زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

راه باریک پشت کوه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

برای تولد عمو پورنگ؛ مجری دماغ‌گنده‌ای که پشت میز و صندلی نبود

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرا یا بازی با عشق

«آناااا، آناااا، آناااا!»، آنا جوابی نمی‌دهد. در جایی که نرمی موج‌های دریا و زمختی صخره‌های یک جزیره با یکدیگر بگومگو می‌کنند، انگار آب ‌شده و رفته است توی زمین. آنا، دوست‌پسرش ساندرو و کلودیا، دوست نزدیکش که مثل خود آنا زنی جوان است، به‌همراه چند نفر دیگر با یک کشتی تفریحی به دل دریاهای ایتالیا زده‌اند که این اتفاق می‌افتد.

همراهان آنا بعد از گم‌‌وگورشدن او برای یافتنش به تکاپو می‌افتند، اما بی‌فایده است. پلیس خبر می‌کنند و بعد از اینکه مأموران هم کاری از دستشان برنیامد در یک روزنامه‌ تیتر می‌زنند «دختر سرمایه‌دار رُمی در «لیساکا بیانکا» ناپدید شد.» گویا با همین ناپدیدشدن است که فیلم «ماجرا» (L'Avventura) ساخته میکل‌آنجلو آنتونیونی در ۱۹۶۰ میلادی تازه شروع می‌شود.

آنا مرده است؟ همگی برای جُستن او می‌کوشند، اما هم‌زمان به مرگش هم فکر می‌کنند، یعنی از ناامیدی باکی ندارند و بعید نمی‌دانند که به‌جای خودش جنازه‌ زن پیدا شود. ما هم نمی‌دانیم، اما در همین لحظات گشتن، در جایی که هنوز دریا و صخره زدوخورد دارند، در سکوت کلبه جزیره، وقتی ساندرو برای فشردن صورت کلودیا بین دستانش و بوسیدن لب‌هایش تقلا می‌کند، از خودمان می‌پرسیم «آنا و عشقش برای ساندرو مُرد؟ آن‌هم به این زودی‌زود؟!»

دنیای فیلم در نیستی دوست‌دختر ساندرو می‌گذرد تا برسد به جایی که نگاه مرد با زن دیگری تلاقی می‌کند. این بار او را می‌خواهد و ما به خودمان جواب می‌دهیم «گویا وفاداری به عشقِ یک زن برای ساندرو بی‌معنا است.» ساندرو به جهانی بدون عشق باور دارد، جهانی که هرلحظه بتواند آزادنه زن دیگری را تنگ به آغوش بکشد. و اگر در قطار زندگی از او بپرسند «کدام‌یک برای تو اولویت دارد؟ موسیقی یا عشق؟» دور از انتظار نیست که جوابش عشق نباشد یا بین این دو سرگردان شود.

عشق‌ناباوری یا تردید درباره آن، خصوصاً در حصار ازدواج و سرخوردگی از عاشقی، بین شخصیت‌های دیگر هم بازتاب می‌یابد. آنا و کلودیا هر دو از طرف ساندرو پیشنهادی سرسری برای ازدواج می‌گیرند و رد می‌کنند. خصوصاً آنا که پیش از ناپدیدشدنش، وسط یک دعوا می‌گوید تا سال‌ها می‌خواهد تنها باشد. و کلودیا حتی وقتی از پیداشدن آنای زنده واهمه دارد، فکرش او را آزار می‌دهد، بازهم در عشق ساندرو تردید می‌کند، دقیقاً همان لحظه‌ای که حواس مرد جمعش نیست.

ریموندو، مرد جوانی که در اتاقک همان کشتی تفریحی دیدارش می‌کنیم؛ مردی که بدش نمی‌آید با یکی دیگر مسافران به اسم پاتریزیا لاس بزند، همین نظر را دارد. ریموندو به پاتریزیا که متأهل است می‌گوید زن‌ها بیخودی به یک نفر وفادارند، زن‌ها برای حیله‌گیری و فساد و خیانت و هرزگی آفریده شده‌اند! و پاتریزیا قبل‌ترش به او حالی کرده که اگر محلش نمی‌گذارد، دلیل آن عشق به همسرش نیست، پاتریزیا عاشق هیچ‌کس نیست!

بین جولیا و شریک زندگی‌اش کارادو که مردی مسن‌تر از او است، حسی وجود دارد که بی‌گمان نمی‌توان عشق نامیدش. جولیا از رفتار سرد و پرکنایه کارادو ناامید است و کارادو از حرف‌های بی‌سروته و تکراری جولیا خسته. جولیا از توجه پسر جوانی که نقاش است، خوشش می‌آید و وقتی پشت به کارادو پسرک را بغل می‌کند، دلش می‌خواهد دیگران هم آزادی‌اش را به‌چشم ببینند. از گذر همین عشق‌ها است که اسم دوم این فیلمِ سیاه‌وسفید، یعنی «بازی با عشق» اسمی برازنده به‌نظر می‌آید.

«ماجرا» فیلمی است که بخشی از اتفاقاتش در دل طبیعت ایتالیا، در جایی که موج‌های بی‌تاب و صخره‌های لجوج شاخ‌به‌شاخ شده‌اند، می‌گذرد و بخش دیگرش نیز در دل محیط‌های شهری ایتالیا سپری می‌شود، در جایی که معماری‌، خیابان‌ها، خوش‌گذارنی‌ها و نگاه مردمانش را از طبقات گوناگون می‌بینیم. «ماجرا» بیش از همه به جهان روابط زن و مرد، قدم می‌گذارد، به جهانی که هر دو جنس نمی‌خواهند پایبندش باشند یا به پایبندی در آن تردید دارند، به جهانی که نمی‌دانیم می‌توان سرنوشت دیگری برایش متصور شد یا خیر. این فیلم را چهار سال پیش هم دیده بودم.

