فصلِ چهارم سالهای ابری، فصلِ مبارزه و زندان است. شریف داوریشه، جوان آزرمگین، زحمتکش و هوشیار کرماشانی، حالا بیشتر از هر زمانی ناآرام است. شریف در لباس پژوهشگر فرهنگ عامه به روستاها و شهرهای محروم ایران سفر میکند. اما قصد واقعیاش از این آمدوشدها نشستن پایِ دل و دردهای مردمی است که هرکدام به هزارویک جور مصیبت گرفتارند، ولی صدای آنان را کمتر کسی میشنود.
مردم در حرفهایشان از عواقب اصلاحات ارضی و ظلم اربابها شکایت میکنند، از نبود بهداشت و هزینههای زیاد درمان، از بیکاری و سفرههای خالی. و البته از روابطشان با خانواده و آدمهای دوروبر خود میگویند که در پیامد همین اوضاع، تلخ و دشوار و پرماجرا شده است.
فعالیتهای داوریشه از چشم و گوش نیروهای امنیتی پنهان نمیماند و از این موقع تا پایان جلد بارها به زندان میافتد. در میان هر چهار مجلدِ سالهای ابری از غمناکترین قسمتها، همین داستانهای زندان است که بازجویان و مأمورهای دولتی از پیر و جوان و زن و مرد جز با کابل و باطوم و اتوی داغ استقبال نمیکنند. و نکتۀ درخور تأمل آنکه هر دو گروه خود را وطنپرست میدانند؛ یعنی یکی سامان و آبادانی ایران را در نابودیِ محمدرضا پهلوی میبیند و دیگری در خدمتِ بیچونوچرا به اعلیحضرت.
جلد چهارم سالهای ابری از انتشارات اسپرک با 600 صفحه، جلدِ نهایی این رمانِ سیاسی و اجتماعی است که در بهار 1370 منتشر شده است. علیاشرف درویشیان (3 شهریور 1320ـ 4 آبان 1396 شمسی) نگارش این کتاب را در سال 1358 آغاز میکند و پس از یازده مرتبه بازنویسی در 1368 به آخر میرساند.
سالهای ابری رمانی ساده و دلنشین است. به نظرم اگر کسی به رمانهای تاریخی با محوریت فرودستان علاقهمند باشد از این کتاب هم خوشش خواهد آمد. ولی حجم آن ممکن است برخی را فراری دهد؛ چون سالهای ابری با 2269 صفحه داستان پربرگی است و برای نمونه در مقایسه با کلیدر از نشر فرهنگ معاصر فقط در حدود 600 صفحه کوتاهتر است. این دو اثر به علت گفتن و نوشتن از محرومان نیز نزدیک به هم هستند و شباهتهایی دارند، البته فرقهایشان بیشتر است. مثلاً قلمِ درویشیان از نثرِ دولتآبادی برای من یکی بسیار خواندنیتر بود.
من در کل سالهای ابری را دوست داشتم. و فکر میکنم از آن کتابها است که با گذر زمان بازهم دوستشان دارم و نظرم تغییری نخواهد کرد. بیشک دوست دارم وقتی دیگر بازهم به سراغش بروم، آن را بخوانم و ببینم که خیلی از ماجراها و سرنوشتها را در اولین خواندنم اشتباه فهمیده بودم؛ مثلاً ببینم عمو الفت هیچوقت از پیش بیبی نرفت، آواره کوه و بیابان نشد و در تنهایی نمرد.
.
از جلد آخر سالهای ابری؛ «ای عزیز من هر وقت به خوابم میآیی، آن پیرهن آبی قشنگت را بپوش و غمگین نباش.»
.
در نهایت اینکه اگر دوستی وقت گذاشته و هر چهار یادداشت مرا دربارۀ سالیان ابری خوانده است! از او ممنونم! و البته به خاطر خواندن هرکدامِ دیگر از معرفیها.
آلبرت امانوئل فوگلر و گروهش جادو میکنند، معجون عشق میفروشند و سرنوشت هر آدمی را در کف دست او میبینند. آنها که همیشه در سفرند و بیپول و مدام تغییر چهره میدهند و تحتتعقیب دولت هم هستند، به دعوت چند نفر از طبقات عالی جامعه، که به این جور کارها اعتقادی ندارند، در خانۀ مردی به اسم آبراها ایگرمن واقع در یکی از شهرهای سوئد حاضر میشوند.
