زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

فریادها و نجواها

فیلم «فریادها و نجواها» (Cries and Whispers) در سکوت و تنهایی آگنس آغاز می‌شود؛ آگنسِ رنجور و غمگین که  قلم را به دست می‌گیرد و دفتر خاطراتش را پُر می‌کند: «اوایل صبح روز دوشنبه است. و دارم درد می‌کشم.» نه‌فقط آگنس، که آخرین روزهای عمرش را سپری می‌کند، بلکه دیگر شخصیت‌های «فریادها و نجواها» نیز در صبح آن روز و روزهای دیگر به‌طریقی درد می‌کشند. 

کارین و ماریا خواهران آگنس  هستند و آنا خدمتکار اوست. هر سه نفر باهم از آگنس، که در خانه‌ای باشکوه و پر از تجمل بستری است، مراقبت می‌کنند. کارین، خواهر بزرگ‌ترِ آگنس، اغلب سرد و گرفته است و ظاهراً نمی‌تواند با دوروبری‌هایش رابطه‌ای نزدیک و صمیمانه برقرار کند. ماریا، خواهر کوچک‌تر آگنس، پرشور و شیداتر است؛ اما اطرافیانش به دریافتنِ مهربانی‌های او اشتیاق چندانی ندارند. به‌هرروی، هر دو خواهر چنان‌که باید نمی‌توانند یا نمی‌خواهند که از خواهر وسطی، یعنی آگنس، نگه‌داری کنند. این آناست که بیش از همه هوای زن بیمار را دارد.

آنا در آن خانۀ شکوهمند و مطنطن از همه ساده‌تر است. او درد تن ندارد؛ اما غم جان‌کاه ازدست‌دادن کودکش با اوست.  این زنِ دل‌افسرده نه مثل یک خدمتکار یا پرستار، بلکه چون مادری دل‌سوز و پرمهر آگنس را در روزهای نزدیک به مرگ همراهی می‌کند. او هم‌زمان با دو خواهر دیگر هم در ارتباط است. «فریادها و نجواها» در جایی ‌که این چهار زن با همۀ غم‌ها و دل‌خوشی‌هایشان از هم جدا می‌شوند، به آخر می‌رسد. 

این فیلم از ساخته‌های معروف اینگمار برگمان است، مخصوصاً به‌خاطر بازیگران زنش و رنگ‌های سفید و قرمزش شهرت دارد. «فریادها و نجواها»، همانند بسیاری از آثار این کارگردان سوئدی، روایتی از دردهای نهانی آدم‌هاست که فقط گوشه‌هایی از آن بر دیگران عیان است. برای دیدن این درامِ آرام و پراندوه که در سال 1972 میلادی تولید شده، باید  یک ساعت و سی‌ویک دقیقه وقت صرف کرد.

خیابان هزار درخت

سمیرا وطن‌دوست سال‌ها در یکی از بیمارستان‌های روانی تهران کار کرده؛ یعنی سال‌‌ها، هم در دنیای عاقل‌ها و هم در دنیای دیوانگان زیسته و رنج و خوشی‌های هر دوشان را دیده. در یکی از روزهای معمولی کاری‌اش، وقتی که بیماری با گهِ خود بر دیوار نقاشی می‌کشد و بعد هم می‌گذارد به دهانش، سمیرا، برخلاف همیشه، چنان آشفته می‌شود که بیمارستان، او را به‌اجبار مرخص می‌کند. پس از مرخصی هم مادرش از او می‌خواهد به یزد کویری برود.

  حالا این زن جوان در یزدْ با یکی از نزدیکانش که بیمار است، یعنی زینت‌السادات، زندگی می‌کند. در همین مدت برای شفیق نامی هم نامه‌ می‌نویسد. او در نامه‌هایش از یزد و زینت و عدنان می‌گوید. از تلخی‌هایِ سمج و خوشی‌های کوچک روزگار می‌نویسد. از گذشته‌ها تعریف می‌کند؛ از سال‌های جنگ و دهه‌ی شصت، از دهه‌ی هفتاد با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش، از روزهایِ دورتری که فقط مسن‌ها در خاطرشان مانده است. این نامه‌ها  را سمیرا در پاکت نمی‌گذارد تا به پُست‌خانه ببرد و برای شفیق بفرستد؛ بااین‌حال هیچ نامه‌‌ای بی‌جواب نمی‌ماند. 

