زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

من و

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

از

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پای قلعه تبرک

جمعه (۱ تیر ‍۱۴۰۳) حوصله و اعصاب درست و حسابی نداشتم! به جان‌کندنی چند تا از کارهایم را کامل کردم. برای بازدید از محلۀ «پاقلعه» اسم نوشته بودم. اولش نمی‌خواستم بروم مثل هزار تا تور و کلاس که ثبت‌نام می‌کنم و نمی‌روم! اما رفتم. هزینه این برنامه ۱۹۰هزار تومان بود. هزینه رفتنم شد ۹۱هزار تومان و برگشتنم هم شد ۱۰۹هزار تومان. مسیر تاکسی از بهارستان به چهارراه ملک و برعکسش بود. از ساعت ۵ و نیم عصر تا حدود ۷ و نیم طول کشید. همۀ تورهای این مدلی یک پذیرایی دارند. پذیرایی تور امروز دوغ و گوش‌فیل بود. من با وجود اینکه از دوغ سنتی خوشم نمی‌آید، تا آخر خوردم! پذیرایی تور را دوست داشتم. حالا جدا از هزینه و خوردنی‌های تور از دیدنی‌های آن می‌نویسم.

اولین دیدنی، خانۀ معتمدی یا ملاباشی بود که به‌خاطر محیط و خدماتی که دارد احتمالاً کمتر کسی آنجا نرفته نباشد. مخصوصاً برای تولد و جشن‌ها و قرارهای دوستانه همیشه می‌‌دیدم که مردم به این خانه می‌روند. واقعاً هم زیبا و رفتنی است! من نرفته بودم. اما هشت‌بهشت و آن‌طرف را زیاد رفته‌ بودم. هشت‌بهشت همیشه من را یاد کلاس‌های ویراستاری‌ام می‌اندازد که اواخر اردیبهشت و خرداد سال‌ها پیش در چه گرمایی کلاس‌های جهاددانشگاهی می‌رفتم! مسئول تور امروز هم همان استاد ویراستاری‌ام بود و من مدام یاد کلاس‌هایم می‌افتادم!

خانه ملاباشی بر اساس گفته‌های دو راهنمای تور از دورۀ زندیه به این طرف قدمشت دارد. ملاباشی یکی از منجمان و معتمدان ناصرالدین شاه بود که بعد از فرستادن ظل‌السلطان به اصفهان، شاه او را به این شهر راهی می‌کند. چون با حضور ظل‌السلطان اصفهان به جای اینکه سروسامانی بگیرد، بدتر ناآرام می‌شود. از ظل‌السلطان همیشه بدگویی می‌شود. ولی مورخان دقیق‌تر و غیرمتعصب‌تر همواره از اقدامات مثبت او هم گفته‌اند. کتاب و مقاله و تحلیل درباب شخصیت ظل‌السلطان فراوان است. هرچند بیشترشان نگاه منفی دارند. هنوز در اصفهان کسانی از نسل او هستند و مدافعش هستند. من یک هم‌کلاسی با فامیلی «مسعود» داشتم که نسلشان به همین شازده‌های قجری در اصفهان می‌رسید. نکته جالبی که در تور جمعه فهمیدم قاجارها که هیچ‌چیز، در اصفهان کسانی هستند که خودشان را به سلجوقیان و خواجه نظام‌الملک نسبت می‌دهند و تعصب ویژه‌ای هم روی آن‌ها دارند. راهنمای تور توضیح داد، این افراد گاهی در تورها پیدا می‌شوند و به ما تذکر می‌دهند. مثلاً بدگویی از نظام‌الملک باعث اعتراض خانواده‌ای شده بود که هنوز در اصفهان‌اند و خودشان را از نسل این وزیر می‌دانند. یک راهنمای تور دیگر هم گفت، من هم این تجربه را دارم. پیش آمده که در تورگردی‌هایم خانواده‌های قاجاری به من تذکر بدهند و بگویند که ظل‌السلطان اقدامات مثبت زیادی داشته باشد. فرانک عمیدی هم که خبرنگار پرحاشیه‌ای است و انگلیس زندگی می‌کند و همیشه اصفهانی حرف می‌زند و من عاشق این اصفهانی حرف‌زدنش در قلب لندن هستم، خودش را به نسل قاجارهای اصفهان می‌رساند. خلاصه اینکه هر خانه قدیمی داستانی دارد که دنباله‌دار است! هنوز داستان آدم‌هایش ادامه دارد. اینکه چرا به خانه زیبای ملاباشی معتمدی هم می‌گویند، چون خانواده معتمدی به این خانه سامان داد و بعد از اقدامات آن‌ها بود که بازدید عمومی پیدا کرد. ظاهراً بازسازی و ترمیم این خانه زیرنظر معتمدی‌ها حدود ۷ سال طول کشیده است.

