جلال امین، صاحب تعمیرگاه اتومبیل، با زن و دو فرزندش در تهرانِ قبل از انقلاب، بدون گرفتاری جدیای زندگی میکند. از وقتی که حسین، برادر کوچکتر و تحصیلکردۀ او، پس از شش سال اقامت در آلمان، پایش به ایران میرسد، دوروبر جلال اتفاقاتِ نهچندان خوشایندی رخ میدهد. او بهتدریج پی میبرد که این پیشامدها به ماشینِ بنز دویست و هشتاد اس سبز موردیای برمیگردد، که حسین از آنور آب برایش هدیه آورده است. وقایعِ کوچک داستان کمکم به ماجراهای شومی منتهی میشود که با بزنبزن، تعقیبوگریز و قتل و خونریزی گره خورده است. تمام داستان در هشت روز زمستانی بین دو یکشنبۀ سرد روایت میشود.
رمانِ فیل در تاریکی اثرِ قاسم هاشمینژاد است. این داستان برای اولین بار در سال 1358 در 153 صفحه و بهکوشش نشر کتاب زمان چاپ میشود. و من هم همین نسخه را خواندم. رمان را یکی از مهمترین آثار فارسیزبان در گونۀ ماجراجویانه میدانند. فیل در تاریکی بسیار فشرده و بدون حواشی کسالتبار است. در ضمن، قاسم هاشمینژاد قلمی جانانه دارد. او دردهای کوچک و بزرگِ زیادی را در دل این داستانِ پلیسی و اجتماعیاش تصویر میکند؛ که معضل موادمخدر از مهمترین آنهاست. فیل در تاریکی را دوست نداشتم، ولی کنجکاوم خیرالنساء را بخوانم.
.
.
.
.
«دورتر منظرۀ شبانۀ تهران سر دست بود ـ سقاخانهیی بود پرِ شمعِ روشنِ نذری.»
شب فیلمی است که در روشنایی روز آغاز میشود و در درخشندگی روزی دیگر به آخر میرسد. عمدۀ اتفاقات در شبی میان آن دو رخ میدهد. در این شب، جیووانی پونتانوی رماننویس و روشنفکر با همسرش لیدیا در دورهمی یکی از ثروتمندانِ میلان حضور دارند. یخزدگی رابطۀ این زن و شوهر را پیش از مهمانی هم دیدهایم؛ اما حالا با حضور والنتینا گراردینی، دختر میزبان، همین طور غریبهها و آشناهای دیگر، بیعاطفگی آنان آشکارتر میشود. در اصل، فیلم شب (The Night) پردههایی از زندگیِ جیووانی و لیدیاست که جز با کلماتی، مثلِ بیمهری، دودلی و بیگانگی وصف نمیشود. هرچند تنهایی کلیدیترین واژه در شب است.
در کنار پستیوبلندیِ آن پیوند، حواشی داستان هم زیبا یا به نظر من زیباتر است. یکی از این جذابیتها گوشههایی از زیست آدمهای معمولی است، یعنی افرادی که برخلاف نقشهای اصلیِ شب از پولدارهایِ فرهنگدوست یا متظاهر به فرهیختگی نیستند. مانند کودکی که گریه میکند در جایی که نمیدانیم خانه است یا خرابه. یا دو دسته از جوانهای سرخوش که برای کتککاری در خلوتی جمع شدهاند. و همین طور زنان و مردانی که از تماشای آسمان کیف میکنند، قدمزنان به یکدیگر تشر میزنند یا میخندند و پشت میز کافهها ماجرایی را پرشور تعریف میکنند. حتی گربهای که از تماشای مجسمه سیر نمیشود، ساعتِ ازکارافتاده که زمانی مبهم را نشان میدهد و باران وحشی و بیامانی که انگار قصد رفتن ندارد، در این فیلم دیدنی است.
