دیشب خوابای پراسترسی دیدم. خواب دیدم معلم عربی یازدهما هستم و نمیتونم حتی یه خط هم به فارسی ترجمه کنم. جملهها رو بین بچهها تقسیم کردم و گفتم امروز نوبت شماست! و از کلاس زدم بیرون. برگشتنی مامان یکی از بچههای دبستان پرواز که چند سال پیش کارآموزشون بودم، جلوم گرفت و گفت چرا سپهر اینقدر بدخطه. تقصیر شماست. گفتم من بهشون میگم، خودشون گوش نمیدن. خواب دیدم گم شدم و فقط با تاکسی میتونم برم خونه. تاکسی توی خوابم کم بود و خیلی گرون. کلاً خواب بدبختی و قروقاتی زیاد دیدم و وقتی بیدار شدم خدا رو شکر کردم که همهش خواب بود! مخصوصاً اون قسمتش که یه خواستگار عجیب داشتم. من نمیدونم این وسط خواستگار چی میگفت! این قسمتش خندهدار بود.
صبح (۹خرداد۱۴۰۲) از ساعت چهار و خردهای پنج بیدار بودم و بیحوصله. به زور ساعت یه ربع به هفت اینا از تختم اومدم بیرون. پیادهروی هم نکردم. یه راست رفتم آشپزخونه. برخلاف همیشه مامان بیدار بود. داشت چایی دم میداد. صبحونه نون ساندویچی و پنیر و چایی خوردم! مثل بیشتر وقتا روی پنیرم کنجد هم ریختم، ترکیب مزخرفی که از مامان یاد گرفتم! ولی خیلی خوشمزهست.
بعد از صبحونه خیلی جدی پشت لپتاپم نشستم! شروع کردم به خوندن و نوشتن. البته زیاد نتونستم بنویسم. فقط یه پاراگراف! ولی نزدیک بیست منبع تا آخر شب چک کردم و توی همون پاراگراف از ده تاشون واسهی یه توضیح استفاده کردم. وسطش چند بار بلند شدم و یه بار رفتم بیرون که بعداً تعریف میکنم. این منابعی که میدیدم همهشون به لطف سیدی نوری بود که گریگوری پک بهم داده بود. یه بار میخواستم بهش بگم، ولی حوصلهی حرفزدن نداشتم. و در کل با عذابوجدان دارم از این نور استفاده میکنم. چون قرار بود من از سیدی واسهی کار دیگهای استفاده کنم. بههرحال. یه سری مقاله هم از پرتال جامع علوم انسانی و کتاب تاریخی از سایتای مختلف دانلود کردم. و همهشون به دردم خورد. یه قسمتایی رو از همهشون خوندم و امیدوارم بتونم درست ازشون استفاده کنم. کلاً واسهی کار جدیدی که شروع کردم، مثل همیشه استرس دارم.
ظهر مامان گوشی اورد واسهم و گفت دخترداییت میم کارت داره. آخرین بار که توی زندگیم با این دخترداییم حرف زده بودم، یادم نمیاومد! میخواست یه تحقیق دانشجویی واسهش بنویسم، دربارهی رابطهی قانون و شرع. من هم گفتم نمیتونم، نه بلدم واسهی رشتهی حقوق تحقیق بنویسم و نه وقتش رو دارم. البته گفتم از یه نفر واسهت میپرسم و بهت خبر میدم اگه مینوشت. کلاً فامیل، من جلوشون نباید بگم ویراستاری میکنم. اصلاً تصور درستی ویرایش یا کار پژوهشی ندارن. وقتی میگم متن ویرایش میکنم، فکر میکنن من از صبح تا شب میشینم تحقیق و پایاننامه واسه ملت مینویسم. اصلاً نمیفهمم این طرز فکر چرا و چهجوری توی ذهنشون شکل گرفته. این دهمین فامیلمون بود که از من میخواست چون ویراستارم و به نوشتن علاقه دارم (!) واسهش یه تحقیق یا پروپوزال یا پایاننامه بنویسم. من هم با وجود اینکه نه گفتن از فتح قلهی قاف واسهم سختتره، محکم گفتم انجام نمیدم.
