زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

پرسونا، دنیای رازآلود الیزابت و آلما

جامعه‌شناس، مورخ، فیلسوف، روان‌شناس، منتقد سینما و یک تماشاچی معمولی هر کدام می‌تواند از نگاه خود در دنیای پرسونا (Persona) غرق شود و با بیان و نگرش خاص خود دیگری را هم به درون آن ببرد؛ دنیای سکوت، فریاد، بیم، حسرت و تردید. پرسونا فیلمی عمیق، تأمل‌برانگیز و پررمزوراز است. حتی کسی که از آن نفرت دارد، می‌تواند تا بی‌نهایت از آن بدگویی کند.

من که آن یک هستم، موقع دیدن مدام از خودم می‌پرسیدم آیا الیزابت خود واقعی‌اش را در وجود آلما و آلما خود راستینش را درون او می‌بیند؟ حرف‌هایی که آلما به زبان می‌آورد همان فکرهایی است که در درون الیزابت خانه کرده است؟ آیا آرامشِ تدریجی الیزابت به خاطر هم‌صحبتی با آدمی است که عذاب ‌وجدان‌هایی مشابه خودش دارد؟ آیا چون آلما الیزابت را آدمی از جنس خودش می‌داند بزرگ‌ترین رازهای‌ زندگی‌اش را به او می‌گوید؟ در جایی که رابطۀ آلما و الیزابت پرتنش می‌شود، به این دلیل است که توانِ تحمل تضادها و اختلاف‌های یکدیگر ندارند یا چون هر کدام خود را به دیگری شبیه می‌داند به نقطۀ بیزاری رسیده‌اند؟ الیزابت که بازیگر است نقاب‌های پرشماری بر چهره دارد یا آلما که پرستار است؟ الیزابت واقعاً بیمار است و به پرستاری آلما نیاز دارد یا آلما پرستاری است که باید الیزابتی به فریادش برسد؟ الیزابت سیمای حقیقی‌اش را پشت سکوت پنهان می‌کند و آلما در حرف‌هایش؟ الیزابت همان آدمی است که واقعاً به حرف‌زدن نیاز دارد و آلما همان کسی است که باید به سکوت پناه ببرد؟ و ... . به هر حال.   

پرسونا یادگار پرارزش دیگری است از اینگمار برگمانِ سوئدی که سال 1966 میلادی در آن کشور ساخته شد. داستان این فیلمِ یک ساعت و بیست‌وپنج دقیقه‌ای از جایی آغاز می‌شود که الیزابت فوگلر، بازیگر تئاتر، پس از اجرای آخرین نقش خود در سکوتی طولانی فرو می‌رود. پزشک معالج الیزابت او را از هر نظر فردی سالم می‌داند، تنها توصیه می‌کند آلما که پرستاری مبتدی است، بی‌‌وقفه از او مراقبت کند. آلما ابتدا در بیمارستان و بعد در خانۀ تابستانی و رو به دریای دکتر برای پرستاری از الیزابت تلاش می‌کند. زندگیِ الیزابت و آلما در کنار هم برای هر دو فرازوفرودهایی دارد که در پیامد آن درهای تازه‌ای به روی‌شان گشوده خواهد شد یا شاید برخی درهای باز نیز در برابرشان بسته شود.  

میناری بعد از درهم‌شکستن

میناری (Minari) داستانِ دوباره ایستادن، دوباره ایستادن و دوباره ایستادن است. بعد از تلخ‌ترین، هولناک‌ترین و رنج‌آورترین درهم‌شکستن‌ها در یک زندگی معمولی. زندگی‌ای که قرار نیست در آن اتفاق خاصی بیفتد، آدم‌هایش فقط می‌خواهند آن‌قدری پول داشته باشند تا صاحب خانه‌ای ساده شوند، برای هر روزشان خوراکی عادی مهیا کنند و اگر از خوش‌اقبالی مرضی به جانشان افتاد، بتوانند خرج دوا و درمانشان را بدهند. 