«خیابان هزار درخت» داستانِ پرکششی از نسیم خلیلی، نویسنده و تاریخ‌نگارِ خوش‌قلم و جوان کشورمان، است. خلیلی همانند دیگر آثار داستانی و تاریخی خود در این کتاب هم نشان می‌دهد که دوست دارد حرف دل مردم را بزند؛ حرف محروم‌ترین آن‌ها را، حرف مجنون‌ها و شوریده‌ها و دل‌شکسته‌ها را. نگاهی که خلیلی در این داستانِ اجتماعی و سیاسی بر رفتار انسان امروز در شبکه‌های اجتماعی دارد، از خواندنی‌ترین قسمت‌های کتاب است. نسخه‌ای که من از «خیابان هزار درخت» دیده‌ام صدودوازده صفحه دارد و به‌کوشش نشر خزه با همکاری ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد، در سال 1400 چاپ شده است.

.

.

.

خانم نسیم خلیلی عزیز، «خیابان هزار درخت» را دوست داشتم. با هر شانزده نامه‌تان اشک ریختم و لبخند زدم. ممنونم که با قلم متین و نازکتان آدم را به دل این‌همه ماجرای شیرین و غمناک می‌برید.

.

از خیابان هزار درخت: «شفیق‌جان من اینجا یک دوست خیلی خوب پیدا کرده‌ام. دوستی که شاید بشود حتی عاشقش بود. یعنی اولش فکر نمی‌کردم با هم دوست بشویم. نه اینکه او آدم بدی باشدها، نه. آدم‌ها همه‌شان خوبند. این منم که دیگر دوست دارم فقط توی لاک خودم باشم. مثل این حلزون‌هایی که از باران پاییز توی باغچه مانده‌اند و فقط خانه‌هایی کوچک و مواج و خالی‌اند در دست خاک. مدت‌هاست دیگر دوست آنچنانی ندارم. یعنی شاید از همان اولش هم دوست آنچنانی نداشتم، حالا فقط علم به این ماجرا را هم پیدا کرده‌ام. فرقش همین است. ترجیح می‌دهم به جای اینکه با یک نفر بروم بیرون یا دعوتش کنم اینجا، یک کتاب بردارم بخوانم. آدم‌ها توی کتاب‌ها خیلی دوست‌های خوبی‌اند. حرف دارند برای گفتن. بعضی وقت‌ها شده با یک نفر که فکر می‌کنی چه خوب که دوستت است، دوسه ساعت نشسته‌ای اما تهش فهمیده‌ای که این وقت چقدر بیخود گذشته است. یک بطالت به اندازه‌ی یک ابر تیره‌ی بزرگ که روی قرص ماه را می‌پوشاند. دلم تنهایی می‌خواهد. خوب و بدش را نمی‌دانم، که لابد بد است. اما من راضی‌ام. من با این بد خوشحالم.»

له و علیه ویرایش

سایه اقتصادی‌نیا از ویراستاران حرفه‌ای کشورمان است. او در اثری به اسم «له و علیه ویرایش» از نگاه، تجربیات و دانسته‌های خود به دنیای ویراستاری قدم می‌گذارد. کتاب، مجموعه‌ای از نوشته‌ها است که نویسنده شماری از آنها را قبل‌تر در اینجا و آنجا نشر داده و اکنون بر اساس یک دسته‌بندی در سه فصل و 179 صفحه گرد آورده است.

فصل یکم، جستارهایی در موضوع ویرایش است و از سلیقه و تجربۀ شخصی نگارنده فراوان تأثیر گرفته. دومین فصل، یادداشت‌هایی ا‌ست که در حوزۀ موردبحث جنبۀ عملی‌تری دارند. آخرین فصل نیز سه روایت از دستاوردهای سه استاد نمونۀ ویراستاری، یعنی ابوالحسن نجفی، احمد سمیعی و علی صلح‌‎جو است.

«ویرایش و روشنفکری» از بهترین جستارها در کتاب «له و علیه ویرایش» است. در این عنوان، تاریخچۀ ویراستاری در ایران بررسی می‌شود. نگارنده این مبحث را با تأکید بر بنیانِ مؤسسۀ انتشاراتی فرانکلین به سه دوره تقسیم و در آن تأمل می‌کند.

دورۀ یکم از عصر بیداری و مشروطه تا سال 1334 است؛ که هم‌زمان با رشد و توسعۀ صنعت چاپ، مطبوعات و ترجمه، مسئلۀ درست‌نویسی نیز اهمیت یافت. دوران دوم همان برهه‌ای است که فن ویرایش به معنای واقعی‌اش رسمیت پیدا کرد؛ یعنی از سال 1334 که مؤسسۀ انتشاراتی فرانکلین به کوشش همایون صنعتی‌زاده تأسیس ‌شد. با وقوع انقلاب 1357 نیز سرگذشت این حوزه با نهادها و سازمان‌های جمهوری اسلامی ایران گره ‌خورد که شروع سومین دوران است و تاکنون ادامه دارد.

