زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

چاق و زشت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

قیصری عزیزم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

About Dry Grasses

یک بار که به لانا گفتم آدم از هر کاری ممکن است خسته و سرخورده شود، اما هیچ کاری به اندازه‌ معلمی او را فرسوده و ناامید نمی‌کند، در جوابم حرف قشنگی زد. گفت معلمی به آدم احساس بی‌کفایتی می‌دهد. با لانا موافقم. دست‌کم معلم شرقی خاورمیانه‌ای ایرانی! وقتی سر کلاس درس بودم، خیلی راحت حس می‌کردم که دارم بیخود و بی‌جهت وقت بچه‌ها می‌گیرم! یک اضافی بودم! بچه‌های هر کلاسی را می‌شد به دو دسته کلی تقسیم کرد: آن‌هایی که می‌خواهند آرایشگر شوند و آن‌ها که می‌خواستند مهاجرت کنند، آن‌هم قبل از شروع دانشگاه. و به هیچ کجایشان نبود که تو با حوصله و عشق و شور درس بدهی یا سرهم کنی و بگذری. نه من می‌دانستم سر این کلاس چه کار کنم (می‌دانستم. خوبش هم می‌دانستم) و نه خودشان! بچه‌ها چیزی از من نمی‌خواستند. سؤال‌های غیردرسی یا برای امتحان کردن و مچ گیری بود یا برای این بود که وقت بگذرد!

این حس بی‌کفایت‌بودن و سردرگمی را در وجود معلم‌های فیلم «روی علف‌های خشک» هم دیدم. اما این فقط قسمتی جزئی از فیلم بود. در این فیلم هم نوری بیگله تعلق خاطرش را به تاریخ و معماری و فرهنگ ترکیه و دغدغه‌های اجتماعی و رنج‌های مردمش نشان داد. فیلمی بزرگ و خیره‌کننده که سه ساعت است و برای من دیدنش روزها به درازا کشید! فیلم داستان دو معلم است که در روستایی دورافتاده به کار مشغول‌اند و همین که در میانه بیکاری و بی‌پولی به شغلی رسیده‌اند، ظاهراً راضی‌اند! اما این آدم هیچ وقت راضی نمی‌شود! زمانی می‌فهمند بیش از همه ناراضی‌ترند که دخترهای مدرسه به خاطر بی‌اخلاقی این دو معلم مرد، از آن‌ها شکایت می‌کنند.

فیلم «روی علف‌های خشک» را دوست داشتم و دوست دارم همه را به دیدنش مجبور کنم! فیلم طبیعت خشک و خشن و بی‌‌نظیری که نشان می‌دهد، آدم‌هایی که در یک کادر خشکشان می‌زند، امیدهای که یک‌باره غیب می‌شوند و خستگی‌هایی که هر بار جانی تازه می‌گیرند، انتقام‌هایی که از سر حس پوچی و حقارت گرفته می‌شوند، و فروریختن و حس عجز دقیقاً در همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی خیلی کارت درست است و عاقلی، مخاطب را به دنیایی غمگین اما پرکشش و واقعی می‌برد.

فیلم «روی علف‌های خشک» برای من داستان پیچیدگی روابط انسانی است، برای من داستان آدم‌هاست که هر وقت فکر کنی ساده است، عجیب و غریب می‌شود و برعکسش! دوسه دقیقه پایانی را فقط اشک ریختم و خودم هم نفهیدم برای کدام شخصیت بود! برای نورای، برای صمد، برای سویم، برای کنان، برای آدم‌هایی که در لحظۀ یک خداحافظی ابدی به دستت بلیت بخت‌آزمایی می‌دهند با برای آدم‌هایی که بلیت را می‌گیرند! برای کدامشان اشک ریختم؟ برای بچه‌هایی که قرار است تا آخر عمرشان سیب‌زمینی بکارند؟ برای آدم‌هایی که به اندازه هزار سال خسته هستند اما سنی ندارند؟ یا برای آن‌ها که تاریخ را با ناامیدی تعریف می‌کنند؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم نوری بیگله ممنونم! 

این هفته

کامل بین التعطیلین است! این همه گیر ندهید. بگذارید دو دقیقه بنشینم!

شهلا

شهلا، همسر پهلوان تختی، در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود من روزهای خوب و خوشی با پسرم بابک، منیرو عروسم و نوه‌ام غلامرضا دارم. گفته بود مردم ایران از غم و غصه خوششان می‌آید. خسته شده بود از بس که درباره غلامرضا تختی و خاطره تلخ مرگش و افسردگی‌اش پرسیده بودند، دوست داشت از خاطرات شیرینی بپرسند که با بابک و منیرو و غلامرضای دوم داشت. می‌گفت نمی‌دانم چرا مردم و خبرنگاران از این روزهای خوب من سؤال نمی‌‌کنند. همیشه این مصاحبه گوشه‌ای از ذهنم بود و بعضی روزها برای خودم پررنگ‌ترش می‌کردم. امروز از وقتی بیدارم شدم پررنگ‌ترش کردم! آدم شاید تا آخر دنیا درد بکشد، ولی تا قطعاً تا آخر دنیا نمی‌تواند عزادار بماند. 

فکر کردن به اینکه چند بار تا مرزهای فروپاشی رفته‌ای و هر روز چند بار درگیر اضطراب می‌شوی و اینکه چه کسی دوستت نداشت و چرا تا سی‌وسه‌سالگی نتوانستی دوستی پیدا کنی و اینکه همه خوراکی‌های خوشمزه دنیا چاق‌کننده هستند و حتی وقتی کاری نمی‌‌کنی خسته‌ای و به اینکه یک بار برای همیشه باید آدم‌های اطرافت به دو دسته خانواده و همکار تقسیم کنی و چه و چه واقعاً توان زیادی از آدم می‌گیرد! این روزها بیشتر هر زمانی نیاز به این دارم که فکر کنم که برگشتم که آرامش هم داشتم که با گل‌ها و درخت‌های خیابانی چه رابطه سرخوشانه و عاطفانه‌ای پیدا کردم،  شاید دلخوشکنک و ساده‌لوحانه به نظر برسد، ولی باید فکر کنم به فیلم‌ها، کتاب‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، به احساساتم که همیشه پر از دوست‌داشتن است، از دوست‌داشتن دست نمی‌کشد. به این‌ها به شهلا که یادم نمی‌رود، به حرف‌هایش، به بچه‌ای که دیروز پیکسل آدامس‌خرسی‌ام را به او هدیه دادم، به اینکه مرگ خیلی هم دور و دست‌نیافتنی نیست و به قول سهراب سپهری در سایه نشسته و به ما می‌نگرد. به اینکه امروز قرار است روز پرکاری باشد و قرار است «ویولن دیوانه» را ادامه دهم و فیلمی که هزار سال از دیدنش می‌گذرد! شهلا، باید به چایی‌ فکر کنم که کالری‌اش صفر است! شهلا، درباره جانک و میا و انجیر و مینوس به تو چیزی گفته بودم؟! گفته بودم آن‌ها بابک و منیرو و غلامرضای دوم من هستند؟!