زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

اتللو

همان اول داستان پی می‌بریم که اتللو، از بزرگان مغربی و زیردست دولت ونیز، با دختر سناتور برابانسیو، یعنی دسدمونا، ازدواج کرده است و این وصلت برخلاف میل پدر دختر است و حتی او را متعجب می‌کند. چنان‌که برابانسیو  می‌گوید این وصلت جز با جادوگری از سوی اتللو رخ نداده است.

اتللو همسر خود را نزد پدرزنش می‌آورد تا ثابت کند که در این خصوص گناهی مرتکب نشده و دسدمونا برای این پیوند رضایت کامل داشته. سردار مغربی تعریف می‌کند که شما، یعنی برابانسیو، همواره مرا به دربار خود فرا می‌خواندی تا مبارزات و قهرمانی‌هایم را برایت شرح دهم. در همین مواقع که داستان خود را می‌گفتم دختر شما نیز از جایی دیگر به حرف‌هایم گوش می‌داد و کم‌کم به من علاقه‌مند شد تا جایی که درخواست کرد کل زندگی‌ام را برایش روایت کنم. سرانجام، رابطه‌ی ما به جایی رسید که قرار شد ازدواج کنیم.

برابانسیو داستان را قبول می‌کند. در اینجا ظاهراً دوباره آرامش به رابطه‌ی اتللو و زن زیبایش، دسدمونا، برگشته است. اما اطرافیان اتللو کاری می‌کنند که بار دیگر رابطه‌ی این زن و شوهر دچار چالش می‌شود و این دفعه معضلشان جدی‌تر است. چراکه بدخواهان اتللو شایعه می‌کنند که کاسیو، یعنی معاون اتللو،‌ با زنش، دسدمونا، رابطه‌ی نامشروع دارد. این بدذاتان با دستمالی که متعلق به دسدمونا است ماجرایی سرهم می‌کنند که پس از چندی اتللو خیانت به خودش را می‌پذیرد و در واقع شواهد آن افراد مکار را باور می‌کند و حالا می‌خواهد... .

«اتللو» از جمله مشهورترین آثار ویلیام شکسپیر، هنرمند و نویسنده‌ی انگلیسی، است که من آن را با ترجمه‌ی م. ا. به‌آذین (۱۲۹۳ـ۱۳۸۵ش) خواندم. این نسخه ۱۵۵ صفحه دارد و نشر آتیه در سال ۱۳۸۱ چاپش کرده. اگر فقط به خواندن متون امروزی علاقه‌مندید بعید می‌دانم که نثر این نمایشنامه‌‌ی سده‌ی شانزدهمی را دوست داشته‌ باشید.

قسمتی از متن: «ای ژوپیتر بزرگ، تو خود نگهدار اتللو باش! با نَفَس پرتوان خویش در بادبان او بدم، تا با کشتی بزرگ خود برکتی بدین خور برساند، با دلی که از عشق می‌تپد در آغوش دسدمونا درآید، جان‌های افسردۀ ما را گرمای تازه‌ای بخشد و برای سراسر قبرش آسایش به ارمغان آورد!»

خیابان کاتالین

ماجرای رمان «خیابان کاتالین» در کشور مجارستان می‌گذرد؛ کشوری که در سده‌ی بیستم میلادی برخی مورخان آن را بخشی از اروپای مرکزی می‌دانستند و گروهی دیگر از تاریخ‌دانان آن را جزئی از بلوک شرق به شمار می‌آوردند. همین امر مجارستان را از جنگ جهانی اول به‌بعد درگیر مسائلی کرد. مجبورشدن به پذیرش عهدنامه‌‌ای غیرمنصفانه (۱۹۲۰م)، رفتن زیر سلطه‌ی نظامیان آلمان نازی (۱۹۴۴) و بعد از آن تحمل حکومت استالینیستی (۱۹۴۹م) از مهم‌ترین آن مسائل بود. آنها سرانجام در ۱۹۵۶م دست به انقلاب و سپس اصلاحات زدند. بین سال‌های ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۴ میلادی در این کشور اصلاحات ویژه‌ای خاصه در حوزه‌ی اقتصادی و سیاسی صورت گرفت که در نهایت به پیوستن این کشور به اتحادیه‌ی اروپا منتهی شد. ماگدا سابو (۱۹۱۷ـ۲۰۰۷م)، نویسنده‌ی اثر، خود شاهد این رویدادها بوده و در دل این ماجراها زیسته.

