سفر به یزد، سفر به قصههای نسیم خلیلی بود برایم. معلوم است که عاشق نسیم خلیلی هستم و یزد! از نگاه و قلم نسیم خلیلی بود که من عاشق یزد و آدمهایش شدم. بهخاطر همین هم از سفر یزد با وجود اینکه یکمیلیون و دویستوپنجاه تومان برایم زیاد بود! و سختیهایش هرچه بود و نبود، کیف کردم! پول ناهار، صبحانه و هزینۀ ورودی بیشتر اماکن هم با خود مسافر بود. بههرحال، این آسانترین راهی بود که من بتوانم خودم را به یزد برسانم و هرآنچه در قصههای نسیم خلیلی خواندهام، ببینم. جالب است که یزد بیش از همه برای من با کتاب «میبد دریا بود، مملوک ماهی» تداعی میشود؛ یعنی کتابی که نتوانستم به موقع بخرم و تجدید چاپ نشد و حسرتش به دلم ماند. اما میتوانم تصور کنم که چه قند و نباتهای شیرینی درش است! چون کتاب نسیم است!
یزد گرم بود و نبود! ۲۵ خرداد و روز جمعه بود. مهمتر از رفتن به یزد و دیدن این شهر برای اولین بار، رفتن از خانه بود! چون بابا آبگوشت درست کرده بود و خوشبختانه من از خوردنش نجات پیدا کردم. البته بابا سفارش کرد که شب شام آبگوشت بخورم. صبح ساعت پنج و نیم از خانه زدم بیرون و خدا را شکر دوازده و نیم رسیدم خانه و کسی بیدار نبود که مجبورم کند آبگوشت بخورم.
خوردنیها و بُردنیها
در عوض، خوراکیهای خوشمزهای در یزد خوردم! فالودهیزدی خوردم که واقعاً دوست داشتم، ولی بعضیها میگفتند مزه خاصی ندارد! بعد که از فالوده شیرحسین بیرون آمدیم به من گفتند که نزدیک بود ما را هم بخوری! نوش جانت گفتنشان بود! قهوه یزدی هم خوردم که اصلاً انتظار نداشتم بچسبد! ناهار هم که در یک اقامتگاه _ موزه زرتشتی به اسم «مهربان پولاد» خوردم که غذاهای زرتشتی بود. «سدا و سداب» یک جور پیشغذا بود و برای دسر هم «تافته» که یک چیزی شاید شبیه کاچی بود، خوردم. ناهار یک مدل کباب زرتشتی که من را یاد قیمهریزه میانداخت و غذایی گیاهی به اسم «گِلهمی» خوردم و این آخری را واقعاً دوست داشتم. دال عدس هم بود، ولی مال من نبود. البته تعارف کردند و من خوردم ازش و دوست داشتم. خوردن گوشت در برخی از روزهای سال برای زرتشتیها حرام است و بهخاطر همین غذاهای گیاهی زیادی دارند. حالا که حرف خوراکی هست، این را هم بگویم که کیک یزدی و قطاب و باقلوا هم خریدم! البته کیک یزدی تا رسیدم خانه به پودر کیک یزدی تبدیل شده بود! ولی هنوز خوشمزه بود و مزه هلش میچسبید. سوغاتی هم برای خودم یک کارتپستال با طرح و توضیح هئوروتات یا ماه خرداد که یکی امشاسپندان بود، خریدم! سیهزار تومان بود. البته من دوست داشتم نقشۀ راهنمای شاهان ایران را بخرم که چون دویستوپنجاههزار تومان بود، منصرف شدم! بیشتر کسانی که آنجا بودند دوست داشتند عود بخرند. یک تزیینی یا آویز هم بود که از قدیم من در خانهها دیده بودم و همه دیدهاند. همانها که با اسفند و سنگ چشمزخم و کامواهای رنگیپنگی درست میکنند. من برای اولین بار فهمیدم که این نمادی از درخت سرو است و برایم نکته قشنگی بود که از یزد ببرم! برای خودم یک انار قلخورده از روی درخت به زمین هم به یادگار آوردم که در حال خشکشدن است!
