زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

برف بهاری

تا همین پنجاه سال پیش خانوادۀ ماتسوگائه فقط به دلیلِ درستکاری‌شان شهره بودند. اما حالا با ثروتی که به آن دست یافته‌اند، در عالمِ سیاست هم بروبیا و جایگاهی دارند. برخلاف آنها خاندانِ آیاکورا سال‌های سال است که جای پای خود را در میان دولتمردان محکم کرده‌اند. به همین علت، بزرگِ خانوادۀ ماتسوگائه، پسرش کی‌یوآکی را در کودکی به آیاکوراها می‌سپارد تا او را مثل یک اشرافیِ همه‌چیزتمام بار بیاورند. از همین برهه، میانِ کی‌یوآکی و ساتوکو، دخترِ کنت آیاکورا، به تدریج عشقی جوانه می‌زند که با ورود به ابتدایِ جوانی، یعنی آغازِ داستان، بیش از هر زمانی خود را در محاصرۀ آن حس می‌کنند.

عشق، غرور و سیاست واژه‌های جدانشدنی از رمانِ برف بهاری است. این ماجرای عاشقانه را خیره‌سریِ کی‌یوآکی، توداربودنِ ساتوکو و رازِ مهمان‌سرای کیتازاکی حسابی پرفرازوفرود کرده، اما در نهایت صدور فرمانی از شخص امپراتور است که قضیه را بغرنج‌تر می‌کند. وقایع این رمان در توکیو و دیگر نواحی ژاپن اتفاق می‌افتند. زمانِ رویدادها نیز هم‌دوره با اوایل کار تایشو است که از 1912 تا 1926 میلادی بر این سرزمین حکومت می‌کرد. شخصیت‌های اصلی همگی از نجیب‌زادگانند و فرودستان به جز مواردی اندک در حاشیه‌اند. کتاب در بابِ تاریخ ژاپن، آداب و فرهنگ ژاپنی‌ها به خصوص اثرپذیری آنها از اروپا، نقش مذهب بودا و آیین شینتو در میان مردم و طبیعتِ پرجاذبۀ آن دیار شرح‌ و توصیفاتی خواندنی دارد.

هیرائوکا کیمی تاکه (1925ـ1970 م.) معروف به یوکیو می‌شیما نویسندۀ برف بهاری است. او برف بهاری را به عنوان اولین جلد از چهارگانۀ دریایِ حاصلخیزی در سال 1965 میلادی منتشر می‌کند. نسخه‌ای که من از این رمانِ ژاپنی خواندم دومین چاپ آن است که در 1393 و به کوشش نشر نگاه در 640 صفحه انتشار یافته. مترجمان پرتلاش کتاب نیز غلام‌حسین سالمی و سمیّا صیقلی‌اند.

 در این روایت، تصویر احساسات آدمی را تا حد زیادی دوست داشتم. احساسات، زیر برف بهاری ساده‌ و ملموس و طبیعی‌ به نظر می‌رسند. اما همین‌ها در برخی مقاطع که فرد به درکی نو از عواطف خود می‌رسد یا در مواجهه با قانون اساسی یا عرف و قوانین نانوشتۀ جامعه قرار می‌گیرد؛ یک‌باره پیچیده، غریب یا حتی مجرمانه و گناه‌آلود به چشم می‌آیند. 

.    

از برف بهاری: ... سنگینی لحظه‌ها چیزی‌ست واقعی... .

تانگوی شیطان

تانگوی شیطان (Satantango) در مجارستانِ دهۀ نود میلادی رخ می‌دهد. مکان آن بلوک یا دهکده‌ای ویران است با طبیعتی برآشفته‌ که باران‌هایش شاعرانه و نویددهنده نیستند. بالعکس بر سر مردمی که هیچ‌کدام چتری ندارند، باران‌ها شوم و شلاق‌زنان از آسمان به زمین هجوم می‌آورند. چاروا و سگ و گربۀ این دیار سرگردان و درمانده‌اند. عنکبوت‌هایش نیاز ندارند برای تنیدن تار به دنبال گوشه‌‌کنارهای غبارگرفته باشند، چون میزِ باده‌نوشی و شادی مردمش به اندازۀ کافی برای این کار درهم و بدشگون است. دیوارهای آنجا یا فروریخته‌اند یا ترک‌خورده و در حال ریزش‌اند. و کلیسای بی‌دروپیکرش بی‌ناقوس و رهاست.

