زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

یادداشتی غلیظ، گزنده، تلخ، زهرآگین، پرنیش‌وکنایه به مناسبت روز خبرنگار!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بوسه برانکوزی

وقتی می‌گویم من بوسه دوست دارم، منظورم بوسه آن پسری نیست که فردای آن روز در خاطراتم نوشتم «دیشب پسری که به‌خوبی گل‌ها و درخت‌ها است، بوسیدمش. مرا بوسید». منظورم همه بوسه‌ها است. بوسه‌های اسطوره‌ای، همان بوسه پرومته که می‌گویند تنها مردی بود که آتنا را بوسید. لحظه بوسه سرباز بر دستانش مادرش و بعدترش که مادر با گذاشتن لب‌ها بر سنگی سفید و سرد آن بوسه را برمی‌گرداند. بوسه بر خاک وطن. بوسه‌ لیلی و مجنون روی بشقاب‌های ملامین بچگی‌‌ام را دوست دارم، بوسه‌ای که در خیال می‌دیدمش. بوسه «کودکی ایوان» در آغوش درخت‌ها. و بوسه‌های بربادرفته سینمای بعد از انقلاب ۱۳۵۷ خورشیدی. پوسترهای قدیمی سینما و بوسه‌هایی که رویشان خاک می‌خورد. بوسه‌های شعر، «از پشت ماسک، عاشق تو بودم. از پشت ماسک، بوسه فرستادی.» بوسه‌های ترانه‌، «می‌بوسمت در بغض و سوگواری‌ها». بوسه‌های داستان، مثلاً بوسه مریم و پسری که دوستش داشت در «خون‌خورده»، و قبل‌ترش بوسه‌هایی که بلورخانم «همسایه‌ها» دلش می‌خواست. بوسه کلیمت و  تکرارش در «جزیره شاتر»، بوسه‌های هالیوودی که کمتر دوستشان دارم، اما نگفتم دوستشان ندارم! بوسه‌ها و باورهای عامیانه، می‌گویند هرجای بدن که خالی داریم، یعنی معشوقمان در زندگی قبلی ما همان جا را بوسیده است! دروغ‌گوها! بوسه‌های دروغکی! بوسه بر ضریح بی‌پیرایه یک امامزاده. بوسه خداحافظی پیرمردپیرزن‌هایی که راهی کربلا می‌شوند. بوسه بر قرآن، بر حافظ، بر شاهنامه. همه بوسه‌ها را دوست دارم. یادم است وقتی کرونا بود، می‌گفتند آدم‌هایی هستند که از درد و دوری و تنهایی، درخت‌ها را به آغوش می‌کشند، بر تنشان بوسه می‌زنند. یک سال قبل از کرونا، مجموعه‌عکسی از یک آسایشگاه بیماران روانی در فضای مجازی پخش شد که یکی از آن‌ها بوسه مردی مجنون به سایه خودش بر کاشی‌های دیوار بود. بوسه بر قاب‌عکس. بوسه‌های دیوانگی و آوارگی و بیچارگی را دوست دارم. و بوسه برانکوزی را. دیشب موقع خواندن «تجربه هنرمندانه در پدیدارشناسی مرلو _ پونتی» به بوسه برانکوزی رسیدم و دیگر نتوانستم ادامه دهم. هر بار به بوسه‌ای دیگر رسیدم. و دوباره به بوسه سنگی برانکوزی برگشتم. این روزها، بیشتر به خواندن و دیدن پناه می‌برم. مثلاً به همین بوسه برانکوزی. و اگر این‌ها هم پناهم نباشند... .

تجربه هنرمندانه در پدیدارشناسی مرلو _ پونتی

«تجربه هنرمندانه در پدیدارشناسی مرلو _ پونتی» کتابی از نادر شایگان‌فر است که در مقدمه اثر به تاریخ مرداد ۱۳۹۶ عضو هیئت‌علمی دانشگاه هنر اصفهان معرفی شده. این کتاب را که انتشارات هرمس در سال ۱۳۹۷ و در ۱۴۴ صفحه منتشر می‌کند، از کتابخانه امانت گرفتم و در یک روز و نیم تابستانی خواندم. واضح و مبرهن است که مانند هر اثر دیگری در حد خودم دریافت داشتم و برخی مطالبش را اصلاً نفهیدم، ولی زور هم نزدم که بفهمم!

تجربه هنرمندانه را که کنار بگذاریم (همان قسمت نیاز به زور!)، باید بدانیم که آقای مرلو پونتی کیست و پدیدارشناسی چیست، یعنی عنوان کتاب این‌طور به ما می‌گوید. موریس مرلو پونتی، پژوهشگر، نظریه‌پرداز و چیزی شبیه این‌ها است و مثل خیلی موریس‌های دیگری که در زندگی‌مان می‌شناسیم، اهل فرانسه است.

مرلو پونتی بر اساس تاریخ‌های شناسنامه‌اش، یعنی ۱۹۰۸ تا ۱۹۶۱ میلادی، آن‌قدر بدبخت بوده که جنگ‌های اول و دوم جهانی و کمی از جنگ سرد را هم ببیند. مثل خودمان! (شاید هم نبوده و نیستیم) و با آدم‌های کله‌گنده‌ای مانند ژان پل سارتر و آلبر کامو هم رفاقت داشته است. دلش خوش!