یک چیز هم درباره غذایشان بگویم. زرتشتیان پس از ظهور اسلام، هند را مأوایی مهم برای خود میدانستند و اصلاً پارسیان هند معروفاند. دال عدسشان شبیه همان دال عدسی است که ما بوشهریها درست میکنیم. بوشهریها معتقدند که دال عدس غذایی هندی است که انگلیسیها و سربازان هندیشان به مردم بوشهر یاد دادند. من در یزد پیش خودم فکر میکردم که شاید زرتشتیها نیز دال عدس را از هندیها یاد گرفتهاند. نمیدانم. در این خانه، بهجز اینکه غذا خوردم (خوردیم!) بازدید هم داشتیم که بیشتر از عکس و سند و نسخه خطی بود. از بین حرفهای راهنمای زرتشتی موزه که نامش مریم، زنی با لباس سنتی زنان زرتشتی بود، چند مورد بامزهتر بود! یکی اینکه زرتشتیان چهارشنبهسوری را قبول ندارند و پایهگذار آن را اعراب میدانند. زیرا زرتشتی احترام زیادی برای آتش قائل است و همواره آن را روی بلندیها روشن میکرده است، اما اعراب این جشن را باب کردند تا با افروختن آتش روی زمین به زرتشتیان توهین کنند. «حرف مفتزدن» هم مثلی بود که مریم موقع توضیح متن تلگراف توضیح داد. او به نامههای زرتشتیان که بر دیوار بود اشاره کرد و گفت علت کوتاهی این متنهای تلگرافخانهای در واقع بهعلت پولیبودن ارسال نامه بر اساس تعداد کلمه بود. فرستادن هر کلمه هزینه داشت! هرچه تعداد کلمات نامه بیشتر میشد، فرستنده باید پول بیشتری میداد. «حرف مفتزدن» به همین بخش از تاریخ اقتصادی یا ارتباطات ما برمیگردد. نوروز و سده و گاهنبار و... را هم مریم برایمان کموبیش توضیح داد. مریم خیلی نارحت بود که روز سپندارمذگان را مسلمانان روز عشق اسم گذاشتهاند. او گفت سپندارمذگان هیچ ربطی به عشق زن و مرد ندارد!
آتش و سرو و کلهقند و انار و نیلوفر و نخل
برای من که رشتهام تاریخ است، برخی از توضیحات راهنمای تور که یک تور فرهنگی _ تاریخی بود، تازگی نداشت. اما خب خیلی از مطالب هم قبلاً نشنیده بودم و واقعاً دوست داشتم. قسمتی از سفر به یزد مربوط به بافت قدیم بود. بافت قدیم خودش یک شهر بود، ولی وقت نبود که با لذت و دقت ببینم! خیلی ضربتی از این بنا و جای به بنا و جای دیگر میرفتیم! هرکدام از بناها واقعاً ارزشش را داشت بایستی چهار ساعت با آن معاشرت کنی و گل بگی و گل بشنوی! آتشکدۀ یزد یکی از قشنگیهای شهر بود که آتش همیشهروشن آن داستانی به درازای تاریخ ایران داشت! در همین آتشکده که بعد از ناهار آمدیم بهنظرم، راهنما دربارۀ نشانۀ فروهر توضیح کاملی داد. من آنجا دوست داشتم که بگویم سالها پیش در کتابی خوانده بودم که نشانۀ فروهر اقتباسی از نشانهای دیگر در تاریخ مصر باستان است که حوصله نداشتم و مخصوصاً دوست نداشتم حس و عواطف دوستان به نماد فروهر از بین برود.
برخی نمادها نهفقط در آتشکده که در تمام دیدنیهای شهر یزد، زنده و مردهاش تکرار میشد. انار یکی از آنهاست که زندهاش را در کوچهباغهای یزد دیدم و نازندهاش را در موزهها و تصاویر! انار برای زرتشیان، مانند مسلمین، میوه بهشتی است. انار نماد اتحاد و خیر و برکت است. کلهقند هم همهجا بود. نمیدانم چرا زرتشیان اینقدر به کلهقند اعتقاد دارم. بهخاطر شیرینی آن؟ بهخاطر اینکه مثل کوه استوار است؟ نمیدانم و حوصله نداشتم از راهنمای تور بپرسم! موتیف دیگری که در داستانها و ابنیه یزد بارها دیدم، نیلوفر آبی بود.
راهنمای تور از اهمیت روییدن نیلوفر در مرداب گفت و همان داستانهای همیشگی که در سختترین شرایط و بدترین روزهای زندگی هم فرصت روییدن و رشد است. و جالب اینکه من نمیدانستم اگر در مردابی نیلوفر بروید، آن مرداب پس از مدتی به آب زلال تبدیل میشود و این دوباره نمادی بود برای زندگی انسانی که اگر تو خوب باشی، پیرامون تو هم غرق نیکی میشود. البته هر وقت عکسهای نیلوفر را در جاهای مختلف میدیدیم از خودم میپرسیدم که چرا این آب دور نیلوفر اینقدر تمیز و آینهگون است! حالا چیزهایی فهمیدم!