صبحِ سرد و محزون یکی از روزهای پاییزیِ همین آبادیِ خراب، اشمیت و فوتاکی از مردانِ بلوک به توافق می‌رسند تا پول هنگفتی را که در اختیار دارند، مخفیانه میان خودشان تقسیم کنند و بعد از رسیدنِ کرانر، دوستشان، به همراه زنانِ خود برای همیشه از این مخروبه بروند. خیلی از خیال‌پردازی‌ این مردهایِ ژنده‌پوش و وامانده نمی‌گذرد که خبر می‌رسد، ایریمیاش و پترینا زنده‌‌اند. ایریمیاش و پترینا دو گردن‌کلفتِ شارلاتان‌اند که از مدت‌ها قبل، شایعۀ مرگشان بین مردم می‌چرخید. اما اکنون همه از بازگشت آنها حرف می‌زنند. مردمِ آنجا هم‌زمان که چشمِ دیدنِ این دو را ندارند، بیمناک‌اند که مبادا پشت‌کردن به ایریمیاش و پترینا آنها را بدبخت‌تر کند.   

تانگوی شیطان فیلمی از سینمای مجارستان است که در سال 1994 میلادی با همکاری آلمان و سوئیس ساخته شده. این اثرِ سیاه‌وسفید و مجاری‌زبان یکی از شاهکارهایِ کارگردانِ معروفِ آن کشور یعنی بلا تار محسوب می‌شود. مدت‌زمانِ فیلم که هفت ساعت و نوزده دقیقه و هشت ثانیه است به تنهایی می‌تواند خاص‌بودنِ تانگوی شیطان را و البته تردیدِ بسیاری را برای دیدن یا ندیدن آن آشکار کند. فارغ از این مدت، به طور کلی زمان از مفاهیم مهم و شایستۀ تأمل در این اثر است.

 من روز جمعه سی‌ام مهرِ هزاروچهارصد بین ساعت هفت و پنجاه‌وسه دقیقه صبح تا چهار و سی‌وچهار دقیقه عصر یعنی در مدتی بیش از زمانِ فیلم برای دیدنش وقت گذاشتم! تانگوی شیطان را دوست داشتم و تماشایش را توصیه می‌کنم. اما خُب با توجه به ویژگی‌های خاصش به هرکسی پیشنهاد نمی‌دهم. تانگوی شیطان فیلمی بی‌نهایت نومیدوارانه، با روندی آرام و کُند و کش‌دار و کم‌دیالوگ است. و همین دیالوگ‌ها یا مونولوگ‌های اندکش نیز ساده و لطیف‌ اما فلسفی و پرمغزند. بنابراین، اگر چنین حال و هوایی را دوست ندارید، بهتر است اصلاً به سراغ تانگو نروید. به نظرم اگر فیلم‌دوستی از اسب تورین (The Turin Horse)، کاری دیگر از بلا تار خوشش بیاید، به احتمال فراوان تانگوی شیطان را هم خواهد پسندید. اتفاقاتِ اسب تورین در دو ساعت و نیم می‌گذرد و شروع مناسب‌تری برای آشنایی با این کارگردان است. فضای این دو فیلم تا حد زیادی به هم نزدیک است و البته تفاوت‌هایی نیز دارند؛ مانند موقعیت‌های کمدی در تانگوی شیطان که در دومی وجود ندارد و سراسر جدی است. در پایان اینکه تانگوی شیطان را باید دور از نگاهِ بچه‌ها تماشا کرد... به خاطر شخصیت اشتیکه، اشتیکۀ امیدواری که فروریخت، اشتیکۀ عزیزم! که پیش از جوانه‌زدن خشکید... . 