البته سایه اقتصادی‌نیا در این جستار قصد ندارد تمام ریزودرشتِ تاریخ ویراستاری را به قلم آورد. آنچه بیش از همه حیاتی به شمار می‌آید، تأمل در آن تصوری است که میان ویراستاری در ایران با مقولۀ روشنفکری پیوندی ناگسستنی می‌بیند: «پس چرا تعدادی از ویراستاران خود را عضو جامعۀ روشنفکری می‌شمارند و اغلب، اگر تریبونی بیابند، از گلایه‌ها و غرغرهای روشنفکرانه هم دریغ نمی‌کنند؟ چرا وقتی فاتحانه از کشف اشتباه قلمی مترجمی نامدار یا نویسنده‌ای بزرگ صحبت می‌کنند، بحث را مبارزاتی جلوه می‌دهند و، در مقام روشنفکر، به دفاع از حیثیت قلم برمی‌خیزند؟ فضای حاکم بر تحلیل‌های ویراستارانه و سلسلۀ استدلال‌ها چگونه است که از بحث بر سر کسرۀ اضافه یا های غیرملفوظ می‌توان به این نتیجه رسید که مملکت صاحب ندارد؟! چطور ویرایش به روشنفکری می‌پیوندد؟ این پیوند، یا تصور این پیوند، از کجا ناشی می‌شود؟»   

نسخه‌ای که من از این کتاب دیدم چاپ اول آن است که به همت نشر ققنوس در سال 1398 منتشر شده. دربارۀ این کتاب بین کتاب‌خوانان نقد و نظرهای متضادی می‌توان یافت؛ بعضی حسابی از آن تعریف کرده‌ و قلم نویسنده را شجاعانه دانسته‌اند و برخی هم آن را بی‌فایده و با نثری متکبرانه توصیف کرده‌اند. به هر حال، کتاب مخاطبان بسیاری را جذب کرده است؛ مخصوصاً به آن دلیل که نه فقط برای ویراستارها، بلکه برای افرادِ غیرفعال در این مقوله نیز نکته‌هایی خواندنی‌ دارد.

 پی‌نوشت: برخی از کتاب‌هایی، که با موضوع ویراستاری، در اینجا می‌گذارم، پیش‌تر در اینستاگرام به اشتراک گذاشته‌ام؛ در صفحه‌ای که فعلاً ندارمش.  

حباب شیشه

وقایع کتاب «حباب شیشه» در میانه‌های قرن بیستم میلادی می‌گذرد. نیویورک و بوستون و خیالِ همیشه‌اندوهناک استر گرین‌وود، یعنی راوی و شخصیت اول رمان، مکان‌های اصلی داستان‌اند. بیشترِ برگ‌های «حباب شیشه»، روایت مشکلاتی است که زن آمریکایی در زمانۀ یادشده گرفتارشان بود.

 این زن ممکن است یکی از زنان سنتی باشد. زنی که ازدواج‌نکردن را بدبختی بزرگی می‌داند. بچه‌دارنشدن برای او با نیستی برابر است. یا همان زنی است که راحت می‌تواند زن‌های دیگر را به‌خاطرِ خانه‌دارنبودن و تحمل‌نکردنِ شوهرِ بداخلاق و خسیس و هرجایی سرزنش کند. اما شخصیت اصلی این داستان، یعنی استر گرین‌وود، سنتی نیست و هم‌زمان از برخی اطرافیانش که خود را مدرن می‌دانند، فاصله می‌گیرد. 

استر‌ْ اهل بوستون است، ولی تبار آمریکایی ندارد. ظاهراً نسبش به خانواده‌ای آلمانی‌زبان می‌رسد. یونیتارین است، اما مذهبی نیست. از کودکی تا امروز که بورسیۀ یکی از بهترین دانشگاه‌های نیویورک است، همیشه شاگرداول بوده. شعر می‌گوید و نابغه است. بااین‌همه، اعتمادبه‌نفس درست‌وحسابی‌ای ندارد. همین موضوع و افسردگی‌های درازمدت، به استر فرصت پیشرفت نمی‌دهد. هرچند آرزوهای تحصیلی و شغلی فراوانی دارد. 

 محیط زندگی استر، که از تضادهای کوچک و بزرگ پر است، دل‌مردگی و غصه‌هایش را بیشتر می‌کند. زن‌هایِ دوروبر استر گرین‌وود می‌خواهند به او آشپزی یاد بدهند. یا او را به خواندن کتاب‌هایی مجبور می‌کنند که در آن از خطر ارتباط با پسرها گفته شده است. توقعات ریزودرشت دیگری هم دارند که پذیرفتنشان برای او دشوار است.

