زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

مریم و مانی

من درست یادم نمی‌آید که شهرزاد (کبرا سعیدی) را اولین بار در فیلم «داش‌آکل» دیدم یا در «قیصر». یعنی یادم نمی‌آید که اولین بار کدام فیلم را دیدم، ولی خوب می‌دانم که «داش‌آکل» و شهرزادِ «داش‌آکل» را دوست‌تر می‌داشتم.

 (اول کتاب صادق هدایت را خوانده بودم) دلیلش هم به‌نظر خودم همان علاقه همیشگی‌ام به دنیای داستان است که گاهی سر از فیلم درمی‌آورد. همان‌طور که علاقه‌ام به فیلم‌ها بارها سر از کتابی درآورده است! امروز (چند روز پیش یعنی) هم یک روز «فیلم‌کتابی [یا کتاب‌فیلمی!]» بود برایم. اولین فیلم داستانی بلند شهرزاد را دیدم: «مریم و مانی» و کمی هم یادگار کتابی این زن را خواندم: «با تشنگی پیر می‌شویم: سه کتاب شهرزاد» (انتشارات آده ـ ۱۴۰۱ شمسی).

در این یادداشتِ مروری به «مریم و مانی» نگاه می‌کنم با این توضیح که اتفاقات اصلی فیلم را در ادامه فاش خواهم کرد! مریم زنی جوان که است که در یک خانواده پرجمعیت تهرانی زندگی می‌کند. این خانواده، گرفتار دردهایی است که گویا مریم باید درمانشان کند.

 بی‌پولی (ظاهراً) درد اول و آخر خانواده مریم است، همان خصیصه‌ای که بیش از همه من را به‌سوی زندگی واقعی شهرزاد هدایت می‌کند. و رگه‌هایی از آن را در کتاب «با تشنگی پیر می‌شویم» خوانده‌ام. یعنی تا اینجای فیلم احساس کردم که شهرزاد، نویسنده و کارگردان «مریم و مانی»، دارد قصه خودش را تعریف می‌کند.

مریم و خانواده‌اش به‌خاطر بی‌پولی خورد و خوراک خوبی ندارند. از جشن و تفریح و سرگرمی درست‌‌وحسابی هم که خبری نیست. ازدواج یکی از افراد خانواده به‌خاطر ناداری عقب افتاده است. اعصاب‌ها ضعیف است. و وضعیت  بدهی خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، طوری است که احتمالاً امروز یا فردا آواره کوچه و خیابان می‌شوند!

یکی از وظایف هرروزه مریم،‌ واسطه‌شدن بین پدر پیر مترجمش و مشتریان او است، در کنار ده‌ها کار کوچک و بزرگ دیگری که اطرافیانش از او انتظار دارند. یک جورهایی آقا یا خانم خانه آن‌ها خود مریم است و دیگر هیچ. همان ابتدای فیلم،‌روزی که مریم برای تحویل ترجمه‌های پدر پیش مشتریانش می‌رود (همان‌ روزی که کتاب‌فروش می‌گوید مردم روزی صد تا کارت‌پستال می‌خرند، اما یک کتاب هم نمی‌خرند!) با مردی به اسم مانی آشنا می‌شود.

مانی هنرمند نقاش و کارمند یک شرکت است که روزانه پول هنگفتی را با ماشینش جابه‌جا می‌کند. مرد مریم را اتفاقی در انتظار تاکسی و سرگردان می‌بیند و به او پیشنهاد می‌دهد که زن را تا جایی برساند. مریم خسته است. قبول می‌کند. و با هم به سمت بهارستان می‌روند. در همین مسیر است که زن متوجه آن پول‌های هنگفت مانی می‌شود. مریم پول‌ها را دزدانه به جیب می‌زند و قبل از رسیدن به مقصد نهایی پیاده می‌شود.

زن جوان با پولی که به‌دست آورده است، مشکلات خانواده‌اش را یکی بعد از دیگری حل می‌کند و درباره این پول‌های بادآورده هم داستانی سرهم. اما سرنوشت مانی چه می‌شود؟ مانی نه‌تنها پولش را از دست داده، دلش هم رفته است!

 مانی به یاد مریم، مریمی که در ماشین به او گفته بود تو زن زیبارویی هستی، به نقاشی پناه می‌برد. مرد جوان شروع می‌کند به کشیدن پرتره‌هایی از مریم که از همان یک دیدار  در خاطرش مانده است. مانی حتی به‌خاطر شکایت شرکتش به زندان هم می‌افتد، اما راضی نمی‌شود که برای شناسایی مریم به پلیس کمک کند. همه می‌گویند مانی عاشق شده است، عاشق دزد پول‌ها!

وقتی این اتفاقات به اوج می‌رسد و حتی مریم در معرض رسوایی قرار می‌گیرد، متوجه می‌شویم که نویسنده و کارگردان اثر از تکنیک فلش‌فوروارد استفاده کرده است. مریم هیچ پولی ندزدیده است. تمام این مدت، تماشاگرِ خیالات تلخ و شیرین مریم در آینده بوده‌ایم تا نه‌فقط به گرفتاری‌های مالی که به تنهایی و زندگی بدون عشق هم پی ببریم.

 مریم با پول‌های مانی در خیال خام خویش همه مشکلات خانواده را برطرف و با تکیه بر شخصیت مانی برای خود عشق فانتزی دست‌وپا می‌کند. بنابراین، «مریم و مانی» اولین و آخرین فیلم بلند شهرزاد، هم راوی اوضاع آشفته یک «اجتماع» و هم بازتابنده تنهایی «فردی» زنی غرق در روزمرگی‌ها است. فیلم «مریم و مانی» که تماشایش یک ساعت و نیم کم‌وبیش وقت می‌گیرد، محصول سال ۱۳۵۷ شمسی است که بعد از انقلاب با تأخیر به اکران عمومی درمی‌آید؛ فیلمی که ظاهراً در حدواندازه واقعی خودش هرگز دیده نشد.

نوشته‌ام را با تکه‌هایی از کتاب «با تشنگی پیر می‌شویم» اثر شهرزاد به پایان می‌رسانم، زنی که یک بار در دوران زندگی‌اش در چنان سکوت و غربتی فرو رفت که همه گمان کردند مرده است: «توبا دیگر هیچ کجا را نمی‌دید. وقتی همه نشستند بازهم جایی را نمی‌دید. مردی که جلوش نشسته بود قدش بلند بود. کتاب‌هایش را روی صندلی گذاشت و نشست. آدم‌ها روی دیوار سفید راه می‌رفتند، حرف می‌زدند، می‌رقصیدند، دعوا می‌کردند، هر کاری دلشان می‌خواست می‌کردند. سینما خوب بود، قشنگ بود.» اما حالا شهرزاد برای همیشه زنده و جایش خوب است، جایی که هیچ‌کس نمی‌تواند آدم‌ها را به‌خاطر رقص و رامش زندانی‌ کند! 

ژان لوک گدار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مومو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دست‌های تو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دخترکان برسون: «موشت» و «ناگهان بالتازار»

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.