من و ترانه تا حالا تنهایی با هم بستنیفروشی نرفته بودیم. ما کلاً یه بار با هم تنهایی رفتیم بیرون. تا سوپری رفتیم که کارتم رو خالی کرد و برگشتیم. تا حالا چند بار با لانا رفته. لانا پنج سال از من کوچیکتره، ولی مامان و خواهر بزرگه و شوهرش توی بچهداری به اون بیشتر از من اعتماد دارن. به زبون نمیآرن، ولی غیرمستقیم که خیلی مستقیمه میگن تو خودت بلد نیستی از خیابون رد شی. ادامهش رو نمیگن. ولی مشخصه دیگه. بچه رو میخوای از خیابون رد کنی؟ کلاً با وجود اینکه تموم روز توی خونه پیش منه بیشتر وقتا، خیابون نمیذارن ببرمش. در کل به حواس من و کارای من اعتماد ندارن. میترسن یه بلایی سرش بیارم یا گمش کنم. بههرحال، چند روز پیش ترانه ازم قول گرفت یه روز بریم بستنی بخوریم و هیچکس هم نبریم. دونفری بریم. من هم گفتم باشه. امروز ظهر توی دستشویی بودم. اومد پشت در (طبق معمول!) و گفت من رو میبری بیرون بستنی بخوریم خودمون تنها. گفتم مممممم! نذاشت بگم نه! گفت کارین خواهش میکنم بگو آره. من هم گفتم آره. ساعت سه و خردهای بود. تا ساعت یه ربع به پنج منتظر موندیم و دیگه طاقت نداشتیم و رفتیم! رفتیم بستنی سر کوچه که خیابون هم نداره! صندلیاش بیرون بود. ولی یه قفل گنده به درش زده بود. ترانه گفت بریم سوپری خرید کنیم تا بستنیفروشی باز کنه! من گفتم بریم خونه. بعد از بستنی میبرمت سوپری. به زور برش گردوندم خونه و گفتم بریم یه کم بشینیم، بعد میریم. مثلاً نیم ساعت دیگه. هر کاری کردم راضی نشد کفشامون رو در بیاریم و نشستیم روی پلهها. روی پلهها یه کم مسخرهبازی در اوردیم و عکس گرفتیم و آهنگ گوش کردیم. ربع ساعت بعد دو تامون گفتیم بریم! دیگه طاقت نداشتیم. رفتیم ایندفعه باز بود. دو تامون بستنی شکلاتی و وانیلی سفارش دادیم. ترانه قیفی و من حصیری. وقتی بستنی میخوردیم یه بچه (کودک کار) از بیرون اومد سر میزمون و گفت خاله واسهم بستنی میگیری. من هم به فروشنده گفتم یه بستنی بهش بدین، حساب میکنم. سرم بالا کردم یه پسربچهی دیگه ظاهر شد و گفت خاله واسهم بستنی میگیری. من هم گفتم باشه و از فروشنده خواستم بهش بده. وقتی رفتیم پول چهار تا بستنی حساب کردیم. هفتاد و خردهای شد. یکیشون بستنی قیفی با طعم طالبی و توتفرنگی سفارش داده بود. من دیدمش. ولی یکی دیگهش رو ندیدم. و اصلاً نفهمیدم چی خورد. حواسم به ترانه بود بیشتر. من و ترانه خیلی بهمون خوش گذشت و بهش قول دادم یه بار هم با هم میریم پیتزا میخوریم. توی بستنیفروشی منشی دکترم هم زنگ زد و گفت فردا باید بیای. صداش انگار جدید بود! یا من بیرون بودم و خیلی تمرکز نداشتم که منشی همیشگی هستش یا نه.
