«شرق بنفشه» مجموعهداستانی از شهریار مندنیپور (متولد: ۱۳۳۵) است. نه داستان این کتاب به نامهای «شرق بنفشه»، «شام سرو و آتش»، «آیلار»، «سالومه»، «نار بانو»، «مهمان (انسیه)»، «کهن دژ»، «هزار و یک شب» و «باز رو به رود» است. نسخهای که من از کتابخانه امانت گرفتم چاپ اول آن است. این نسخه را نشر مرکز در اسفند ۱۳۷۷ منتشر کرده است. کتاب ۲۴۸ صفحه دارد.
داستانهای این کتاب همگی راهی به عشق دارند. مرگ هم دارند؛ خاصه مرگهای عاشقانه. داستانها بهویژه داستانهای پایانی اجتماعیتر و سیاسیترند. «شرق بنفشه»، اولین داستان مجموعه، روایت زندگی دو جوان بهنامهای ذبیح و ارغوان است که دلباختهٔ هماند. آنها در کتابخانهای که هر دو عضوند با هم آشنا میشوند. ارتباط آنها ازطریق رمزگذاری حروف کتابهای کتابخانه است. خانوادهٔ دختر به وصال آنها راضی نیستند و درواقع ما با عشق پررنجی روبهروییم. این داستان یکی از لطیفترین و شاعرانهترین داستانهای کتاب است. من این روایت را بیشتر از قسمتهای دیگر دوست داشتم.
داستان دوم ماجرای عشق جوانی است که متولی آرامگاه یک پیر است. داستان سوم روایت عشق پرشور مردی بهاسم طالبا به زنی آیلار نام است. چهارمین داستان قصهٔ عطاست که راهنمای گردشگران است و از این طریق عاشق زنی بهنام سالومه میشود. شخصیت پنجمین داستان هم عاشق است و شکارچی. ششمین پاره ماجرای امیر است که برادرش به معشوق او دل میبازد. در داستان هفتم مردی دچار تغییر حالتهایی شده است که دوستانش را نگران کرده. هشتمین داستان دربارهٔ گویندهٔ خبری است که شغلش را دوست ندارد. داستان نهم هم زندگی مأمور ساواکی است که از قتل شاعری پرده برمیدارد.
از کتاب: «از بیبی عطری پرسیدم اگر توی خواب ببینم زیر پایمان دندان ریخته، همه جا، مثل دانههای شن، صدای شکستنشان بیاید هر قدمی که برمیداریم، یعنی چه. گفت شگون ندارد. من میترسم ارغوان. چرا نوارچسبهای پنجرهٔ اتاقت را نکندی. خیلی زیاد بود این خواهش من. من از ته شهر، از اتاقکی که به کوچه پنجره ندارد میآیم.شما توی آن خانهٔ بزرگ قشنگتان اصلاً نمیفهمید یعنی چه.»
ایلیس از مدتها قبل منتظر مرگ جنینش است. او باور دارد که شوهرش او را دوست ندارد و بچهشان را هم نمیخواهد. اما شوهر خلاف آن را میگوید که ایلیس اشتباه میکند؛ مرد دوستش دارد و منتظر بچهشان است. دوست داشتن یا نداشتن کاری از پیش نمیبرد و بههرحال جنین دوماهه میمیرد. زن، رنجور و غمگین در بیمارستان بستری است تا دورۀ درمان را پشتسر بگذارد.
استینا زن شاد و سرحالی است و در نهماهگی انتظار تولد فرزندش را میکشد. او رابطۀ خوبی با شوهرش دارد. با همسرش دربارۀ تولد بچهشان خیالپردازی میکند و گفتوگوهای شیرینی دارد. استینا غذایش را خوب میخورد. امیدوار است. خوشبین است. او که در بیمارستان هماتاقی ایلیس است به این زن افسرده دلداری میدهد و با دیگران هم رفتار پرمهری دارد.
هریث هماتاقی ایلیس و استینا است و از هر دوی آنها سردرگمتر است. او در ماههای اول بارداری است و بچهاش از معشوقی است که دیگر دختر را نمیخواهد. هریث تنهاست و معلوم نیست مادر و پدرش او را به خانه راه بدهند یا نه. دختر تردید دارد که بچه را میخواهد یا نمیخواهد. او مدام سردرگم است که مبادا بچه به دنیا بیاید و به مادر بگوید چرا من را به دنیا آوردی.
