برخی زنان (Certain Women) فیلمی خلوت، کمسروصدا و بیهیاهو است. حتی وقتی در آن گروگانگیری میشود، زنی از دست شوهرش کفری است یا رانندهای وسط جاده به خواب میرود و همه منتظرند تصادف کند.
کلی رایکارد، کارگردانِ بینظیر فیلم، به جای روکردن به کلمات، ترجیح میدهد با زبان تصویر حرفش را بزند. در یک صحنه با خزیدن کُند و کسالتبار قطار در زمستانی سرد، در چشماندازی با لغزیدن ماسهسنگهایی که از سر و کول هم بالا میروند و در جای دیگر با سیمای زنی خاموش و درهمشکسته که لبهایش را به هم میفشارد و بغضش را فرو میدهد.
این درام یک ساعت و چهلوهفت دقیقهای که محصول آمریکا در سال 2016 میلادی است، قطعههایی از زندگی چهار زن را روایت میکند و در لحظهای که انتظار نمیرود به پایان میرسد. لورا ولز وکیل است و احساس میکند زنبودن در بیاعتمادی موکلانش به او تأثیر دارد. جینا مادر، همسر و زنی شاغل است که ظاهراً بیش از دیگر افراد خانوادهاش به ساخت خانهشان اهمیت میدهد. شوهر جینا داستان همسرش و ولز را به هم مرتبط میکند. جیمی زنی دامدار است، او اتفاقی از کلاس درسی سر درمیآورد که مخصوص معلمها است و به آن مدرسۀ قانونی میگویند. بث زنی فعال در رشتۀ حقوق است که استاد کلاس یادشده میشود و رابطهای فراتر از ساعات درس بین او و جیمی شکل میگیرد.
فیلم در نهایتِ زیبایی و سادگی روزمرگیهای این چهار زن را به نمایش میگذرد. بدون اینکه بندِ دل مخاطب پاره شود، قهقهه یا زار بزند یا با فلسفهبافی و معماگویی کسی را ستوه آورد. برخی زنان اثری معمولی، خاص، غمناک و آرام است. این آرامش سرآغازی است تا بیننده بتواند به ذهن و قلب شخصیتها نفوذ و در انزوای آنها سیر کند. آن وقت است که حتماً گوشههایی از دنیای خود و آدمهای دور و اطرافش را هم خواهد شناخت. تنهایی، دشواری بیان احساسات و سختی همدلی با غریبه و آشنا از درونمایههای اصلی فیلم است. این اثر که نه امتیاز زیادی دارد و نه چندان جایزهای، به نظر من یکی از ماندگارترین فیلمهای تاریخ است، اما نه برای همه.
پشت جلد نقطهها یا اعجام در معرفی آن چنین آمده است؛ اثری در دنبالۀ سنت محاکمۀ کافکا و 1984 اورول. این یعنی اگر کسی محاکمه و 1984 را دوست دارد، حتماً از نقطهها نیز خوشش خواهد آمد. من که هنوز اولی را نخواندم و دومی هم بگینگی به دلم نشست. اما نقطهها جور دیگری بود. فکر میکنم نقطهها تا ابد یک گوشه از ذهنم بماند. میگویم گوشه، چون خیلی جا نمیگیرد، مثل تعداد صفحاتش که فقط 120 تا است. اما همیشگی است. همچون درخشانترین یا تاریکترین خاطرۀ عمر که هرگز فراموش نمیشود.
در نقطهها فرات با خواننده حرف میزند. و به او میگوید که پسری جوان و دانشجو است. مسیحی و عرب است که از شش سالگی با مادربزرگش در بغداد زندگی میکند. در روزگاری که عراق و ایران به جان هم افتاده بودند. وقتی که صدام حسین بر کشورش حکومت میکند. فرات دین و ایمان درست و حسابی ندارد و آرمانهای حزب بعث را هم به مسخره میگیرد. شاید همینها است که کار دستش میدهد و سر از زندانهای رژیم در میآورد ... . البته روایت این زندگی در داستان سیر زمانی منظمی ندارد.
