عزیزم، پرندهها یعنی اینکه دوستت دارم، درختها همینطور!
امروز صبح (۴ خرداد ۱۴۰۳)، بعد از اینکه بابا چپچپ نگاهم کرد و با چشمهایش به قد شلوار و مانتویم گیر داد و گفت کجا میروی و من هم گفتم میروم مسجد سید، رفتم مسجدجامع بینظیر اصفهان! پدر عزیزم، اینقدر که من به پسرها نگاه میکنم، پسرها به من نگاه نمیکنند! اینقدر دختر خوشگل و خوشتیپ هست (خودت که میبینی!) که دیگر وقت نمیکنند من را ببینند! اگر آمدی اینجا باید بگویم من مسجد سید نبودم! هول کردم گفتم! من مسجدجامع اصفهان قشنگم (اصفهان نامهربانم) بودم.
سال ۱۳۹۶ یک سری اصفهانگردی شروع کردم و خیلی جاها را تنهایی دیدم که بهترین خاطرهام از کلیسای بیت لحم است. این چند وقت روی اعصابم مسلط شدهام مثلاً و سعی میکنم اصفهان را دوباره برگردم، مخصوصاً اگر بشود جاهای جدید بروم. چند بار با تور رفتم. امروز تنهایی رفتم. اول تحتتأثیر عکسهای کارآموز ایسنا میخواستم بروم مقبره صائب که تا حالا نرفتهام، آخرش مسجدجامع را انتخاب کردم که تکراری است، اما قطعاً نابتر است. در مسجدجامع به جز شلمشورباهای دوران خودمان که بر وحشت آدم بیفزاید! از هر طرف که بروی زیبایی و زیبایی است.
برایم جالب است که حتی وقتی حال و حوصله ندارم و در خیابان خودم نمیروم سمت بچهها، بچهها میآیند سمت من! امروز همین اتفاق برایم افتاد! امروز فقط مسجدجامع را ندیدم، با مهدی هم آشنا شدم. مهدی دمپایی به پا داشت و لباس بیرونی تنش نبود و من فکر کردم در همسایگی مسجد زندگی میکند (بعد به من گفت اینطور نیست). یازده سالش بود و طوری در مسجدجامع قدم میزد و به دیوارهایش نگاه میکرد که انگار سند مسجد به نامش است! انگار در ملک خودش قدم میزند!
اولین بار سمت گنبد خواجه نظام الملک مهدی را دیدم و البته چشمتوچشم نشدیم! وقتی روبهروی کتیبه معروف «ما را به محبت علی بخشیدند» ایستاده بودم، آمد سمتم! و اشاره کرد به کتیبه. میدانی اینجا چه نوشه؟ نه نمیدانم آقاکوچولو! چی نوشته؟ و آن شعر را کامل خواند برایم. گفت این نوشته! برای اینکه بیشتر سر ذوق بیاید الکی گفتم آن بالا نوشته دیگر؟! با آرامش و همان اعتمادبهنفس یک ملاک گفت نخیر! آن پایینتر منظورم است. ممنونم مهدی کوچولوی عزیز، تو بهترین راهنمای تور دنیا هستی! فقط ذوق کردم! بعد من را بردی دو قدم آنطرف و دری را نشانم دادی که معتقد بودی آنجا تصویر یک پاندا دیده میشود! این واقعاً تازگی داشت و من این بار واقعاً اشتباه متوجه شدم و فکر کردم بالاتر منظورت است! من یک اژدهای چینی کشف کردم! بعد تو گفتی زیر اژدها یک پاندا است! آن فرق میکند! من هم گفتم کونگفوکار است! و تو نخندیدی! بعد اذان میگفتند و تو انگار خواستی بروی نماز بخوانی و از هم جدا شدیم.
وقتی برمیگشتم از مسجد تو نشسته بودی، قدم نمیزدی! این بار طوری نشسته بودی که انگار کل مسجد با آدمهایش به تو تعلق دارد! مهدی، این همه اعتمادبهنفس بانمک و خوشمزه را از کجا آوردهای؟! من بلند خداحافظی کردم با تو، ولی تو با چشم و ابرو جوابم دادی! واقعاً بامزهای!
امروز، حالم بد بود. و بدجوری فشارم افتاد! الان بهترم! اما آمدم اینجا نوشتم تا خاطره مسجدجامعگردی با تو یادم بماند. امیدوارم مثل سال ۱۳۹۶ ادامه بدهم. امروز تا در خانه تاریخی بخردی هم رفتم، ولی درش بسته بود و من اصلاً از وضعیت بازدیدش اطلاعی ندارم. آنجا به جای مهدی با یک گربه کوچولوی سیاه دوست شدم!