جیکوب یی و همسرش مونیکا یک فرزند دختر به اسم آن و یک پسر به نام دیوید دارند. این خانوادۀ کره‌ای پس از سال‌ها مهاجرت به آمریکا و سکونت در کالیفرنیا به آرکانزاس می‌روند تا به زندگی بخورونمیرشان رنگِ دیگری بدهند. زن و شوهرِ جوان در کارخانۀ جوجه‌کشی کارگر هستند. مرد قصد دارد در کنار آن، کشاورزی هم بکند؛ یعنی کشت سبزی‌های پرطرف‌دار کره‌ای در زمینی که رو به خانه‌شان در آرکانزاس خریده است. او می‌خواهد با کشاورزی پولِ خوبی برای کسب‌وکاری حسابی‌تر دست‌وپا کند.

به جز دغدغه‌های شغلی، نامناسب‌بودن محل زندگی‌شان، بیماری قلبی دیوید و مشاجرات گاه‌وبیگاه خانوادگی، زن و شوهر را سخت درگیر کرده است. آنها تصمیم می‌گیرند به منظور نگهداری از بچه‌ها و بهبود اوضاع از مادرِ زن بخواهند تا بیاید و با آنها زندگی کند. مادربزرگ می‌پذیرد، می‌آید و رفته‌رفته باعث تغییراتی در زندگی دختر، داماد و نوه‌هایش می‌شود.

فیلم میناری اثری آمریکایی و به زبان انگلیسی و کره‌ای محصول 2020 میلادی است. این فیلمِ یک ساعت و پنجاه‌وشش دقیقه‌ای با کارگردانی لی ایزاک چانگ در سال 2021 در دو جشنوارۀ گلدن گلوب و اسکار به ترتیب جایزۀ بهترین فیلم و بهترین نقش مکمل زن را دریافت می‌کند. جان‌کندن برای به‌دست‌آوردن پول، با بیم‌وامید پس‌اندازکردن پول و با دلهره خرج‌کردن پول صحنه‌هایی ماندگار از این فیلم آرام و هم‌زمان متلاطم است.

ذرت سرخ: افراط، سنگدلی و بی‌اعتنایی

راوی ذرت سرخ کمتر از زندگی امروزش حرف می‌زند. در عوض از سرنوشت مادربزرگ یا مادربزرگ‌هایش و پدربزرگ و پدر و مادر خود حسابی تعریف می‌کند. و بیشتر از همه دربارۀ دای فنگلیان و هوس، مادربزرگ‌های اول و دوم، یو ژان‌ئو، پدربزرگ و دوگوان، پدرش می‌گوید. این روایت نظم مشخصی ندارد و راوی هر لحظه ممکن است از حال به گذشته یا آینده و خلاف‌های آن حرکت کند.  

جدوآباد راوی در ولایت گائومی شمال‌شرقی در چین سکونت دارند. این خانوادۀ روستایی زمانی شکل می‌گیرد که دای فنگلیان دلش نمی‌خواهد زنِ مردی جذامی و یوغور به اسمِ شان شود. بی‌علاقگی به شان در اتفاقی غیرمنتظره و خواسته یا ناخواسته او را به یو ژان‌ئو نزدیک می‌کند. فرازوفرود وصلت با یو و روابط این زن و شوهر با آدم‌های دیگری که به زندگی‌شان می‌آیند، ادامۀ ماجراها است.

بخش مهمی از شب‌وروز آنها با تولید شرابِ خاصی پر می‌شود که فراتر از دهکده‌شان طرف‌داران زیادی دارد، اما در این خانواده از شراب مهم‌تر جنگ است. جنگ با ژاپنی‌های ناخوانده در کشورشان، جنگ با چینی‌های هم‌وطن اما کمونیست یا ملی‌گرا و در نهایت جنگ با خویشتن در دوراهی‌ها و مصیبت‌های زندگی. اغلبِ اتفاقات داستان در نیمۀ نخست قرن بیستم، به ویژه در خلال جنگ جهانی دوم رقم می‌خورد. مکان داستان هم تا انتها همان ولایت است. یعنی دیاری که تمام زمین‌هایش در محاصرۀ ذرت سرخ است؛ ذرت‌هایی که قرار است بعد از گذشت چند نسل جای خود را به ذرت‌های پیوندی بدهند، ذرت‌های پیوندی یا «حرام‌زاده‌های زشت».