ظرافت جوجه‌تیغی

خانواده‌های دوبروگلی‌، آرتن‌، ژُس‌، پالی‌یر، مریس‌، روزن، سن ـ نیس و بادوآز در هشت واحد ساختمان شمارۀ هفت واقع در خیابان گرونل پاریس زندگی می‌کنند. این همسایه‌ها در جامعۀ فرانسه از سواد دانشگاهی و موقعیت‌هایی برخوردارند که هم از نگاه خودشان و هم از نظر سایرین اشخاص مهمی به حساب می‌آیند. به طوری که، همگی ثروتمند و بی‌اندازه مبادی ‌آدابند. یا خودشان در سیاست و اقتصاد آن کشور نقشی اثرگذار دارند یا در وقت فراغت با افرادی از این گروه مصاحبت می‌کنند. آنها آدم‌هایی هستند که حاضرند دهه‌های متوالی مبلغی هنگفت را برای جلسات روان‌کاوی و داروهای ضد افسردگیِ بی‌ثمر خود خرج کنند. و وقتی سیفون توالتشان کشیده می‌شود، قطعۀ نیایش برای مردگانِ موتسارت گوش‌ را نوازش می‌کند. با همۀ اینها، موریل باربری هیچ‌کدام را به عنوان راوی اصلی در رمانِ ظرافت جوجه‌تیغی انتخاب نکرده است. روایت‌کنندۀ اصلی در داستان، سرایدار یا دربان این آپارتمانِ اعیانی است؛ رُنه میشل.

رُنه پنجاه‌وچهار سال دارد. قبل‌تر با شوهرش و حالا چند سالی است به تنهایی در ساختمان شمارۀ هفتم سرایداری می‌کند. در مجموع بیست‌وهفت سالی می‌شود. از دیدِ مالکان این آپارتمان زیردست‌بودن، اطاعت‌کردن و در باغ نبودن همۀ آن خصوصیاتی است که شخصیت رُنه یا هر دربان دیگری را شکل می‌دهد. با این حال، رُنه میشل چهرۀ دیگری هم دارد که به خواست خود آن را از دیگران پنهان می‌کند؛ همان شخصیتی که ایدئولوژی آلمانی یا پدیدارشناسی ادموند هوسرل را می‌خواند، نوازندگان و نقاشان و سینماگران فاخر جهان را می‌شناسد و گربه‌اش را به افتخار رمان‌نویسِ بزرگ روسیه، یعنی تولستوی، لئون می‌نامد.

در کنار این زن دختری نوجوان نیز ماجرای خود و دیگر آدم‌های این آپارتمان را تعریف می‌کند؛ پالوما ژُس. روایت او در دو دسته نوشته با عناوین اندیشۀ عمیق و یادداشت در زمینۀ حرکت مردم ارائه می‌شود. او که دوازده سال دارد و کوچکترین عضو در خانوادۀ ژُس‌هاست، خیلی بیشتر از سنش دنیا را می‌شناسد و نخبه است. اما اجازه نمی‌دهد کسی از هوشِ زیاد او خبردار شود. مهم‌تر آنکه دختر، مخالفِ سرسخت فرهنگ حاکم در روابط خانوادگی‌شان است، هرچند آن را بروز نمی‌دهد. پالومای بیزار قصد دارد با ورود به سیزده‌سالگی، خانه‌شان را به آتش بکشد و بعد هم خودکشی کند. در همین روزهاست که مردی ژاپنی به اسم کاکورو یکی از واحدهای ساختمان را می‌خرد و بر شخصیت هر دو راوی کتاب و البته بر سراسر رمان تأثیراتی عمیق بر جای می‌گذارد. 

از آنجا که اهالی آپارتمان را با توجه به گرایش سیاسی‌شان می‌توان به دو گروهِ راست‌گرا و هوادار جناح چپ در فرانسه تقسیم کرد، بخشی از بحث‌های رمان به عالم سیاست در این کشور باز می‌گردد. نارضایتی اجتماعی در آن دیار، فاصلۀ طبقاتی و تحرک در جامعه نیز در قلم موریل اهمیت فراوانی دارد. این نویسنده در کنار نگاه غالباً انتقادی‌اش به جامعۀ فرانسه، به جهان ژاپنی در هر بُعدی بسیار ارج می‌دهد. البته که ظرافت‌های این اثر به دو سرزمین یادشده منحصر نمی‌شود و در کل رمانی سرشار از موضوعات زیبا و تلخ انسانی است. برای نمونه، دشواری زیستن، معنای زندگی و امید از مضامین اصلی در ظرافتِ جوجه‌تیغی محسوب می‌شود. به نظر من طرح برخی دیدگاه‌های فلسفی یا اجتماعی در این رمان کمی مستقیم و تا حدی بی‌ذوق بود.  