او در حدود سه دهه از این دوران پرفرازوفرود، یعنی بین سال‌های ۱۹۳۴ تا ۱۹۶۸ را در رمان «خیابان کاتالین» آورده است. داستان مربوط به زندگی و مرگ سه خانواده است که عبارت‌اند از الکش و هلد و بیرو. این سه خانواده با هم رابطه دارند و دوست‌اند و در شهر بوداپست در خیابانی به‌نام کاتالین زندگی می‌کنند که البته وقایع ریزودرشت تاریخ یادشده به فروپاشی زندگی‌هایشان و حتی قتل یا مرگشان منجر می‌شود.

قتل هنریت از خانواده‌ی هلد و عشق و رابطه‌ای که بین ایرن و بلینت به‌ترتیب از خانواده‌های الکش و بیرو جاری است، از حوادث مهم این رمان محسوب می‌شود.  این وقایع در سه بخش به‌نام‌های «خیابان کاتالین» و «جاها» و «آنات و برش‌هایی از اتفاق‌ها» آورده شده. ماجراها را ایرن الکش و راوی دیگری روایت می‌کنند. تأثیر جنگ‌جهانی دوم و جنگ سرد بر سه خانواده‌ی شهری در پایتخت مجارستان مضمون اصلی این رمان 368‌صفحه‌ای است که نشر بیدگل با ترجمه‌ی نصراله مرادیانی آن را در سال ۱۳۹۸ چاپ کرده. «خیابان کاتالین»، داستان رنج و بغض و درد سه خانواده‌ی مجارستانی، اولین کتابی است که در طاقچه‌ی بی‌نهایت خواندم.

.

برای اولین بار در زندگی‌مان نمی‌فهمید که من خودم را نه به دست شادی بلکه به دست ناامیدی سپرده‌ام، ناامید از خودم و ناامید از او. اینکه آن‌طور بی‌امان گریه می‌کردم و نمی‌توانستم خودم را به‌نحوی که مناسب آن مکان و آن موقعیت بود کنترل کنم به‌خاطر این بود که از زمانی که دوستش داشتم مدت‌ها گذشته بود. 

بلوار دل‌های شکسته

«همیشه فکر می‌کردم که اگر او به جای خانم وزیری و خانم سرافزار معلم‌مان بود چه می‌شد. اگر اولین کلمات را در دهان من گذاشته بود چه شاگرد خوبی می‌شدم، چه حرف‌های قشنگی می‌زدم! همه‌اش می‌گفتم «مرسی»، می‌گفتم «ببخشین». شعرهای قشنگی از حفظ می‌شدم، تمام مسابقه‌ها اول می‌شدم، مسابقه دو، مسابقه پرش. شاگرد اول شهر و روستا، اسمم را سر صف می‌خواندند، برایم کف می‌زدند، گلدان و جعبه مداد رنگی جایزه می‌گرفتم، عکس رنگی‌اش را می‌کشیدم و لای کتابم می‌گذاشتم، کتابم سرگذشت آدم‌های خوب می‌شد، سرگذشت مهربانی‌ها می‌شد تمامش». آنچه گذشت، قسمت‌هایی از کتاب نرم و نازک پرویز دوائی، یعنی «بلوار دل‌های شکسته» است. نسخه‌ای که من خواندم نشر روزنه‌ی کار در سال ۱۳۸۳ و در ۱۵۶ صفحه چاپ کرده.

«بلوار دل‌های شکسته» مجموعه‌ای از پانزده داستان‌گونه محسوب می‌شود که روایت روزهای نوجوانی و جوانی پرویز دوائی است. البته نویسنده در دو مورد آخر از این پانزده خاطره به سراغ ایام پیری هم می‌رود. نوشته‌ها تاریخ دقیقی ندارد؛ اما می‌توانیم بگوییم که همگی مربوط به دوره‌ی پهلوی دوم است. در واقع، زمانی که دوائی دانش‌آموز دبیرستان است یا در دانشگاه درس می‌خواند. البته در یکی از ماجراها به خواننده می‌گوید که روزی از روزهای پس از کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ است.