ایگرمن و دو دوستش که اولی رئیسپلیس شهر است و دومی از مشاوران بهداشت سلطنتی، با چهرهها و حرفهایی جدی اما خندان و البته حقارتآمیز از گروه استقبال میکنند. فوگلرِ جادوگر که به جای خودش توبال، سخنگویش حرف میزند و چهرهای مردد و ترسان هم دارد، به میزبانان وعده میدهد که فردا هنر و جادوی خود را عرضه کند. پس از شبی پرحادثه، سرانجام ساعت موعود از راه میرسد و جادوگر و دارودستهاش دوباره تحقیر میشوند و حتی فوگلر میمیرد. بعد از این ماجرا، جنازۀ فوگلر برایِ کالبدشکافی در زیرِ دستان ورگیوس یا همان مشاور بهداشت سلطنتی قرار میگیرد و ... .
فیلم چهره یا جادوگر (The Magician) محصولی از کشور سوئد است که در سال 1958 میلادی با هنرمندی اینگمار برگمان کارگردانی شده است. این اثرِ سیاهوسفید با مدتزمان صد دقیقه در ژانر درام ـ جنایی روایت میشود. فیلم در برخی صحنهها رنگ طنز به خود میگیرد و دیالوگهای شنیدنی هم زیاد دارد. مضمون اصلی جادوگر که همۀ داستان آن در دو روز از روزهای سال 1846 رخ میدهد؛ رؤیارویی واقعیتِ علم و عوالم جادو است.
برگمان گاهی در فیلمهای خود شخصیتهایی فرعی خلق میکند که تأثیر آنها کمتر از آدمهای اصلی روایت نیست. و در حد همان نقشهای بزرگ مخاطب را متأثر میکنند. بیتردید، یکی از آنان همان مرد آواره و آسوپاس در فیلم جادوگر است که اتفاقی به فوگلر و افرادش ملحق میشود. این مرد سالهای سال به درگاه خداوند رازونیاز کرده است تا در این دنیا آدمی بهدردبخور باشد و جان و تنش را در راه بهترینها بگذارد اما هرگز دعایش برآورده نشده و حالا آنچه را که از خداوند میخواست از فوگلر، رئیس جادوگران میخواهد.
.
از لالایی زیبای مادربزرگِ جادوگر برای سانای خدمتکار؛ «عشق ساده است ولی توصیفش سخته.»
دورِ ناتمام بیکاری، فقر و ناداری و در پیامد آن انزوا و سکوت یا خشم و اعتراضِ شخصیتهای داستان در سومین جلد از سالهای ابری بازهم ادامه میباید. یک نفر نشستن جغدِ شوم را بر بام و کاشانهاش علتِ همۀ بدبختیهای خود بیان میکند. از چشم فردی دیگر ناشکری و غضب الهی باعث مصیبت است. کسانی شاهِ دزد و خائن به مردم را عامل این همه ناهنجاری و مشکلات در جامعه میدانند. در نگاه برخی آدمها نیز هیچچیز به اندازۀ پشتکردن به خاندانِ زحمتکش پهلوی و در رأس آن محمدرضا پهلوی، سایۀ خدا بر زمین، موجب خانهخرابی نیست.
در این مجلد گیلانغرب و کرمانشاه و شاهآباد غرب مکانهای اصلی هستند. البته گوشههایی از اوضاع زندگی مردم و حوادث سیاسی جاری در تهران نیز از رادیو و روزنامه به داستان راه خواهد یافت و همین طور از طریق شخصیت حسین دهقانی که در پایتخت دانشگاه قبول میشود و در نهایت شریف داوریشه که او هم برای تحصیل و کار به آن شهر میرود.
