«بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم» خاطرات داستانگونۀ دیوید سداریس، نویسنده و برنامهساز آمریکایی است. او خاطراتش را از دوران کودکی آغاز کرده است؛ یعنی از زمانی که به گفتاردرمانی نیاز دارد و بهخاطر این مسئله همیشه به فکر یافتن واژگان جایگزینی است که مشکلات حرفزدنش را از دیگران پنهان کند. البته عنوان کتاب ربطی به این موضوع ندارد و برای فهمیدنش تقریباً تا نیمۀ دوم کتاب باید صبر کرد!
سداریس زندگیاش را ابتدا از خانۀ کودکیاش روایت میکند؛ خانهای که همراه پدر و مادر و ششهفت خواهر و برادرش و همینطور حیوانات خانگیشان که بیشتر سگ و گربه بودند و کم و زیاد میشدند، روایت میکند. همزمان با سداریس که در ظاهر هوش چندانی ندارد که بتواند با آن کار خاصی برای خودش دستوپا کند یا درواقع زندگی نمیکند و فقط زنده است، با خصوصیات دیگر اعضای خانوادهاش بهخصوص مادر و پدر و خواهرش ایمی سداریس که حالا هنرپیشه شده، آشنا میشویم.
سداریس بعد از کودکی و نوجوانی و بیرونآمدن از خانه برای یافتن معنای زندگی و مستقلشدن به رسم بیشتر خانوادههای آمریکایی، ماجراهای کوچک و بزرگی پشتسر میگذرد که همانند دیگر بخشهای خاطراتش طنزگونه است. او در این مسیر بارها شغل و پیشه و خانه عوض میکند و با آدمهای جورواجوری آشنا میشود تا اینکه سرانجام از پاریس سر در میآورد، وقتی که در اوایل چهلسالگی به سر میبرد.
زندگی او در مرز نرماندی و بعد پاریس و تلاشش برای یادگیری زبان خارجی، زیستن در جامعۀ فرانسوی و درک این فرهنگ برای من یکی از خواندنیترین و البته طنازانهترین قسمتهای کتاب بود. بهطورکلی، سداریس در روایت خاطراتش با زبان طنز و توأم با نقد اجتماعی، مخصوصاً نقد هنرمندان و دوستداران هنر پیش میرود. و در این طنازیها و نقادیها حتی به خانوادهاش و خودش هم رحم نمیکند. نقد فرهنگ و زیست مردم آمریکا یکی از آن مسائل است که در سراسر کتاب بارها میبینیم:
«من خیلی اهل غذاخوردن در رستورانهای نیویورک نیستم. سخت است دوستداشتن جایی که سیگارکشیدن را ممنوع کرده ولی در آن سروکردن ماهی خام در وان شکلات کاملاً قابلقبول است. دیگر هیچ رستوران عادییی باقی نمانده، دستکم توی محلهی ما. تمام رستورانها تبدیل شده به یک مشت جای گران و کوچک که ادعا دارند غذای بومی امریکایی سرو میکنند. اسم غذاهایشان را گذاشتهاند «سنتی» در حالی که هیچکدامشان را پیش از این سر سفرهی آمریکاییها ندیدهام.» چند خط بعد بامزهتر ادامه میدهد: «اگر آشپزی هنر باشد فکر کنم الان در دورهی دادا هستیم.»
سداریس با نگاه دقیق، متفاوت و گیرا و نمکدارش به مسائل مختلف جامعه صرفاً در پی نقد فرهنگ آمریکایی نیست که مثل کف دست با آشناست. او گاهی، مانند مواقعی که از زمین و محیط زیست و نگاه بشر به آن میگوید، با نوع آدمی حرف میزند، حالا چه آمریکایی باشد و چه هرجای دیگر:
«وقتی که صحبت از میلیونها آدمی میشود که سوار رنجروورشان در خیابانها علاف میگردند کسی یاد پانداها یا جنگلهای بارانی نمیافتد. ولی بعضی چیزهای کوچک هست که باید حفظشان کنیم. در یک کافهی زنجیزهای در سنفرانسیسکو یک تابلو میبینم که رویش نوشته دستمال از درخت ساخته میشود _ صرفهجویی کنید! و اگر یک وقت این یکی را ندیدید یک متر آنطرفتر تابلو دیگری نصب شده با این مضمون اگر در مصرف دستمال اسراف کنید درختها را از بین میبرید!!! خب فنجانها هم از کاغذ درست شدهاند، ولی وقتی که قهوه چهاردلاریات را سفارش میدهی حرفی از درختان عظیم سکویا به تو نمیزنند.»
«بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم» را پیمان خاکسار به فارسی برگردانده است. نسخهای که من از این کتاب در اختیار داشتم، چاپ ۱۳۹۰ است، ۲۳۳ صفحه دارد و بهکوشش نشر چشمه به بازار آمده. طنز کتاب را دوست داشتم و کمتر پیش میآمد که احساس کنم خنک و سرد و بیمزه است. بااینحال، ممکن است این طنزپردازی را هرکسی نپسندند. درنهایت اینکه بهنظرم نیمۀ دوم اثر هنرمندانهتر و پرکششتر بود.