نویسندۀ این رمانِ چینی، که در سال 2012 میلادی به خاطر ذرت سرخ به دریافت نوبل موفق شد، گوان مویه با نام مستعار مو یان است، مو یان یعنی «حرف نزن». نسخه‌ای که من خواندم سال 1397 به کوشش انتشارات چشمه در تهران با ترجمۀ ناصر کوه‌گیلانی چاپ شده است. کتاب 400 صفحه دارد و تقریباً در همۀ برگ‌هایش ردی از خشونت یافتنی است. در واقع اگر با صحنه‌های کتک‌کاری، تجاوز، چاقوکشی و قتل آن هم با وصف جزئیاتِ دل‌خراش میانه‌ای ندارید، بهتر است بی‌خیال ذرت سرخ شوید. اما اگر به خواندن اثری آمیخته با این فجایع آن هم در دل یک خانواده و چندین فرمانده و چریک مشتاق هستید، ذرت سرخ را از دست ندهید، ذرت سرخی که در حوادث آن هم‌پای آدم‌ها حیوانات نیز حضور دارند.

گزیده‌ای از کتاب: «عشق چیست؟ هر کسی جواب خودش را دارد، اما این احساس اهریمنی برای مردان دلیر و زنان دوست‌داشتنی و شایسته‌ی بی‌شماری عاقبتی ناخوشایند رقم زده است. بر پایه‌ی پیشینه‌ی عاشقانه‌ی پدربزرگ، روابط عاشقانه‌ی پدرم و برهوت کم‌رنگ تجارب شخصی خودم، طرحی از عشق تدوین کرده‌ام که در سه نسل خانواده‌ی من مصداق پیدا می‌کند. نخستین عنصر عشق ـ افراط ـ از عذابی دل‌آزار تشکیل شده است: خون میان ‌روده‌ها و شکم جریان می‌یابد و مثل مدفوعی به غلظت قیر از بدن خارج می‌شود. دومین عنصر ـ سنگدلی ـ متشکل است از خُرده‌گیری بی‌رحمانه: دو طرف رابطه‌ی عاشقانه خواستار زنده‌زنده پوست‌ کندن دیگری، از لحاظ جسمی و روحی، هستند. هر دو می‌خواهند رگ‌ها، ماهیچه‌ها و اندام‌های درهم‌پیچیده‌ی داخلی دیگری را، که قلب را هم شامل می‌شود، بدرند. سومین عنصر ـ بی‌اعتنایی ـ مرکب از سکوتی سنگین و طولانی است: احساسات سرد چهره‌ی عشاق را منجمد می‌کند. دندان‌های‌شان به شدت به هم می‌خورد، طوری که هر قدر هم تشنه‌ی صحبت کردن باشند از انجامش عاجز می‌شوند.»  

توت‌فرنگی‌های وحشی در سال‌خوردگی

ایزاک بورگ به آرامی دست ما را می‌گیرد و به دل داستان‌هایی از عمر هفتاد‌وهشت ساله‌اش می‌برد که برای هر مخاطبی در هر دیار و روزگاری آشنا است. چون احتمالاً کسی پیدا نمی‌شود که در زندگی‌اش دست‌کم با یکی از مفاهیم تنهایی، پوچی، حسِ گناه، خودخواهی یا موضوعاتی همانند سردی در روابط خانوادگی و مرگ‌هراسی رودررو نشده باشد. این داستان‌ها که سفر درونیِ بورگ در جریان سیاحتی واقعی و زمینی است، میان خواب و بیداری و در آمدورفت حال و گذشته و آینده در کمتر از 24 ساعت رخ می‌دهند.