فیلمِ شب محصولی از ایتالیا و فرانسۀ 1961 میلادی محسوب میشود. این فیلمِ دو ساعت و دو دقیقهای را میکل آنجلو آنتونیونی کارگردانی کرده است. دریافت جوایزی از جشنوارههای خرس طلایی و آکادمی فیلم ایتالیا از افتخارات این اثر به حساب میآید. درامِ سیاهوسفید و بیهیاهویِ شب، داستان آدمهایی است که از کنار هم بودن، اغلبْ یأس و تلخی نصیبشان میشود تا اینکه عشق و دلخوشی ببینند. زنان در شب نهفقط در ماجرای اصلی که در حاشیه هم جای مهمی دارند؛ مثلِ زنی بیمار که دیوانهوار، مردی بیگانه را در آغوش میکشد. یا او که در رمانِ محبوبش، زنْ مردی را دوست دارد که دوستش ندارد. و آنکه همدمی با یک تندیس را به رفاقت با مردی منتظر ترجیح میدهد.
ماریِ یک و ماریِ دو یا ماریِ مو مشکی و ماریِ مو بور حرفهایی میزنند؛ دربارۀ اینکه روزی تمام دنیا نابود خواهد شد. و خیلی زود میفهمند که خودشان هم بخشی از این دنیا هستند. شاید به همین علت است که در زندگی راهی عجیبغریب پیش گرفتهاند. اصلاً آن دو باور دارند که دنیا همین حالا هم خراب است و باید در جستوجوی زندگیای باشند که از روزِ قبلشان بدتر باشد!
این دو دخترِ بسیار جوان مدتها با مردانی پُرسنوسال و متأهل دور میزی غذا میخورند، یکمشت دروغ برای آنان سرهمبندی میکنند و بعد بیآنکه همراه مردها بروند به مهمانی پایان میدهند. روزی هم اشک میریزند که چرا همۀ مردها ترکمان میکنند! البته این گریهها خیلی زود تمام میشود و با حالتی که انگار میگویند به جهنم که ترکمان میکنند؛ به دنبال زندگیای بیمعناتر میروند.
ماری یکم و ماری دوم در هر زمینهای دیوانهوار، بیپروا و غلوآمیز عمل میکنند. از حمامکردن در وانی که موادِ درونش را باحوصله آماده کردهاند تا پختن سوسیس با آتشی که از سقف آویزان است یا قیچیکردنِ عکسهای مجله و دیگر چیزها که به چیدنِ بدن و سروصورت خودشان ختم میشود. و پرشگفتتر از همۀ اینها ماجراهایی است که در آن تالار باشکوه رخ میدهد؛ یعنی همان جایی که بیهدفتر از هرکجای دیگر به آن وارد شدند. به هر حال، ماری و ماری، جوان هستند و زندگی پیشرویشان است.
فیلمِ زیبایِ گلهای مینا یا بابونهها (Daisies) داستانی آشفته دارد که به آسانی نمیتوان آن را تعریف کرد. اما در عوض مفاهیم پرمعنیای در خود دارد که شاید چیستیِ زندگی از مهمترین آنها باشد. این فیلم، سال 1966 میلادی در چکسلواکیِ کمونیستی تولید و از طرف دولت تحریم شده است. البته گلهای مینا با کارگردانیِ بینظیرِ ویهرا خیتیلووا پس از کمونیستها بسیار دیده و محبوب میشود. در یک ساعت و سیزده دقیقهای که برای دیدن این فیلم باید وقت بگذارید یا اشتهایتان در برابر هر خوراک و هَلههولهای حسابی تحریک میشود یا خوردن از چشمتان میافتد!
واتسلاف هاول (5 اکتبر 1936ـ 18 دسامبر 2011 م.) داستاننویسی معروف بود که در تئاتر هم حرفهای زیادی داشت. اما بدون تردید این فعالیت و نقش سیاسی او در تاریخ چکسلواکی و انقلاب مخملی آن منطقه بود که در شهرتِ جهانیاش تأثیر گذاشت. قدرت بیقدرتان از رسالههای سیاسی او است که آن را در سال 1978 میلادی انتشار داد؛ یعنی قبل از 1989 که اولین رئیسجمهور غیر کمونیست در چکسلواکی شد. و پیش از 1993 که همین مقام را برای نخستین بار در کشور چک کسب کرد.