از کلیدیترین مباحث این قسمت که در دو جلد اول نیامده یا کمرنگتر است؛ نشاندادن زیست معلمان و سختیها و دغدغههای آنان در دهههای سی و چهل شمسی است. نگارنده در این روایت مخاطب را با آموزگاران و مدیرانی آشنا میکند که از طریق رشوه در ادارۀ فرهنگ پیشرفت میکنند، اما بیسواد و بداخلاقند و فقط نمایندهای منفور از سوی حکومت محسوب میشوند تا افکار مخصوصی را ترویج دهند.
درویشیان همراه با این گروه، معلمها و مسئولانی را معرفی میکند که برای بهروزکردن خود میکوشند، با جان و دل درس میدهند و در حوزههای غیردرسی هم برای دانشآموزان حرفهایی پرفایده دارند. عقبافتادن حقوق آموزگاران، تظاهرات خیابانی این افراد و تیربارانشان از طرف دولت، دشواریای که این طبقه در انتقال به نواحی دور و همخرجشدن با یکدیگر داشتند از موضوعات دیگری است که دربارۀ معلمان گفته میشود.
جلد سوم سالهای ابری به قلم زیبای علیاشرف درویشیان برای اولین در سال 1370 و به همت نشر اسپرک در 460 صفحه چاپ شده است. خیالپردازی و جانکندن جوانها و نوجوانها برای چیزیشدن، ابراز وجود در خانه و جامعه و کشف دنیاهای جدید از بخشهای خواندنی و درخور تأمل این مجلد است که دوستشان داشتم.
شریف داوریشه: «غروبهای پاییز شاهآباد غرب، خیلی غمبار و دلگیرکننده است. گویی غروب یکباره آوار میشود. بین ظهر و غروب چیزی به اسم عصر وجود ندارد. غروب، بیرحمانه به عصر فرصت پیدایی نمیدهد. یکهو چشم باز میکنی و میبینی همه جا تاریک شده است. از پشت پنجرۀ اتاقم به نوک درختهای بلند و کهنسال چنار، نگاه میکنم. آفتاب دارد از رویشان پاورچین میگذرد. غروبهای جمعه دلگیرتر از همیشه است. اگر به خیابان بروم از غصه میترکم. رفتوآمدی نیست. صدای کودکانهای نیست. دلم برای شاگردانم تنگ شده است. دلم میخواهد دستهدسته از جلو پنجرهام بگذرند. فقط کتاب است که از این غم بزرگ نجاتم میدهد. شمارۀ جدید کتاب هفته را خریدهام. کتابِ هفته فقط دو شماره به شاهآباد غرب میآید. یک شمارهاش را من میخرم و یک شمارهاش برگشت داده میشود. کتاب هفته را برمیدارم. داستان باتلاق نوشتۀ میکا والتاری ترجمۀ ع. آیتی را شروع میکنم ... .»
بازگشت (Volver) فیلمی اسپانیایی است که در سال 2006 میلادی و به کارگردانی پدرو آلمودوار با مدتزمان دو ساعت تولید شده. فیلمی با محوریت بازیگرانِ زن و غرق در رنگ و طعم و آوازِ تلخی که امیدواری میدهد. و پُر از سرنوشتهای یکسانی است که راهشان را در لحظۀ آخر از هم جدا و بازگشت را آکنده از تضادها میکنند.
ریموندا و سولداد و آگوستینا سه زن اصلی فیلم و نزدیک به هم هستند، که هرکدام ناخواسته با بحران، دشواری یا دغدغهای بزرگ روبهرو میشوند. ریموندا میخواهد جنازهای را بیسروصدا در جایی خاک کند، چون قاتلِ آن پائولا یعنی دختر خودش است. سولداد با وجود اینکه چند سالی از مرگ مادرش میگذرد، در یک مراسم خاکسپاری او را میبیند و از این پس مجبور میشود مادر را دور از چشم دیگران در خانهاش نگه دارد. آگوستینا مدتهاست که از غیبشدن مادرش میگذرد و چون حالا به علت بیماری در آستانۀ مرگ است، تمام تلاشش را میکند تا بفهمد بالاخره این زن زنده است یا مرده.