نقطهها داستان زندان است. هر زندانی که دیکتاتورها، سیاستمدارها و آدمهایشان با غرور و افتخار و منت برای مردم ترتیب میدهند. زندانی تنگ و ترش و تلخ که بر سردرش این نام به چشم میخورد. و زندانی که این نام بر مدخلش حک نیست، اما همۀ شهر را در چنگ و پنجه دارد. زندانی که میلههایش دور تا دور کوچهها و خیابانها، خانهها و اتاقهایش، مدرسه و دانشگاه حتی دور قبرستان و باغچههای گل سرخش قد راست میکند و هر روز بلندتر میشود.
سنان انطون نویسندۀ این اثر خواندنی است. او به عنوان شاعر و کارگردان هم شناخته میشود. اصالتی بغدادی دارد، اما سالها در اروپا و آمریکا زیسته است. انطون متولد 1967 میلادی، هماکنون در دانشگاه نیویورک، ادبیات و فرهنگ عرب تدریس میکند. مسعود یوسف حصیرچین مترجم این کتاب است که از متن انگلیسی برای برگردان به فارسی استفاده کرده، ولی به عربی آن هم نظر داشته است. این رمان که حال و هوای خاورمیانه دارد، برای بار دوم در سال 1399 و به کوشش نشر همان در تهران چاپ شده است.
بریدهای از کتاب: «ماه تموز بغداد سادیسم دارد. اشعههای خورشید همچون شلاق بر کمر اهالی بغداد فرود میآید و از منافذ پوست وارد میشود تا بر تمام سلولها و حتی تفکرات و ذائقۀ مردم اثر بگذارد. شاید به همین دلیل است که همۀ انقلابهایمان ماه تموز را برای به ثمر نشستن برمیگزینند. به ما آموختهاند و عادت کردهایم که این وقایع متداول را انقلاب بنامیم، در حالی که در واقع زخمهای ننگین و شرمگاههای تاریخمان هستند. یک مشت سادیست آفتابزده میشوند و خودشان را ناجی اعلام میکنند. بعد شروع میکنند به شکنجۀ مردم و از آنان مثل قاطر سواری گرفتن، به خصوص پس از این که متوجه میشوند این کار سادهتر، و شاید لذتبخشتر، از تحقق وعدهها و شعارهایشان است. بعد گروه دیگری خواهد آمد تا گروه اول را سرنگون کند و با خودش شلاقها و زنجیرهایی از جنس دیگر و البته بلندتر و کاراتر خواهد آورد. شاید یک تحلیلگر سیاسی بدون زحمت زیادی نظریۀ مرا رد کند اما در این گرما و فلاکت، حداقل برای من، عقیدهای منطقی به حساب میآید.»
اورسن ولز فقط بیستوپنج سال داشت که همشهری کین (Citizen kane) را نوشت و بازی و کارگردانی کرد. فیلمی برای همۀ روزگاران که قرار نیست از یادها برود. فیلمی که باید یک بار دید و بعد تا ابد به آن فکر کرد.
این اثرِ یک ساعت و پنجاهونه دقیقهای که محصول سال 1941 میلادی در آمریکا است، احتمالاً هر سینمادوستی را عاشق خود میکند، مخصوصاً آنها که دلشان برای فیلمهای سیاه و سفید میرود. آغاز این فیلمِ درام و رازآلود با یک پایان است؛ پایان زندگی چارلز فاستر کین. مردی گردنکلفت، پرنفوذ در اجتماع با ثروتی بیحد که هیچکس نمیداند چقدر است. کین در موقع جاندادن کلامی جز رُزباد به زبان نمیآرود. حالا گروهی مستندساز میخواهند راز آن واژه را بدانند تا فیلمی پربارتر از زندگی این مرد به نمایش بگذارند. تحقیقات شروع و در جریان آن گذشتۀ مرد مرور میشود تا آخر جستوجوها که ...