سرو داستان درازتری دارد. من تازگی در متنی کوتاه به الفت و انس قمری و سرو ایرانی اشاره کرده بودم؛ رفتاری که مشابه دوستی گل و بلبل دارند. سرو درختی است که زرتشت چند بار به دست خود میکارد. و سروهای چندهزارساله در تاریخ و ایران امروز پیدا میشوند. سرو ابرقو معروف است. سروی در روستای زرتشتینشین چم دیدم که راهنما گفت پس از سرو ابرقو کهنترین سرو ایران است. مورد (نمیدانم املایش درست است یا نه) هم خیلی دربارهاش توضیح داد راهنما. سرو روستای چم همیشه بازدید دارد، اما در زمان عاشورا تاسوعا بهدلیل پخت آش نذری بهدست زرتشتیان برو و بیایش بیشتر میشود. چرا زرتشتیها در محرم آش نذری درست میکنند؟ چون این گروه باور دارند که حضرت حسین و شهربانو، دختر یزدگرد ساسانی، ازدواج کردهاند و فرزندی به اسم امام سجاد هم دارند. در تور، ازدواج حسین و شهربانو یک واقعیت تاریخی شمرده شد و اصلاً اشارهای نکردند که در این خصوص اختلافاتی بین مورخان وجود دارد. ظاهراً نگهداری سرو کم دردسر ندارد! چون آنجا برای نگهداری از آن صندوق مخصوصی گذاشته بودند. من پول نداشتم! درخت مورد هم بحثش بود و خودش را هم دیدیم. مورد هم در سفرههای زرتشتی و گذاشتن سر قبر مردگان و بهطور کلی بین مسلمان و غیرمسلمان اهمیت دارد. گیاهانی مثل مورد مورد توجه زرتشتیان بوده است، چون باور داشتند بوی خوش و تند آن به مشام مردگان میرسد. سداب هم گیاه دیگری بود که من واقعاً اسمش را نمیدانستم و فهمیدم مورد احترام زرتشتیان است و آن پیشغذای «سدر و سداب» را هم با خودش درست میکنند. نخل هم نمادش و خودش در یزد جلب توجه میکرد. بیشتر منظورم نخل نمادین یا سازه آن است. در معماری هم بود. مخصوصاً تنه تنومندش در هنر آنجا بازتاب داشت. من یک بار کتابی را خوانده بودم که درست عنوانش یادم نیست، ولی تاریخ هنر چوب در ایران بود موضوعش. وقتی در تفت نخل را دیدم واقعاً هیجانزاده شدم! و گفتم این یک سازه تمامچوبی است و راهنما هم گفت بله! بعضی وقتها در کتابها، آدمها و جاهای واقعی را میبینید و بعضی وقتها آدمها و جاهای خیالی کتابی را در واقعیت میبینید که هر دو زیباست! تا نخوری ندانی! نخل یکی از سازههای سوگواری است که در ایران باستان برای مرگ سیاوش و امروزه برای عزاداری حضرت حسین(ع) معنا پیدا میکند. دیدن این نخل برایم ارزش داشت. داستانهای راهنما از عزا و علم و کتل و چراغ برایم زیبا بود.
بافت قدیم یا شهر رؤیاهای واقعی
بافت قدیم یزد مثل بافت قدیم گردشگری در شهرهای مختلف ایران دیدنی و دریای پهناوری است که قطعاً با سفر یکروزه به یزد درک نمیشوند. لذت تماشایشان در یک تور عجلهای به دست نمیآید. اما بهتر از هیچچیز است. کوچههای بافت قدیم یزد اول ساده بهنظر میرسند، بعد یکباره یک کوچه تنگ و باریک و کوتاه آدم را میخکوب میکند. گربه هم دارند! بین این کوچهها و پسکوچهها آنقدر قشنگی بود که از دست میرفت! وقت نمیشد دیدنشان! یزد شهری است که دوست دارم دوباره به دیدارش بروم.
مسجدجامع یزد زیباست. و داستانی مانند مسجدجامع اصفهان دارد از این جنبه که هر دو از همۀ ادوار تاریخی یادگارهایی در دلشان است. بلندترین منارههای دوقلوی دنیا متعلق به همین مسجد است و روحانیای به اسم وزیری در مرمت آن و نواحی اطراف آن نقش مهمی داشته است. زنجیر انوشیروانیاش هم ماجرا بسیار دارد که با عدالت این شاه و از طرف دیگر با سنت بستنشینی گره خورده است. یکی از پاتوقهای مهم یزدیها همین محوطه مسجدجامع است. در ساعتهایی از روز حسابی شلوغ میشود و ملجأ و مأوایی برای فعالیتهای اقتصادی و ارتباطات دوستانه و تفریحات خانوادگی است. مدرسۀ شیخ شهابالدین قاسم طراز که متعلق به قرن هشتم است، تکهای از زیباهایی دنیاست. من فقط ورودیاش را از بیرون دیدم و نیاز به مرمت جدی داشت، اما همان تکههایی که از بنا خودنمایی میکرد، مخصوصاً خوشنویسی و رنگ آبیاش دیوانهکننده بود. اینطور که من فهمیدم شهر یزد در دوران تیموریان اتفاقات مهم و بزرگی برایش افتاده که حضور و اقدامات امیرچقماق فقط یک نمونه آن است.
