زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

پرنده‌ی من

فریبا وفی اسم راوی «پرنده‌ی من» را به خواننده نمی‌گوید، اما می‌دانیم که زنی جوان و شهری و کم‌حرف است. فعلاً شاغل نیست و خانه‌دار است. دو بچه به‌نام‌هایِ شادی و شاهین دارد. شوهرش امیر است که این زن را «چسب» و «خرس قطبی» و «گامبالو» صدا می‌زند. این خانواده پس از سال‌ها اجاره‌نشینی، حالا خانه‌ای پنجاه‌متری خریده‌اند. ظاهراً زن به همین ‌خاطر خوش‌حال است، ولی امیر، خیالاتی در سر دارد که شیرینی چهاردیواری و صاحب‌خانه‌شدن خیلی زود از بین می‌رود. امیر اول اصرار دارد خانه را بفروشند و به کانادا مهاجرت کنند، اما به کانادا زورش نمی‌رسد. بنابراین، بدون زن و بچه به جمهوری آذربایجان مهاجرت می‌کند. او امید دارد که با زندگی موقت و کار در آنجا برای خودش و خانواده‌اش آینده‌ای خوب و رؤیایی بسازد.

به‌غیر از راوی که در خلال روایت زندگی‌اش دردهای پیدا و پنهان زنان، به‌ویژه زن خانه‌دار تصویر می‌شود؛ زن‌های دیگری هم در داستان حضور دارند. مثلاً مادرِ راوی که غمگین است و هزارویک درد پیری به سراغش آمده. خاله‌محبوب که متأهل و سرکش است و بچه‌ای ندارد. شهلا، خواهرِ شخصیت اول، که آرام و کارمند است و دلش نمی‌خواهد ازدواج کند. مهین، دیگر خواهر راوی، که سرخوش است و جز رفتن به آمریکا آرزویی ندارد؛ و همین طور سایر زنان دور و نزدیک که کم‌وبیش معرفی و از گرفتاری‌هایشان در ایران دهۀ هشتاد گفته می‌شود.

«پرنده‌ی من» اولین بار در 1381 چاپ می‌شود. در همین سال دو جایزۀ «بنیاد هوشنگ گلشیری» و «یلدا» را به دست می‌آورد و در دو جشنوارۀ «مهرگان ادب» و «جایزۀ ادبی اصفهان» از آن تقدیر می‌شود. نسخه‌ای که من خوانده‌ام، چاپ سی‌وششم آن است، در سال 1399 به‌کوشش نشر مرکز منتشر شده و 144 صفحه دارد. مهاجرت و زن و کودک از واژگان اصلی این اثر است. به‌نظرم در مقایسه با «ترلان»، که قبلاً از وفی دیده بودم، دل‌چسب‌تر بود. اگر «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خوانده‌اید و دوست نداشته‌اید؛ بعید می‌دانم از «پرنده‌ی من» خوشتان بیاید.

.

«مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به دنبال خودش می‌کشد.»

سکوت

استر و آنا خواهرند و هر دو جوان‌اند. آنها در تابستانی گرم هم‌سفر شده‌اند و اکنون در هتلی اقامت دارند. هتل در شهری است که احتمالاً تیموکا اسم دارد. شهر‌ْ آرام است و زندگی در آن برقرار، اما علیه جایی دیگر در جنگ است. مردم این شهر، غیرانگلیسی‌زبان هستند و زبانشان برای دو خواهر که سوئدی‌اند، ناآشناست. با وجود این، معدود روابطی که خواهران با غریبه‌ها دارند، همدلانه یا حتی پرشور است. این استر و آنا هستند که نمی‌توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. هرچند نسبتشان نزدیک و زبانشان مشترک است‌ تا رسیدن به هم‌کلامی و هم‌دردی راهی دشوار پیشِ رو دارند.

استر اصلاً از مهمان‌سرا بیرون نمی‌رود. بیشترِ وقت‌ها تنهاست و افسوس می‌خورد و با خودش حرف می‌زند. بیمار است و گاهی آن‌قدر بدحال می‌شود که مرگش را می‌بیند. وقتی آرام‌تر است؛ شراب می‌نوشد و سیگار می‌کشد و خودارضایی می‌کند. بهتر که باشد، بساط ترجمه، یعنی کسب‌وکارش را پهن می‌کند و مشغول می‌شود. آنا هم تنهاست، ولی کمتر غصه می‌خورد. مدام تنش را می‌شوید و عطر می‌زند و آرایش می‌کند و لباسِ تازه می‌پوشد. با بچۀ خود حرف می‌زند و می‌خندد و نوازشش می‌کند. بعد به گشت‌وگذار می‌رود. در کافه برای خودش خوراکی می‌خرد. تئاتر می‌بیند. با مردی که زبانش را نمی‌داند، دوست می‌شود و می‌خوابد. بی‌تردید، استر و آنا راهشان از هم جداست، اما دو خواهر، ناگزیر رُودررُو خواهند شد و... .

