زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

حسن‌کچل

حسن‌کچل عاشقِ چهل‌گیس می‌شود. هرچند دنیای این دو فرق‌‌های زیادی دارد؛ حسن‌کچل کچل است! و چهل‌گیس چهل گیس دارد! زیبایی و کمالات چهل‌گیس شهرۀ خاص و عام است و در چین و ماچین هزاران خاطر‌خواه دارد. اما مردمِ کوچه و بازار از حسن‌کچل نامی نمی‌برند؛ مگر با کلماتی چون کچلک و کله‌کدو و هالو. حسن‌کچلِ پدرمرده آزاد است که به هر کجا می‌خواهد برود ولی خجالت می‌کشد، تنبلی می‌کند و جز با شگردهای مادر خود به دنیای بیرون قدم نمی‌گذارد. اما چهل‌گیسِ مادرمرده که دلش می‌خواهد آزاد باشد، در باغ و طلسم دیو زندانی است.

حسن‌کچلِ دل‌‌باخته در راه رسیدن به معشوق است که از رازِ گرفتاری و رمز رهایی چهل‌گیس باخبر می‌شود. و تصمیم می‌گیرد به قیمت جانش هم که شده او را از بند دیو نجات دهد. راهنمای این کچل برای وصالِ یار کسی جز همزادش نیست. همزاد که از جنیان است، با هر کمک به حسن‌کچل یک دانگ از شش دانگ عمر او را می‌خواهد؛ چون از جن‌بودن خسته شده است و می‌خواهد مثل آدمیزاد زندگی کند. این جن در نهایت به ازای گرفتن تمام جان حسن، راضی می‌شود شیشۀ عمر دیو را به او بدهد.

فیلم حسن‌کچل کاری آهنگین یا موزیکال از علی حاتمی است که سال 1348 شمسی در سینمای ایران ساخته شده. فیلم که گنجینه‌ای بی‌نظیر از قصه‌ها، آداب و باورهای عامیانه است، در مدت‌زمانِ یک ساعت و چهل‌ویک دقیقه روایت می‌شود. اثری که با تنبک‌نوازی‌ و رقص‌های شادش آدم را به شوق می‌آورد. و با ریتم‌های گرفته و آوازهای سوزناکش دل را غمگین می‌کند! و به هر حال، خواستنی و دیدنی است. 

 بی‌تردید، سرخوردگیِ حسن‌کچل از معشوق کذایی، شاعر پول‌پرست، دوست فریبکار و پهلوان بی‌افتخار از معنی‌دارترین و زیباترین بخش‌های فیلم است. البته که از جذابیت و شیرینی فیلم بازهم می‌توان گفت؛ مثل نگاهِ پُرعاطفه به دیوِ داستان، دیوی که میش بوده اما ناخواسته به این موجود ترسناک بدل شده است. یا جنی که پس از دیدن عشق و وفاداریِ حسن‌کچل به عهدش، عبارت بسم‌الله را خود به زبان می‌آورد تا ناپدید شود.  

روایت علی حاتمی از حسن‌کچل بدون شک همان روایتی است که تنبلی و بی‌عرضگی این شخصیت را از یادمان می‌برد و اگر نه دست‌کم کم‌رنگ‌ترش می‌کند. در عوض حسن‌کچل آدم محبوبی می‌شود که از دروغ بیزار است، خوبی‌ها را دوست دارد، هیچ‌وقت زیر قولش نمی‌زند و برای کمک به دیگران تا پای جان تلاش می‌کند. 

مورد عجیب آنجلیکا

مورد عجیب آنجلیکا (The Strange Case of Angelica)، موردی عجیب از عشق است؛ عاشقانه‌ای در دنیای ساکت عکس‌ها، خواب‌های نیمه‌تمام و جهانِ درهم ارواح. و عاشقانه‌ای ساده. ساده اما در دوردست‌ها. آن‌قدرها دور که گنگ و رازناک می‌شود؛ مثل مخلوطی از شب بارانی و خِش‌خِش رادیو و مرگ سرزده. بعد نه فقط جاستینایِ بیرون از واقعه که ایزاک عاشق را هم در قلب ماجرا سردرگم می‌کند و ناچار و مردد که؛ «ممکن است من در مکانی از غایت عشق که درباره‌اش شنیده‌ام، بوده باشم؟»    

فیلم مورد عجیب آنجلیکا آخرین اثر مانوئل دی اُلیویرا، کارگردان پرتغالی است که آن را در 2010 میلادی، یعنی وقتی 102 سال داشت، در کشورش ساخت. م. ع. آ. چندان دراز و کش‌د‌ار نیست و در مدت‌زمان یک ساعت و سی‌وشش دقیقه و بیست‌وسه ثانیه به پایان می‌رسد. داستانِ خیال‌انگیز این اثر از جایی شروع می‌شود که قرار است، ایزاکِ جوان و تنها از آنجلیکای آراسته و تازه‌ ازدست‌رفته، قبل از مراسم خاک‌سپاری‌اش، به یادگار عکس‌هایی بگیرد. این عکس‌ها به سفارش خانوادۀ دختر و برای آلبومی خانوادگی برداشته می‌شوند ... .  