مکانِ اتفاقات اغلب، خیابان‌های بالا یا پایین شهر و مدرسه و دانشگاه و سینما و از همه مهم‌تر خیال راوی است. در اصل، بیشتر وقایع در خیال دوائی سیر می‌شود؛ دنیایی که برای تلخی‌ها و شکست‌های زمینی و آدم‌های بدنهاد جایی نیست. در خیال، همه کامیاب‌اند و جز برای آدم‌های پاک و لطیف راهی نیست. و هر رویدادی ممکن می‌شود. عشق یکی از آنهاست که باید آن را واژه‌ی کلیدی این مجموعه دانست.

کمتر برگی از کتاب است که عشق در آن جایی نداشته باشد. این عشق‌های دور و سفید و کوتاه بیشتر بین راوی ماجراها و دخترهایی است که احتمالاً روحشان هم از آن عشق خبر ندارد؛ چون فقط در خیال‌اند، خیالِ قصه‌گو. سینما هم پاره‌ای جدانشدنی از اتفاقات است؛ فیلم‌هایی که آدم می‌تواند خود را جای قهرمان‌هایش بگذارد و حسرت عشق‌های جاری در آنها را بخورد. 

روایت‌های پرویز دوائی در «بلوار دل‌های شکسته» با همه‌ی شیرینی‌اش تلخی پرشرنگی دارد. اگر به خواندن خاطراتِ داستان‌گونه‌ی پرعشق و خیال بی‌علاقه‌اید، «بلوار دل‌های شکسته» برای شما انتخاب خوبی نیست. این اثر همچنین برای مطالعه‌ی زندگی و دغدغه‌های جوانان و نوجوانان شهری در عصر پهلوی دوم و به بیان دیگر برای مطالعه‌ی تاریخ اجتماعی آن دوره اهمیت خاصی دارد.          

استانبول: خاطرات و شهر

حزن شاید پرتکرارترین واژه‌ی «استانبول: خاطرات و شهر» باشد. چراکه این شهر غمگین است و آدم‌های محزونی دارد. داستان‌های استانبولِ غم‌زده با کودکی زندگی نویسنده‌ی اثر، اورحان پاموک، آغاز می‌شود. در واقع، در این کتاب با خاطرات مردی روبه‌رو می‌شویم که همپای زندگانی‌اش از شهر زادگاه و سکونتگاهش، یعنی استانبول، نیز می‌گوید.

موقع نوشتن کتاب، نویسنده پنجاه سال دارد. او از زمانی که کوچک است و به‌خاطر دعوای پدر و مادرش و به خواست آنها مجبور می‌شود مدتی با خاله‌اش در محله‌ی جهانگیر زندگی کند و برادر بزرگ‌ترش در همان خانه‌ی اصلی‌شان در نشان‌تاشی، محله‌ی پول‌دارها، می‌ماند، خاطراتش را تعریف می‌کند. پس از مدتی دو برادر و پدر و مادر در همان آپارتمان معروف به پاموک در نشان‌تاشی به زندگی ادامه می‌دهند. هرچند که پس از مدتی مجبور می‌شوند، به‌دلیل مشکلات مالی، در جاهای دیگر مستأجر شوند.

اورحان پاموک تمام دوران کودکی‌اش را با این فکر سحرآمیز سر می‌کند که اورحانی دیگر چون او در جایی دیگر از شهر شب و روز می‌گذراند. او هم‌زمان که از احساسات و افکار خود در دوران کودکی می‌نویسد به زندگی پدربزرگ و مادربزرگ و عموها و عمه‌هایش که همگی برای مدتی در طبقات مختلف یک آپارتمانِ باشکوه با چندین نوکر و کلفت ساکن‌اند، اشاره می‌کند. او خانواده‌‌ای ثروتمند و تحصیل‌کرده دارد که در ظاهر روابط خوبی دارند، اما پیش می‌آید که پشت‌سر هم دشمنی‌هایی داشته باشند.

پانزده‌شانزده‌سالگی را تا مدت‌ها با رؤیای نقاش‌شدن  می‌گذارند. اما یکی از روزهایی که دانشجوی معماری است، چشم باز می‌کند و می‌بیند جز نویسنده‌شدن هدف دیگری ندارد. در این فاصله بارها از آرزوها، ترس‌ها و خیالات دوران نوجوانی تا اوایل جوانی‌اش، از مدرسه‌ و درس‌ها و تنبیه و تشویق‌ها، از عقاید و باورها، از دوستی‌ها و تفریحات و عشق و غم‌ها که همگی در استانبول سر می‌شود، می‌نویسد.