نسخه‌ای که من از ظرافت ‌جوجه‌تیغی با ترجمۀ مرتضی کلانتریان خواندم، سال 1396 به عنوان چاپ نهم آن و به کوشش نشر کندوکاو منتشر شده است. رمان 360 صفحه دارد. البته اگر در انتخاب کتاب برنامه‌ریزی خاصی دارید یا تعداد صفحات در تصمیم شما تأثیر می‌گذارد، باید بگویم با توجه به برگ‌های سفید بین بخش‌ها و شروع‌نشدن هر فصل از سرِ برگ و همین طور قسمت‌های خالی زیاد در انتهای فصل‌ها، ظرافتِ دوست‌داشتنی را می‌توان اثری کمتر از 360 صفحه دانست! بریده‌هایی از ظرافت جوجه‌تیغی به زبان دو راوی آن:

رُنه میشل: «با دیگری روبه‌رو شدم و برای دوست داشتن آماده بودم. بعد از پنجاه و چهار سال زیستن در برهوت عاطفی و روحی، به زحمت بهره برده از محبت لوسین که چیزی بیشتر از سایۀ خود من نبود، بعد از پنجاه و چهار سال مخفیانه زیستن و پیروزی‌های خاموش را در اندرون لایی بستۀ یک روح گوشه‌گیر احساس کردن، بعد از پنجاه و چهار سال زندگی کردن در نفرت از یک دنیا و یک طبقه، نفرتی که مایۀ تسکین سرخوردگی‌های پوچم بود، بعد از پنجاه‌ و چهار سال هیچ، روبه‌رو نشدن با هیچ‌کس و هرگز با دیگری نبودن...»

پالوما ژُس: «ما هرگز آن سوتر از یقین‌های خودمان را نمی‌بینیم و، خطرناک‌تر از آن، از ملاقات کردن با دیگران صرف‌نظر کرده‌ایم، ما جز ملاقات کردن با خودمان کار دیگری نمی‌کنیم، بی‌آن‌که خودمان را در این آینه‌های همیشگی بشناسیم. اگر ما متوجه می‌شدیم، اگر از این امر آگاهی می‌یافتیم که هرگز جز خودمان کس دیگری را در دیگری نمی‌بینیم، که ما در بیابان تنها مانده‌ایم، راهی جز دیوانه‌ شدن برای‌مان باقی نمی‌ماند.»

ساعت گرگ‌ومیش

واقعیتِ زندگی یوهان بورگ با نقاشی و دفتر خاطرات و رؤیاهای بیداری پُر شده است. مرز میان امور واقعی و خیالات که در ذهن او سرتاسر واقعیت به حساب می‌رود؛ برای آلما همسرش و البته برای مخاطب نامعلوم است. یوهان با ترس‌، توهم، بدبینی و امیدیِ دروغی به سمت دنیایی رازآلود حرکت می‌کند. دنیایی که یوهان به آن وارد می‌شود ناشناخته است، اما سرنوشت خود او همان ابتدای فیلم روشن می‌شود؛ یوهان برای همیشه ناپدید شد.  

 فیلمِ ساعت گرگ‌ومیش (Hour of the Wolf) روزهای اندکی از زندگی یوهان بورگ و زنش آلما در جزیره‌ای به ظاهر آرام است. یوهان نقاش است و از آلما، طبیعت آنجا و توهم‌هایی که می‌بیند آثار گوناگونی خلق می‌کند. او مدتی است که شب‌ها توان خوابیدن ندارد و زن خود را نیز بیدار نگه‌ دارد. این دردهای شبانه از زمانی شروع شده که یوهان در خلوتش، هنگامی که سرگرم کشیدنِ طرح‌های خود است، با آدم‌های جدید، عجیب و خوفناک روبه‌رو می‌شود. دیدارها با قبولِ یوهان و آلما برای رفتن به مهمانیِ اربابِ جزیره در قلعۀ مرموزش به اوج می‌رسد.