به نظر من این فیلمِ اُلیویرا با موسیقی ملایم و منظره‌های قشنگ از شهر و باغ و آب، یکی از متفاوت‌ترین و ماندگارترین عاشقانه‌های سینماست. که هم گرمی و آرامش لبخندها و هم گیجی و سردی صورت‌هایش آدم را مجذوب می‌کند؛ عاشقانه‌ای که بال‌های پرواز دارد. و پیش از آنکه کسی بو ببرد، در جایی میان آسمان و زمین پَر می‌کشد.

مصائب آنا

یوهان تنها زندگی می‌کند. از پس کارهایش بر می‌آید اما پیر و بیمار است. دوست و رفت‌وآمد منظمی ندارد. سلام و لبخندهای این‌وآن را به سختی جواب می‌دهد. و بدتر از همه اینکه مدت‌ها در بیمارستان روانی بستری بوده است. تمام اینها زمینه‌ای می‌شود تا مردم جزیره نظری بد به او داشته باشند. و به دنبالِ حیوان‌آزاری در منطقه این مرد را مظنون اول و آخر ماجرا بدانند. یوهان در مصائب آنا (The Passion of Anna) شخصیتی حاشیه‌ای است. ولی خشونت که در این اثر مضمونی کلیدی به حساب می‌آید، با هنرمندی در زندگی او تصویر شده است.

فیلم مصائب آنا با آندریاسِ تنها شروع و به پایان می‌رسد. آندریاس مردی میان‌سال، نویسنده و شکست‌خورده در ازدواج است که زندگیِ آرام و بی‌هیاهویی دارد. اما خلوتگاه او به تدریج رنگ و روی دیگری می‌گیرد به طوری که ابتدا دوستی عاشقانه‌ای را با ایوای متأهل آغاز می‌کند. و چون ایوا کنار می‌کشد، با آنا وارد رابطه می‌شود؛ آنایی که به تازگی شوهر و پسرش را از دست داده است و ... .

این فیلم سوئدی که دیدنش یک ساعت و چهل‌ویک دقیقه زمان می‌برد در سال 1969 میلادی و به کارگردانی اینگمار برگمان تولید شده است. در این داستان، خشونت و دیگرآزاری به صورت‌های مختلفی پدیدار می‌شود؛ برخی مواقع خشم در روابط آدم‌های یک خانه یا محله خود را نشان می‌دهد. بعضی وقت‌ها نیز در برخورد انسان با حیوان اتفاق می‌افتد. حتی تلویزیون با پخش صحنه‌هایی از درگیری و آدم‌کشی این مفهوم را یادآور می‌شود. بعد همین پرخاش‌ها و بدرفتاری‌ها در خواب یا کابوس‌ شبانۀ آدم‌ها نیز دوباره خودنمایی می‌کند. با این حال، مصائب آنا اثری هیجانی و پرجنب‌وجوش نیست. شکست، سرخوردگی و انزواجویی از دیگر مفاهیم عمده در فیلم است. حیاتی‌تر اینکه برگمان بازهم مخاطب را با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌کند که در پس سیمای علنی و نرم خود، چهره‌ای نهانی و سرکش هم دارند.

.

آندریاس: تو همیشه در مورد زندگی با «حقیقت» حرف می‌زنی، عجب دروغ قشنگی.

.

ایوا: سخته که یه روز به خودت بیایی و بفهمی تا چه اندازه بیهوده‌ای. وقتی حضور داری و منتظری تا خدمتی بکنی اما کسی بهت احتیاج نداره. به نظرم اشتباه از خودمه، ولی فلج‌کننده‌س. 

.

آنا: داشتم در تنهایی قدم می‌زدم. دلم شدیداً هوای مصاحبت و هم‌نشینی با کسی رو داشت. بازوان کسی که دورم حلقه بزنه و رها بشم. همون موقع، می‌دونستم که این رؤیا رو برای همیشه از دست داده‌ام.