فیلمِ «سکوت» (The Silence) داستانِ یکی‌دو روز از زندگی استر و آنا است. «سکوت» در یک ساعت و سی‌وشش دقیقه روایت می‌شود. این اثر در سال 1963 میلادی و در سینمای سوئد تولید شده است. اینگمار برگمان با کارگردانی این فیلم، سه‌گانۀ معروفش را به آخر می‌رساند. «همچون در یک آینه» (1961م) و «نور زمستانی» (1963م) دو قسمتِ دیگرِ این سه‌گانه‌اند. آدم‌هایِ این مجموعه اغلب تنها هستند، رابطۀ آنها با خانواده‌شان و خودشان آشفته است و به جایی رسیده‌اند که دیگر، باورهای مذهبی یا اصول گذشته‌شان را دوست ندارند. تمام این فیلم‌ها سیاه‌وسفیدند و حال‌وهوایشان غمناک است.

آن پرنده‌های آزاد

آن پرنده‌های آزادْ شش داستان دارد. آدم‌های داستان در زمانۀ کرونا زندگی می‌کنند؛ در نخستین روزهایی که این بیماری به کشورمان رسیده است. دقیقاً همان موقع که بین گروهی از ما خریدکردن‌های اینترنتی و اسم‌نویسی در کارگاه‌های آنلاین زیاد شد. وقتی که باحوصله در اینستاگرام می‌گشتیم تا ماسکِ هماهنگ با همه‌چیزمان را پیدا کنیم! وسطش هم چند تا پُست لایک می‌کردیم با این مضمون که مملکت صاحب ندارد. همۀ اینها خوب و قشنگ بود. شاید با آنها کیف می‌کردیم و شاد و آرام می‌شدیم. ولی این، دنیایِ شخصیت‌ها در آن پرنده‌های آزاد نیست.

آدم‌هایِ این کتاب آن‌قدر محروم‌اند که در همه‌گیری کرونا و مرگ‌ومیرها حتی نمی‌توانند به ماسک و دستکش و الکل  فکر کنند. اگر هم دارندشان و استفاده می‌کنند، دلِ خوشی ندارند. آن پرنده‌های آزاد‌ْ‌ ماجرایِ کولبر، گورخواب‌، کارتن‌خواب‌، تن‌فروش و زباله‌گرد است. حکایتِ پیر و جوانی است که خیالش تیر می‌کشد، وقتی خاطراتِ دور و نزدیکش را به یاد می‌آورد. داستان‌ِ زن و مرد و کودکی است که جان و بدنش، در کنار کرونا و پیامدهایش، از مرضی دیگر هم رنجور است. اما این همۀ آن پرنده‌های آزاد نیست. در دل همۀ پیشامدها رگه‌هایی از سرور و زیبایی یافتنی است؛ مثلِ ولخندی، سبزِ مغزپسته‌ای، شیرینی‌خوریِ پایه‌دار، فرفره‌ها، گلِ بوژانه و همین پرنده‌ها که در قفس یا قرنطینه‌ هم باشند، نامشان آزاد است.

نسیم خلیلی، نویسندۀ این شش داستان است. او در روایتِ دردهای زمانه‌اش، گاه از گذشته هم می‌گوید، مخصوصاً از جنگِ هشت‌ساله، آن هم با قلمی که نرم و شیرین است. آن پرنده‌های آزاد (داستان‌های انسان در قرنطینه) 74 صفحه دارد. کتابْ چاپِ 1400 و ناشرش شورآفرین است. عنوانِ داستان‌ها به‌ترتیبی که دوست داشتم: سارو پرندۀ سیاه ـ آن لک‌لک سفید ـ هزار کاکلی شاد ـ توی منقار قوهای گردن‌کشیده، غذا گذاشتی ـ مرغ میناش ـ زاغی برگشت.

.

«طاهره زن قشنگی بود که توی همین گورها زندگی می‌کرد و با یک ساندویچ که شب‌ها بخورد و زنده‌بماند تن‌فروشی می‌کرد، چند سال آزگار.»

کسوف

ویتوریا مترجم است. او را وقتی می‌بینیم که قصد دارد از ریکاردو جدا شود. آنها دوست یا نامزدند و ریکاردو با این جدایی مخالف است. به هر حال، ویتوریا در جست‌وجوی زندگی‌ای تازه پیش می‌رود که شروعِ رابطه‌ای نو بخشی از آن است. این دفعه با پیرو دوست می‌شود. پیرو دلال بورس، عاشقِ پول و دنبالِ زن‌های زیباست. شخصیت و زیست او ظاهراً با ریکاردو متفاوت است؛ ریکاردویی که دوروبرش از کتاب و نقاشی و مجسمه‌های نفیس پُر بود. 