هاول قدرت بیقدرتان را به زبانی نوشته است که دیدگاههای سیاسی و اجتماعیاش را یک سیاستخوانده در دورترین نقطه از چکسلواکیِ کمونیستی درک کند و همزمان یک کارگر میوهوترهبار این کشور هم به مراد وی پی ببرد. به همین علت، وقتی در صفحات ابتدایی میگوید ما در سرزمینی زندگی میکنیم که نمیتوان آن را دیکتاتوری نامید و باید به آن پساتوتالیتر اطلاق کرد؛ به طور مفصل تفاوتهای این دو را توضیح میدهد. او تا پایانِ این رسالۀ مختصر بازهم به شیوۀ خود وفادار است. و هیچ واژه یا مفهومی را از قبیل قدرت، اپوزیسیون، ایدئولوژی، دگراندیشی یا مبارزه بدون تعریف در شکلهای مختلف آن خاصه در نظام کمونیستی کشورش رها نمیکند.
در مسیری که هاول جنس و رنگوبوی قدرتِ آدمهای معمولی را تصویر میکند؛ روایتِ کاسبی و روزمرگی یک سبزیفروشِ عادی در چکسلواکیِ مطیع شوروی از زیباترین قسمتها است. این نویسنده ما را با سبزیفروشی رُودررُو میکند که به شیشۀ دکانش برگی با این شعار چسبانده است؛ «کارگران جهان، متحد شوید!» هاول میگوید بیشتر مغازهدارها به این شعارنوشتهها بیاعتقادند و آنها را فقط به دستور بالادستیها گیر میکنند. با این همه، در پس این شعارهای بیاهمیت و به ظاهر بیمعنا پیامی مهم وجود دارد.
این پیغام زمانی خود را آشکار میکند که از سبزیفروش بخواهیم، به جای آن نوشته بنویسد؛ «من میترسم و بنابراین بیچونوچرا از اوامر اطاعت میکنم» و البته هر شعاری هم دولت حکم کند خواهم چسباند. آن وقت است که نه سبزیفروش و نه دیگران در برابر شعارها بیاعتنا نخواهند بود.
سبزیفروش تا پایان کتاب حضور دارد. او گاهی در حمایت و بعضی اوقات هم در مخالفت با رؤسایش رفتار میکند. نگارنده سرنوشت او را در هر حال نشان خواهد داد. مثلاً در یکجا این طور مینویسد؛ «حالا بیایید تصور کنیم سبزیفروش ما یک روز به سیم آخر بزند و فقط محض رضای دل خودش از نصب شعارنوشته خودداری کند. از رأیدادن در انتخابات نمایشی و مضحک سر باز زند. در گردهماییهایی سیاسی هم عقاید واقعیاش را بیان کند. و حتی آنقدر دل و جرأت پیدا کند که به حکم وجدان با کسانی که شایستۀ حمایت میداند اعلام همبستگی کند. سبزیفروش با این طغیان از چنبرۀ زیستن در دروغ خارج میشود. زیر بار آیین نمیرود و به قواعد بازی پشت میکند. و حالا بار دیگر هویت و کرامت سرکوبشدهاش را باز مییابد. او با این کار به آزادیاش معنای ملموسی میبخشد ... .»
قدرت بیقدرتان در زبان فارسی به کوشش احسان کیانیخواه ترجمه شده و نشر نو در سال 1397 چاپ کرده است. من این نسخه را که 164 صفحه دارد، از طاقچه خواندم. اگر به تاریخِ سیاست در کشورهای کمونیستی اروپا علاقه دارید، به احتمال قوی این کتاب را هم دوست خواهید داشت. مضمون اساسی در قدرت بیقدرتان، فرقِ زیستن در راستی با زندگانی در دروغ است که از آغاز تا انتها تبیین میشود.