سال‌های ابری، جلد یکم

ناله‌ها و فریادهایِ زاری خانم در شب‌ِ تاریک و پُرستارۀ زایمانش شروعِ سال‌های ابری است؛ تلاقیِ مطلع یک زندگی و دیباچۀ یک کتاب، سرآغازی سرشته با درد، رنج، پریشانی، خوشی و انتظار که لابد از آمیختگیِ تلخی‌ها و شیرینی‌ها در ادامۀ سالیان ابرگرفته خبر می‌دهد.

در دل این داستان، خانواده‌ای کردتبار، تنگ‌دست، اغلب مذهبی و همیشه دربند گرفتاری‌هایِ کوچک و بزرگ قرار دارد. در این میان، جایگاه شریف داوریشه، پسرِ ارشد زاری و بوچان و اولین نوۀ بی‌بی، از همه مهم‌تر است. و رخدادهای بسیاری از فکر و دید او روایت می‌شود. 

اتفاقات در جلد نخست، اندکی قبل از تبعید رضا شاه پهلوی رقم می‌خورند؛ یعنی وقتی که سن شریف هنوز به مدرسه‌رفتن قد نمی‌دهد. این وقایع در انتها تا زمانی دنبال می‌شوند که شریف کلاس دومی است و محمدرضا شاه به تازگی  از سوءقصدی در دانشگاه جان سالم به در برده.

از آنجا که شریفِ نازک‌دل، اهل درس و نه‌ چندان بازیگوش به همراه خانواده‌اش در کرمانشاه یا به قول خودشان در کرماشان زندگی می‌کند؛ رویدادها نیز در پس‌کوچه‌ها و دکان‌های پایین‌ترین محلات این شهر رخ می‌دهند. هرچند گاهی شخصیت‌ها با پای خود یا از راه خیال و خاطرات به نواحی دور و نزدیک دیگری هم سفر می‌کنند. در هر حال، زمان‌ها و مکان‌ها با سرنوشت غمناک و شب‌وروز پرمشقتِ شریف و دوروبری‌هایش از خانواده‌ تا همسایه‌ها در پیوندی ناگسستنی است.

 بیشتر آدم‌های داستان، غمِ نان و بیکاری دارند و از همین مصیبت است که غالباً ناشاد، کم‌طاقت و بداخلاق‌اند، سوادآموزی را بی‌ارزش می‌دانند و برای کتک‌کاری و به‌هم‌پریدن آماده‌‌‌‌باشند. اگر کسی مثل دایی سلیم هم بخواهد با عضویت در خانۀ اتحاد برای اعتراض و تغییر وضعیت تلاش کند، این جماعت یا حرفش را نمی‌فهمند یا هشدارش می‌دهند که مبادا برای خودت و ما دردسر درست کنی.

رمانِ سال‌های ابری که هر رنگ و آوا و بوی آن را به راحتی می‌توان حس کرد، اثری خواندنی از علی‌اشرف درویشیان است. سال‌های ابری که به زندگی‌نامۀ داستانیِ درویشیان نیز شهرت دارد، نخستین بار در بهار 1370 و به همت نشر اسپرک در چهار جلد چاپ می‌شود. من جلد اول همین نسخه را که 632 صفحه دارد، اواخر مهر از کتابخانه امانت گرفتم و خواندنش را در روز سه‌شنبه، یازدهم آبان، ساعت نه و چهل‌وهشت دقیقۀ شب به پایان رساندم! حال و هوایِ رمان محزون و غم‌انگیز است و هم‌زمان شوخی و ظرافت هم دارد؛ در هر صورت روایت تلخی است. 

علی‌اشرف درویشیان در این اثر با ترسیم زندگیِ خانوادگی یا اجتماعی آدم‌های داستان، دغدغه‌ و باورهای آنها را در عرصۀ اقتصاد و سیاست یا فرهنگ و دین و موهومات به زبانی ساده و پرکشش نشان می‌دهد. نویسنده به همان زیبایی و استادی که بیم و امیدواری‌های یک انسان را تصویر می‌کند، خرمی و محنت یک جانور، خشم و باشگونی طبیعت و حتی گلایه و شنگی یک شیء را هم می‌نگارد. بدون تردید، سال‌های ابری در گسترۀ تاریخی خود یا فراتر از آن به منظور شناخت سلوک و عقاید تودۀ ایران و به طور خاص مردم کرماشان مرجعی حیاتی به شمار می‌آید.