مدرسۀ ضیائیه یا زندان سکندر هم جای جالبی بود و در باب کارکرد و وجهتسمیه آن راهنما با تکیه بر روایتهای مختلف صحبت کرد. آنچه از همه قشنگتر بود و آدمی احساساتی مثل من دوست دارد، باورش کند این است که زندان سکندر همان بنایی است که مدتها حافظ در آن گرفتار بود و بازتابش در دیوان او یافتنی است: «خرم آن روز کز این منزل ویران بروم، راحت جان طلبم و از پی جانان بروم، گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب، من به بوی سر آن زلف پریشان بروم، دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت، رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.» یک گوشه از بنا سنگنگارهای قدیمی از کوههای ارنان یزد به آنجا منتقل کرده بودند و صحنه شکار بود و نکتۀ جالبش این بود که در کهنترین ادوار پیش از تاریخ، ایرانیان حیوان خانگی داشتهاند. کارگاه شعربافی با کلی بافتنیهای قشنگ هم در همین مکان دیدیم که من یکی جرئت نکردم قیمت بگیرم! مانتوهای قشنگ و گشاد و خنکی داشت! بنای بعدی در دل بافت قدیم که من دیدم بنایی بود که سنگ آغارین آن به دوران ساسانی میرسد و به مرور کاربری آن تغیراتی یافته است. این بنای آجری از داخل هم بسیار زیباست که من ندیدم! راهنمای تور تعریف میکرد! بنا نامش بود بقعۀ دوازده امام. این بنای آجری اگر اشتباه نکنم، راهنمای تور آن را قدیمیترین بنای آجری ساسانی در ایران دانست که امروزه در یک مکان شهری واقع است. من فایل سفر را ضبط نکردم و فقط با کمک حافظه، چند نکته کوچک که در تلگرام برای خودم نوشتم و عکسهایی که گرفتهام، دارم داستان سفرم را تنظیم میکنم. متأسفانه بدحافظهای دارم! انگار هزار سال پیش یزد بودم. دارم زور میزنم، ولی واضح هست که قسمتهای خیلی شیرینتر و خیلی تلختر بهتر در ذهن میمانند. باغ دولتآباد یزد هم شب رسیدیم و بادگیرش را دوست داشتم! باورم نمیشد رفتن زیر بادگیر اینقدر باصفا باشد! باد بادگیر، صدایش و خنکیاش را هنوز روی صورتم احساس میکنم. ساعت مارکر که باور داشتند تقریباً در مرکز کره زمین قرار دارد، جزو دیدنیهای خیابانهایش بود. در چند جای بافت قدیم، نقشۀ گردشگری این محوطه نصب شده بود تا راهنمایی دقیقی برای بازدید از این آثار باشد. گوشهای از نقشه با خطی خوش نوشته بود: یزد، شهر رؤیاهای واقعی. یزد برای من از رؤیاها نیز قشنگتر است. یزد یک کتاب داستان قشنگ است که آدم دلش نمیآید زمین بگذارش.
گوردخمه و تفت و چم و مبارکه
یزدی که به اسم دارالعباده میشناسیم، در گذشته به دارالعلم معروف بوده است. قدمبهقدم شهر یزد جای پای عالم و صوفی و دانشمند و شیدا پیدا میشود. یزد مثل دیگر تکههای پازل ایران داستان گسترده دارد. شهرهای دیگر استان یزد و روستاهایش هم دیدنی است که جزو سفرم بود. تفت یکی از آنها بود که همان جا نخل یا نقل معروف را دیدم. تفت داستانهای قشنگی داشت. تفت چند جلد کتاب داستان است! امپراتور روم باستان و پسرش که برص داشت، شیخداد، سیاوش، حضرت حسین(ع)، شاهنعمتالله ولی، شاهعباس صفوی و دیگران، دیگران گمنام و بینام و نشان، داستان زندگیشان با داستان تفت پیوند دارد. یکی از زیباییهای یزد کوچهباغهای اوست. در همین کوچهباغهای یزد که مثل قصهای شیرین بودند، انار نارسیده را برای خودم از روی زمین به یادگار برداشتم و الان پشتسرم نشسته است.! یعنی انارک من دلش برای یزد تنگ شده؟! اینطور که از صحبتهای راهنما فهمیدم، جاذبه اصلی این کوچهباغها به فصل پاییز و مخصوصاً آبان و آذر برمیگردد، یعنی فصل برداشت انارها که انواع جشن برداشت و آیینهای مرتبط با آن برپا میشود و زیبایی طبیعتش هم داستانی دیگر دارد. در این کوچهباغها ردهای سفیدرنگی بود که راهنما گفت این روشی برای دعوت به آیین گاهنبار بین زرتشیان بوده اتس که از قدیم روج داشته. گاهنبار آیینی مشابه سفرههای نذری خودمان است.
