«کثافت» «پدرسوخته»، «موذی»، «کلهشق»، «کوفت»، «آپارتی»، «بوگندو»، «چلغوز» واژههایی است که اگر از دیدن مداومشان در متنِ کتابی ناراحت میشوید، بهتر است قید خواندن «سفر به انتهای شب» اثر لویی فردینان سلین (۱۸۹۴ـ۱۹۶۱م) را بزنید. اگر هم دیدن این قبیل عبارتها خوشحالتان میکند، پیشنهاد میکنم از دستش ندهید! البته که «سفر به انتهای شب» در اینجور کلمهها خلاصه نمیشود.
فردینان باردامو شخصیت اصلی این رمانِ معروفِ فرانسوی است. او فرازوفرود زندگی خود و تعدادی از اطرافیانش را از دورهٔ جوانی، که تصمیم میگیرد به جنگ علیه آلمانیها برود، تعریف میکند. باردامو پس از حضور در جنگ به مستعمرات اروپاییان یا بخشی از آفریقا میرود. سپس سر از ایالات متحدهٔ آمریکا درمیآورد. آخرسر هم به کشورش، یعنی فرانسه، برمیگردد و بهعنوان پزشک در تیمارستانی مشغول به کار میشود.
باردامو، که او را همان سلین میدانند، در تمام برگهای رمان با دیدی منفی و تیره به انسان و عواطف و سرنوشت او نگاه میکند. این مرد برای توصیف حال بشر از همان کلمههای ناخوشایند و توصیفات و طنز خاص خودش بهره میگیرد. او حتی در وصف طبیعت و اشیا به آن کلمهها پناه میبرد. بااینهمه، «سفر به انتهای شب» داستان سفر است. «سفر» واژهای است که بهنظرم از معانی مثبت، یعنی امیدواری به جنبیدن و جستن و جوییدن، سرشار است؛ حتی اگر این سفر به انتهای شب باشد. بههرحال، خواندن این کتاب،چنانکه مترجم هم در مقدمهاش آورده است، صبوری خاص خود را میخواهد.
نسخهای که من از کتابخانه امانت گرفتم و بین روزهای بیستودوم تا سیام فروردین خواندمش، ۵۳۴ صفحه دارد. این نسخه با ترجمهٔ فرهاد غبرائی و بهکوشش انتشارات جامی در سال ۱۳۷۳ چاپ شده است. خوانندگان قبلی نسخهٔ مزبور، زیر جملههایی که بهنظرشان خواندنی بوده، حسابی خط کشیدهاند یا آنها را در گیومه گذاشتهاند که البته همگی پُربدوبیراه و مأیوسانهاند! من در اینجا یکی از قسمتهای کوتاه و کمتر تارش را مینویسم: «دیگر چیزی نیستی جز یکی از این تیرهای چراغ قدیمی و پر از یادگاری در نبش کوچهای که دیگر کسی از آن نمیگذرد.» از این کتاب که میشود گفت داستان دردِ زندگی و اثری ضدجنگ است، بیشتر از همه قسمت سفر به آفریقا و دعوای مادلون و روبنسون را دوست داشتم. ولی درکل از رمانهای موردعلاقهام نیست.
«آموزش ویراستاری و درستنویسی» کتابی از حسن ذوالفقاری است. نویسندهْ این کتاب را برای همه نوشته است؛ یعنی هر فارسیزبانی که با نوشتن سروکار دارد و در کنارش به ویرایشِ متن هم اهمیت میدهد. ویرایشْ براساس این کتاب در لغت از مصدر فارسیِ ویراستن میآید که همزمان دو معنی پیراستن و آراستن در آن نهفته است.
حرفۀ ویراستاری باتوجهبه نوعِ اثر و حوزۀ کاربردیاش و روشِ کار ویراستار درعمل به جنبههایِ گوناگونی طبقهبندی میشود. سه گونۀ معروفتر آن همان ویرایش فنی و زبانی ـ ساختاری و محتوایی است. ذوالفقاری هم کتابش را با تأکید بر ویرایش فنی و زبانی ـ ساختاری به دو بخش اصلی تقسیم و تألیف کرده است. هر بخشِ اثر چند فصل دارد که نگارنده پس از مشخصشدن اهداف، هر موضوع را با آوردنِ توضیحات ساده و دقیق، مثالهای پرشمار و تمرینهای سودمند بررسی میکند.
نسخهای که من از «آموزش ویراستاری و درستنویسی» خواندهام، سال 1395 بهکوشش نشر علم انتشار یافته است. این نسخه 517 صفحه دارد و چاپ دوم آن محسوب میشود. خیلیها کتاب را دیدهاند و خواندهاند یا اگر ویراستارند، ممکن است همیشه کناردستشان باشد.