برای من سارتر و کامو، دست‌کم نامشان آشناتر است. نمی‌دانم. شاید خود هنری‌ها هر سه نام برایشان مأنوس باشد. مرلو پونتی یکی از شخصیت‌های تأثیرگذار پدیدارشناسی است و کتاب حاضر هم در سه بخش، یعنی «تبیین تلقی پدیدارشناسانه از طبیعت در نقاشی سزان»، «هستی و هنر مدرن» و «موزه در تقابل با تجربه، حرکت و پی‌افکنی تاریخ» با این موضوع سروکار دارد. البته در دلش با پدیدارشناسان دیگر مانند ادموند هوسرل و برخی مخالفانشان هم کم‌وبیش آشنا می‌شویم.

حالا پدیدارشناسی یعنی چه؟ از نگاه مرلو پونتی، پدیدارشناسی یعنی در مواجه با اطرافمان، مثلاً خوانش یک تابلو نقاشی، باید تصورهای پیش‌پنداشته و برآمده از نظریه‌های علمی یا هرآنچه تحت‌تأثیر آن است، کنار بگذاریم. در پدیدارشناسی بازگشت به ریشه‌های اصیل برای دستیابی به تجربه اهمیت دارد. البته به آسانی این دو خط و نیم هم نیست و وقتی بخواهیم چیزی را پدیدارشناسانه خوانش یا نقد کنیم، ممکن است عاشقی یادمان برود!

نقاشی‌های پل سزان که هم‌وطن مرلو پونتی است و به باور برخی، تلاش‌هایش در عرصه هنر چیزی جز خودکشی نبود، یکی از همان دنیاهایی است که این پدیدارشناس با گذار از آن، جهان پدیدارشناسی را تبیین می‌کند. از میان مباحث «تجربه هنرمندانه در پدیدارشناسی مرلو - پونتی»، بیشتر مبحث موزه را دوست داشتم و به دانستنش کنجکاو بودم که در ادامه این یادداشت کوچکم به آن گریز می‌زنم.

پدیدارشناسانی چون مرلو پونتی موزه را به‌دردنخور می‌دانند و لابد موزه‌داران و نگرش موزه‌دارانه را. آن‌ها اگر بخواهند درباره موزه صحبت کنند، جایی که گویا به‌طعنه می‌گویند مکانی برای نگهداری اشیای دزدی‌شده و نگاه تجاری به آثار هنری است، حرف بسیار دارند؛ حرف‌هایی که ممکن است قدر و منزلت این مکان را در نظرمان له‌ولورده کند و تسلیمشان شویم یا دلمان بخواهد متناسب با اعصاب و آداب‌دانی و دایره واژگانمان چیزی نثارشان کنیم (البته که راه سومی هم وجود دارد)!

پدیدارشناسان که بیشتر منظورم همان مرلو پونتی این‌ها است از هر طرف به موزه نگاه کنند، بر وحشتشان افزوده می‌شود. آن‌ها از همان سنگ‌بنای ایجاد موزه، گالری، نمایشگاه دل پُری دارند و می‌پرسند شما بر اساس چه معیارهایی تصمیم می‌گیرید که اشیای فلان‌وبهمان بخشی از میراث ارزشمند پیشینیان است که باید نگهداری شود و اشیای فلان‌وبهمان دیگر نه.

 نکته دیگر اینکه به باور آن‌ها محیط بی‌روح موزه که بیخودی ادعای فرهنگی‌بودن هم دارد، بین هنر و جهان فاصله می‌اندازد. درواقع، همان تجربه‌های زیسته و در جهان‌بودن که برای پدیدارشناسان اهمیت دارد، در چهارچوب موزه گم‌وگور می‌شود. از طرفی، موزه بر اساس همان پیش‌فرض‌هایی ساخته می‌شود که پدیدارشناسان می‌خواهند از بندشان رها شوند، مثل تاریخی و غیرتاریخی یا زیبا و نازیبا. منجمدبودن و بی‌حرکتی اشیا ماهیت دیگر موزه است که پدیدارشناسان نمی‌توانند با آن کنار بیایند؛ گروهی که بدون دیدن و حرکت نمی‌خواهند نظاره‌گر جهان باشند.

در بخشی از مبحث موزه چنین می‌خوانیم: «موزه توهم جاودانگی، آرزو و هراس گیل‌گمشی است. موزه افسون مرگ است نه حیاتی پایدار، خلاف‌آمد عادت و نوعی فریب است. زندان است و حبس، اما توهم حیات ابدی را برمی‌انگیزد. حیاتی جاودانه و مومیایی‌شده. مرگ تجربه است و ادراک، چراکه ادراک امری محیطی است. من به‌عنوان فاعل ادراک ناظری صرف نیستم. بلکه درگیر شیء هستم. من به‌واسطه آن و آن به‌واسطه من زنده است.»

به‌نظر می‌رسد این موضوع، برآمده از نگاهی سنتی (سنتی یعنی چه؟!) به مفهوم موزه است؛ نگاهی که تنها کارکرد موزه را نگهداری شیء می‌داند.‌ امروزه، موزه مکانی فراتر از این‌ها است. برای مثال، موزه می‌تواند بستری باشد که همین آقای مرلو پونتی و دوستانش در آنجا گردهم جمع شوند و معاشرت یا در دفاع از نظرهایشان با دیگران گفت‌وگو کنند.‌ البته اگر بعد از این حرف‌هایی که زدند و موزه را ناراحت کردند کسی راهشان بدهد!

«تجربه هنرمندانه در پدیدارشناسی مرلو پونتی» دریچه‌ای به روی زندگی، آثار، نظریه‌ها و دوره‌های مختلف فکری این پدیدارشناس فرانسوی است که اگر به دانستنش مشتاق‌اید، خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌دهم.

امید جز کابوسی سفید است؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رؤیای شیرین زرد و سوگواری‌اش

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.