ماجرای توت‌فرنگی‌های وحشی (Wild Strawberries) که دقیق‌ترِ آن جایِ رویش توت‌فرنگی‌های وحشی است، از آنجا آغاز می‌شود که ایزاک بورگ پروفسور و پزشک خوش‌نام سوئدی، قرار است با اتومبیلش به شهر لوند برود تا در کلیسای جامع آن به مناسبت پنجاه سال خدمت در عرصۀ پزشکی از او تقدیر شود.

در این مسافرتِ کوتاه، ناخواسته کسانی با بورگ همراه می‌شوند. اول ماریانه عروسِ جوان، نگران و افسرده‌اش که می‌خواهد در لوند همسرش را دیدار کند. سپس دو پسر و یک دختر شاد و پرانگیزه به نام‌های اندرس، ویکتور و سارا که قصد رفتن به ایتالیا دارند. همین طور زن و شوهری میان‌سال و بسیار درگیر به اسم بریت و المان. بورگ که از شب قبل کابوس دیده و برخلاف ظاهرش از درون ویران است، در ارتباط با این آدم‌ها و هم در مواجه با برخی اماکنِ بین راه فکر و خیالاتی به او هجوم می‌‌آورند که با شخصیت تازه‌ای از خودش و روی دیگری از زندگی چشم‌درچشم می‌شود.   

توت‌فرنگی‌های وحشی که طعم درد، تنهایی و اندوه دارد یکی از درخشان‌ترین آثار اینگمار برگمان سرشناس است. این فیلمِ یک ساعت و نیمی در سال 1957 میلادی در سوئد تولید شد و اندکی بعد در جشنواره‌های برلین و گلدن گلوب در بخش بهترین اثر جایزه گرفت. توت‌فرنگی‌های وحشی با دیالوگ‌های پرمعنی و جذابش و نگاه عمیقی که به احساسات انسانی از کودکی تا سالمندی دارد، برای طرف‌داران سینمای اروپا، به خصوص شیفتگان آثار سیاه و سفید و مخاطبان پرحوصله بی‌تردید انتخاب مناسبی است.

.

ایزاک بورگ: یک چیزی می‌خوام به خودم بگم که در بیداری قدرت شنیدنش رو ندارم؛ با اینکه زنده هستم ولی در واقع مرده‌ام.

نور زمستانی، صدا یا سکوت خدا

«هر وقت از دریچۀ واقعیت با خدا روبه‌رو شدم، او را نفرت‌آور دیدم. زشت و نفرت‌آور به نظرم می‌آمد. یک خدای عنکبوتی، یک هیولا. برای همین از زندگی‌ام دورش کردم. در اعماق تاریکی و تنهایی وجودم حبسش کردم.» این بند، حرف‌هایِ کفرآلودِ جوانی متنفر از دین نیست که با خشم به پدر مقدس تحویل می‌دهد؛ بلکه اینها موعظه‌هایِ آرامِ کشیشِ سن و سال داری است که به مردی پریشان‌ تقدیم می‌کند تا مرد بتواند وسوسۀ خودکشی را در خود بکشد.

داستان این کشیش که توماس اریکسون نام دارد در نور زمستانی  (Winter Light) به نمایش درآمده است؛ فیلمی ساختۀ اینگمار برگمان سوئدی و محصول 1963 میلادی، که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه در روشنای روزی زمستانی رقم می‌خورد. در اثنای روابط توماس با معشوقه‌اش، مراجعان کلیسا و دستیارانش، مفاهیم تلخی، چون ناامیدی، درد، تنهایی، بیزاری و تردید روی پرده می‌آید. فیلمی که وقتی تمام شد، از نو آغاز می‌شود تا سرانجام تصمیم بگیریم آن رودخانۀ خروشانِ جنگلِ سرد صدای خدا بود یا سکوت خدا.