سرو کهنسال معروف را در روستای چم دیدم. این روستای زیبا آبانبار معروفی هم داشت. روستای مبارکه هم که مبارکه اصفهان را تداعی میکرد نامش، دو سرو کهنسال داشت. در جلفای اصفهان گاهی آدم نوشتههای اجقوجقی میبیند که نمیداند چیست! در روستای مبارکه یک اطلاعیه بر تابلوی اعلانات دیدم که فهمیدم چیست! آگهی ترحیم یک پیرزن زیبا و خوشلبخند زرتشتی بود. متن آگهی ترحیم: خشته اتره اهورهه مزدا. ایریستنام اوروانو یزه مئید یااشااونام فره وشیو. آیین پرسه. روانشاد فرنگیس شیرویا فرزند روانشادان گوهر و اردشیر در سالن بزرگچمی یزد برگزار میشود. آدینه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ برابر با بادایزد،ساعت ۳ تا ۵ پسین.
الان درگذشتگان زرتشتی به خاک سپرده میشوند. اما پیشترها دستکم تا زمان رضاشاه پهلوی که در زمانش استفاده از گوردخمه با چالشهای جدی روبهرو میشود، خاککردن معنی نداشت. گوردخمهای که در نزدیکی چم بود، راهنمای تور به زیبایی با جزئیات بسیار و جالب تعریف کرد. در تاریخ زرتشتی، گوردخمه را شخصیتهایی به اسم سالار و نساسالار اداره میکردند. در گوردخمه که واحدهای مختلف آن هرکدام دیدن و شنیدن دارد فصل آخر زندگی یک زرتشتی رقم میخورد و کتاب عمرش بسته میشود، آنهم با استقبال کلاغها و لاشخورها! راهنمای تور میگفت کلاغها و لاشخورها اول قفسه سینه یا بالاتنه را میخورند، چون به نظرشان خوشمزهترین جای بدن است! من نمیدانم چه کسی از کلاغها و لاشخورها پرسیده که کجای آدم مرده خوشمزهتر است! ولی خب گوردخمه داستان در داستان بود. یک مستند هم معرفی کرد که برای آشنایی با گوردخمه معروف یزد دیدنش خوب است: «مستند باد صبا» و یک عکاس معروف هم مرتبط با آن معرفی کرد: یادم رفت اسمش چه بود! در طول این سفر، راهنمای تور که حسابی کتابخوان بود، دو کتاب هم به ما گفت: «هزار سال استواری» و «دادگاه چم» که هنوز فرصت نکردهام ببینمشان. من هم به همه گفتم که «یه حبه قند» را از سر ذوق و شوق سفر یزد دوباره دیدهام. مستند «پنج» را هم به همه معرفی کردم! کتابی هم با خودم برده بودم و به همه گفتم این یکی از کتابهای نسیم خلیلی است: «در بیابان سحر فرا میرسد کسی این را میداند».
محلۀ هزارداستان و پرماجرای جوبارۀ اصفهان قدمبهقدمش تاریخ است؛ تاریخی که چون اکنون جان و زندگانی در آن جریان دارد و بیپرده آشکار است، و چون آینده رازناک و ناشناخته میماند و گویی بر ما پوشیده است. در بهار، فصل دلنشین اصفهان، گروهی شهروند و دوستدار نصف جهان با همراهی سه راهنمای گردشگری، یعنی فرهاد کتیرایی، ملیکا اکوان و لیلا معصومی نایینی به دیدار این محله رفتیم. این برنامۀ گردشگری فرهنگی، تاریخی و ادبی که بسیار متنوع بود، از خیابان کمالاسماعیل اصفهان آغاز شد.
منارههای جفتی یا دو چشم روشن شهر
ابتدا با گروه در کنار منارههای شگفت و بلندبالا، اما آسیبدیدۀ دارالضیافه ایستادیم. کتیرایی، دانشآموختۀ دکترای جغرافیا و برنامهریز توریسم، توضیح داد: دو منارۀ دارالضیافه به اواخر دوران مغول و اوایل آلمظفر مربوط میشود. از زمان مغول به این سوی، ساخت منارههای زوجی در اصفهان باب شد. این مناره در قرن هشتم هجری قمری، یعنی حدوداً همعصر حافظ شیرازی، ساخته شده است.
این پژوهشگر سپس ادامه داد: این مناره در گذشته کتیبهای هم داشته است که امروز نمیبینیم. لطفاللّه هنرفر حدود ۳۰ سال پیش، این کتیبه را دیده است و توانسته ۲ کلمۀ «من» و «دخلوا» را از روی آن بخواند. الان همین ۲ کلمه هم قابل رؤیت نیست. فارغ از کتیبه که از بین رفته است، امروزه بر روی منارههای دارالضیافه کلماتی مانند «اللّه»، «اللّهاکبر»، «محمد»، «حسن» و «حسین» به چشم میخورد و خواناست.
