حالا دو فصل است که در جنگیم؛ بهاری که انتهایش ناگهان پژمرد و از خنده افتاد، و تابستانی پرحرارت که با گشودن آتش به رویمان شروع شد. آقای هادی حیدری دانا و عزیز، آفرین به شما و طرح گرافیکی امروزتان. افسوس که جنگ نزدیکمان و صلح در دوردستها، در جایی پشت کوههای بلند و دریاهای طوفانی است. یادم است وقتی دانشآموز بودم، ترسهای امتحانات نوبت آخر را با شوق رسیدن تابستان پشتسر می گذاشتم. رؤیا میبافتم برای روزهایی که دیگر خبری از امتحان و مشق و ناظم بداخلاق مدرسه نیست. گاهی مثل زندانیها خط میزدم روزها را و لحظهشماری میکردم. به کتابها و کاردستیهای تابستانه که میساختم، به پُرخوری و درازکشیدن جلوی تلویزیون، به عموپورنگ، کارتون «سطل سحرآمیز»، «آرتور» و «ماجراهای نیلز» فکر میکردم. به خنکای کولر گازی جنوب، به لذت خوردن یخدربهشت و بستنی دوقلو زیر گرمای تابستان فکر میکردم. به مهمانهایی که از راه دور میآمدند به خانهمان و لابد بچه کوچک و همسن من هم برای بازی و شیطنت داشتند. افسوس، افسوس، این روزهای جنگ ایران و اسرائیل فقط به بچههای دانشآموز فکر میکنم که در انتظار تابستان شیرین بودند که هزار بار رؤیایش را در بیداری دیده بودند. حالا بهار زندگی از آنها پرکشیده و ما بدون این بچهها و رؤیاهای قشنگشان در تابستان تنها ماندیم. چه ناگهانی تنها شدیم. چه تلخ. چه تاریک.