همشهری کین داستان حسرتهای کودکی است که تا پیری هم گورشان را گم نمیکنند. داستان رنجهای پیری است که وقت کودکی یک لحظه هم به ذهنت نمیآیند. داستان جوانی است، غرور جوانی، همان غروری که با آن منفور همگان میشوی و همزمان محبوب یکایکشان. و داستان تنهایی است، تنهایی در جوانی و تنهایی در کودکی و پیری.
فیلمِ ماندگاری که با کاخ گوتیک و دیوارهای بلندش ته دلمان خالی میشود و با دانههای ریز برف و آتش گرم و تاریکروشنهایش آرام میگیریم. بعد دوباره به یادمان میآورد که آدمها همیشه یکدیگر را میفهمند و به دنیای هم وارد میشوند و هیچگاه همدیگر را نمیفهمند و فرسنگها دور از دنیای هم زندگی میکنند.
.
دوست داشتی چه جوری بودی؟
هر چیزی که تو ازش متنفر باشی.
رمان پاییز فصل آخر سال است داستان زندگی سه زن است. سه زن شهری از اهواز و تهران و رشت که همگی در پایتخت زندگی میکنند. هر سه بیستوهشت سال دارند و در دانشگاه، مهندسی مکانیک خواندهاند. لیلا و شبانه و روجا. نسیم مرعشی، نویسندۀ اثر، روزگار آنها را از زبان خودشان در دو فصل تابستان و پاییز روایت میکند. کتاب 189 صفحه دارد و برای اولین بار سال 1393 به کوشش نشر چشمه در تهران چاپ میشود. و مدتی بعد هم جایزۀ ادبی جلال آل احمد را به دست میآورد.
مخاطب از جایی با لیلا و زندگیاش رودررو میشود که شوهرش تازه به کانادا رفته است و قرار نیست برگردد. او نمیتواند غصۀ این جدایی یا تنهاشدن را نخورد و همزمان با آن، بیکاری هم عذابش میدهد.
شبانه با پدر و مادر و برادر بیمار و کوچکترش زندگی میکند. در شرکتی مهندس است و همان جا همکاری دارد به اسم ارسلان که به او پیشنهاد ازدواج میدهد. شبانه با خودش راحت نیست و نمیداند ارسلان را میخواهد یا نه.
روجا با مادرش زندگی میکند. به عنوان مهندس در همان شرکتی مشغول است که شبانه کار میکند. به جز آن، معلم خصوصی هم است و به بچهها ریاضی درس میدهد. او میخواهد ویزای تحصیلی بگیرد و هر طور شده به فرانسه برود.
در روایتِ زندگی این شخصیتها خواننده صرفاً اکنون و حال آنها را نمیبیند، بلکه تا حدی گذشته و همین طور بیم و امیدهایی که دربارۀ آینده دارند، کموبیش آشکار میشود. هر کدام دغدغهها و دنیای خاص خودشان را دارند و در کنار آن بینشان هزار و یک شباهت هم وجود دارد. هر سه در جستوجوی خواستهای هستند که در ذهنشان رسیدن به آن یعنی خوشبختی اما ... .
از چاپهای پرشمار کتاب و دیدگاه مردم در شبکههای اجتماعی متوجه شدم که این رمان طرفداران زیادی دارد. من هم مثل خیلیها با آن همذاتپنداری کردم، اشک ریختم و دوست داشتم، اما نه از اول تا آخرش را فقط گاهی. به نظرم بعضی از حرفها و رفتارهای این سه زن بسیار سطحی بود و به سختی میشد درک و تحمل کرد. مختصر و واضح و راحت بگویم که اصلاً انتظار نداشتم در رمانی دهه نودی با این صحنه روبهرو شوم که دو زن از بازکردن درِ یک شیشۀ خیارشور درماندهاند و برای ادامۀ آشپزی حتماً باید آقا رحمان و زور مردانهاش به دادشان برسد! یا باید زنی به کمکشان بیاید که در داستان گفته میشود عینِ پسرها است! فکر کنم عالم و آدم میدانند، راههای دیگری هم هست که بتوان بدون مردها و زنهای قوی در هر شیشهای را باز کرد.