سال‌های ابری گزاره‌ و بندهای منتخب و نغز فراوان دارد؛ مثل جملۀ «تازه فرض کن که قلدرها، تاریخ را عوضی بنویسند، با سینه‌ها و یادهای مردم چه می‌کنند؟» که قبل از خواندن کتاب بارها آن را در جاهای دیگر دیده بودم. اما در این یادداشت دوست دارم سه گزیدۀ درازتر بنویسم؛ سه قسمتی که گوشه‌هایی از دیدگاه عوام را در خصوص شاه وقت یا در کل دربارۀ منزلت پادشاه عیان می‌کند. البته هر بخش‌، بازتاب‌دهندۀ مضامین گوناگون دیگری هم هست. قسمت یکم خاطراتی از زبان بی‌بی یا صغرا خانم است در شب چله:

همه‌مان از ترس روسها رفته بودیم ته صندوقخانه قایم شده بودیم. درهای خانه‌ها را مردم روز و شب کلوم می‌کردند. وحشت از در و دیوار می‌بارید. دورۀ احمد شاه بود. بچه بود، آنهمه سالها آدم‌های بزرگ پادشاهی کرده بودند، چه گُلی به سر مردم زده بودند که این فسقلی بزند. بچه کی می‌تواند پادشاهی بکند. آنهم بچه‌ای که به اندازۀ سبیل شاه عباس هم نبود. مردم بدبخت شدند. قحطی آمد. مردم نان لوبیا و هستۀ خرما خوردند. نانها پر از سوسک و مگس و خرخاکی بود. وبا آمد. سال وبایی تو کوچۀ ما سی نفر مردند. کسی نبود که آنها را کفن و دفن بکند. جسدها را روی نردبام می‌گذاشتند و می‌بردند. نه تابوت پیدا می‌شد و نه چمره تابوت.  

.

.

.

قسمت دوم، سؤال و جوابی است که میانِ شریف کوچک‌سال و پدر جوانش بوچان در عبور از تکیۀ معاون شکل می‌گیرد: 

از در دکان عمو آمان می‌گذریم. بسته است. به جلو تکیه معاون می‌رسیم. کاشیهای رنگارنگ. عکسها و آدمهای روی کاشیها نگاهم را به سوی خود می‌کشد.

ـ این مرد را چرا به چاه می‌اندازند بابا.

ـ این حضرت یوسف است. برادرانش او را در چاه می‌اندازند.

ـ آخر چرا بابا؟

ـ از روی حسادت. داستانش مفصل است. یک شب برایت حکایت می‌کنم. تندتر بیا. کار دارم.

ـ بابا آن مرد سبیل بزرگ که گرز به دست دارد کیست؟

ـ او کیکاووس است. از پادشاهان قدیم.

ـ آن مرد لاغری که کلاهی مثل کوزه به سر دارد کیست؟ چرا با میخ چشمانش را در آورده‌اند.

ـ او آغامحمدخان قاجار است. ظالم بوده. به این خاطر مردم با میخ کاشی را سوراخ کرده‌اند.

ـ چه ظلمی کرده بابا. بیچاره خیلی لاغر است. مگر زورش زیاد بوده؟

ـ این بیچاره فقط در یک نوبت چشمان چهل هزار نفر آدم بیگناه را در آورده و آب آنها را گرفته.

ـ وای. آب چشمها را کجا ریخته بابا.

ـ من چه می‌دانم. ریخته به قبر پدرش.

به عکس تف می‌کنم.

.

.

.

قسمت سوم، بگومگوی بی‌بی و امیره خانم و نصرت خانم است در خصوص وقایع آذربایجان، وقتی که دور حوض به رخت‌شستن مشغولند. اینها را شریف تعریف می‌کند:

امیره خانم یک طرف حوض و بی‌بی در مقابل او نشسته.

امیره خانم حرف می‌زند:

ـ دیشب یکی از دوستان قدیمی شوهرم آمده بود دیدنش. از آذربایجان خبرهایی آورده بود. حرف‌هایی زد که آدم دهانش باز می‌مانست.

بی‌بی با آرنج، دماغ خود را می‌خاراند. دستهایش تا آرنج در کف است.

ـ خیره ایشالاه. چه خبر آورده بود؟

ـ از جنایتهای دموکراتها می‌گفت.

نصرت خانم در کف بی‌حرکت می‌ماند:

ـ راستی! چه جنایت‌هایی امیره خانم؟!

ـ دوست شوهرم که خودش ترک است می‌گفت که تمام آذربایجان را دموکراتها به فساد کشیده‌اند. نمی‌دانی چه به سر زن و دخترهای مردم آورده‌اند. بیشتر دخترها را گل بر سر کرده‌اند.

بی‌بی اعتراض می‌کند:

ـ ای بابا، امیره خانم به این حرفها گوش ندهید. اینها همه حرف مفت است. من شنیده‌ام که دموکراتها می‌خواهند به مردم فقر و روستایی زمین بدهند.

