«چهکسی نامه را به شیشه چسبانده بود؟» روایتی از رنج، بیپناهی و درماندگی حیوانات جنگل است؛ حیواناتی که با جاهطلبی و خودخواهی آدمها هر روز خانه و کاشانهشان کوچکتر، بدوقوارهتر و پرخطرتر میشود. این داستان بهقلم طاهره ایبد، تصویرگری مجید صابرینژاد و بهکوشش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خیلی بامزه شروع میشود؛ با یک نامه رازآلود شروع میشود که گویی پیامی روشن به همه جهان است.
نامهای عجیبوغریب به شیشه پنجره «سازمان حفاظت از زمین و موجوداتش» در یک جغرافیای جنگلی قشنگ ایران چسباندهاند. یعنی چهکسی چسبانده است؟! بچهها که کتاب برای آنها نوشته شده است، درست نمیدانم، اما برای من که آدمبزرگم، حدسش خیلی آسان بود که کار کارِ یک خرس است!
هرچند خیلی زود میفهمیم یک خرس برای آدمهای «سازمان حفاظت از زمین و موجوداتش» نامه گذاشته، ولی محتوا و علت فرستادن نامه کموبیش مبهم است. و همین در هالهبودن مضمون نامه است که به کتاب و داستان کشش میدهد.
کوشش شخصیتهای داستان برای رمزگشایی از نامه و مشخصاً جنبوجوش آقای سرنخی، رئیس و محیطبان دانا و مهربان قصه، یعنی آقای آرامشفر شروع سفری پرماجرا است که در قدمبهقدمش با گوشهای از زندگی خرسها و پیامد زیادهخواهی آدمها آشنا میشویم، البته که آشناییم، ولی نویسنده این قصه با ظرافتهای بهتری ماجرا را نشانمان میدهد تا واقعاً بدانیم که خرسها از دست ما ناراحت میشوند، بدجوری هم!
قاچاق چوب، توسعه ساختوساز در جنگل و حتی خطر انقراض خرس با شکارش همگی اتفاقاتی است که مضمون و علت فرستادن نامه از طرف آن حیوان محسوب میشود. داستان بهجایی میرسد که بدانیم اینقدر که ما آدمها باعث وحشت خرسها میشویم و زندگیشان را به خطر میاندازیم، آنها برای ما ترس و آسیب ندارند.
«چهکسی نامه را به شیشه چسبانده بود؟» کتابی برای جهان معصومانه و غمگین این روزهای حیوانات است. این نامه که از ترس خرسها است میتواند از طرف هر جاندار دیگری برای ما فرستاده شود تا شاید به خودمان بیاییم. و محیط زیست و حیات وحشمان را محکمتر در آغوش بکشیم، نه اینکه بیرحمانهتر ویرانش کنیم و بعد منتظر بمانیم تا دودهایش چشم خودمان را کور کند!
این یادداشت را در دو روز، یعنی روزهای ششم و هفتم جنگ ایران و اسرائیل، نوشتم تا هنوز هم کتابها پناه تنهایی و غمهایم باشند. این را هم بگویم که نقاشیهای کتاب با رنگهای آرامشان تسکین روانم بودند. قسمتی از کتاب: «آرامشفر سر تکان داد و دنبال رد پاها رفت. رئیس و سرنخی دنبالش راه افتادند. رد پاها از دشت پشت سازمان هم گذشت. وسط دشت جاده کشیده بود. آرامشفر با دوربین جاده را نگاه کرد. رد پای گِلی از جاده گذشته بود. آن طرف جاده چندتا نهال درخت بود. رئیس آنها را خوب نگاه کرد و گفت: چه جالب! کی اینجا سیب جنگلی کاشته؟»