وی سپس به وجه تسمیۀ مناره نیز نظر کرد: این دو مناره را ازاینرو دارالضیافه میگویند که ظاهراً در گذشته ورودی یک مهمانسرا به شمار میآمده. البته برخی نیز بر اساس شواهدی که دربارهاش خواهم گفت، سرتاسر خیابان کمالاسماعیل را یک قبرستان میدانستند. بهطورکلی، اطلاعا ت ما از منارههای دارالضیافه اندک است. این مناره با وجود اینکه نم کشیده است و رطوبت در آن نفوذ کرده، هنوز پا برجاست.
او دربارۀ اهمیت ساخت منارهها توضیح داد:یکی از اهداف ساخت مناره در گذشته این بود که مسافران موقعیت خود را تشخیص بدهند و برای مثال بدانند که دارند به شهر نزدیک میشوند. در بین مسلمین برای اذانگفتن کاربرد داشت. همچنین در تاریخ، بین پیروان اسلام این مسئله باب بوده است که هرگاه شهری را فتح میکردند، یک مناره نیز به نماد و یادگار حضورشان در آنجا میساختند. بهطورکلی، منارههای مختلف بهمنظور دیدهبانی هم اهمیت داشتند.
پس از پایان صحبتهای کتیرایی در پای این منار، اکوان، دیگر راهنمای این برنامۀ گردشگری توضیح داد: در تکمیل و تأیید صحبتهای همکارم باید بگویم که برخی منارههای دارالضیافه را کارونسرا یا حمام هم دانستهاند. گفتنی است که کاشیهای آبیرنگ یا لاجوردی، سفید و قهوهای آن نیز از هنرنماییهای آلمظفر محسوب میشود. در این مناره از تکنیک معماری معقلی استفاده شده است؛ یعنی آجر و کاشیکاری در کنار هم به کار رفتهاند.
اکوان که از راهنمایان رسمی میراث فرهنگی است، افزود: در ضمن، فراموش نکنید که منارهها هیچ ارتباطی با دین نداشتند. آنها جزو ابنیۀ خاص مذهبی به شمار نمیآیند. منارهها در طول تاریخ، تکی، دوتایی، متصل و منفصل بودهاند و چشم شهرها محسوب میشدند. این بناها برای روشنکردن آتش اهمیت زیادی داشتند و گویی فانوسی بزرگ در دل شهر بودند. از طرفی، باید بگویم که مسلمین در درازنای تاریخ گاهی با فتح یک شهر منارهای بنا و گاهی نیز با فتح یک شهر منارهای را با خاک یکسان کردهاند. هر ۲ مورد باب بوده است. درواقع، با تخریب یک مناره، چشم شهر را کور میکردند. همچنین منارهها را از نظر دولتی یا شخصیبودن میتوان به دو دسته تقسیم کرد.
سپس به آن دست خیابان و روبهروی منارههای دارالضیافه رفتیم تا از مزارگاه یکی از عارفان اصفهانی دیدار کنیم. کتیرایی دربارۀ این مقبره که به باباتوتا معروف است، تشریح کرد: باباتوتا در اصل بابا تون تاب بوده است و تون به شغل این بابا در حمامهای عمومی مربوط میشود. درواقع، باباتوتا در تون حمام کار میکرده است. و نام باباتوتا که بر روی آن است، در گفتار عامیانۀ مردم اصفهان به این شکل درآمده. سنگ قبر باباتوتا در منطقۀ 3 اصفهان و کنار ساختمان شهرداری این منطقه قرار دارد. بنا بر وجود همین قبر، برخی خیابان کمالاسماعیل را که در آن ایستادهایم، یکی از قبرستانهای قدیمی اصفهان میدانند که امروزه به این شکل درآمده است. درواقع، بعضی چنین باور دارند که منارههای دارالضیافه بخشی از یک قبرستان بزرگ بوده است.
بلندای ساربان و چهلدختران و سادگی کنیسهها
در ادامه به سمت منارهای معروف رفتیم که به نام ساربان شهرت دارد. کتیرایی در باب وجود منارههای پرشمار در محلۀ جوباره تأکید کرد: شمار زیادی از منارههای این محله از میان رفته است. نمونۀ آن نیز منارهای است که به آن تهبرنجی میگفتند. در بین مردم اصفهان، باور و رفتاری عامیانه نیز دربارۀ این مناره وجود داشت. در روزگار صفویه و حتی پس از آن، زنانی که بچه نداشتند، به پای این مناره میآمدند و در کنارش روی یک گردو مینشستند، بهطوری که گردو بشکند. بعد به اولین عابری که میرسیدند، گردو را تعارف میکردند و معتقد بودند اگر گردو را طرف مقابل رد نکند، حتماً خداوند به او فرزندی خواهد داد. این منارۀ ازمیانرفتۀ «تهبرنجی» حتی در ترانۀ کوچهبازاری محمود اناری هم بازتاب یافته است، آنجا که میگوید «منارۀ تهبرنجی، یه چیزی میگم نرنجی». گفتنی است که تهبرنجی نام مؤدبانهای است که برای این مناره به کار میبرند و در اصل نام آن طور دیگری ذکر میشد. درواقع، «ته» به ماتحت انسان برمیگردد.
