علیاشرف درویشیان عزیزم، دوباره تابستان شد و تولدت. هرچند من تو را همیشه با زمستان میشناسم. با شبهای دراز یخزدهای که «سالهای ابری»ت گرمم میکرد. چقدر خوشبخت هستم که در میانه سردی و دلمردگیهایم، دوستی بهخوبی نسیم خلیلی پیدا کردم. نسیم خلیلی بود که من را به دنیای «فصل نان» برد. بهگمانم همان روزها که برای صفحه تاریخ روزنامه «شهروند» مینوشت. و من هر روز بیقرار بودم که صفحه تاریخش را که ستون او را بخوانم. یادم هست یک روز صفحه توقیف شد! یادم هست قبل از توقیفشدن صفحه، در همین روزها، در همین حالوهوا بود که تو، علیاشرف درویشیان، شدی رفیق همیشگیام. ممنونم نسیم خلیلی من. و من که رشتهام تاریخ (مهندسی اموات!) بود چه کیفی میکردم از نیش و کنایههات به تاریخنگاری: «تازه فرض کن که قلدرها، تاریخ را عوضی بنویسند، با سینهها و یادهای مردم چه میکنند؟»
علیاشرف درویشیان نازنینم، دنیا عوض نشده است. خودت هم خوب میدانی. هنوز در میانه همان سیاهیهای بزرگ قصههایت و نورهای کوچک قصههایت زندگی که نه، اما روزگار را جایی پشتسرمان میگذاریم. چقدر دلم برای «سالهای ابری» تنگ شده است. من دیگر حوصله ندارم بروم کتابخانه و از نو چهارپنج جلد «سالهای ابری» را بگیرم و بخوانمش، یعنی وقتش ندارم، بهخاطر همین زندگی بیسرانجامی که برای خودم دستوپا کردهام. اما یاد «سالهای ابری»، خاطره خواندش همیشه با من است. هنوز درخت زخمی میبینم، یاد آن درخت غصهدار قصهات میافتم که آهش تنم را میلرزاند. هنوز به عمو الفت فکر میکنم که آواره کوه و بیابان شد و در تنهایی مُرد. و هربار آرزو میکنم ایکاش میشد سرنوشت عمو الفت را جور دیگری نوشت، جوری که دستکم موقع رفتن کسی نگاهش کند. کسی به او لبخند مهربانانهای بزند. یا مثلاً بیبیِ «سالهای ابری» دستش را محکم بگیرد و بگوید «میخواهی کجا بروی الفت؟». هنوز وقتی آرزو دارم کسی به بخوابم بیاید، نجوای تو همراهم میشود: عزیزم، وقتی به خواب من میآیی پیراهن آبیات را بپوش و غمگین نباش.
علیاشرف درویشیان خوبم، خدا هنوز هم به حرفهای ما کاری ندارد! مثل حرفهای بابا در «آبشوران» که کاری نداشت: اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی میپوشاند، بابا از میان اتاق مینالید که: خدایا، غضب را از ما دور کن. ولی خدا به حرف بابا گوش نمیکرد. سیل میآمد. خشمگین میشد. میشست و میرفت. کف به لب میآورد. پلهای چوبی را میبرد. زورش به خانههای بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمیرسید. اما به ما که میرسید، تمام دقدلیاش را خالی میکرد. دیوارها را با لانه گنجشکش میبرد... . علیاشرف درویشیان عزیزم، «گفتم دوستت دارم؟!»
دوشنبه 3 شهریور 1404 ساعت 01:00