دخترها و پسرهای جوانی هم که در محل تحصیل با آنان در ارتباط است؛ به‌شکلی دیگر بر روحیه‌اش اثر می‌گذارند. این هم‌سن‌وسال‌های او غالباً در عطر و آرایش و لباس‌های گران‌قیمت غرق‌اند. با هر مهمانی‌ای‌ خوش‌حال می‌شوند. تا می‌توانند دوست‌دخترها یا دوست‌پسرهای خود را فریب می‌دهند. از جایی به‌بعد هم، خودشان را می‌کُشند تا شوهر پول‌دار یا زن سربه‌زیر پیدا می‌کنند. استر گاهی خودش را در عالم جامعۀ سنتی و گاهی در دنیای این قبیل آدم‌های مدرن می‌بیند؛ اما هیچ‌کدامشان را دوست ندارد و حتی از بعضی‌هایشان متنفر است.

استر که همیشه غمگین است، کمی قبل از پایان دورۀ کارشناسی‌اش، یعنی وقتی که برای رسیدن به آرزوهای دور و نزدیکش و یافتن هویت واقعی‌اش سرگردان است، به افسردگی شدید مبتلا می‌شود. در پیامد آن، تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش پایان دهد؛ اما پس از چند خودکشی ناموفق، به آسایشگاه بیماران روانی تحویلش می‌دهند. پایان رمان، استر گرین‌وود را در حالی می‌بینیم که رؤیای رهایی از بیمارستان و شروع زندگی‌ای نو را در دل دارد. 

«حباب شیشه» اثری از سیلویا پلات است. او این رمان را با نام مستعار «ویکتوریا لوکاس» در سال 1963م چاپ می‌کند و کمی بعد هم می‌میرد. پلات و لوکاس و گرین‌وود همگی یک نفرند. درواقع، «حباب شیشه» زندگی‌نامۀ داستانی این شاعر نامدار است. نسخه‌ای که من خوانده‌ام، کاری از باغ نو در سال 1384 است و 255 صفحه دارد. مترجمِ پرآوازۀ آن نیز گلی امامی است. نیمۀ دوم کتاب، منبعی خواندنی در تاریخ علم روان‌پزشکی محسوب می‌شود.

.

«لغت‌هایش را سبک و سنگین کردم، مثل ریگ‌های گِرد و نرم رودخانه بود که ممکن است ناگهان پنجه‌هایی درآورند و به کلی تغییر ماهیت بدهند.»

روانی

آلفرد هیچکاکْ فیلم «روانی» (Psyoho) را در سال 1960 میلادی می‌سازد. این اثرِ معروف که در نگاه بسیاری از منتقدانْ شاهکار و بی‌نظیر است، در یک ساعت و چهل‌ونه دقیقه روایت می‌شود. اتفاقات آن نیز در دوسه روز روی می‌دهد. «روانی» سیاه‌وسفید است و از پرطرف‌دارترین فیلم‌های دلهره‌آور، معمایی و روان‌شناسانۀ تاریخ سینمای آمریکا و البته جهان به شمار می‌آید. 

داستان «روانی» از قرارِ عاشقانه و پنهانی سم و مارین شروع می‌شود. سم در آستانۀ جدایی از همسرش است و دلش می‌خواهد خیلی زود با مارین، دوست‌دخترش ازدواج کند. کمی بعد، دیگر از مرد خبری نیست و فقط مارین را می‌بینیم. مارینی که چهل‌هزار دلارِ رئیسش را به‌جای اینکه به بانک تحویل بدهد، می‌دزد. مقصد دقیق او را پس از این دزدی نمی‌دانیم؛ اما وقتی در مسافرخانۀ نورمن توقف می‌کند، می‌گوید به جزیرۀ خصوصی‌ام می‌روم. 

نورمن، مردی بسیار جوان است که ظاهراً با مادر پیر و علیلش در خانه‌ای قرون‌وسطایی و مرموز، دقیقاً روبه‌روی مسافرخانه زندگی می‌کند. نورمن و مارین در همان ابتدای ورودِ زن هم‌صحبت می‌شوند. مارین به این هم‌کلامی علاقه‌ای ندارد، ولی مرد مشتاق است. به نظر می‌رسد، این شوقِ نورمن از موقعی که مارین به او می‌گوید؛ مادرت را به آسایشگاه بسپار از میان می‌رود. ازاین‌پس، فیلم هم‌زمان که ادامۀ رابطۀ مارین و نورمن را تصویر می‌کند، آدم‌هایی را نشان می‌دهد که در جست‌وجوی زن فراری هستند.

«روانی» را دوست داشتم. از فیلم «شمال از شمال‌غربی» (North by Northwest)، که قبلاً از هیچکاک دیده بودم، بهتر بود. ولی خب، اینگمار برگمان را بیشتر دوست می‌دارم!

از نورمن به مارین: «همۀ ما بعضی‌اوقات، کمی دیوونه می‌شیم. این‌طور نیست؟»