وقتی به کنار ساربان، یعنی منارهای دیگر از این محله رسیدیم، اکوان توضیحاتش را با تأملی در تاریخ یهودیان اصفهان آغاز و اظهار کرد: دربارۀ حضور و زندگی یهودیان در اصفهان روایتهای مختلفی وجود دارد، همانطور که دربارۀ زیست ارمنیان در این شهر نظرهای گوناگونی دادهاند. بنا بر یک دیدگاه، یهودیان اصفهان همان کسانی هستند که در روزگار کورش کبیر هخامنشی به ایران کوچیدند. این محلۀ جوباره که به زیست یهودیان شهرت دارد، پس از محلۀ جی یکی از هستههای مهم شکلگیری شهر اصفهان بوده و حتی در گینس هم به ثبت رسیده است. علت ثبتش نیز قدمت و ارتفاع و بلندی فراوانش است. جوباره بر اساس یک نظر، دارای قدمت ۲هزار و ۶۰۰ ساله است.
اکوان که دانشآموخۀ زبان و ادبیات انگلیسی است، سپس به سراغ منارۀ ساربان رفت و گفت: همانطور که کتیرایی گفتند، شماری از منارههای اصفهان، مخصوصاً در دوران پهلوی دوم، بهخاطر خیابانکشی از میان رفتهاند. این منارۀ ساربان که بسیار هم بلند است، خوشبختانه هنوز به یادگار مانده.
این راهنمای گردشگری در ادامه اینگونه توصیف کرد: ساربان حدود ۵۴ متر ارتفاع دارد. و وزنش را حدود هزار تُن تخمین زدهاند. این مناره به روزگار سلجوقی برمیگردد. یکی از علایق این سلسله در معماری که وسیلهای برای قدرتنمایی نیز به حساب میآمده، ساخت همین منارههای متعدد بوده است. امروزه، این منارۀ ساربان، حدود ۸ درجه زاویهاش انحراف یافته که متأثر از خشکسالی و بستن آب زایندهرود است.
سپس از میان چند کوچۀ ساده و قشنگ جوباره گذر کردیم تا به منارۀ سلجوقی دیگری موسوم به چهلدختران برسیم. اکوان دربارۀ این مناره خاطرنشان کرد: در باب نام این بنا باید بگویم که عدد ۴۰ در فرهنگ ما نمادی از کمال و پختگی یا کثرت بوده است. و معمولاً در نامگذاریهای مختلف، چون ابنیه از آن استفاده میشد. این مناره ۴۰ متر و ۱۸۶ پله مارپیچ دارد و تنها منارۀ کتیبهدار اصفهان به شمار میآید. بر اساس این کتیبه، بانی مناره سپهسالاری موسوم به ابوالفتح نهضی است.
بعد از آن، کتیرایی در باب دیگر ویژگی معماری در محلۀ جوباره توضیح داد: جوباره فقط بهدلیل داشتن منارههای متعددش شهره نیست. این محله از دیرباز کنیسههای متعددی هم داشته است که بازدید از آنها بهدلیل گرفتن مجوز دشواری خاصی دارد. اما بهطورکلی، بدانید که یهودیان کشیدن هرگونه تصویر انسان یا طبیعت را بر روی کنیسههای خود حرام میدانستند. کنیسههای جوباره از سادهترین و بیپیرایهترین بناهای مذهبی شهرمان هستند. بههیچوجه نمیتوان آنها را با مسجد یا کلیسا از بعد معماری مقایسه کرد. کنیسهها تزئینات ندارند. امروز یک کنیسه در دردشت و ۱۳ کنیسه در جوباره فعال است. سرسرا، جایی که به عبادت آفریدگار و غالباً هم خانوادگی مشغول میشدند، بخش مهم یک کنیسه به شمار میآید. شعیا و ملایعقوب از جمله کنیسههای معروفتر و بزرگتر اصفهان هستند.
میخانۀ کریم ساقی و خانۀ کمال اسماعیل
پس از آن، به سمت مسجدی رفتیم که تقریباً روبهروی ساختمان شهرداری منطقۀ ۳ یا قبر باباتوتا است. در آنجا قصد داشتیم از ساختمانی بدانیم که قدمتش به عصر صفویان بازمیگردد و در آغاز میخانه بوده، اما سرنوشتی دیگر مییابد. کتیرایی در کنار این ساختمان گفت: اینجا که ایستادهایم مسجد کریم ساقی نام دارد. کریم ساقی از میفروشان مشهور اصفهان بود که از این پیشۀ خود پشیمان میشود و توبه میکند.
