خب، من دارم کتاب «دشت مشوش» را از علیرضا رحیمینژاد میخوانم و دیگر طاقت ندارم تمام شود و بعد دربارهاش حرف بزنم!
با «دشت مشوش» از صفحه اینستاگرام مهدی یزدانی خرم آشنا شدم. شاید پارسال یا پیرارسال بود. هر موقع بود، بالاخره از طاقچه و در طرح بینهایت دانلودش کردم.
اول درباره جلدش بگویم که یک توپ پلاستیکی قرمزسفید از همان توپهای معروف دههشصتی رویش است و یک چاقو هم وسط توپ. من یک توپ دقیقاً همین شکلی در اتاقم دارم و مثلاً جزو تزیینات اتاقم هست! با وجود اینکه قرمزسفید است، همیشه من را به یاد تیمم استقلال میاندازد! اما از این بهبعد با دیدنش، یاد بیجه و «دشت مشوش» در ذهنم روشن میشود (تاریک میشود).
کتاب درباره یکی از معروفترین قاتلهای زنجیرهای در ایران، یعنی بیجه لامذهب، است. بنابراین، برای کسانی که مثلاً دوستدار آگاتا کریستی و دیوانهبازیهای پوآرو و خانم مارپل هستند، انتخاب خوبی است. البته خب لطافت و قوه داستانپردازیشان اصلاً مقایسهشدنی نیست. هرکس روی آگاتا کریستی تعصب داشته باشد، نظرش همین است! خود من بیشتر یاد یکی از کتابهای موردعلاقهام، یعنی «دعا برای ربودهشدگان» افتادم. البته اختلاف زیاد دارند، ولی در این کتاب دخترها را میدزدند و در «دشت مشوش» پسرها را تا اینجا که خواندهام.
بیجه یکی از بندگانی است که روزگار حسابی در سر و کلهاش زده بوده. اصلاً اهل تربتحیدریه بوده و بهخاطر فقر بسیار زیاد و مسئله بیکاری بارها با خانوادهاش از جایی به جای دیگر مهاجرت کرده.
بیجه خیلی زود و در کودکی مادرش را از دست میدهد. او که در یک خانواده پُرآشوب و نابسامان زندگی میکرده، با مرگ مادر و ازدواج مجدد پدرش بدبختتر میشود. روزی نبوده که در خانه دعوا و کتککاری نبیند. خب، البته خیلی از دعواها و بزن و بکوبها ارتباط مستقیمی با خود بیجه داشته؛ بیجه که در خانوادهای با بخور و نمیر زندگی میکرده.
دوران دبستانش بسیار تلخ و به معنای واقعی شکستخورده بوده. هرچه خنگبازی و تنبلی است، در این دوران مدرسه از خودش نشان میدهد. وقتی در اواخر تابستان ظاهراً برای رهایی از شرکت در امتحانات تجدیدی اعلام میکند دیگر قصد مدرسهرفتن ندارد، همه خوشحال میشوند. و مخصوصاً مدرسه نافهم و گشادش از تصمیم بیجه استقبال میکند تا کودک هرچه رها و بیپناه بوده، از این بهبعد رهاتر و بیپناهتر شود.
از همان کودکی، بیجه به همراه خانواده کار میکند. کارهای زیادی را تجربه میکند که مهمترینش کار در کوره آجرپزی یا شغل خانوادگیشان هست. البته کار بود، ولی پول نبود! هرچه پول از کارکردن به دست میآورد به پدرش میداد که همیشه او را نانخور اضافی مینامید. پول کمی برای خودش میماند در هر حال.