ویتوریا در کنارِ پیرو لحظه‌های خوب و پرشوری دارد، همان طور که پیش‌تر با ریکاردو داشته است. اما بیشتر وقت‌ها در خود فرومی‌رود. تنهاست. نگاه‌کردن و سکوت را دوست دارد. و همیشه مردد است، مخصوصاً دراین‌باره که پیرو را می‌خواهد یا نمی‌خواهد. در انتها، ویتوریا را زمانی می‌بینیم که باید در خصوصِ آیندۀ رابطه‌اش با پیرو تصمیم بگیرد. 

فیلم کسوف (The Eclipse) درامی ایتالیایی از میکل آنجلو آنتونیونی است. کسوف در سال 1962 میلادی ساخته شده است و صد و بیست‌وشش دقیقه زمان دارد. این فیلم قسمتِ پایانی سه‌گانه‌ای معروف از آنتونیونی است. دو قسمت اولش، یعنی ماجرا (1960م) و شب (1961م) را همین جا معرفی کرده بودم.

 کسوف هم مانند دو تایِ قبلی سیاه‌وسفید و در اصلْ زندگیِ پول‌دارها و روشن‌فکرهایِ سرگردان است. شکست و دل‌سردی در روابطِ عاطفی زن و مرد از مضامین کلیدی آنهاست. در گوشه‌کنار کسوف هم زنان پررنگ می‌شوند؛ مثل زنی که سهام‌دار است و نمک‌ می‌پاشد تا خوش‌شانس شود، زنی که شکارچی و عاشق وحوش آفریقایی است و زنی که بی‌خواب شده و به‌نظرش دارد چاق شود. سه‌گانۀ آنتونیونی را به این ترتیب دوست داشتم: شب و ماجرا و کسوف.

.

«بعضی وقت‌ها، نگه‌داشتنِ یک نخ ‌و سوزن، یک کتاب یا یک مرد، همه‌اش مثلِ هم است.»

زود باش، زود باش

«خب، می‌خوام چند تا سؤال ازت بپرسم. و هیچ جواب درست و غلطی وجود نداره. خب، وقتی به آینده فکر می‌کنی، چطور تصورش می‌کنی؟ مثلاً، طبیعت رو چطور تصور می‌کنی؟ شَهرت چه تغییری خواهد داشت؟ خانواده‌ها مثل قبل خواهند بود؟ چی تو یادت می‌مونه و چی رو از یاد می‌بری؟ چی تو رو می‌ترسونه؟ چی باعث عصبانیتت می‌شه؟ احساس تنهایی می‌کنی؟ چی باعث خوشحالی‌ت می‌شه؟» 

اینها را جانی از بچه‌ها می‌پرسد. این برنامه‌ساز در نیویورک ساکن است. اما برای دیدار با آن کودکان و تکمیلِ برنامه‌اش به شهرهای دور و نزدیکِ آمریکا سفر می‌کند. گفت‌وگوهایش هنوز به آخر نرسیده است که مجبور می‌شود، چند هفته‌ای از جسی، خواهرزادۀ خود نگهداری کند. چون در این مدت قرار است، خواهرش از پدرِ بیمارِ جسی مراقبت کند. جانی که بدونِ زن و فرزند و هم‌خانه‌ای، به‌تنهایی زندگی می‌کند، حالا باید شب و روزش را با جسی بگذراند. جسی‌ای که پسربچه است و می‌تواند سؤال‌های برنامه‌اش را از او هم بپرسد ... .    

فیلمِ زود باش، زود باش (C’mon C’mon) داستانِ رابطۀ جانی و جسی است. ویو، مادر جسی هم گهگاهی از دور و از طریق گوشیِ همراهش به این دو نفر ملحق می‌شود. فیلم کمی هم به گذشته می‌رود و روزهای بیماری و درماندگیِ مادرِ جانی و ویو را قبل از مرگ روایت می‌کند. این اثر، سال 2021 میلادی به کارگردانی مایک میلز در سینمای آمریکا تولید شده است و یک ساعت و چهل‌وهشت دقیقه زمان دارد. درامِ آرام و سیاه‌وسفید زود باش، زود باش دربارۀ زندگی است؛ زندگی‌ای که بچه‌ها نمی‌دانند تهش، آنجا که همۀ خوشی‌ها و رنج‌هایش تمام می‌شود، بهشت و جهنم در انتظارشان است یا نابودی و دیگر هیچ.