کتیرایی اضافه کرد: کریم ساقی پس از توبه میخانهاش را به مسجد تبدیل کرد. این مسجد که از روزگار صفوی به یادگار مانده است، هنوز هم موقع اذان درش را باز میکنند و دیدار از آن امکانپذیر است. حتی یکی از کوچههای جوباره به کریم ساقی معروف است. دربارۀ کریم ساقی شعر مشهوری نیز در ادبیاتمان است: «ببین کرامت میخانۀ مرا ای شیخ، که چون خراب شود خانۀ خدا گردد.»
بعد به بخشی دیگر از محلۀ جوباره رفتیم که زورخانۀ معروفی به اسم مولا علی دارد. در زورخانه به تماشای پهلوانان این ورزش و آیین باستانی نشستیم که با نوای پرجاذبۀ تنبک و زنگ و آواز خوش مرشد همراه بود. قبل از تماشای حرکات ورزشی و نمایشی، یکی از پهلوانان پیشکسوت توضیحاتی دربارۀ این ورزش داد: برخی قدمت این ورزش پهلوانی را به ۳هزار سال قبل میرسانند، اما به روایتی کتیبههایی داریم که تاریخش به ۷هزار سال پیش هم برمیگردد. آیین زورخانهای تنها ورزش دنیاست که موسیقی آن جزئی جدانشدنی از حرکات ورزشیاش به شمار میآید. درس بزرگ این ورزش برای انسانها بدون تردید تواضع است. رینگ بوکس روی بلندی است، اما گود زورخانه در تورفتگی قرار دارد. برخلاف ورزشهای دیگر، این رشته بازنشستگی ندارد. هرکس در گود پیرتر باشد، احترامش بیشتر است.
پس از دیدن نمایش زورخانه در فاصلۀ کمی که میشود گفت روبهروی این ورزشگاه قرار دارد، به دیدار کمالالدین اسماعیل اصفهانی رفتیم. در جوار این شاعر نامور فارسیگوی که حالا خانهاش به آرامگاهش بدل شده است، کتیرایی تشریح کرد: روایتی مشهور از زیست و زمانۀ کمالالدین وجود دارد. او خود یکی از ساکنان محلۀ جوباره بود؛ یعنی محلهای که در نزدیکیاش دردشت است. جوباره و دردشت هر دو مسلمان بودند، اما اولی از پیروان مذهب حنفی بود و دومی به مذهب شافعی باور داشت. همین اختلافات مذهبی سبب کشمشهای دامنهدار اهالی دو محله میشد.
کتیرایی در ادامه به اوجگیری اختلافات دو محله در زمان کمالالدین اسماعیل اصفهانی اشاره و بیان کرد: این شاعر اصفهانی چنان از اختلافات جوبارهایها و دردشتیها دلگیر بوده که مردم هر دو محله را نفرین میکند: «تا که دردشت هست و جوباره، نیست از کوشش و کشش چاره، ای خداوند هفت سیاره، پادشاهی فرست خونباره، تا که دردشت را چو دشت کند، جوی خون آورد به جوباره». بعدها مغولان به اصفهان و دو محلۀ جوباره و دردشت حمله کردند و خود کمالالدین اسماعیل نیز به دست غلامبچهای مغولی به قتل رسید.
معصومی نایینی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی و راهنمای ادبی این رویداد گردشگری بیان کرد: کمالالدین اسماعیل پسر جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی است که او نیز شاعر بود. سرودۀ جمالالدین عبدالرزاق در ستایش پیامبر بدون تردید یکی از برترین نعتهای تاریخ شعر فارسی است. کمالالدین اصفهانی نیز بهراستی فرزند خلف جمالالدین عبدالرزاق است که او نیز شاعری یگانه بود.
این شاعر و محقق شعر فارسی یادآور شد: شخصیت برجستۀ حافظ همواره در تاریخ ادبیاتمان محوری مهم برای بررسی شعر شاعران دیگر و تاریخ این قلمرو ادبی بوده است. در اینجا نیز برای صحبت از کمالالدین اصفهانی به سراغ حافظ میروم. حافظ در یکی از غزلیاتش بیتی دارد که جایگاه والای کمالالدین را نزد این شاعر شیرازی بازتاب میدهد. درواقع، آنجا که حافظ میگوید «ور باورت نمیکند از بنده این حدیث، از گفتۀ کمال دلیلی بیاورم»، مقصودش از کمال، همین کمالالدین اصفهانی است که در کنار مزارش هستیم.
وی ادامه داد: سپس حافظ، آن بیت معروف کمالالدین اصفهانی را در شعرش میآورد: «گر بَرکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر، آن مِهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟». این بیت معروف فارسی که حافظ در شعرش میآورد، درواقع خاتمۀ غزلی معروف از کمالالدین اسماعیل است که با این بیت شروع میشود: «جان را چو نیست وصل تو حاصل کجا برم؟، دل را که شد ز درد تو غافل کجا برم؟»