اما محله پاقلعه چرا به این اسم معروف است؟ چون قلعه تاریخی تبرک که راهنمای تور اصرار کرد همیشه با «ت» نوشته شود در این محله بوده. قلعه تبرک قلعه‌ای عظیم الجثه و مستحکم بوده که حالا هیچ اثری از آن نیست. بزرگی قلعه طوری بوده که مساحت آن حتی از محوطه میدان نقش جهان هم بیشتر بوده. این هم باید گذاشت به پای شگفتی‌های تاریخ! گاهی یک خانه کاه‌گلی و حقیر و بی‌تزیین در تاریخ ماندگار می‌ماند و گاهی قلعه‌ای به ابهت تبرک از بین می‌رود. قلعه قدمتش به حضور آل بویه در اصفهان برمی‌گردد. آن‌ها این قلعه را در اصفهان ساختند و به یاد زادگاهشان تبرک یا تبرستان کوچک اسم گذاشتند. این قلعه داستان‌های زیادی داشته است. شاید معروف‌ترین و غم‌انگیزترین آن به کورکردن مبارزالدین به دست پسرانش از جمله شاه شجاع مربوط باشد که ماجراهایشان در دیوان حافظ آمده است. این داستان به دوران آل مظفر یعنی هم‌زمان با تیموریان برمی‌گردد. اما قلعه در زمان صفویه هم اهمیت داشته و اموال سلطنتی در آن نگهداری می‌شده است. راهنمای تور گفت نقبی وجود دارد در زیر زمینی که ایستاده‌ایم، یعنی جای تقریبی‌ قلعه تبرک که تا زیر میدان نقش جهان راه دارد و امیدوار است یک روز رونمایی و به عنوان یک جاذبه گردشگری شهر معرفی شود. این مسیر به اندازه قد یک انسان برای راه‌رفتن درازا دارد! حالا نمی‌دانم چه قدی! چشمه باقرخان هم از دیدنی‌های این محله بوده که الان کامل خشکیده است. باقرخان را درست گوش نکردم که چه‌کسی بوده. ظاهراً اهل خوراسگان بوده و چشمه‌ای را از زاینده‌رود به چشمه‌ای در خوراسگان مرتبط می‌کند. باقرخان یک شخصیت دوران زندیه بوده.

حالا از حواشی این تور! آخرین توری که من با این گروه رفتم من را به اسم «تپه‌اشرف» می‌شناختند! چون گزارشی از این تورشان به قلم من منتشر شده بود. بعد از آن هم کار کردم منتشر نشد. هنوز انتظار داشتند من کار کنم. و می‌پرسیدند چرا منتشر نمی‌کنم؟ من هم به هرکس یک جواب می‌دادم! من خودم نمی‌دانم دوستان! من خودم بیشتر وقت‌ها نمی‌پرسم چی شد و چی نشد و چرا منتشر شد و نشد! ولی بقیه پیگیرتر هستند. عاشق خودم و عاشق خودتان هستم! بچه‌های این تور را و راهنمایان آن را واقعاً دوست دارم. واقعاً آدم‌های خوبی هستند. حاشیه بعدی دوچرخه است. چند وقت پیش یک فیلم دیدم و تصمیم گرفتم که هر طور شده برای خودم یکی از این دوربین قدیمی‌های نوستالژیک بخرم با فیلم ۳۶تایی. حتماً ۳۶تایی! این تور انگیزه‌ای شد که دوچرخه قسطی بخرم! هروقت خریدم می‌نویسم! از هر توری می‌توانم بهترین قسمتش را انتخاب کنم. به نظرم بهترین قسمت این تور نیکی و شهرزاد و دختربچه دیگری بود که در تور حضور داشتند و هم‌صحبت‌های خوبی بودند. مرد میان‌سالی در تور بود که گفت من عضو کانال چایی شما هستم! کانال تلگرام چایی شما یک عضو بیشتر ندارد و آن هم من هستم و خندیدیم! من هم تشکر کردم! پیرزن مهربانی هم بود که روی موهایم دست کشید و گفت موهایت سفید است! و لبخند و نگاه خیلی مهربانی داشت. هنوز جای دستش را روی موهایم حس می‌کنم.  

دیروز (۲ تیر ۱۴۰۳) سر از جلفا در آوردم و از حدود ۸ و نیم که کارم تمام شد تا ساعت ۱۰ گشتم و گشتم تا خود شیرینی فروشی نیوشا پیاده‌روی کردم! سه تا دونات خوشگل و آش‌رشته و چند خوردنی دیگر هم خریدم که لانا دوباره غر زد آش رشته‌اش به درد نمی‌خورد! به کوری چشم دشمنان اسلام و نظام و ولایت فقه خیلی هم خوب بود! آش «خسروی» خیلی هم خوب است. فروشنده‌اش هم آدم خوبی بود. تمام. نیوشا که رسیدم تاکسی گرفتم. مسیر پیاده‌روی دیشبم را دوست داشتم. همه جا قشنگ بود. دختر و پسرها همه قشنگ و خوشتیپ بودند و از دیدنشان سیر نمی‌شدم. فقط یکی‌دو منظره بغض به گلویم آورد. 

جای دیگر، جای بهتر

امروز جایی بودم که روی میزش دو گلدان زیبا با گل‌هایی زیباتر گذاشته بود. اگر روی همه میزهای دنیا دو گلدان زیبا با گل‌هایی زیباتر بگذارند، حتماً دنیا جایی دیگر، جایی بهتر خواهد شد!