زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

فستیوال «کوچه» (با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم یا Born to Die)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نسیم خلیلی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ناصر حجازی

یکی از جدیدترین کتاب‌های «انسان‌های بزرگ؛ آرزوهای کوچک» «ناصر حجازی» نام دارد. چند سالی می‌شود که با این مجموعه آشنا شده‌ام. این مجموعه‌ مخصوصاً بعد از معرفی در کارگاه «کودک و کتابخوانیِ» نسیم خلیلیِ گلِ گلاب نظرم را جلب کرد. اما هیچ‌‌وقت و هیچ‌کدامشان را نخواندم تا اینکه با کتاب «ناصر حجازی» در صفحه‌ی اینستاگرام مهدی یزدانی خرم آشنا شدم. و بالاخره تصمیم گرفتم یکی از کتاب‌های «انسان‌های بزرگ؛ آرزوهای کوچک»؛ یعنی «ناصر حجازی» را بخوانم.

«ناصر حجازی» کتابی روان و با زبانی استوار و پاکیزه به‌قلم مهدی یزدانی خُرم است. تصویرگریِ هنرمندانه و خوش‌وآب‌رنگ کتاب نیز کاری از اسمعیل چشرخ محسوب می‌شود. این اثر، به‌کوشش «کتاب‌های فیل» که زیرمجموعه‌ی نشر «گه‌گاه» است، به‌تازگی، یعنی در پاییز ۱۴۰۲ خورشیدی، منتشر شده است. و ۳۲ صفحه دارد.

این کتابِ دوزبانه، داستانی ساده اما پُرکشش از زندگی اسطوره‌ی فوتبال، ناصر حجازی، است. شروع کتاب به زیباییِ تمام کتاب است: «ناصر کوچولو در یک شبِ سردِ پاییزی، در ۲۳ آذر ۱۳۲۸، در محله‌ی «منیریه»‌ی تهران به دنیا آمد. او از کودکی عاشقِ بادبادک‌ها بود. ساعت‌ها بادبادک‌هایش را به دورترین نقطه‌های آسمان می‌فرستاد و شب‌ها فانوس‌های کاغذی‌ای که در آسمان به ستاره تبدیل می‌شدند را نگاه می‌کرد. او از کودکی شیفته‌ی آسمان بود.»

آغازین جمله‌های کتاب به‌خوبی نوید زندگی مردی را می‌دهد که قرار است تا آسمان آبی اوج بگیرد. این ناصر کوچولوی شیطان و بلا و قدبلند، تمام کودکی و نوجوانی‌اش را به بازی‌های والیبال و بسکتبال مشغول می‌شود. در بسکتبال حسابی می‌درخشد و به عضویت تیم ملی جوانان ایران در این رشته درمی‌آید. یک بار در دوران دبیرستان، اتفاقی برای تیم فوتبال مدرسه‌شان دروازه‌بانی و خونسردی و پرش‌های او در دروازه همه را میخکوب می‌کند. بله، ناصر فوتبالیست و به تیم «کیهان ورزشی» دعوت می‌شود. ناصر از این تاریخ تا پایان زندگی‌اش یک ستاره‌ی فوتبال می‌ماند. می‌درخشد.

رایکوف او را به تیم ملی ایران دعوت می‌کند. و در بیست‌سالگی به دروازه‌بان اول تیم ملی تبدیل می‌شود و به سرعت نظر تیم «تاج» را هم جلب می‌کند. حجازی در بسیاری از بازی‌های جهانی به امید اول و آخر هواداران تیم ملی فوتبال در ایران تبدیل می‌شود. بنابراین، او همیشه حواسش بود و تمام کوشش خود را می‌کرد که مردم سرزمینش را ناامید نکند.

یکی از بازی‌های ماندگار او مربوط به سال ۱۳۵۳ خورشیدی است. در این سال، حجازی با مچ شکسته و درد زیادی که داشت در مقابل اسرائیل قرار گرفت تا ایران این کشور را یک بر هیچ ببرد. این پیروزی برای مردم ایران بسیار شیرین بود؛ از همان پیروزی‌ها که همه به خیابان می‌ریزند. چشرخ به زیبایی حس و حال مردم را از این موفقیت به تصویر کشیده. یزدانی خُرم در ادامه و تا پایان عمر حجازی به همه‌ی موفقیت‌ها و البته رنج‌های این اسطوره‌ی دوست‌داشتنی نگاه می‌کند.

قطعاً طلایی‌ترین بند کتاب، همانی پاراگرافی است که پشت جلد هم آمده است: «ناصر حجازی از همان کودکی از دروغ گفتن و پذیرفتن حرف زور بیزار بود. شجاعت برایش اهمیت زیادی داشت. برای همین مقابل آدم‌هایی که می‌خواستند حق او و دیگران را پایمال کنند می‌ایستاد. او در شانزده‌سالگی در تیم دسته‌دومی «نادر» بازی‌های درخشانی انجام داد و از مربیان تیم درخواست کرد به او دستمزد بدهند. درخواستی که تا آن را انجام ندادند زیر بارِ بازی مجانی برای این تیم نرفت.»

من کتاب «ناصر حجازی» را دوست داشتم و دارم. خواندنش را هم به خواننده‌‌ی اهلش پیشنهاد می‌کنم. جدا از اینکه اشکم جاری شد (و این اشک‌ها ربطی به این ندارد که همیشه اشکم دم مشکم است، واقعاً برای ناصر حجازی اشک ریختم!) و لبخند روی لب‌هایم آورد، آن‌قدر حس خوب از خواندنش گرفتم که برای تقدیمش به کتابخانه‌ی تخصصی کودک و نوجوان در اصفهان لحظه‌‌شماری می‌کنم. دوست دارم و امیدوارم حس خوبی را که از خواندن این کتاب گرفتم، دیگران هم بگیرند. ناصر حجازی، دوستت دارم. نشر نظیف و دانای «گه‌گاه» ممنونم.

نور

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

و یک قندان پر از قندهای سفیدِ قشنگ

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.