پیله: تابستانی دخترانه

همه پیله‌ها هم آخرِ داستانشان پرواز به بی‌کرانه‌های آسمان‌ نیست، پیله‌ها گاهی فدای صنعت ابریشم می‌شوند، در همان حصارشان جان می‌دهند، بدون آنکه خاطره‌ای از پرواز داشته باشند. داستان‌ آدم‌ها نیز بی‌شباهت به پیله‌ها نیست؛ بعضی در کرانه‌های زندگی پَرهایشان را باز می‌کنند و بعضی هم در محاصره صنعت اسلحه و تانک در میانه‌های یک جنگ ناخوانده به خواب ابدی می‌روند، پیش از آنکه به منتهای آسمان برسند. «پیله: تابستانی دخترانه»، محصول ۲۰۲۵ میلادی، انیمه‌ای ژاپنی به کارگردانی «یوکیمیتسو اینا» است که روایتی از همین پَرگشودن و شکستن‌های دو بال را به تماشا می‌گذارد.

«سان» و «مایو» دو دختر نوجوان و شخصیت‌های اصلی این انیمه سینمایی‌اند که اتفاقاتش هم‌زمان با جنگ جهانی دوم سپری می‌شود. آن‌ها به همراه دختران هم‌سن‌وسال خودشان فیلم را شروع می‌کنند، در حالی که قرار است یک بیمارستان را برای مراقبت از مردانِ زخمی‌ جنگ اداره کنند؛ بیمارستانی که در دل یک غار شکل می‌گیرد و با ساده‌ترین امکانات، زندگیِ‌ دوباره را زیر شرارت‌های بی‌امان معنا می‌بخشد. همین دخترها یا پرستارانِ کم‌سن‌وسال فیلم را به پایان می‌رسانند، در حالی که برخی هرگز از پیله‌شان پَر نکشیده‌اند. 

«پیله: تابستانی دخترانه» راوی خشونت جنگ از نگاه نوجوانانی است که سرزمین‌شان را بی‌حدومرز دوست می‌دارند و باور دارند تا زمانی که در تنِ رنجور و زخم‌زدیده ژاپن قلبی تپنده وجود دارد، قلب کوچک آنان هم خواهد تپید. انیمه بارها نشانه‌های شوم جنگ را آن هم جلوی چشم همین دختربچه‌ها به تصویر می‌کشد؛ دخترها جان‌دادن دوستانشان را زیر رگبارها می‌بینند، بلبشوی رزم بارها تجاوزگران جنسی را به آن‌ها نزدیک می‌کند و در صبح یک روز معمولی جنگ با تپه‌ای از آدم‌‌های بی‌جان روبه‌رو می‌شوند، همان‌ها که برای فرار از مصائب جنگ دسته‌جمعی خودکشی کرده‌اند.

مرگ‌، تجاوز، سیرشدن از دنیا و در یک کلام «جنگ» پایان «زندگی» است؟ انیمه «پیله: تابستانی دخترانه» سرشته با نشانه‌هایی است که تقلای زندگی را در تیره‌وتارترین لحظه‌های جنگ هم آشکار می‌کند. بله، زندگی می‌تازد حتی اگر جنگ خوشش نیاید! خورشید هر روز تابیدن می‌گیرد و بچه‌ها هر فرصت اندکی که به‌دست آید خنده سر می‌دهند، در جانکاه‌ترین لحظات که احساس می‌شود آدم‌بودن از یاد رفته است، دوباره معنا می‌گیرد، دخترکان تولدهایشان را فراموش نمی‌کنند و هدیه‌های کوچکی که کاردستی خودشان است، به یکدیگر می‌دهند حتی اگر به درد سفر به آن دنیا نخورد. 

در وسط این آیه‌های زنده و زاینده بیش از همه گل‌ها نویدگرند؛ گل‌های سرخ، زرد، بنفش، سبز، همان عنصرهای تکرارشونده که از ابتدا تا انتهای فیلم زمزمه‌وار و پرطمأ‌نیه تماشاگر را همراهی می‌کنند (یا تماشاگر آن‌ها را). گاهی گل‌ها در نقش خودشان شور و خرمی می‌بخشند و گاهی هنرمندانه در نقش سوزندگی آتش، ردِ خون و جای زخم خودنمای می‌کنند تا «پیله: تابستانی دخترانه» درشتی‌های جنگ را نرم و نازک نقاشی کند. گل‌ها از عمر کوتاهشون باکی ندارند حتی اگر جنگ کوتاه‌ترش کند و فقط به‌اندازه یک خداحافظی فرصتشان دهد. اگر نتوانستیم از پیله‌مان به‌ قعر آسمان رها شویم، شاید باید مثل گل‌ها در زمین زندگی ریشه بگیریم، مثل گل‌ها ساده و آسوده زندگی کنیم، مثل گل‌ها پرپر شویم.

«پیله: تابستانی دخترانه» روایتی از جنگ است؛ جنگی که اگر برایمان شاخ‌وشانه بکشد، نمی‌توانیم به آن پشت کنیم، این انیمه روایتی از گستاخی جنگ و جست‌وجوی لطافت‌ها است، از دریچه نگاه شخصیت‌هایی که آن را دیدنی می‌کند و با خاطره‌ای غمگین اما امیدبخشنده تنهایمان می‌گذارد. بخشی از این یادداشت (به‌خاطر کوچکی ستون) در روزنامه «اصفهان زیبا» منتشر شد. برای اینکه متن کاملش را به یادگار داشته باشم، در وبلاگ نازنیم می‌گذارم. 

جارو نکن و دیگر آوازهای غمگین نخوان (مامان)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.