یکی از بحثهای این کتاب که دوستش داشتم، مقولۀ تأثیرپذیری زبانهای گوناگون از یکدیگر است. براساس آن، قرضگیری زبانی پدیدهای است که در پیامد مراودۀ کشورها با همدیگر اتفاق میافتد. ملتها در هر سطح از روابط و به هر دلیلِ سیاسی یا غیرسیاسی ممکن است، از زبان هم تأثیر بگیرند. این قرضگیری در گذشته کمتر بوده، اما در زمانهای نزدیکِ به ما پرشتاب شده است. بیشترِ قرضگیرندگان از جوامع بهاصطلاح عقبمانده و مصرفکنندهاند؛ مخصوصاً آنهایی که در حوزههای علمی و فنّاوری دستاورد درخوری ندارند. برخی از کشورها، مانند آلمان یا فرانسه، درمقابلِ اثرگرفتنِ زبانشان از دیگر ملل واکنشهای جدی نشان میدهند. اما در جاهایی، چون انگلیس یا آمریکا، مردم یا دولتها سختگیری زیادی ندارند.
در قسمتی از توضیحاتِ حسن ذوالفقاری دراینباره چنین آمده است: «بهطور کلی واژهها و ترکیبهای بیگانه به دو صورت در زبان تأثیر میگذارند: الف. تأثیر مستقیم که عین واژه بیکموکاست از زبان مبدأ به زبان مقصد وارد میشود. به این واژهها، «قرضی» یا «عاریتی» گفته میشود؛ مثل تلفن، کافه، الحق، لاینحل، پیکنیک. وامگیری در این شیوه آشکارا، آگاهانه و قابلپیشگیری است. ب. تأثیر غیرمستقیم که به آن «گرتهبرداری» میگویند.»
ماگدانا تابهحال چندین دوستپسر داشته و هریک از آن روابط او بهدلایلی به آخر رسیده است. این زنِ جوانْ حال براساس گذشتهاش، ایمان خود را به عشق راستین از دست داده. بهخاطر همین است که وقتی تومک به او ابراز عشق میکند، زنْ عصبانی میشود یا ازروی دلسوزی میخندد و بهشوخی سؤالهایی میکند.
تومکِ نوزدهساله، بدون دوست یا پدر و مادر یا هر قوموخویش دیگری با زنی پیر زندگی و در پستخانه کار میکند. این پسر که هرگز با زنها دوستی عاشقانه نداشته، برخلاف ماگدانا، به عشقْ آنهم درنهایت خلوص باور دارد. به همین خاطر است که برای دیدن ماگدانا یا شنیدن صدای او به آبوآتش میزند.
ماگدانا در یکی از طبقات آپارتمان روبهرویی تومک خانه دارد. تومک از پنجرۀ اتاق کوچکش بهوسیلۀ تلسکوپی که آن را شبانه از مغازهای دزدیده است، ماگدانا را دید میزند. او از همین قابِ کوچکِ پنجره سعی میکند در خوشیها و غمهای معشوقش همدم او باشد. تومک بعضی وقتها نیز به ماگدانا تلفن میکند؛ ولی حرف نمیزند و فحش میخورد! پسر حتی فیشهای تقلبی در صندوق پستی زن میاندازد تا به این بهانه او را به پستخانه بکشاند و ببیند. یا کاری میکند که نامههای دوستپسر سابق دختر به دستش نرسد. یا در محلهشان داوطلب میشود تا هر روزْ صبح خیلی زود، برای همسایهها شیر ببرد. سرانجام، روزی به ماگدانا ابراز دوستی میکند. زن پس از کمی بیتوجهی به پسر تصمیم میگیرد جدیتر با تومک حرف بزند... .
ماجرای تومک و ماگدانا را کارگردان معروف لهستانی، کریشتوف کیشلوفسکی، در فیلمی موسوم به «فیلمی کوتاه دربارۀ عشق» (A Short Film About Love) روایت میکند. عشق درونمایۀ اصلی این اثر است؛ عشقی که دور از معشوق میتوان آن را حس کرد و عشقی که در کنار معشوق میتوان آن را دریافت. این فیلم با مدت زمان یک ساعت و سی دقیقه در سال ۱۹۸۸ میلادی تولید شده است. من خیلی فیلم را دوست نداشتم و دیدنش را هم پیشنهاد نمیکنم.
.
ـ مردم بهدلایل مختلفی گریه میکنن؛ وقتی کسی میمیره، وقتی تنها میشن، وقتی که دیگه تحمل ندارن.
• تحملِ چی؟
ـ زندگیکردن، وقتی که رنج میبرن.
«شبْ یک شبْ دو» رمانی از بهمن فرسی (تولد: ۱۳۱۲) است. این رمان در سال ۱۳۵۳ و بهکوشش سازمان چاپ و پخش پنجاهویک منتشر شده و ۲۴۳ صفحه دارد. راویِ «شبْ یک شبْ دو»، یعنی زاوش ایزدان، نویسندهای روشنفکر است و مثل همۀ روشنفکرها احساس سرخوردگی میکند. این حسِ ناکامی بیش از همه در رابطۀ عشقی او یافتنی است؛ عشقی که حالا در وجودش هست و نیست و همۀ توصیفاتِ رمان بهشکلی به آن برمیگردد.