برگشتنی ترانه من رو دم یه لوازم تولد نگه داشت و میخواست واسهش اسپری یا همون برف شادی خودمون بگیرم. من که چهل تومن بیشتر توی حسابم نبود و اصلاً قیمت برف شادی نمیدونستم، گفتم خونه داریم از اینا! اون هم میفهمید دروغ میگم. بهش گفتم ترانه مطمئنم خونه داریم و اگه نداشتیم بهت قول میدم بیارمت که بخریم. اون هم راضی شد و اومد خونه. ولی کفشش رو در نیورد. گفت برو نگاه کن ببین داریم یا نه! اگه نداریم بریم بخریم! من هم گفتم باشه. رفتم به لانا گفتم من کارتم چیزی توش نیست و الکی یه چیز به ترانه گفتم. خلاصه اینکه با کارت لانا رفتیم خرید. و متوجه شدم برف شادی بیستوپنج تونن بیشتر نیست. از بس همهچی گرون شده من فکر کردم حالا میگه هفتاد هشتاد تومن. ترانه گفت برف شادی با طرح آنا و السا میخوام. فروشنده هم نداشت و یه چیز دیگه که خود ترانه انتخاب کرده بود، داد دستش و گفت این آنا و السای جدیده! ترانه هم با حرص چند بار به فروشنده گفت که این آنا و السا نیست! خونه در عرض پنج دقیقه برف شادی رو خالی کردیم! خیلی دوست داشتیم با لانا میریختیم روی هم. ولی خیلی زود تموم شد. علت ارزونیش هم همینه احتمالاً! اینقدر خوشمون اومد که ترانه گفت زنگ بزنیم باباجون شب واسهمون برف شادی بیاره. زنگ زدیم. دو بار زنگ زدیم! و بار دوم تأکید کردیم که یکی نخر. دو تا برف شادی واسهمون بخر! بابا شب با دو تا برف شادی اومد. اونا هم خالی شد!
امشب یه عینک آفتابی هم گیرم اومد. مال دومادمون بود. نمیدونست چیکارش کنه، میخواست بندازش دور! اول گفتم این هم بفروشین، مثل بقیهی چیزاتون. گفتن نه. دومادمون که یه رگ آبادانی داره، تأکید کرد که عینکش مال خود آبادانه! من هم گفتم برش میدارم. هم یه عینک جدید دارم و هم یه یادگاری میشه از شما. همهمون عینک رو به چشم زدیم. ظاهراً فقط به قیافهی من میاومد! لانا که همیشه مشکلپسنده، میگفت به تو اومد! آنا میگفت همه با این عینکه شبیه گربه نره میشن. فکر کنم آنا خوشحال بود که دیگه شوهرش این عینکه رو به چشم نمیزنه.
امروز روز خوبی بود. بیشتر از همه بهخاطر این آهنگ قدیمی که تموم روز گوشش کردم:
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket to the blues
بلیط یک طرفه برای بلوز ( منظور سفر به شهر سنت لوئیس در امتداد رودخانه میسی سیپیه که بخاطر باشگاه های موسیقی بلوز معروفه )
Choo choo train
صدای هو هو چوچو قطار
Tuckin’ down the track
مسیر رو دنبال میکنه
Gotta travel on it
به اونجا سفر میکنم
Never comin’ back
هرگز به عقب برنمیگردم
Ooh got a one way ticket to the blues
اوه یک بلیط به بلوز گیر میارم
Bye bye love
خداحافظ عشق
My babe is leavin’ me
عزیزم منو ترک کرده
Now lonely tear drops are all that I can see
حالا قطرات اشک تنهائی همه چیزیه که میبینم
Got a one way ticket to the blues
بلیط یک طرفه برای بلوز میگیرم
Gonna take a trip to lonesome town
میخوام یک سفر به شهر تنهائی داشته باشم
Gonna stay at heartbreak hotel
میخوام در هتلی دلشکسته بمونم ( هتلی خلوت )
A fool such as I A fool such as I
احمق مثل خودم احمق مثل من ( هتلی تنها مثل خودم )