این فیلمِ یک ساعت و بیست‌وهشت دقیقه‌ای به کارگردانی اینگمار برگمان در سال 1968 میلادی و در کشور سوئد تولید شده است. فیلم که سرگذشتِ هنرمندی روان‌پریش است، اثری ترسناک و روان‌شناسانه به شمار می‌رود. البته جنسِ وحشت در گرگ‌ومیش با این قبیل آثار در هالیوود متفاوت است و مانند بیشتر فیلم‌های برگمانی هر کسی را جذب نمی‌کند. مکانِ داستان بین جزیره، تنهاییِ آلما و ذهن پرآشوب بورگ طوری در آمدورفت است که مرز خیال و واقعیت‌ها مبهم می‌شود. ماجراهای اصلی نیز در زمانی جز ساعت گرگ‌ومیش رخ نمی‌دهد؛ ساعتی که یوهان آن را برای آلما این‌گونه وصف می‌کند:

«... این بدترین ساعته. می‌دونی به این ساعت چی‌ می‌گن؟ آدم‌های پیر بهش می‌گفتن ساعت گرگ‌ومیش. بیشتر مردم تو این ساعت می‌میرن و بیشتر بچه‌ها تو این ساعت به دنیا میان. تو این ساعته که کابوس‌ها به سراغمون میان و اگر بیدار باشیم می‌ترسیم... .»

کودا

روبی روسی و هم‌کلاسی‌اش در کنسرت مدرسه، روی صحنه در حالِ خواندنِ آوازی پراحساس‌اند. خانواده‌هایی که روبه‌روی آنها نشسته‌ و گوش به خواننده‌ها داده‌اند، واکنش‌های گوناگونی دارند، برخی غرق در آهنگ و ترانه لبخند می‌زنند، گروهی سر تکان می‌دهند و آرام تشویق می‌کنند و کسانی هم اشک می‌ریزند. مادر و پدر و برادر روبی هم در همین جمع‌اند، اما دنبالِ شنیدنِ آواها نیستند. آنها سعی می‌کنند از طریق نگاهی کوتاه یا ارتباطی کوچک با دوروبری‌هایشان به درک و برداشتی از آهنگ دست یابند. چون هر سه ناشنوا هستند و در چنین محیط و موقعیتی راه دیگری ندارند.

خانوادۀ روسی چهار عضو دارد. به جز روبی روسی، که سال آخر دبیرستان را پشت سر می‌گذارد، همگی ناشنوایند. ظاهراً همین ناشنواییِ پدر و مادر و برادر بزرگتر و البته غیرعادی حرف‌زدن خودش در گذشته مانع از ابراز علاقۀ روبی به خوانندگی و موسیقی شده است؛ گویی در دنیایی که همیشه غرق در سکوت بوده، جسارت و فرصتی برای پروردن صدا و رؤیای خواندن وجود نداشته است.

در هر حال، مربی گروه کر در مدرسه استعداد و عشقی را که در وجود روبی هست، می‌بیند و تلاش می‌کند او را برای رفتن به دانشگاه و درس‌خواندن در این رشته آموزش دهد. هرچند خانوادۀ روسی حتی خود او در این باب تردید و وحشت دارند و در برخی مقاطع سرسختانه مخالف‌اند. روبی کمک‌حال خانواده‌اش است، زبان اشاره را می‌داند و در اماکن مختلف به ویژه محیط کارشان که اسکله و دریاست، رابط میان خانواده‌اش با دیگران به حساب می‌آید. اکنون همه نگران‌اند با رفتن او به شهری دیگر برای تحصیل چه رخ خواهد داد. 

فیلمِ آمریکایی کودا (Coda) با مدت زمانِ یک ساعت و پنجاه‌ویک دقیقه به کارگردانیِ سیان هدر در سال 2021 میلادی تولید شده است. این درامِ پُر از آواز و موسیقی، یعنی هنری که به نظر می‌رسد تنها برای افراد شنوا خلق می‌شود، به سراغ ناشنوایی می‌رود. ناشنوایان محور اصلی فیلم‌‌اند و مسائل و خواسته‌های مختلف آنان هم در زندگی خانوادگی و هم در زیست اجتماعی موردتوجه است، با وجود این شخصیت کلیدی اثر را باید همان روبی دانست که آدمی شنواست. کودا هم‌زمان با صحنه‌های غمناک و بغض‌آلودش، حال و هوای کمدیِ دل‌چسبی دارد.