دوستیِ ایزدان و معشوقش، بیبی کاکایی، که دختری امروزی و پولدار است و در خارج از کشور طراحی لباس و آرایش خوانده، حتی پس از ازدواج بیبی با مردی دیگر مخفیانه ادامه پیدا میکند. زاوش ایزدان در یکی از همان روزهای افسردگیاش شروع میکند به خواندن نامههایی که در مدت هفت سال ازطرف بیبی به دست او رسیده است. او میخواهد در پایان این مرور، همۀ نامهها را به آتش بکشد. این نامهها بین سالهای ۱۹۶۳تا۱۹۶۹ میلادی (۱۳۴۱تا۱۳۴۷ خورشیدی) نوشته شدهاند که البته زاوش آنها را بهترتیب سال نمیخواند.
یزدان غالباً نامهها را طوری مرور میکند که انگار با معشوقش حرف میزند و معشوق کنار اوست؛ مثلاً اگر بیبی نوشته «امیدوارم» یا «متأسفم»، مرد اینگونه میخواند که «امیدواری» و «متأسفی». در دل همین نامههاست که فرازوفرودهای رابطۀ این دو نفر و همچنین دیدگاههای پراکندۀ زاوشِ بیپروا درباب جامعهی ایرانی، انسان، هنر، عشق، سکس آشکار میشود.
مکان داستان اغلب تهران و مخصوصاً محیطهای روشنفکری و مدرن پایتخت، مانند کافهها و سالنهای تئاتر و گالریهای نقاشی، است. باوجوداین، در کتاب به زندگی زنان تنفروش، یعنی از پایینترین طبقات جامعه، نیز نظر شده است. «شبْ یک شبْ دو» درواقع اسم لباسهایی است که بیبی برای فاحشهها طراحی میکند.
از کتاب: «آدمیزاد فقط آشفته است. در واقع کسی در جستوجوی راست و دروغی نیست. اصلاً شاید راست و دروغی در کار نباشد. حرکاتیست که میکنیم. وقایعیست که پیش میآید. منتهی همین حرکات و وقایع را، حتی در یک نامۀ ساده مینویسیم، مصنوعی و باورنکردنی میشود. آدمیزاد نمیدانم چه عیبی دارد، ولی حتماً یک عیبی دارد،»
«به زبان آدمیزاد» یکی از بانمکترین کتابهایی است که در موضوع ویرایش دیدهام. وقتی اینوروآنور نظر خوانندگان را دربارۀ این کتاب مرور میکردم؛ فهمیدم که این اثر به چشمِ گروهی نهتنها بانمک نیست، بلکه زیادی هم بینمک است و اصلاً نمیشود آن را خواند.
بههرحال، رضا بهاری، نویسندۀ «به زبان آدمیزاد»، تلاش کرده است تا در 103 صفحه، اول به ما بگوید که ریشۀ پُرتکلفنوشتن از کجا میآید و درستنویسی چیست و چرا مهم است تمیز بنویسیم؛ و در قدم دوم نیز مخاطب را راهنمایی میکند که چگونه بنویسد، اما بدون غلط زبانی و محتوایی و البته بهدوراز درازنویسی یا مجهولنویسی یا قلنبهنویسی.
«یادداشتهایی در ستایش پاکیزهنویسی و نکوهش شلختهنگاری در متون ادارای و رسانهای» عنوانِ فرعیِ «به زبان آدمیزاد» است. نسخهای که من از این کتاب و البته در فیدیبو خواندم؛ سال 1392 بهکوشش نشر نی چاپ شده است.
کتاب با خاطرهای از جوانیِ بهاری شروع میشود که قسمتی از آن این است: «در همان چند لحظه تمام خاطرات دوران دانشجویی و خدمت سربازی را مثل برق در ذهنم مرور کردم تا ببینم احیاناً مرتکبِ چه خطای خطیری شده بودهام، اما هیچ خاطرۀ خطرناکی به مخیلهام خطور نکرد. (جز البته یکبار که با دوستان، در یک اعتراضِ نه چندان مسالمتآمیز به اوضاع غذا، کتلتی را به فضای سلفسرویس دانشجویی پرتاپ کرده بودیم و این بومرنگ در بازگشت کمی به شیشۀ پنجره ساییده بود. اما مطمئن بودم که غائله همان روز به خیر و خوشی فیصله پیدا کرده بود و دنبالهای نداشته که حالا پرونده شده باشد؛ چون وادارمان کرده بودند خودمان از بیرون شیشهبُر بیاوریم و پولش را هم بدهیم.) با این همه هنوز مضطرب بودم. کمکم هیجان هم داشت قاطی اضطرابم میشد ـ هیجانِ مهم بودن.»