راننده، مسافر، تاکسی، خیابان و شب همان واژههای کلیدی هستند که پنج داستانِ جدا یا خردهروایتهای فیلم را به هم وصل میکند. فیلم آمریکاییِ شب روی زمین (Night on Earth) محصول 1991 میلادی و به کارگردانی جیم جارموش را مخصوصاً به کسانی پیشنهاد میکنم که فیلمهایی با چند اپیزود یا ماجرای مستقل دوست دارند. این ماجراهای کمدی، که گاه با چاشنیِ تلخ و دردآوری هم ترکیب میشوند، در 2 ساعت و 9 دقیقه همگی در تاریکی شب و اندکی دمِ غروب یا نزدیکیِ صبح رخ میدهند.
شب روی زمین با نقش محوری پنج راننده از ملیتهای مختلف در شهرهای لسآنجلس، نیویورک، پاریس، رم و هلسینکی اتفاق میافتند و بازیگرانش به زبانهای انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی و فنلاندی صحبت میکنند. این رانندههای زن و مرد همدیگر نمیشناسد و قرار هم نیست جایی از داستان به هم برسند. خلوت هرکدام از این رانندهها و روابطشان با مسافر یا مسافرهایشان اتفاقات فیلم را شکل میدهد؛ مسافرهایی که برخلاف رانندهها از یک جایگاه اجتماعی برخوردار نیستند.
ترسیم فاصلۀ رؤیا و هدفِ زندگی در دنیای آدمهای گوناگون، مهاجرت و زیستن در کشور دیگری، رفاقت، خانواده، سکس، آینده و تنهایی از درونمایههایی است که جارموش در اثر دیدنی و جاندار خود به آن نظر کرده است. به طور کلی میان اپیزودها تفاوتهای پرشماری وجود دارد، اما در جزئیات و ظاهرشان شباهتها و پیوندهایی نیز یافتنی است که تیتراژ زیبا و شنیدنی فیلم با صدای زمخت و دلنشین خواننده یکی از آنها است:
«وقتی که بچه بودم، ماه مثل یک صدف بود، و خورشید مثل یک تکه طلای ناب بود، اما وقتی که مرد شدم، باد سرد میوزید، تپهها بالا و پایین بودن، آه و حالا که من، از اینجا رفتهم، حسرت هیچ چیز رو نمیخورم، مگر اینکهای کاش میتونستم، همراه با اقبال و آرزوهای شناورم، روی آبی که جزر میشه به کرانه برسم، و پا به دنیای خوب و پیر بگذارم، آخرین روزهای ماه اکتبر که شد، پروازکنان به سمت خونه میرم، از بالا و پایینها و از پیچ خمها میگذرم، تمام ره توشهام، فقط یک مشت، از گلهایی که روی قبرم روییده میشوند، اما حالا تابستون به آخر رسیده، و من خیلی خوب به یاد دارم، خاطرات بودن در دنیای خوب و پیر رو، زمانی رو به یاد میآرم، که دستم رو توی دستش گرفته بود، و زیر بارون تا خونه قدم زدیم، چه دهان زیبایی داشت، چه موهای نرمی، حیف که اون لحظهها دیگه تکرار نمیشن، حالا یک شاخه گل رز، روی سینه شه، جایی که من همیشه سرم رو میگذاشتم، موهاش چقدر طلایی و درخشان بود، و شراب، سرختر از همیشه بود، وقتی در دنیای خوب و پیر بودم، یک شاخه گل رز، روی سینه شه، جایی که من سرم رو میگذاشتم، موهاش چقدر طلایی و درخشان بود، و شراب، سرختر از همیشه بود، وقتی در دنیای خوب و پیر بودم.»
ملکوت به قلم بهرام صادقی داستانی رئالیستی نیست و از ابتدا تا انتهای آن با ماجراهای فراواقعی بسیاری روبهرو میشویم. در این اثر کوتاه همزمان که ظاهر رویدادها لذتبخش است، احتمالاً جستوجوی نمادها خواندنش را دلنشینتر هم خواهد کرد.