There never was
اصلآ وجود نداشته ( که انگار اصلآ وجود ندارم )
I cry my tears away
با گریه اشکهام رو دور میریزم
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket to the blues
بلیط یک طرفه برای بلوز
Choo choo train
صدای هو هو چوچو قطار
Tuckin’ down the track
مسیر رو دنبال میکنم
Gotta travel on it
به اونجا سفر میکنم
Never comin’ back
هرگز به عقب برنمیگردم
Ooh got a one way ticket to the blues
اوه یک بلیط به بلوز گیر میارم
Gotta go on
به رفتن ادامه میدم
Gotta truck on
مسیر رو دنبال میکنم
Got a one way ticket to the blues
یک بلیط به بلوز گیر میارم
I gotta take a trip to lonesome town
میخوام یک سفر به شهر تنهائی داشته باشم
Gonna stay at heartbreak hotel
میخوام در هتلی دلشکسته بمونم
A fool such as I a fool such as I
احمق مثل خودم احمق مثل من
There never was
اصلآ وجود نداشته
I cry my tears away
با گریه اشکهام رو دور میریزم
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way ticket to the blues
بلیط یک طرفه برای بلوز
Choo choo train
صدای هو هو چوچو قطار
Tuckin’ down the track
مسیر رو دنبال میکنه
Gotta travel on it
به اونجا سفر میکنم
Never comin’ back
هرگز به عقب برنمیگردم
Ooh got a one way ticket to the blues
اوه یک بلیط به بلوز گیر میارم
Ooh got a one way ticket to the blues
اوه یک بلیط به بلوز گیر میارم
Got my ticket
بلیطم رو میگیرم
There is no way you can deny it
هیچ راهی وجود نداره که بتونی انکارش کنی
I see that you’re oh so sad
میبینم که خیلی غمگین هستی
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
One way One way
یک طرفه یک سره
One way ticket
بلیط یک طرفه
پسر موبور و پسر چاق، اولین شخصیتهایی هستند که در رمان «سالار مگسها» ظاهر میشوند. بهزودی هرکدام به نامی دیگر شناخته و معلوم میشود که در جستوجوی کسانی دیگر هستند. کمکم جمع دونفرهی آنها بزرگتر میشود. سام و اریک و سیمون و جک و رالف و راجر و موریس و خوکه شخصیتهای اصلی داستان هستند. این پسرها حدوداً دوازده سال دارند. ولی پسرهای دیگری هم میانشان هستند که سنشان کمتر است.
آنها بهدنبال سانحهای هوایی در یک منطقه گرفتار شدهاند. پسرها اول از همه میخواهند بفهند چه تعداد بچه در این منطقه اسیرند. پس صدف مخصوصشان را به صدا درمیآورند تا مثل شیپور همه را جذب کند. بعد از اینکه به این نتیجه رسیدند که همهی آنهایی که در این ناحیهی بینامونشان گیر افتادهاند، یکجا جمعاند، تلاش میکنند تا تصمیماتی بگیرند که راحتتر با هم کنار بیایند. پس یک نفر را رئیس یا سرگروه خود میکنند.
گروه، خیلی زود به این نتیجه رسید که باید درست بفهمد کجا هستند. آیا در جزیرهای دورافتاده و غیرمسکون گموگور شدهاند؟ پسربچهها تصمیم میگیرند تماموقت آتشی را روشن بگذارند که اگر کشتیای آمد، از طریق دود نظر آنان را جلب کنند. همچنین باید گروهی مسئول شکار خوک و تهیهی غذا شود. آنان اینطور فکر میکنند که اگر بر اساس همین توافقها پیش بروند زندگیشان به راحتی میچرخد و البته از این منطقه نجات نیز خواهند یافت.
