زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

از کجا سیانور می‌خرید؟ /نزدیک‌ترین سیانورفروشی شهر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هرزه گیاه ماجراجو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اتاق مجاور

مارتا، شخصیت اصلی اتاق مجاور (The Room Next Door)، دارد می‌میرد. و این یعنی من فیلم «اتاق مجاور» را دوست دارم. تنهایی‌ و بغض‌هایش‌، عشق‌ و بی‌سرانجامی‌اش، جنون و ناتمامی‌اش، مرگ‌ و انتظارهایش سوژه‌های محبوب من در سینما و داستان بوده و هست!

مارتا، زنی سن‌وسال‌دار، خبرنگار جنگی بوده و حالا به سرطان مبتلا است و در آستانه آخرین جنگ زندگی‌. اما جنگی اتفاق نمی‌افتد. زن عقب می‌کشد. مارتا خسته‌تر از این حرف‌ها است که بخواهد راوی نبردی نو در زندگی باشد؛‌ همان زندگی‌ای که نام دیگرش چیزی جز تراژدی نیست.

بله. خبرنگار سابق جنگ مرگ خودخواسته را ترجیح می‌دهد. هرچند جایی که مارتا زندگی می‌کند، اتانازی‌ بر اساس قانون غیر‌قانونی است و دردسرهای خودش دارد! مارتا برای مرگ بی‌درد و به‌دشواری قرص مخصوص اتانازی را به‌ دست می‌آورد، ولی هنوز برای خداحافظی با زندگی و دردسرهایش آماده نیست.

 اینگرید، دوست قدیمی مارتا، داستان‌نویس و همان شخصیتی است که باید در این مرگ، مارتای تنها را تنها نگذارد. اینگرید همراه می‌شود تا لحظه موعود فرا برسد. «اتاق مجاور» به کارگردانی پدرو آلمادوار محصول اسپانیا در سال ۲۰۲۴ میلادی است، هرچند زبانش انگلیسی. و علی‌رغم روایت درد و تنهایی و مرگ، برای من فیلم تلخی نیست، یعنی در توصیفش هرگز کلمه تلخ را به کار نمی‌برم.

سفر مارتا به‌سوی مرگ رگه‌هایی از شور و اشتیاق زندگی و دلبستگی به آن هم دارد. و همین حسرت به دل مخاطب می‌گذارد! مارتا دارد می‌میرد و غمگین است، اما افسار زندگی از دستش رها نمی‌شود. هنوز طمأنینه دارد و اگر مخاطبی در بهترین روزهای‌ زندگی‌اش هم پریشان‌تر و بی‌تاب‌تر از شب‌های آخر مارتا باشد، چگونه حسرت‌ نخورد؟! فقط کافی است به آخرین کت‌شلوار زرد و آخرین رژلب قرمز نگاه کنیم.

«اتاق مجاور» به‌نظرم ظرفیت خوانش و نقد بر اساس رویه اگزیستانسیالیسم را دارد؛ با توجه به نشانه‌هایی چون زندگی بدون عشق، تقلا برای زیستن بدون امیدواری، غلبه اندیشه مرگ و تک‌افتادگی آدم‌هایش. مارتا و اینگرید در بیش‌ترین لحظات فیلم در لباس‌ها و محیط‌ها و کادرهایی قرار گرفته‌اند که نقاشی‌های ادوارد هاپر را به یادم می‌آورد. وقتی مارتا و اینگرید به آن خانه بدون خاطره پا می‌‌گذارند، راستی‌راستی یکی از آن نقاشی‌های هاپر را روی دیوار می‌بینم و دوست دارم تأییدی بر حرفم باشد!

این فیلم را که در حدود یک ساعت و چهل‌وپنج دقیقه است، در سه روز دیدم! و به‌نوعی برایم یادآور «توت‌فرهنگی‌های وحشی» اینگمار برگمان هم بود و حوصله و وقتش را ندارم که توضیح دهم چرا! یکی از بهترین لحظات فیلم برای من، جایی است که مارتا دوست‌داشتن را پناهگاهی مطمئن در بن‌بست زندگی‌ می‌داند؛ همان جا که انگار شعر می‌خواند: وقتی کابوس‌ها حمله‌ور می‌شوند و توی سرم می‌چرخند به همه مردهایی فکر می‌کنم که روزی دوستشان داشتم. 

من خودم هستم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.