از همان کودکی به او تجاوز میشود. بار اول که در همان محلهشان، مردی ناشناس یا بهتر بگویم پسری بسیار جوان او را میدزد و بهش تجاوز میکند، تصمیم میگیرد با خانوادهاش در میان بگذارد، اما این میگذرد و بیجه کودک جرئت گفتنش را پیدا نمیکند. این اتفاق دو بار دیگر هم رخ میدهد تا بیجه، هم با تجاوز به پسرها کاملاً آشنا و هم به یک انسان زخمخورده و آتشین تبدیل شود. در همین دوران میآید و یک گوش یک پسربچه را میسوزاند! و البته خودش هم از طرف خانواده پسربچه حسابی کتک میخورد.
بیجه تمام دوران کودکیاش (و حتی در همان دوران قتلهایش) به دنبال چند لحظه زندگی آرام و بهدوراز تنش بوده. اما پیدا نمیکرده. همیشه دوست داشته که یک دوست صمیمی یا رفیق ناب داشته باشد، اما توی آن محیط پُرتنشی که زندگی میکرده، بهترین کسی را که دوست خود میدانسته، خودکشی میکند، پسری که همدم بیجه بود و مشکلاتی مشابه او را داشت. تمام آرزوی بیجه این بوده که مثل پسرهای دیگر که گاهوبیگاه میدید، خوشتیپ و خوشلباس باشد. به خودش برسد و غذای خوب بخورد. به دیدن فیلم علاقه داشته. حتی دوست داشته روزنامه بخرد و بخواند، اما حسترش به دلش میماند. چون پول بود، ولی خیلی کم بود!
وقتی بیجه به نوزدهسالگی میرسد، برای اولین بار در مراسم سینهزنی امامحسین پسری افغان را میدزد، به او تجاوز میکند و بعد هم با دست خفهاش، و برای اینکه مطمئن شود او را کشته است، چند چاقو هم در گردن پسرک فرو میکند. بعد هم جنازهاش را میسوزاند؛ پسری که راه خانهاش را گم کرده و قرار بود بیجه کمکش کند تا از سرگردانی نجات پیدا و به خانه امنش برسد!
از این بهبعد دزدیدن بچهها و کشتن و بعد هم نابودی جنازهشان به یک سرگرمی بامزه و شیرین برای بیجه تبدیل میشود. بیجه خیلی بیخیال و بدون وجداندرد و خونسرد دقیقاً در دل سکونتگاهشان، جایی که دور تا دورش خانواده و آشنا و پلیس بوده، بچهها را آزار میدهد و میکشد.
بر اساس بسیاری از تعاریف، قاتل زنجیرهای کسی است که به بیش از دو قتل دست بزند. یکی از دلایلی که به بیجه کمک کرد تا قاتل زنجیرهای شود و به دهها قتل دست بزند، بی شعوری و گشادیت بیحد پلیس منطقهشان بوده.
داستان از این قرار است که پلیسهای آن منطقه (حاشیه فقیرنشین تهران) وقتی با شکایت خانوادهها روبهرو میشدند، به معنی واقعی کلمه عین خیالشان نبود. خیلی از خانوادهها افغان بودند و پلیس بهخاطر تبعیض نژادی اصلاً محلشان نمیگذاشت یا از خانوادههای بسیار فقیر بودند که کودک گمشدهشان کودک کار بوده، بیشرمی پلیس منطقه تا جایی بوده که کوچکترین اقدامی برای پیداکردن بچهها نمیکرده که هیچ تازه زباندرازی هم میکرده! مثلاً به یکی میگفته شما که خودتان افغانستانی هستید، حال و روزتان مشخص است و حتماً یکی از اقوامتان بلایی سر پسرتان آورده یا به خانوادهای دیگر میگفتند، حتماً پسرت موقع زبالهگردی زیر آت و آشغالی جایی گم شده! برو تو آشغالها دنبال بچهات بگرد. همه اینها در حالی اتفاق میافتاد که بیجه گاهی چند مدتی جنازه را در کاشانهاش یا درستتر در ویرانهاش نگه میداشت و بعد هم در ملأعام به بهانههای مختلف بهراحتی مثلاً آتش میزد و... که قطعاً یک رسوایی واقعی برای پلیس است.