کودکان خیلی زود پی میبرند که ادارهی زندگی بدون بزرگترهایی که همیشه این بچهها را امر و نهی و راهنمایی و نگهداری میکردند، بسیار سخت است. آنها برای تهیهی غذا دچار مشکل میشوند. احساس ترس در آن محیط بر تعدادی غلبه میکند و گمان میبرند هیولا یا موجودات دریایی خطرناکی در محل سکونتشان وجود دارد. آتش آنها ناخواسته یا از روی بیدقتی خاموش میشود و نمیتوانند دائم آن را روشن نگه دارند. بهدنبال این اتفاقات مجبور به تحمل فشار روانی زیادی میشوند. بالاخره روزی از راه میرسد که دیگر تحمل همدیگر را ندارند و بدون جنگ و درگیری و بدوبیراهگفتن زندگی برایشان بیمعناست. در ادامه، باید دید که آخر این اختلافات به کجا میرسد.
«سالار مگسها» اثر ویلیام گلدینگِ (۱۹۱۱ـ۱۹۹۳ میلادی) انگلیسی است. نسخهای که من از این کتاب خواندم حمید رفیعی ترجمه و انتشارات بهجت در سال ۱۳۶۳ منتشر کرده و سیصدوهفتادودو صفحه دارد. معمولاً در تحلیلهای این رمان بر جنبههای اجتماعی و سیاسی آن بسیار تأکید میشود. بعضی از رمانخوانها فقط به ماجراهای عاشقانه علاقه دارند. اگر شما از این دست خوانندهها هستید، به نظر من «سالار مگسها» را انتخاب نکنید. گلدینگ با این کتاب برندهی جایزهی نوبل ادبیات شد.
.
«جدی میگم. اگه زودتر به خونههامون نرسیم، دیوونه میشیم.»
لیو اولمان، بازیگر نروژی و اینگمار برگمان، فیلمساز سوئدی، سال ۱۹۶۵ در پی یک همکاری عاشق یکدیگر میشوند. بهدنبال همین رابطه، بدون برنامهریزی و تصمیم قبلی، صاحب فرزندی میشوند که سال بعد، یعنی در ۹آگوست۱۹۶۶، به دنیا میآید. کودک را کارین بیت اولمن مینامند. اما او هرگز به این نام معروف نمیشود و در خانواده و بعدها دنیای حرفهای، همگی کارین بیت را بهاسم لین اولمن میشناسند. او نویسندهی کتابِ «بیقراران» است که در آن از زندگی خودش و پدر و مادرش که هرگز ازدواج نکردند، مینویسد. بیشتر قسمتهای این زندگینامه یا خاطرات را خود او به چشم دیده است، اما بخشهایی از آن نیز، یعنی دورانی که سن کمی داشته، دیگران برایش تعریف کردهاند و لین به زبان خودش نوشته است.
لین اولمن وقتی به دنیا میآید، پدر و مادرش بهترتیب چهلوهشت و بیستوهفت سال دارند. وقتی آنها با هم خوابیدند و صاحب بچه شدند، هر دو متأهل بودند، یعنی اولمن شوهر داشت و برگمان زن و همین موضوع باعث شد تا یک سری مراحل قانونی پشتسر بگذارند تا هویت لین اولمن بهطور رسمی پذیرفته شود. این امر از طریق برپایی یک دادگاه با حضور لیو و شوهرش و برگمان تحقق یافت و لین نامخانوادگی مادرش را بر اساس همین دادگاه بر خود گرفت.
او در جایی از کتاب میگوید قبل از اینکه من بدانم عشق چیست، رابطهی عاطفیای که بین پدر و مادرم بود، از بین رفت. البته در جای دیگری از زندگینامهاش اینطور توضیح میدهد که پدرم بهدلیل اختلافسنی زیادی که با مادرم داشت، به رابطهی جدی و ازدواج با او فکر نمیکرد. بههرحال، آن دو همیشه دوست و همکار ماندند. و کمتر اثر مشهوری از برگمان میتوان یافت که لیو اولمان در آن بازی نکرده باشد. مسئولیت اصلی تربیت لین را مادرش که ساکن نروژ و گاهی آمریکا بود، برعهده میگیرد. البته او میتوانست تابستانها به خانهی پدرش در هَممَرس سوئد برود و با او زندگی کند. مدتها نیز با پرستارهایی که مادرش استخدام کرده بود، تنهایی زندگی میکرد، یعنی زمانی که مادر و پدرش هر دو به حرفهی خود مشغول بودند و نمیتوانستند در کنار فرزندشان به سر ببرند.
