط داستانی از هدی حمد نویسنده و روزنامه‌نگار اهل عمان است که در سال 1981 میلادی زاده شده. نسخه‌ای که من از این اثر خواندم، چاپ اول آن است؛ این مجلد با 178 صفحه در سال 1399 به کوشش نشر ثالث و ترجمۀ روان معانی شعبانی به بازار کتاب آمده. خانه و کاشانۀ زنانی که حمد داستانشان را روایت می‌کند، همگی در پادشاهی عمان است؛ آنان گاه در یکی از روستاها و گاه در مسقط، یعنی پایتخت آن کشور ساکن‌اند. زمان اتفاقات نیز عصر حاضر است.

تصویری که این نویسنده از زندگی پرمشقت زن به تصویر می‌کشد، داستان پردردی است که هر زنِ خاورمیانه‌ای آن را زندگی کرده. این دشواری‌ها نه فقط در زندگانی زن شرقی که در زیستِ خانوادگی و اجتماعی زنان در دنیای غرب نیز تا حدی یافتنی است. زن در سیندرلاهای مسقط اغلب دلهره دارد، سرزنش می‌شود و اطرافیانش در هر مقوله‌ای به او وجدان درد می‌دهند؛ یک روز به دلیل بی‌کفایتی در رفتار با پدر و مادر یا شوهر و فرزندان خود و البته در برابر خدای‌شان به عنوان یک مسلمان. روز دیگر چون سیما و اندامی متوازن و جذاب به زیبایی زنانِ مجله یا تلویزیون ندارند. و روزی هم به خاطر داشتن فکرها و آرزوهایی که تا آنها را رها نکنند، زنی خوب و کامل نخواهند بود. توجه به حیات مهاجران در این کشور عربی از دیگر جنبه‌های مثبت در داستانِ ساده، خواندنی و درخور تأمل سیندرلاهاست.  

چهره به چهره

جنی ایزاکسون روان‌پزشک است. او در فاصلۀ یک اسباب‌کشی و در حالی که شوهرش به سفری کاری رفته و دختر چهارده‌ساله‌اش با دوست‌پسر خود در اردویی تفریحی است، تصمیم می‌گیرد مدتی را به همراه پدربزرگ و مادربزرگش و در خانۀ آنها زندگی کند. او در کودکی نیز به علت ازدست‌دادن پدر و مادرش تا پیش از مستقل‌شدن سال‌ها با این زن و مرد زندگی کرده‌ است.

مادربزرگ در لحظۀ ورود جنی و پس از آن خوش‌حال و به گرمی با او برخورد می‌کند. جنی هم مدام لبخند به لب دارد و در رفتارش احترام و مهربانی به این پیرزن و پیرمرد واضح است. با این حال، در کنار آن و بیشتر در خلوت اتاقش کمی در خود فرو می‌رود و حتی متوهم می‌شود. مادربزرگ این حس او را درک می‌کند و دلیلش را جویا می‌شود که مثلاً رابطۀ تو با شوهرت خوب پیش نمی‌رود، اما جنی رد می‌کند و می‌گوید از هر نظر زندگی رضایت‌بخشی دارد.

در همین روزها و در ماجرای رسیدگی به یکی از بیمارانش به اسم ماریان به جنی تجاوز جنسی می‌شود. جنی کمی بعد از تجاوز متوجه می‌شود، با وجود مقاومت‌های ابتدایی‌اش خیلی هم از این اتفاق ناراحت نیست. او از این احساس خود شوکه می‌شود و  با هجوم کابوس‌ها و درماندگی بیشتر تصمیم به خودکشی می‌گیرد. جنی پس از خودکشیِ ناموفقش بین دو دنیای زمینی و فرازمینی سیر می‌کند که در جریان آن بسیاری از رازهای زندگی‌اش و منشأ ترس‌ و اضطراب‌های او آشکار می‌شود.

فیلم چهره به چهره (Face to Face) سال 1976 میلادی در سوئد و به کارگردانی اینگمار برگمان ساخته شده است. از این اثر نسخه‌هایی با مدت زمان‌های متفاوت در آن کشور عرضه می‌شود که از بین آنها من چهره به چهرۀ دو ساعت و ده دقیقه‌ای را دیدم. برگمان بار دیگر به دنیای پیچیدۀ روابط انسانی و درون دردمند آدم‌ها به خصوص در سطح خانواده قدم می‌گذارد. او نشان می‌دهد این همدلی و همراهی و دوستی با یکدیگر که به سادگی به زبان می‌آید، در عمل چه راه دشواری پیش‌روی دارد. اما پرپیچ‌وخم‌تر از سروکار با نزدیکان، رابطه با خود و رودرروشدن با چهرۀ واقعی‌مان است، همان چهره‌ای که شاید نزدیکتر از هر کس دیگر به نظر آید، ولی بیگانه‌تر هم خواهد بود. صورتی سرکش و بی‌تاب که در پس آراسته‌ترین، موقرترین و سازگارترین سیمای خود، خواسته یا ناخواسته نهان کرده‌ایم.