فارغالتحصیلی (Graduation) داستان پدری است که به آبوآتش میزند تا آیندۀ دخترش شباهتی به امروز خودش نداشته باشد. مردی که مثل خیلی از آدمهای جامعه ظواهرش خوب است؛ خانوادهای باآبرو، شغلی درخور و شخصیتی محترم دارد. اما از نزدیک زندگیاش متلاشی، درهم و رقتبار است، روی دومی که کسی آن را نمیبیند یا این مرد است که خیال میکند، دوروبریهایش حتی دخترش از آن بیخبرند.
رومئو آلدا مردی است در سالهای میانی عمرش که با همسرش مگدا و تنها فرزندشان الیزا در کلوژ رومانی زندگی میکند. رومئو در بیمارستان همان شهر پزشک است و موقعیت مالی متوسطی دارد. او همزمان با روزهایی که منتظر است تا دخترش با معدلی عالی سال آخر مدرسه را تمام کند و بورسیۀ کمبریج را در رشتۀ روانشناسی به دست آورد با بحرانی جدی روبهرو میشود.
یک روز صبح الیزا در فاصلهای کوتاه از دبیرستانش مورد حمله و تجاوز جنسی قرار میگیرد. به نظر میرسد با این اتفاق روحیۀ خوبی برای درسخواندن و امتحانات ندارد. همین موضوع حسابی پدر را درگیر کرده است و میخواهد به طریقی هرچند غیرقانونی کاری کند تا الیزا بتواند راهی انگلستان شود، چون مطمئن است در رومانیِ خرابشده، سرزمین مادریاش، هیچ آیندهای ندارد.
در کنار فارغالتحصیلیِ الیزا مرد مشکلات کوچک و بزرگ دیگری هم دارد. ازدواج رومئو به بنبست رسیده است و در پیوند او با همسرِ کتابدار و افسردهاش جز سردی، تلخی و تنش چیزی نمیتوان دید. رابطۀ او با ساندرا، معشوقۀ پنهان و پیدایش نیز پیچوخم کم ندارد. او در نگهداری و محبت به مادر پیرش هم تقریباً ناکام است. در همین مدت فرد یا افرادی ناشناس به شیشههای خانه یا ماشین او سنگ پرتاپ میکنند ... .
با همۀ این ماجراها فارغالتحصیلی اثری آرام و ساده است. فیلم در دو ساعت و هشت دقیقه به کارگردانی کریستین مونجیو روایت میشود. این محصولِ رومانیایی که در سال 2016 میلادی تولید شده، جایزۀ کن را هم در بخش بهترین کارگردانی دریافت کرده است. فیلمی اجتماعی و خانوادگی که مخصوصاً آن را به طرفداران اصغر فرهادی پیشنهاد میکنم. فارغالتحصیلی پایان چندان روشنی ندارد و در مدت تماشا نیز احتمالاً مخاطب سؤالات مختلفی در ذهنش شکل بگیرد؛ از همه مهمتر اینکه رومئو آلدا مردی است قربانی که زورش به آشفتگی و بینظمی جامعه نمیرسد یا خود او جزو کسانی است که این تباهی را ریشهدارتر و پررنگتر کرده؟
«اگر برای معجزه دعا کنی، مرگ، گناه، هر فاجعهای، مرضها و شیاطین، همه محو میشوند، و سلامتی بر بیماری غلبه میکند. دریا تسلیم میشود و موانع میشکند، و اعضای مرده دوباره احیا میشوند. وقتی گنجهای گمشده دوباره پیدا میشوند، وقتی پیر و جوان از تو کمک میخواهند. همۀ خطرها در دعای تو ناپدید میشوند، و هوس ترسناک به سرعت میگریزد. اجازه بده آنهایی که میشناسند اعلام کنند، به پادوانها اجازه بده بگویند: این مال شماست. درود روح مقدس تا ابد بر پدر و فرزندش. پدر ما که در بهشت نامت مقدس باد، ارادهات محقق باد بر روی زمین چنانکه گویی در بهشت محقق میشود.»
