میگل آنخل آستوریاس نویسندۀ اهل گواتمالا کتابی معروف دارد به نام «مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت» که لیلی گلستان آن را ترجمه کرده است. نسخهای که من از این کتاب خواندم نودونه صفحه دارد و در سال ۱۳۶۲ برای اولین بار بههمت نشر دماوند چاپ شده.
«مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت» دربارۀ مردی است که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت! و واقعاً میتوان از پایانش با عنوان تکاندهنده استفاده کرد! کتاب اینگونه آغاز میشود: «مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت با وحشت چشمهایش را باز کرد. وقتی خواب بود هیچچیزش نبود. زیر بارانی از زنگ خوشآهنگ ساعتها از خواب بیدار شد. وقتی خواب بود هیچچیزش نبود. صد ساعت شماطهدار، بیش از صد آونگ کوچک، هزار ساعت شماطهدار، بیش از هزار ساعت شماطهدار، همهشان در یک زمان آغاز به زنگزدن کرده بودند.»
داستان این کتابِ سورئالیستی، سبکی که همواره آمریکای لاتین را با آن میشناسیم، دربارۀ مردی است که بدنش جاذبۀ خاصی دارد. بر اساس این جاذبه، اشیای فلزی را به خود جذب میکند. درازکشیدن در کوهی از نمک تنها راهی است که میتواند مدتی او را از این نیروی ناخواسته رها کند.
با وجود این خصیصۀ استثنائی که دارد، کموبیش زندگی معمولش را بدون دردسر خاصی پیش میبرد تا اینکه با یک کلیسا دچار چالشی جدی میشود. چون مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت نباید اشیای فلزی کلیسا را از طلا گرفته تا نقره به خود جذب کند. این اشیا مقدس و گرانبها هستند و چه توهینی بزرگتر از کشیدن آنها به سمت خود و به بدن خود: «هنگامی که تنها شد، از فکر اینکه بدون بستر نمکش بخوابد، بدون نمکهای گلولهگلوله دریائی، از فکر آهنربای جذبکنندهاش که تمام فلزات را به خود میکشید، آنهم کجا؟ در رم!... به خود لرزید.»
«مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت» داستانی است خیالانگیز که در دنیایی فراواقعی سیر میکند. و بهنظرم سفر مرد از وحشت کلیسا و بعد ماجراهایی که با قورباغهها و درختان پیوند میخورد از خواندنیترین بخشهای آن است. این مسیر پر از طنازیها، شیرینزبانیها و فلسفهبافیهای میگل آنخل آستوریاس است؛ نویسندهای که در نهایت ما را با انتهایی غمناک تنها میگذارد:
«و در همان جا، انگشتان پایش مثل ریشه پخش شدند. بدنش تبدیل به تنه چوبین درخت شد، سفت و محکم شد و از دستهایش، شاخهها بیرون جهیدند. این بود پایان زندگی مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت. نیکلا و آئینه کوچولوی چشمدار فکر میکردند که وقتی مرد برای تسویهحساب با درخت آوکادو به جنگل میرفته، گم شده.»