خانواده و تجاوز جنسی از موضوعات اصلی فیلم است که در دو محیط شهری و روستایی تصویر میشوند. نگاه آلمودوار به هریک از این مباحث همزمان که با واقعیتهای تلخِ زندگی در پیوند است، با کمی تخیل و اغراق و ظرافتهای دیدنی هم ترکیب میشود. از بازگشت، که در جشنوارههای متعددی از جمله کن و گویا جوایزی مهم به دست آورده است، کار و همکاری و همدردی زنان با یکدیگر را دوست داشتم.
وقایع و پیشامدهای سیاسی در جلد دومِ سالهای ابری اوج میگیرد. صدای رادیوها از همیشه بلندترست، بازارِ روزنامه و مجله داغتر میشود، مردان درسنخوانده یا باسواد همه از رفتوآمدهای سیاسی حرف میزنند، اشتیاقِ هوادار شاه یا مخالف او برای عضویت در دورهمی سیاسی و احزاب و تظاهرات دوچندان است، زنها اظهار نظر سیاسی میکنند هرچند معمولاً مردها تو ذوقشان میزنند، حتی بچهها با کشیدن صورتکهای خندهدار از شاه نشان میهند که از این حال و هوا تأثیر میگیرند. این رویدادها از امید به آینده، آگاهی و حرکت آغاز و به کودتا و زندان و اعدام ختم میشوند. شخصیت مهم این روزها نیز کسی جز محمد مصدق نیست؛ سیاستمداری که مردم عاشقش بودند و از او نفرت داشتند.
خانوادۀ داوریشه یعنی زاری و بوچان و بچههای آن دو، که هر روز بیشتر میشوند، به همراه چند نفری از نزدیکانشان همچنان در مرکز رمان هستند. مخصوصاً شریف که در پایان این مجلد دورۀ دانشسرای معلمی را با موفقیت پشتسر میگذارد و برای تدریس از کرماشان به گیلانغرب میرود. این جلد از سالهای ابری نیز آکنده از رنجها، آرزوهای بربادرفته و مشکلات تمامنشدنی است. البته که بازهم از دلخوشیهای کوچک و موقعیتهای بامزه خالی نیست، مثلِ نوروز و خرید کتشلوارِ شب عید، اولین تجربۀ پپسیخوردن و دلبستن به سیلوانا مانگانو، بازیگر زیبای سینماهای آن روز.
دومین جلد از رمان سالهای ابری در بهار 1370 به همت نشر اسپرک چاپ شده است. این مجلد با قلمِ شیرین علیاشرف درویشیان 561 صفحه دارد. به نظر من یکی از هنرمندیهای درویشیان در این قسمت، تصویرکردن زنان و مصائب آنان است. زن قبل از ازدواج به چشم کسی دیده میشود که همواره آبروی خانوادهاش را تهدید میکند. وقتی میخواهد برای ازدواج انتخاب شود، خانوادۀ خواستگار در ظاهر و باطن و بستگان و جدوآبادش هزارویک ایراد پیدا میکنند. بعد از عروسی اگر بچهدار نشود طلاقش میدهند. اگر نازا نباشد باید آنقدر بچه بزاید تا بمیرد. و اگر در وسط راه از بهدنیاآوردن بچه پشیمان شدند باید به مرگبارترین روش ممکن آن را سقط کند. البته که سالهای ابری زنان دیگری هم دارد. بریدهای از کتاب:
بچه، پسر است. دایی سلیم از دیدن بچه خوشحال میشود:
ـ پسر زبر و زرنگی است. مبارز میشود. در دورۀ پرتلاطمی به دنیا آمده است. اسمش را میگذاریم حسین.
میپرسم چرا دایی سلیم:
ـ برای این که انقلابیترین وزیر کابینۀ دکتر مصدق، اسمش حسین است. دکتر حسین فاطمی. برای اولین بار به حالتی اعتراض آمیز میپرسم:
ـ دایی تو که میگفتی دکتر مصدق و دار و دستهاش ساخت آمریکا هستند.
دایی سلیم چپ چپ نگاهم میکند:
ـ یک زمانی این حرفها را میزدم، اما پس از واقعۀ سیام تیرماه معلوم شد که مصدق مردی مبارز و ملی است. خُب اشتباه میکردم قبلاً. هر کسی ممکن است اشتباه کند.