در میان همه‌ی این شادمانی‌ها و غصه‌ها به سراغ هر شخصیتی می‌رود که در درازنای تاریخ از اهالی استانبول بوده یا از دیگر سرزمین‌ها به این شهر پای گذاشته و اورحان تعلق‌خاطری به آن شخصیت‌های ملی یا غیر ترک داشته. یا اینکه نه، دوستشان نمی‌دارد، اما در میانه‌ی زندگی آنها می‌خواهد گوشه‌ای از معماری، فرهنگ و تاریخ یا مشکلات و زیبایی‌های  استانبول را تصویر کند. او برای این تصویرسازی به‌جز آدم‌ها از روزنامه‌ها نیز استفاده می‌کند. یحیی کمال، رشاد اکرم کوچو، احمد حمدی تانپینار و عبدالحق شناسی حصار چهار شخصیت ترکی هستند که مفصل از آنها در یک یا چندین فصل می‌نویسد و آنها را نویسنده‌های حزن‌زده‌ی استانبول می‌نامد. گوتیه و فلوبر نیز از غیر ترک‌هایی هستند که به این شهر از نگاه آنان نظر می‌کند. به‌جز غیر ترکانی که نسبتی با این شهر مهم عثمانی و ترکیه‌ی بعدی دارند، از نویسندگان و نقاشان متعدد خارجی دیگری، به‌خصوص فرانسوی‌ها، به مناسبت‌های مختلف و در بحث‌های گوناگونش در باب شهر یاد می‌کند.

    از اورحان پاموک (متولد ۵ژوئن۱۹۵۲) نویسنده‌ی ترکیه‌ای که جایزه‌ی نوبل را نیز به آن دیار برده است، پیش‌تر رمان «موزه‌ی معصومیت» را خوانده بودم که بیشتر از این زندگی‌نامه به دلم نشست. نسخه‌ای که من از «استانبول: خاطرات و شهر» خواندم ۴۹۵ صفحه دارد و به‌کوشش نشر نیلوفر و با ترجمه‌ی شهلا طهماسبی در سال ۱۳۸۹ به بازار کتاب آمده. اگر به خواندن خاطرات مردی ترک از اهالی استانبول که در آن بارها از شهرش می‌گوید علاقه‌مندید، کتاب حاضر انتخاب خوبی است.

.

«چرا به‌جا آوردن آیینهای کوچک دوستی این‌قدر برای من سخت‌تر از دیگران بود؟ چرا برای سرگذراندن جزئیات پیش‌پاافتاده می‌بایست دندانهای‌ام را به هم می‌فشردم و بعد از خودم بیزار می‌شدم، و چرا وقتی با کسی دوست می‌شدم، احساس می‌کردم که دارم نقش بازی می‌کنم؟ گه‌گاه با چنان انرژی دیوانه‌واری در نقش خودم فرو می‌رفتم که فراموش می‌کردم این فقط یک بازی است. مدتی چنین مثل هر آدم دیگری لذت می‌بردم، اما بعد طوفان حزن‌آلودی از جایی می‌وزید و این آرزو را به دل‌ام می‌انداخت که به خانه‌ام، اتاق‌ام و کنج تاریک‌ام برگردم و در گوشه‌ای چنبره بزنم. هرچه بیشتر نگاه تحقیرکننده‌ام به درون‌ام می‌دوختم، بیشتر مادرم، پدرم، بردارم و ایل و تبارم را نشانه می‌گرفت و تلقی کردن‌شان به عنوان خانواده، دوستان هم‌مدرسه‌ای، اقوام و بستگان گوناگون و شهر را برای‌ام سخت‌تر می‌کرد.»