اینگمار برگمان، پدر لین، پنج بار ازدواج کرد و نه فرزند از این زنها و زنهای دیگری داشت که فقط دوستدخترش بودند. همه همزمان با اینکه او را کارگردانی درجه یک و صاحب سبک میدانستند، به زنبارهبودنش اعتقاد داشتند. برگمان مردی بداخلاق و سختگیر و مقرراتی و بیاندازه وقتشناس بود. لیو اولمان، مادر لین هم ازدواجهایی داشت و بارها با مردهایی دوست شد. لیو زنی جذاب بود و نگاهی گیرا داشت و مردهای زیادی برای بهدستآوردنش به آب و آتش میزدند. خودش هم معتقد بود که هر مردی را بخواهم میتوانم به دست آورم. فقط کافی است که نگاهش کنم. هرچند در کنار کمتر مردی آرام گرفت و مدتها احساس تنهایی میکرد و افسرده بود. این بازیگر نروژی همیشه حرف مردم و قضاوتی که دیگران دربارهی او دارند، برایش مهم بود و برای بزرگکردن دخترش، لین، با چالشهای کوچک و بزرگ بسیاری روبهرو شد. در کنار این مرد و زن بود که لین اولمن بالید و به شخصیت خود شکل داد.
«بیقراران» اثر لین اولمن، داستاننویس نروژی، بهکوشش نشر داستان در ۳۴۱ صفحه و در سال ۱۳۹۸ منتشر شده است. کیواندخت ناظر عمو (دالبرگ) این کتاب را از نسخهی سوئدی آن ترجمه کرده است. در این اثر لین اولمن با تمرکز بر حیات پدر و مادرش زندگینامهاش را به قلم میآورد و همزمان با شرح مفصلی از خصوصیات آنها در باب عواطف و افکار و احساسات و شکستها و کامیابیهای خود نیز مینویسد. این زندگینامه برای آگاهی از دیگر افراد خاندان برگمان بهویژه آخرین همسرش، اینگرید نیز مفید است. کتاب نظم زمانی خاصی ندارد و بارها نویسنده از گذشته به حال و برعکس رفته. اگر به یکی از دو شخصیت لیو اولمان و اینگمار برگمان یا هر دو علاقهمند باشید، بهنظرم جذب این کتاب میشوید و در غیر این صورت بعید میدانم.
.
«من میدانستم که او واقعاً عاشق من نیست، مادر به من گفته بود که همه در لسآنجلس میگویند من عاشقت هستم اگرچه منظورشان این نیست، آدم نباید این اصطلاح را به معنای واقعیاش به خود بگیرد و باور کند.»
ماکسی بدون اینکه کسی از او بخواهد به کارتنجمعکنها یا زبالهجمعکنها کمک میکند. اولِ ماجرا خیلی اتفاقی و محدود و مثلاً به زنان و کودکان کمک میرساند. اما بهتدریج احساس میکند که در بین آنها آدم مهمی است و اگر نباشد حتماً جای خالیاش دیده میشود.کار ماکسی، مثل کار زبالهجمعکنها، سرشب بعد از اینکه مردم آشغالهایشان را بیرون میگذارند و قبل از اینکه کامیونهای حمل زباله از راه برسند، شروع میشود.