بیجه نامش هرگز به اندازه خفاش شب برایم آشنا نبوده و همیشه دوست داشتم کتابی را که سیامک گلشیری درباره آن شخصیت دارم بخوانم، اما فعلاً مشغول بیجه «دشت مشوش» ناآشناتر هستم.
با وجود جنایتکاری ترسناک بیجه، قطعاً با خواندن داستان کودکیاش حسی از ترحم در ما زنده میشود. اصلاً یکی از دلایل مخالفان اعدام، اغلب همین گذشته گناهکاران است. خیلی بیرحمانه است که جامعه تو را رهاشده بگذارد و هیچ امکانی برای رشد و داشتن زندگی معمولی برای تو فراهم نکند تا تو به هزار بیراهه بروی و بعد هم همان جامعه متهمت کند و اعدامت. اما خب، انسانها هرچقدر مشکلات بزرگ و کوچکی داشته باشند، زندگیشان را میتوان نتیجه تصمیمهای آگاهانه خودشان دانست. بیجه خودش خواست تمام رنجی را که کشیده بود، و البته چند برابرش را از دل دیگران بیاورد.
مگر همه از رنج زندگی قاتل یا آزارگر میشوند؟ خیلی دلم میخواهد با بیجه همدردی بیشتری کنم، ولی دیگر جا ندارد! بیجه میتوانست یک زندگی معمولی داشته باشد یا میتوانست یک زندگی عالی و بینظیر از دنیا بگیرد. بیجه میتوانست بیجه نباشد.
امروز (۹ بهمن ۱۴۰۲)، خیلی توی فکر این کتاب بودم. مخصوصاً اینکه جایی که رفته بودم، کنارش یک دبیرستان پسرانه بود. متأسفانه این کتاب فکرم را مشوش کرده بود و اجازه نمیداد با خیال راحت پسرهای محل را دید بزنم! پسرها واقعاً دیدنی بودند. معلوم بود که بعضیها برای دیدنیترشدن حسابی به خودشان رسیدهاند. پسرهایی که بعضیشان جوشهای بامزه سنشان را داشتند. پسرهای ککومکی. شاد بودند شاد. سرزندگی از وجودشان میبارید. بعضی مهربانتر بودند و لبخندهای من را با لبخندهایی زیباتر پاسخ میدادند. بعضیها که خوشمزگیشان از مهربانیشان بیشتر بود، سعی میکردند، پرسهزدن من را دست بیاندازند! متأسفانه بیجه اعصابم را قهوهای کرده بود، وگرنه از دیدن آن پسرهای پرانرژی و سرزنده بیشتر کیف میکردم.
امروز در کل برای من یادآور دانشآموزانم بود. همان جا دخترهای مدرسهای هم دیدم. همین امروز که به بچههایم فکر میکردم، یکیشان که بندرعباسی است از شهرش بعد از هزار سال به من پیام داد. در همین امروز. بعد از هزار سال من یک پیام دوستانه و غیرکاری به دستم رسید. آن هم از دانشآموز جنوبیام که وقتی حرف قلیه و دمپخت ماهی و شرجی و گرما و شکلاتها و چیپسهای خارجی و زندگی در اصفهان میزدیم، خیلی خوب زبان همدیگر را میفهمیدیم!
البته امروز حرفهای دیگری داشتیم. ستایش یکی از بهترین دانشآموزان من بود که مثل همه بچههای دیگر شیطنتهای خودش را هم داشت! ستایش از یک اثر معماری در بندرعباس که کار هندوهاست، برایم عکس گرفته بود. او که دانشآموز هنرستان است، توضیحات جالبی هم داد که چرا ادیان به ساختن گنبدهای پیازی و مخروطی علاقه دارند. یک بوس کوچولو از معلم جنوبی برای دانشآموز جنوبی! دوستت دارم.
سهشنبه 10 بهمن 1402 ساعت 06:19