«آستانۀ زندگی» (Brink of Life) داستان ایلیس و استینا و هریث است که هر سه در بیمارستان زنان و زایمان بستریاند. این زنها هرکدام در وجودشان بچهای دارند که در آستانۀ زندگی است؛ میتوانند فرصت تولد پیدا کنند و قدم به دنیا بگذارند یا خواسته یا ناخواسته زندگی از آنها دریغ شود. «آستانۀ زندگی» مثل خیلی از دیگر آثار اینگمار برگمان با محوریت زنها ساخته شده است. این فیلم سوئدی تولید ۱۹۵۸ میلادی است و دیدنش در حدود یک ساعت و ربع طول میکشد. تماشای این فیلم سیاهوسفید را مخصوصاْ به زنها پیشنهاد میکنم.
«شبهای کابیریا» (Nights of Cabiria) داستان فاحشهای معصوم و بدبخت است که قرار نیست روی خوش دنیا را ببیند. این فیلم ایتالیایی محصول سال ۱۹۵۷ میلادی و کارگردان آن فدریکو فلینی است. برای دیدن آن باید دو ساعت وقت صرف کرد. اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان و نخل طلای بهترین بازیگر زن ازجمله افتخارات «شبهای کابیریا» است.
فیلم از جایی شروع میشود که کابیریا با معشوقش در حال خوشگذرانی است اما در یک چشم بهم زدن، معشوق پولهای کابیریا را میدزدد و او را در رودخانهای خروشان پرتاب میکند. چند پسربچه کابیریا را نجات میدهند. پس از نجاتیافتنش مدتی طول میکشد تا ماجرای دزدی را با آتشزدن عکسهای مرد فراموش کند و به زندگی عادی برگردد. کابیریا شاد و امیدوار به استقبال زندگی بهتر میرود اما... .
از بهترین قسمتهای فیلم مراسم مذهبی بزرگی است که کابیریا و دوستانش نیز در آن حاضر میشوند. جمعیت فراوانی با اتوبوس و ماشین یا پیاده خودشان را به کارناوالی مذهبی رساندهاند تا راز و نیازها و خواستهها و بیم و امیدهای خود را به گوش مریم مقدس برسانند. این سکانسها پر از لحظههای دیدنی است؛ از راهرفتن، دویدن، خزیدن همگی پر از شور و ایمان است. اما افسوس که در پس آنهمه شمعروشنکردنها، التماسها، اشکهایی که جاری میشود قرار نیست زندگیای تغییر کند. «شبهای کابیریا» فیلمی غمناک است؛ حتی لحظههای شاد آن غمگین است. فیلم همچنین تصویری غمآلود از زندگی فرودستان ایتالیا در دههٔ یاد شده نشان میدهد.
«فرهنگ دشواریهای زبان فارسی» عنوانِ فرعی «غلط ننویسیم» است. ابوالحسن نجفیِ (1308ـ1394) نامدار این فرهنگ را اولین بار در سال 1366 چاپ میکند. از آن زمان تا به امروز، «غلط ننویسیم» یکی از معروفترین کتابهای زبان فارسی محسوب میشود. بسیاری از ایرانیان، خواه متخصص در زبان فارسی و خواه غیرمتخصص، کتاب را کموبیش میشناسند.
نویسنده در این اثر، بهترتیب الفبایی، مدخلهایی میآورد. او در توضیح هرکدام نکتههایی میگوید که انتظار دارد فارسیزبانان، در موقع نوشتن یا ترجمهکردن یا حرفزدن، به آنها توجه کنند. نجفی در هر مدخل با عبارتهایی، چون «صحیحتر است»، «بهتر است»، «غلط است»، «غلط نیست»، «درستتر است»، «رایجتر و ظاهراً صحیحتر است»، «درستتر و زیباتر آن است» تکلیف خوانندۀ فارسیزبان را درباب بهکاربردنِ گروهها یا واژهها یا نشانههای مدنظرش مشخص میکند.
نویسندۀ «غلط ننویسیم» پیش از واردشدن به مبحث اصلی، ملاکهایش را دربارۀ درستی و نادرستی یا مطلوببودن و ناپسندبودن تعیین میکند. او معیارهایش را بیش از همه با بررسی زبان زندۀ روزمره، چه در گفتار و چه در نوشتار، به دست میآورد. ضمن آن در معتبرترین متون فارسی قدیم، هم در نظم و هم در نثر، تأمل میکند. نجفی کتاب را به زبانی ساده و برای همه مینویسد. باوجوداین، معلومکردن مرزهایِ زبان فصیح از اهداف مهم او در نگارش این مجموعه است. فارسیِ فصیح، براساس تعریفی که نجفی در کتاب بیان میکند، زبان علم و دانش یا زبان خواص است.