اما ماکسی بهغیراز اینکه یاریرسان آشغالگردها است، کیست؟ ماکسی در خانوادهای که دستشان به دهانشان میرسد و مشکل مالی ندارند، زندگی میکند. ماکسی تنها است. و تنهایی او از پانزدهسالگی که بین علایق خودش و همسالانش فاصله میبیند و همینطور بهخاطر بیماری شبکوریاش بزرگتر میشود. او در خانهشان که واقع در منطقهی دوروبر پلاسا فلورس است، پسری حرفگوشکن و همراه به حساب میآید، نه مثل خواهرش شرور. بااینهمه، ماکسی در درسخواندن چندان موفق نیست و همه فکر میکنند بعد از پایان مدرسه برای فراموشی سرخوردگیها و خستگیهای دوران تحصیل باید تا مدتها استراحت کند و بعد از آن هم قید درس را بزند. همهی اینها به کنار، ماکسی ورزشکار است و مرتب به باشگاه میرود و از هیکل تنومند و ورزیدهاش هم مشخص است.
در پاییندست محلهی دوروبر پلاسا فلورس، حلبیآبادی است که ماکسی در همکاری و همراهی با کارتنجمعکنها آن را کشف میکند. اولین ویژگی این حلبیآباد که هر بینندهای در همان نگاه اول میخکوبش میشود، روشنایی بیحد یا چراغانیهای بسیار آن است. برخلاف مسیر رسیدن به حلبیآباد که که تاریک است، خود آن نورانی است. علت آن هم برقکشیهای غیرقانونی ساکنان آن است. ظاهراً زیر این نور هیچچیزی پنهان نمیماند. اما رازهای زیادی هست که با ورود بازرس ایگناسیو کابساس بهتدریج کشف میشود. ماکسی در سکوت، آدمهای دوروبرش را زیرنظر میگیرد، غافل از اینکه یک بازرس هم همهی حرکاتش را دنبال میکند... .
«حلبیآباد» داستانی از سزار آیرا، نویسندهی اهل آرژانتین، است که ونداد جلیلی آن را ترجمه و نشر چشمه نیز در سال ۱۳۹۶ منتشر کرده. آیرا در دل داستانی گیرا و پرکشش و نهچندان بلند، فقط در ۱۵۵ صفحه، پلیس و مراکز ترک اعتیاد و خیریهها را نقد میکند و نشان میدهد که معضل مواد مخدر در کشورش (و احتمالاً در همهی دنیا) پیچیدگیهای خاص خود را دارد. اگر به داستانهای پلیسی و ماجراجویانه علاقهمندید این کتاب را پیشنهاد میکنم. این چهارمین کتابی است که در تعطیلات نوروز خواندم و فکر میکنم انتخاب خوبی بود!
.
همه مادر دارند، چه بخواهند چه نخواهند. دنیا دنیای مادرهاست. آدم هر کاری هم بکند آخرش هیچ نتیجهای غیر از این نمیتواند بگیرد.
منصور ضابطیان خوشسلیقه است! و خوب بلدد داستان سفرهایش را برای دیگران تعریف کند، بدون اینکه حوصلهی کسی سر برود. ساده مینویسد. دنبال کلمهها و جملهبندیهای عجیبوغریب نیست و خواننده احساس نمیکند در گفتن از سفرهایش دروغهای شاخدار و هیجانات کاذب سرهم میکند! عکسهای منتخبی که در سفرنامهها میآورد، صرفاً چند تا عکس از بناهای معروف نیست که بهقول خودش در هر سایتی پیدا میشود، بلکه از پسکوچهها و دیوارنوشتهها و مردمان عادی عکس میگیرد. و همین میشود که دلت نمیخواهد «بیزمستان» را زمین بگذاری. اگر هم دلت میخواهد، یعنی آدم این کتاب نیستی و باید دنبال کتاب دیگری بگردی!