نصرت خانم می‌گوید:

ـ من هم حرفهایی مثل حرفهای صغرا خانم شنیده‌‌ام. برادر شوهرم که تو گذر قهوه‌خانه دارد از مردم شنیده که دموکراتها اغلب مردم خوبی هستند. زحمتکش و زجر دیده‌اند و حالا می‌خواهند برای خودشان شهرشان را آباد کنند.

امیره خانم شلوار غلام را که خشتکش زرد و کثیف است در آب حوض می‌زند. تکه‌های گه روی آب شناور می‌شود.

بی‌بی چهره در هم می‌کشد:

ـ آه... امیره خانم آن شلوار را نباید در حوض بزنی. تمام آب را نجس کردی. بهتر است با ظرف آب از حوض برداری و توی پاشویه این کار را بکنی.

امیره خانم اخم می‌کند و شلوار را تو پاشویه می‌اندازد و به حرفش ادامه می‌دهد:

ـ دموکراتها به ناموس دخترها و حتی پسرها تجاوز می‌کنند. بیشتر دخترهای کارخانۀ کبریت سازی حامله هستند. از همۀ اینها بدتر عکس اعلیحضرت را از در و دیوارهای شهر برداشته‌اند. این را چه می‌گویید.

بی‌بی با پشت دست گیسوی خود را از توی چشمش کنار می‌زند: 

ـ خب لابد شاه را دوست ندارند. مگر به زور هم می‌شود کسی را دوست داشت.

امیره خانم چشمان خود را می‌درد:

ـ مگر می‌شود شاه را دوست نداشت. شاه سایۀ خداست. اگر شاه نبود می‌دانی چه به روزگارمان می‌آمد. این یک لقمه نان را هم توی سفره نداشتیم.

داستان توکیو

داستان توکیو (Tokyo Story)، داستان یک رفت‌وبرگشت به پایتخت ژاپن است، برای اولین بار. زن و مردی پیر برای دیدن فرزندان و نوه‌های خود، که ساکن آن شهرند، از اونومیشی با قطار به آنجا می‌روند. مسیر اونومیشی تا توکیو شاید چندان هم طولانی نباشد، اما برای پدربزرگ و مادربزرگِ داستان خیلی خسته‌کننده و دراز است. البته این سفر در نظرشان ارزش زیادی دارد چون می‌خواهند توکیو و بچه‌هاشان را ببینند؛ توکیو شهری که آن همه تعریفش را شنیده‌اند و بچه‌هایی که حتماً برای خودشان کسی شده‌اند.

پسر اول و دختر بزرگ خانواده که به ترتیب پزشک و آرایشگرند، به همراه همسران خود برای دیدار با مادر و پدر برنامه‌هایی در سر دارند. اما پس از ورودِ پیرزن و پیرمرد کم‌کم معلوم می‌شود که خیلی هم فرصت و حوصلۀ گشت‌وگذار با آن دو یا پذیرایی از آنان را ندارند. بنابراین، فرزندان در ابتدا سعی می‌کنند، مرد و زن را به نوریکو بسپارند که عروس کوچکتر خانواده است، اما چند سالی می‌شود که شوهرش فوت کرده. از آنجا که نوریکو در شرکتی کارمند است و نمی‌تواند مدام از مهمان‌ها مراقبت کند، بچه‌ها این بار تصمیم می‌گیرند مادر و پدر را چند روزی به مرکزی تفریحی در آتامی بفرستند تا دوروبرشان خلوت شود ... .

فیلمِ سیاه‌وسفید داستان توکیو کاری از یاسوجیرو اُزو است. این اثر که در سینمای ژاپن و بدون تردید جهان جایگاه ویژه‌ای دارد، با مدت‌زمان صدوسی‌وشش دقیقه در 1953 میلادی تولید شده است. شاید در آغاز به نظر برسد با روایتی روبه‌رو هستیم که فقط قصد دارد بی‌فکری و حماقت فرزندان را در برابر بزرگترها نشان دهد، به خصوص که مادربزرگ و پدربزرگ داستان توکیو بسیار نرم و پرآزرم‌ هم هستند. اما به تدریج، خاصه در نیمۀ بازگشت از توکیو، می‌توان تا حدی همدلی با بچه‌ها را هم دید. اگر دنبال فیلمی خانوادگی و بی‌هیاهو با گفت‌وگوهایی دل‌نشین می‌گردید، به نظرم داستان توکیو انتخاب خوبی است. من فیلمِ اُزو را به پیشنهاد رُنه میشل دیدم؛ رُنه میشلِ دوست‌داشتنیِ ظرافتِ جوجه‌تیغی!