از وقتی کریستین، دختر دکتر ژنسییر، به علت حادثهای تمام صورتش به جز چشمها به شکلی فجیع متلاشی شده؛ پدرِ او هموغمی ندارد به غیر از اینکه، با همکاری زنی به اسم لووئیس، دختران زیبای شهر را شناسایی کند، با ترفندی آنان را به خانۀ مرموز خود بکشاند و در اتاقعملِ زیرزمینیاش با علمی که به آن باور دارد؛ صورت بینقصشان را جدا کند و به چهرۀ زخمی و پرجراحت دختر خودش پیوند بزند. البته برای دکتر ژنسییر که پاشیدگیِ سیمایِ کریستین با مرگِ دختر هیچ فرقی ندارد؛ این تشریح فقط عملِ پیوند صورت نیست، بلکه اقدامی است که تن و روان کریستین را از نو زنده خواهد کرد.
برخلاف دکتر که به طورِ دیوانهوار و خشنی در دنبالکردنِ هدفش خونسرد، معتقد و یکدنده است؛ مقصود و آرزوی کریستین در گذر روزها تغییر میکند. و با وجود همۀ چیزهای عجیبوغریبی که در شخصیتش هویدا است، بسیار طبیعیتر و البته انسانیتر از پدر به نظر میرسد.
کریستین غمگین است و دردی جگرخراش را تحمل میکند. روزهای نخست علیرغم ناامیدی و مخالفتهایی که در برابر تصمیماتِ پدر بروز میدهد؛ به عملهای زیبایی راضی میشود. و شاید خیلی هم آشولاششدن چهرۀ دیگر دخترها برایش مهم نباشد.
اما کریستین فکر و خیال و عواطف دیگری هم دارد؛ او در اوج درماندگی، بیشتر به خودکشی فکر میکند تا جراحی. وقتی آرامتر است، با وجود سختگیری پدر، دوست دارد مثل روزهایی که صورتش سالم بود، دنیای بیرون را ببیند. یا دستکم صدای معشوقش را از پشت تلفن بشنود. در یکی از همین روزها کریستین بالاخره تمام دودلیها را کنار میگذارد. و برای رهایی به همان راهی میرود که شعورش آن را نزدیکتر، سادهتر و پاکتر از هر راه دیگری میداند.
چشمان بدون چهره (Eyes Withowt a Face) درامی ترسناک از سینمای کلاسیک فرانسه است که با همکاری ایتالیا در سال 1960 میلادی ساخته شده و ژرژ فرانژو کارگردانی کرده است. برای تماشای این فیلمِ دردناک و دلهرهآور با آن موسیقی خوبش باید یک ساعت و نیم وقت گذاشت. چشمان بدون چهره از اضطراب و صحنههای نفرتانگیز آکنده است. اما لحظههای زیبا و آرامی هم دارد که برای دیدنشان یا باید جوری دیگر دید یا کمی صبور بود!
جراحی و زیبایی از مضامین اصلی در این فیلم است؛ کریستین به همان اندازه که از چهرۀ تازهاش عذاب میکشد، از عملهای زیبایی هم میترسد. او در چنگ پدر و میانِ خون و بیهوشی و انواع تیغ و چاقو با سختی و سنگینیای روبهرو است که کسی درکش نمیکند، در عوض همین دوروبریها به راحتی از پشت نقاب هم میتوانند نازیبایی کریستین را ببینند.
مسئلۀ جراحی و زن و زیبایی در دیگر ماجراهای فرعی و کمتر اغراقشده نیز تکرار میشود؛ در بین زنانی که سخنرانی دکتر را ستایش میکنند، در زندگی لووئیس که پزشک و عملهایش را ناجی خود میداند و در حرفهای دو مردِ بازرس که معیارهای زیبایی را یادآور میشوند.
و همۀ اینها در فیلمِ قدیمی چشمان بدون چهره برای آدم امروز آشنا و ملموس است؛ مخصوصاً برای زنان. زنهایی که لازم نیست حتماً صورتِ لهولوردهای داشته باشند تا غرق در خجالت از زندگی سیر شوند؛ همین که اندام و قدشان، موها و تکتک اجزای صورتشان با آن مرزهای زیبایی که برایشان تعریف کردهاند، در تضاد است و همین که موافقِ سرشت انسانی خود پیر و شکسته میشوند؛ باید شرمسار باشند.