«بیزمستان» ماجرای سه سفر منصور ضابطیان است که به تاجیکستان در بهار، جمهوری آذربایجان در تابستان و گرجستان در پاییز رخ داده است. او در مقدمهی اثرش که کتاب حاضر را معرفی میکند و از دوستان و همکاران تأثیرگذارش در چاپ این اثر تشکر، به خواننده وعده میدهد که به سفری زمستانی نیز خواهد رفت و از آن خواهد نوشت. تاریخ مقدمه، سال ۱۳۹۸ است و من آن را در روز ششم فرودین ۱۴۰۲ خواندم. نمیدانم آن سفر زمستانی حالا عملی شده یا نه. بههرحال، برای من که توان سفر داخلی و خارجی ندارم، خواندن آن در نوروز بسیار دلچسب بود. تخیلم را به کار گرفتم تا خودم را مسافر آن سه کشور ببینم. این کتاب ۱۴۴ صفحه دارد و نشر مثلث آن را چاپ کرده. من «بیرمستان» را از کتابخانه امانت گرفتم.
در سفر به تاجیکستان، مثل همهی سفرها، از اقامتگاههایش و آدمهایی که با آنها آشنا میشود و در گشتوگذار و دیدارهایش از آن کشور نقشی دارند، مینویسد. تاجیکستانیها عاشق ایراناند. پس از مسافران ایرانی حسابی استقبال میکنند و البته هر مهمانی را دوست دارند و آن را روی سر میگذارند. در این قسمت، توصیف «چایخانهی راحت» که هیچ توریستی بدون دیدن آن نباید دوشنبه را ترک کند، شرح عشق بیپایان مردم این سرزمین به سلسلهی سامانی و امیر اسماعیل سامانی و توضیحاتی دربارهی محترم امامعلی رحمان، رئیسجمهور آن کشور که برای غربیسازی و همزمان حفظ فرهنگ باستانی تلاش زیادی دارد، از بخشهای مهم سفر به تاجیکستان است. نکتههایی نیز که دربارهی زبان مردم تاجیک آمده و همینطور راجعبه وضعیت نهچندان خوب زنان در جامعهی آن کشور از مطالب درخور تأمل است.
داستان سفر به آذربایجان نیز مانند دیگر سفرها با مکانها و زندگی و عادتهای مختلف مردمان آن آمیخته است. در ماجرای این کشور شاید بیشتر از همه واقعهی ۲۰ژانویه۱۹۹۱ میلادی به چشم بیاید که محل یادبودی برای درگذشتگان آن ساختهاند. در این روز که به آن ژانویهی سیاه میگویند، تعداد زیادی از مردم غیرنظامی این کشور بهدست نظامیان شوروی به قتل میرسند. البته آذربایجانیها که دشمنی و نفرت بیحدی نسبت به ارامنه دارند، آنها را در این فاجعه مقصر میدانند. اختلافات آذربایجان و ارمنستان از مطالب درخور توجه این بخش است. جوانهای آذربایجانی از برنامهریزی سیاستمداران کشورشان در دینزدایی و اروپاییکردن آن چندان دلخوش نیستند و رؤیای مهاجرت و زندگی در آمریکا یا اروپا را در سر دارند. بعضی از آنها فکر میکنند زندگی ایدهآلشان در جایی جز کشورهای اسکاندیناوی پیدا نمیشود.
گرجستان نیز مانند دو کشور تاجیکستان و آذربایجان برای ایرانیها نامی آشنا است، البته این بار به طریقی ناخوشایند. ایرانیان در طول تاریخ بارها به گرجستان حمله کردهاند و متأسفانه دستشان به خون آن مردم آلوده شده و افراد زیادی از این نژاد را به اسارت گرفته و به خدمت خود در آوردهاند. بااینحال، مردم گرجستان دشمنیای با توریستهای ایرانی ندارند و از آنها استقبال میکنند. تفلیس، پایتخت آن، امنیت زیادی دارد و کمتر دزدیای در آن اتفاق میافتاد. تا جایی که بعضی مغازهدارها شب بعد از پایان کار اصلاً بساطشان را جمع نمیکنند و برای کار فردا همانطور میگذارند و میروند. رانندهتاکسیهایش اگر مسافر پول خرد نداشته باشد، خودشان را مسئول میدانند و به جان مشتری نمیافتند که چرا خرده نداری. گرجستان یکی از سرزمینهایی است که ایرانیان زیادی آرزوی اقامت در آن را دارند.