اینها را پیلار زمزمه میکند. پیلاری که به دعا ایمان دارد، زنی که دوستی با او تاریکی را از میان میبرد، آدمی که حتی ترسناکترین سگها هم مهربانی را از چهرهاش میخوانند. پیلار در همسایگی آرورا و سانتا خدمتکار او در شهر لیسبون به تنهایی زندگی میکند. آرورای پیر این روزها حال و هوای خیلی بدی دارد؛ موضوعی که ذهن پیلار را درگیر کرده است و سعی میکند به این پیرزن کمک کند. اما رازهای زیادی هست که پیلار از زندگی آرورا نمیداند، مثلاً خبر ندارد که سالها پیش جادوگری در آفریقا سرنوشت غمانگیز آرورا را پیشگویی کرده است، سرنوشتی که قرار نیست هیچ کدام از دعاهای پیلار آن را تغییر دهد.
تابو (Tabu) درامی دیدنی است از سینمای پرتغال که در سال 2012 میلادی با همکاری آلمان، برزیل و فرانسه ساخته شده. این اثر 118 دقیقهای به کارگردانی میگل گومیس پرتغالی از جنبههای مختلف، ایدههای نو و جذاب دارد. فیلمی متعلق به سینمای امروز که از شروع تا پایان سیاه و سفید و در نیمۀ دوم آن پر از سکانسهای صامت است. گاه ماجراهایش رنگ طنزی غمناک به خود میگیرد و موسیقی شنیدنیای دارد.
اتفاقات تابو در دو مکان، یعنی پرتغال امروز و مستعمرات دیروزی این کشور در آفریقا روی پرده میرود. داستانِ فیلم روایت آرورا، شکارچی سابق و نجیبزادهای است که در روزهای آخر عمرش هذیان میگوید و کابوس میبیند. علت و تعبیر بسیاری از بیقراریهای آرورا زمانی آشکار میشود که پیرمردی ونتورا نام به داستان میآید و گذشتۀ آن زن را برای برای پیلار و سانتا با صدای ملایم و ماندنی خود تعریف میکند. تابو فرازوفرود عشقی است که با گمشدن تمساح سروکلهاش پیدا میشود؛ عاشقانهای که زن و مرد دلباخته را گرفتارِ زندانی طولانی میکند، اما پیشامدهای آن برای هزاران آدم دیگر نویدبخش آزادی است.
با صد هزار مردم تنهایی. بی صد هزار مردم تنهایی. جانِ کلام سونات پاییزی (Autumn Sonata) همین با و بی است. تنهایی یکی از مضامین پرتکرار در آثار اینگمار برگمان است؛ تنهایی آدمها که نه زن و مرد میشناسد، نه کوچک و بزرگ و نه هیچ چیز دیگری.
برگمان سوئدی در سونات پاییزی، که با همکاری آلمان غربی در 1978 میلادی ساخته است، این بار تنهایی را در دل رابطۀ یک مادر و دختر روایت میکند. در این اثر یک ساعت و سیونه دقیقهای و برگزیدۀ گلدن گلوب 1979، برای دیدن تنهایی راهی نیست، جز کنارزدن لایههای بغرنجی از کینههای قدیمی، زخمهای عمیق و بغضهای تلنبار.
به تازگی لئونارد، یار چندین و چند سالۀ شارلوت مرده است. ایوا، دختر شارلوت، به این انگیزه و با هدف تسلای مادرش او را به خانۀ خود دعوت میکند. مادر میپذیرد و بعد از هفت سال دوری به دیدار ایوا میرود. ایوا به همراه هلنا خواهر بیمارش و شوهر خود ویکتور زندگی تقریباً آرام و سادهای دارد که ظاهراً بزرگترین غم او مرگ پسر خردسالش است. برخلاف ایوا، شارلوت مادرش زنی ثروتمند است و به عنوان نوازندهای ماهر برای خودش بروبیایی دارد.
