امروز، سرد و دلشکستهتر از همیشه با تهماندههای امیدی که بعید میدانم دیگر بتوان امید نامیدش در خانه و پشت میزی که از روبهرویش منصور یاقوتی عزیزم (چراغی بر فراز قصهها) نگاهم میکند، مشغول به کار شدم (بله، کارگران مشغول کارند!). از صبح برای نوشتن یک یادداشت، یادداشتی بر یک انیمه سینمایی، یادداشتی که به معنای غربی و آکادمیکش همه معیارهای یادداشت را دارد، تلاش کردم و تا فردا که برای ویرایش نهاییاش تصمیم بگیرم، کنارش گذاشتم. در میانه کار، مثل همیشه شکموبازی درآوردم. به دروغها و درندگی زندگی فکر کردم (زندگی: آدمها). با لیوانهای پیدرپیِ چای کیف کردم. وسط یک انیمه توی فکر فیلمهای دیگر رفتم، شوقی بیحد داشتم که یادداشتم زودتر تمام شود و یک فیلم قدیمی مثل «سوتهدلان» یا حتی «خواب سفید» ببینم. وسطهای کار، صفحه اینستاگرام مردی را که روش کراش لایتی دارم، بارها دید زدم (هنوز هم لایت است علیرغم بارها!)؛ مردی که موقع نوشتن پیام فاصله و نیمفاصله را رعایت میکند و بذارم را بزارم نمینویسد! خوشگل است و غیره! مهم نبود چقدر سردتر و دلشکستهتر از همیشه هستم، برای زندگی تقلایم را کردم. سعی کردم روزم را بسازم. اما همه اینها روزم را نساخت. روزم را مادر الی یا بهتر است بگویم الی ساخت. الی کوچولو و بلا که نمیدانم فقط سه بار یا چهار بار دیدهام تو را، امروز با مادرت حرف زدم. مادرت گفت چند روز پیش برای عروسکت اسم انتخاب میکردی و به یاد من اسمش را مونا گذاشتهای. الی کوچولو و بلا، از تو ممنونم. تو روزم را ساختی. خیلی دوستت دارم. راستی، شبها که به رختخواب میروی مرا محکم در آغوش بگیر، اگر قهر کردم، تو با من زودی آشتی کن، اگر گریه کردم، اشکهایم را پاک کن. به امید دیدارت.