«غلط ننویسیم» با پیشگفتار و فهرستی کوتاه از شرح چند اصطلاح شروع میشود. با تفصیل سرواژهها که بخش اصلی کتاب است، ادامه مییابد. با کتابنامه و فهرست راهنما نیز به پایان میرسد. هم در بازار و هم در کتابخانهها نسخههای متعددی از این کتاب پیدا میشود. پیدیاف آن نیز در وبگاههای مختلفی موجود است.
.
نجفی، ابوالحسن (1391)، غلط ننویسیم (فرهنگ دشواریهای زبان فارسی)، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، چ17. تعداد صفحه: 466.
«آشورا جای مردن سگهای پیر بود. جای عشقبازی مرغابیها بود. جای پرتکردن بچهگربههایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند. آشورا جای بازی ما بود. اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی میپوشاند، بابام از میان اتاق مینالید که: «خدایا غضب را از ما دور کن.» ولی خدا به حرف بابام گوش نمیکرد. سیل میآمد. خشمگین میشد. میشست و میرفت. کف به لب میآورد. پلهای چوبی را میبرد. زورش به خانههای بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمیرسید. اما به ما که میرسید، تمام دقدلش را خالی میکرد.»
«آبشوران» مجموعهداستانِ دلنشین و غمداری است از علیاشرف درویشیان که با توصیف آشورا یا همان آبشوران آغاز میشود. در لهجهٔ محلی کرمانشاه به آبشوران میگویند «آشورا». آشورا گندابروی روبازی بوده که از وسط کرمانشاه عبور میکرده و دو طرف آن، مردم در خانههاشان زندگی میکردند. این داستانهای بههمپیوسته، که جدا از یکدیگر هم خواندنیاند، اولین بار در سال 1353 چاپ میشود و تعدادشان ۱۲ تاست. نسخهای که من از این کتاب در طاقچه خواندم، ۱۲۷ صفحه دارد و نشر چشمه در سال ۱۳۸۳ منتشر کرده است.
قصههای «آبشوران» را پسر خردسالی بهنام اشرف تعریف میکند. او سه برادر بهاسمهای اکبر و اصغر و محمد و یک خواهر بهاسم عذرا دارد که البته همهٔ آنان از همان آغاز در داستانها نیستند؛ بلکه در دل ماجراها به دنیا میآیند و به خانواده اضافه میشوند. اشرف و خواهر و برادرها با ننه و بابایشان و بیبی و عمو پیره زندگی میکنند. دایی موسی و عمو بزرگه هم از دیگر آدمهای کتاباند.
در همهٔ داستانها اشرف و خانوادهاش از فقر در رنجاند. ظاهراً بهخاطر همین ناداری است که پدر، همیشه بداخلاق است و با کتککاری به حساب ننه و بچهها میرسد. ننه هم انگار از فشار همین بدبختی است که به بچههای کوچکش میزند و فحش میدهد. برادرها هم، بهجز در برخی شیطنتها که همدستاند، معمولاً با تشر و بدرفتاری حال همدیگر میگیرند. اعضای خانواده تقریباً همیشه غمگین و گرسنه و هراساناند. حتی مناسبتهای شاد، مثل نوروز هم برایشان بهتلخی میگذرد. آنها شیرینترین اوقاتشان را در خواب و خیال میبینند که آن هم با دعوا و واقعیتهای ناخوشایند زندگی به کامشان زهر میشود.
از ویژگیهای قشنگی که قلمِ درویشیان دارد، این است که به شخصیتهای داستان و همینطور به خوانندهها امید بیخودی نمیدهد. او در کنار هر دلخوشکنکی به یادشان میآورد که تا کجا گرفتاریها سمج و ریشهدارند و با خیالبافی از سر راهشان نمیروند. اگر فقط به خواندن داستانهایی با شخصیتهای امروزی و مکانهای مدرن علاقه دارید، به سراغ «آبشوران» نروید. آدمهای این کتاب در فقیرترین محلههای کرمانشاه زندگی میکنند و همواره در گیرودار معضلات زیستن در چنین نقاطی هستند. اگر این مجموعهداستان را خواندید و دوست داشتند، بعید میدانم از «سالهای ابری» خوشتان نیاید.