تفاوتهای بیشتر مادر و دختر زمانی خود را نشان میدهد که شارلوت از کابوسی شبانه بیدار میشود و ایوای نگران هم به او میپیوندند. دختر با یاد گذشتهها سر حرفهایی را با مادرش باز میکند که میتوان آنها را ترکیبی از درددل، واخواهی و مشاجره دانست. با وجود اختلافات ژرفی که در دنیای این دو زن وجود دارد، زمینۀ مشترکی هم در میانشان میتوان یافت، که همان تنهایی است. هرچند این همسانی در بین آنان به همدلی، همدردی و درک متقابل منتهی نمیشود و رابطۀ مادر و دختر سمتوسوی دیگری میگیرد.
«در میان پاهای یک فاحشه دراز کشیدن. زندگیای است که من برایش افسوس میخورم. خداوند توانا در بالاترین مکانها است. بسیار دور از دسترس. اما برادرت شیطان را در همهجا خواهی یافت. در فریستاد همه دربارۀ طالعهای شوم و مسائل وحشتناک دیگر صحبت میکردند. دو اسب یکدیگر را خوردند. و در گورستان کلیسا قبرها سر باز کردند. و بقایای اجساد در همهجا پراکنده گشتند. دیروز عصر چهار خورشید در میان آسمان بود.»
این متن آوازی است که یونز میخواند. یونزی که ایمان درست و درمانی ندارد یا اصلاً ندارد. حضور ده سالۀ او در جنگهای صلیبی و لمسِ صحنههای دلخراش جنگ تقریباً دین و ایمانی برای او باقی نگذاشته است. یونز ملازمِ شخصیت اصلی فیلم است که آنتونیوس بلاک نام دارد. آنتونیوس شوالیه است و او هم ده سال برای رضای خدا، همراه یونز نوکرش، در سرزمین مقدس شمشیر کشیده.
بلاک برخلاف یونز هنوز ذرههایی از گرایش به دین در وجودش موج میزند. به خاطر همین است که وقتی فرشتۀ مرگ به سراغش میآید از او فرصتی میخواهد تا چند روز دیگر در باب هدف زندگی و این جهان و آن دنیا بیندیشد. بلاک فکر میکند شاید در این وقتِ کوتاه، خداوند دستش را به سوی او دراز کند، او را از نزدیک ببیند و با او حرف بزند و اینطور پیش از مرگ به زندگانیاش معنی پرارزشی بدهد. البته آنتونیوس فرشتۀ مرگ را به این آسانیها راضی نمیکند تا به جستوجوی معنای آفرینش برود. مرگ را تنها در برابر دعوت به بازی شطرنج رام خود میکند؛ بازیای نفسگیر و دلهرهآور که از پیش برنده و بازندهاش مشخص است.
به جز داستانِ شوالیه و همراهش فیلم از چندین ماجرای فرعی و شخصیت دیگر برخوردار است که همگی در راستای اصلیترین مضمون اثر قرار میگیرند؛ اینکه خدا وجود دارد یا خدا وجود ندارد؟ یکی از برترین داستانها قضیۀ به زنجیر کشیدن دختری است که کلیسا ادعا میکند، طاعون از خوابیدنِ او با شیطان پدید آمده است و باید برای دفع این بلای خانمانسوز دختر را به آتش کشید. این اتفاقات در اسکاندیناوی قرونوسطایی رقم میخورد؛ در روزهایی که طاعون، کلیسا، خرافات، کفر، ایمان و مرگ، مردم را بدون هیچ راه گریزی در محاصره دارد.
مهر هفتم (The Seventh Seal) محصول 1957 میلادی و برندۀ جشنوارۀ کن در همان سال است. این فیلمِ سوئدی به کارگردانی اینگمار برگمانِ معناگرا در یک ساعت و سیوشش دقیقه روایت میشود. دغدغههای این اثر را در کمتر فیلمی از سینمای امروز میتوان یافت و تقریباً جزو موضوعاتی است که دیگر طرفداران جدیای ندارد. با وجود این، هنوز فیلمی پرجاذبه به حساب میآید. با گفتوگوها، آدمها و فرازوفرودهایی که فکر میکنم هم یک بیخدایِ دوآتشه و هم یک مؤمنِ پرتعصب از آن حظ ببرد.
