«بعد از آن هیچوقت حرفش را نزدیم. همانطور که هرگز از کودکیمان حرف نمیزدیم، از رؤیاهای مشترکی که از دست داده بودیم، هر اتفاقی که افتاد و نیفتاد. یک بار در سکوت کنار هم نشسته بودیم که یکیمان زد زیر خنده. مسری بود. دلیلی برای خنده نداشتیم، اما آنقدر خندیدیم که اشکمان درآمد و افتادیم به تابخوردن در صندلیهایمان و زوزه کشیدن، زوزه کشیدن از خنده. لکهی خیسی روی خشتک من پدیدار شد که خندهمان را شدیدتر کرد. با دست میکوبیدم روی میز و تقلا میکردم نفس بکشم. فکر کردم: شاید قرار است این طوری بروم، بر اثر حملهی خنده. چی بهتر از این؟ خندیدن و گریستن، خندیدن و خواندن، خندیدن آنقدر که فراموش کنم تنها هستم، که این پایان زندگیام است، که مرگ پشت در انتظارم را میکشد.»
«تاریخ عشق»
نیکول کراوس و ترانه علیدوستی
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 06:42