کلیدر، داستانِ کلیدر است. داستان آبوخاک و آدمهایش. جایی در خراسان. یک طرف ماجرا فرودستان هستند و در سوی دیگر فرادستان. رعیتهای ستمدیده و دهقانان نادار همان پاییندستیها به شمار میروند که حقوقشان از جانب بالاییها، یعنی اربابهای زورگو و حکومتیهای بیانصاف به هر طریقی ضایع میشود. محمود دولتآبادی نویسندۀ این رمان ده جلدی که بیش از 2000 صفحه دارد، گاه سیمای زندگی گروه اول را ترسیم میکند و گاهی ما را به عالم گروه دوم میبرد. این دو طبقۀ کلیدر در برگهایی از اثر رودرروی هم قرار میگیرند، در همین رویاروییها است که داستان اوج مییابد و به پایان میرسد.
اولین بار اگر اشتباه نکنم، سال 1395 بود که تصمیم جدی گرفتم تا کلیدر را بخوانم. برای خواندن آن با توجه به مطالبی که همیشه از نویسنده و کتاب میشنیدم، شور و هیجان و اشتیاق زیادی داشتم. این احساسات کموبیش همراهم بود تا 14 اردیبهشت 1400 که بالاخره شروع کردم به خواندنش. البته با اندکی تأخیر! به هر حال، ادامه دادم و بدون اینکه برنامهریزی دقیقی داشته باشم، در 14 خرداد جلد آخرش را هم تمام کردم. قبل از خواندن فکر میکردم، مثل خیلیها یک روز محبوبترین رمان همۀ عمرم خواهد شد، ولی برای من هرگز داستان به اینجا ختم نشد. فقط میتوانم بگویم، اگر زمان بازگردد، بازهم آن را خواهم خواهند، اما پیش از آغاز به توقعات و انتظاراتم چندان پروبال نخواهم داد.
در کلیدر، رمانی که نوشتن آن پانزده سال به درازا کشیده و با الهام از رخدادهای واقعی به قلم آمده است، حیات اجتماعی و سیاسی مردم آن ناحیه در دهۀ بیست شمسی، یعنی اوایل کارِ محمدرضا پهلوی روایت میشود. آن هم به سبک خاصِ دولتآبادی. به همراه توضیحاتی پرشاخوبرگ و جزئیات فراوان. و نثری که بعضی وقتها مخاطب را به یاد شعر میاندازد. با واژگانی که حتماً خواننده را به فرهنگ لغت محتاج میکند. برای من یکی که این طور بود.
در فرازوفرود اتفاقات این داستان پرآوازه و ماندگار که چاپ نخست آن از 1357 تا 1363 به طول انجامیده است، بارها از نگاه دولتآبادی معنای مرگ و زندگی و مفاهیم گوناگون و متضاد انسانی تعریف و توصیف میشود. از عشق و دوستی گرفته تا کینه و نفرت. از احساس خوشبختی تا حس فلاکت. از جستوجوی خلوت تا فرار از تنهایی. و همپای آن چهرۀ طبیعت به تصویر میآید، از مهربانی آسمان و زمین تا دریغش. روزگار پرمحصولی و ایام خشکسالی. شب و روز و دنیای چهارپایان. اگر از این زاویه به داستان نگاه کنیم، کلیدر داستان کلیدر نیست، داستان هر زمان و هر جایی است. داستان همۀ روزگاران است.
در بسیاری از نقدهای کتاب که دیدم، همین طور در نوشتههایی مشابه یادداشت خودم، متوجه شدم که گل محمد در مقام شخصیت اصلی داستان معرفی میشود. برگزدن کلیدر آشکار میکند که این موضوع خیلی هم بیراه نیست. اما به نظرم نادعلی چیز دیگری بود. بیتردید، نادعلی همان آدمی بود که توانست دست مرا بگیرد و با خود به قلب هر پیدا و پنهان کلیدر ببرد.
.
شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمینشیند، اما تلخیهایش هر بار تازهاند، هر بار تازهتر.