 

خانه‌ی عروسک

«خانه‌‌ی عروسک» با گفت‌وگوی زن و شوهری در آستانه‌ی عید کریسمس آغاز می‌شود. توروالد هلمر، مرد خانه است و نورا همسر او. آنها سه فرزند به‌نام‌های ایوار و باب و امی دارند. نورا در اتاقی که نشسته‌اند، درباب خریدهای کریسمس و اینکه در سال نو لازم نیست به خودشان سخت بگیرند و می‌توانند با پولشان به زندگی‌ خود رنگ و روی دیگری  بدهند، صحبت می‌کند. مرد که قرار است به‌زودی سمتی جدید به ‌دست آورد، نظرش این است که تا زمان جاافتادن در شغل تازه‌اش بهتر است ریخت‌وپاش زیادی نکنند.

کمی بعد از گفت‌وشنود زن و شوهر، مهمانی به خانه وارد می‌شود. هلن، خدمتکار خانه، آن مهمان را که خانم کریستین لینده است، به اتاق نورا هدایت می‌کند. از هم‌صحبتی نورا و کریستین می‌توان از اوضاع اقتصادی این خانواده و به‌خصوص از رازهایی که نورا در این مورد دارد، با خبر شد.

در این میان، معلوم می‌شود که یک سال قبل، به‌دلیل بیماری و ناتوانی توروالد، او و خانواده‌اش مجبور می‌شوند که کشور خود را ترک و مدتی به ایتالیا مهاجرت کنند.  این مسافرت که برای سلامتی توروالد ضروری بوده و خرج زیادی داشته، درنهایت با برنامه‌ریزی نورا و بدون آگاهی توروالد از کارهای او عملی می‌شود. نورا برای این سفر هزارودویست دلار یا چهارهزاروهشتصد کرون  از وکیلی به‌اسم نیلس کروگشتاد که قرار است چندی بعد زیردست توروالد شود، پول قرض می‌گیرد.

لینده از این اقدام نورا بسیار تعجب می‌کند، چون زن بدون اجازه‌ی شوهر نمی‌توانست از کسی پول امانت بگیرد. اما مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که پی می‌بریم نورا یک سند نیز برای ضمانت این وام خود به آقای کروگشتاد داده است. سند نام پدر نورا را نشان می‌دهد که در تاریخ دوم اکتبر امضا شده. اما از حرف‌های نورا و کروگشتاد آشکار می‌شود که پدر نورا در بیست‌ونهم سپتامبر درگذشته است و بنابراین یک جای کار ایراد دارد؛ یعنی این سند را یک نفر جعل کرده است. داستان در جایی که شوهر نورا به این ماجراها پی می‌برد به مرحله‌ی تازه‌ای وارد می‌شود.

درام «خانه‌ی عروسک» اثری از شاعر و نمایشنامه‌نویس نروژی، هنریک ایبسن، است که آن را در سال ۱۸۷۹ میلادی می‌نویسد. این نمایشنامه‌ی سه‌پرده‌ای به جایگاه زن در جامعه‌ی آن تاریخ نگاهی نو دارد و می‌کوشد از وضعیت زنان در قانون و عرف انتقاد کند. نورا در این اثر تلاش می‌کند تا به مقام انسانی‌ای که خود را شایسته‌ی آن می‌داند، دست یابد. نه اینکه مثل یک عروسک در خانه‌ی مردان دوروبرش شب‌وروز بگذراند.

نسخه‌ای که من از کتابخانه‌ی محبوبم امانت گرفتم و خواندم ۱۳۹ صفحه دارد. آن را اصغر رستگار ترجمه و نشر فردا با همکاری انتشارات نمایش چاپ کرده است. پیش از این با کتاب «خانه‌ی عروسک» در اثری از نویسنده‌ی سوئدی، لنا آندرشون، به‌نام «فعل بی‌وفایی»، آشنا شده بودم و تحت‌تأثیر همان کتاب دوست داشتم این نمایشنامه را بخوانم. به جز این کتاب مشتاقم دیگر آثار ایبسن را هم بخوانم.

.

نورا: شاید. اما به هر حال حقیقت است. خانۀ پدرم هم که بودم، همیشه پدرم اظهار عقیده می‌کرد و من گوش می‌دادم؛ بعد هم همان عقیده‌ها می‌شدند عقاید من. یا اگر هم مخالفتی داشتم، برای خودم نگه می‌داشتم... او جور دیگری دوست نداشت. عادت داشت مرا عروسک کوچولوی خودش صدا بزند، و طوری با من بازی می‌کرد که من با عروسکهایم بازی می‌کردم. بعد هم آمدم خانۀ تو...