گوما مرحلۀ آخر سفلیس است که حتی سقف کام را هم سوراخ میکند. از همان ابتدای این رمانِ هفت فصلی تا انتها بارها به نام گوما برمیخوریم. دکتر داتیس در آغاز مصمم است تا هرگز به گوما تبدیل نشود، چون همین که گومایی اینور و آنور میبیند، برایش بس است. اما او کمکم اعتراف میکند که گوما است، یک گومای درستوحسابی.
دکتر داتیس الماسی مردی جوان و مجرد از خانوادهای متوسط است. اصالتی مازندرانی دارد، در غرب ایران بزرگ شده و در تبریز دندانپزشکی خوانده است. او بعد از چندین تجربۀ کوتاه به تهران میرود تا در شهرکی به اسم ساسنگ مطب خود را افتتاح کند. این دندانپزشک که حتی در میان دوستانِ همسطح خودش هم تا حدی عجیب است، در چشمِ ساسنگیهای حاشیهنشین آدمی غیر متعارفتر به نظر میرسد. روابط همین مردم با دکتر الماسی، از ورودش به آنجا تا حادثه سپیدارهای محبوبش در آسمونشو، ماجراهای کتاب را شکل میدهد که همگی از زبان داتیس روایت میشود.
شخصیت اصلی رمان پزشک است پس دور از انتظار نیست که راوی از این طبقۀ جامعه، از مزایا و دشواریهای این حرفه بنویسد یا حتی پزشکان را نقد کند. اما دغدغههای دکتر داتیس به این موضوعات محدود نمیشود. او در دل ساسنگ از زن و مرد، پیر و جوان و کودک، آدمهایی را نشان میدهد که غرق هزار و یک درد و بدبختی هستند. بنابراین، نه تنها مشکلات خانوادگی و عاطفی این مردم را از نگاه خودش به تصویر میکشد، بلکه معضلات ریز و درشتی که در جایی، چون ساسنگ وجود دارد با بیانی بیتکلف ترسیم میکند. از مسئلۀ تحصیل و بیکاری و اعتیاد تا بحرانهای جاری در نهادی مانند شهرداری که خود مسئول بسیاری از این گرفتاریها است.
دکتر داتیس میتوانست نام خاطرات دکتر داتیس داشته باشد، زیرا واقعاً به دفترچۀ خاطرات شباهت دارد. البته در این خاطرهها از افتخارات دهنپرکن یا آن قبیل دستاوردهای فردی و اجتماعی که اغلبِ مردم، ارزشی خاص برایشان قائل هستند، بههیچوجه خبری نیست. در مقابل حتی میتوان برخی شکستها نیز در زندگی او یافت که تا حدودی از درونگرابودن و آرمانگرایی داتیس تأثیر میپذیرد.
دکتر داتیسی که من خواندم چاپ سوم این اثر است که در سال 1394 به کوشش انتشارات چشمه روانۀ بازار شده و 197 صفحه دارد. حامد اسماعیلیون نویسندۀ کتاب، با وجود استفاده از اصطلاحات متعدد و ناآشنای پزشکی، رمانی همهکس فهم پدید آورده است. من این رمان شلوغ و نه چندان پرکشش را دوست داشتم، اما خواندنش را به هر کسی پیشنهاد نمیکنم. هرچند در سال 1391 تندیس بهترین رمان را هم از بنیاد گلشیری به دست آورده است.
.
عینکش عینک دیشبی نیست. رنگی است. قشنگتر است. خودش هم قشنگتر است. چشمهای قهوهای دارد انگار و سریع حرف میزند. ممکن است از جملهی قبلیاش جا بمانم. شرط میبندم اگر خواننده میشد همهی آلبوم را در همان آهنگ اول میخواند، اگر بازیگر میشد تمام فیلم را در سکانس اولش بازی میکرد، اگر نویسنده میشد کتاب را روی طرح جلد تمام میکرد ... .