در پس هر کدام از اتفاقات ملکوت میتوان مفاهیمی یافت که با واقعیات تاریخ بشری به شکلی ارتباط دارد. ملکوت داستانی است دربارۀ مرگ و زندگی، به نظرم این کتاب هم پیچیدگی معنای زندگی و رسیدن به پوچی و اشتیاق به مرگ و خودکشی را نشان میدهد، هم سادگی مفهوم حیات و یافتن راهی هموار را برای داشتن آسایش در زندگی تا لحظۀ مرگ به نمایش میگذارد.
داستان از جایی آغاز میشود که آقای مودت جنزده میشود. دوستانِ مودت، یعنی منشی جوان یکی از ادارات، آقای چاق و فرد ناشناس، او را به مطب دکتری میبرند تا بهبودیاش را به دست آورد. این دکتر که آقای حاتم نام دارد، شخصیت اصلی کتاب است.
دکتر حاتم صورت و گردنش پیرترین سر و گردنی است که در جهان میتوان یافت، اما تنش خیلی جوان و سرحال است. سن زیادی دارد، آنقدری که اصلاً معلوم نیست چند ساله است. ادعا میکند آمپولهایی دارد که با تزریق آنها طول عمر و افزایش قدرت باروری به مردم هدیه میدهد، ولی در شهر شایعاتی هست که این پزشک را جنایتکار میداند و میگوید او با سوزنهای خود زن و مرد و کودک را به قتل میرساند و با جنازهشان صابون درست میکند.
به دنبال دیدار همراهانِ مودت با دکتر حاتم آدمهای دیگری هم به ملکوت وارد میشوند که مهمترینشان م. ل.، شکو نوکر م. ل. و ساقی، آخرین زن دکتر است. رخدادهای کوچک و بزرگ داستان پیرامون روابط و گفتوشنودهای این شخصیتها میگذرد. کتاب که از جنبههای اجتماعی و سیاسی هم به آن نگاه کردهاند، در دهههای مختلف بارها منتشر شده است؛ ملکوتی که من خواندم چاپ 1353 است از نشر زمان در تهران، با همان جلدهای رنگی معروفش، که 91 صفحه دارد. بند بعدی پارههایی از ملکوت است:
«احساس میکنم که همیشه میتوانم باشم. ولی درد من این است، نمیدانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام یک را؟ اینجا دیگر کاملاً تصادف است، آنها هر کدام برایم جاذبۀ بخصوصی دارند. من مثل خردهآهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ میخورم و گاهی فکر میکنم که خدا دیگر شورش را درآورده است. بازیچهای بیش نیستم و او هم بیش از حد مرا بازی میدهد ... .»
لوکاس در ناحیهای کوچک از دانمارک به تنهایی زندگی میکند. بخشی از وقت خود را برای شکار و تفریح و همصحبتی با دوستانِ مردش میگذراند. از همسرش جدا شده و چند وقتی است شغلش را در مدرسه از دست داده. او اکنون در یک مهدکودک کار میکند و محبوب بچهها و همکارانش است. به تازگی قرار است پسرش، مارکوس برای زندگی با پدر به خانۀ او بیاید. با ابراز علاقۀ زنی ناجا نام به لوکاس ماجرای عاشقانۀ سادهای نیز در حال شکلگیری است.
در همین زمان کلارا یکی از دانشآموزهای کودکستان حرفهایی دربارۀ لوکاس میزند که مدیر مهد و کمی بعد همۀ مردم آن حوالی این مرد را متجاوز جنسی و کودکآزار تصور میکنند. بچههای دیگر هم به کلارا اضافه میشوند و داستانهای مشابهی دربارۀ مربیشان به زبان میآورند. فیلم از همان ابتدا فاش میکند که لوکاس خطایی نکرده و حتی در آموزش برخی نکتههای جنسی که مخصوص بچهها است، بههیچوجه کوتاهی نمیکند. در واقع، شکار (The Hunt) فرازوفرود اثبات پاکی مرد به مخاطب نیست، بلکه راه دشواری است که لوکاس برای روشنشدن واقعیت به مردم کوچه بازار و دور و نزدیک طی میکند، مردمی که نمیخواهند لوکاس در میانشان زندگی یا رفتوآمدی داشته باشد.
فیلم شکار به کارگردانی توماس وینتربرگ تولید دانمارک است و در سال 2012 میلادی ساخته شده. این درام پرجاذبه که شاید برای هرکسی باورپذیر و پرکشش نباشد در 115 دقیقه روایت میشود. جایزۀ بهترین بازیگر مرد در جشنوارۀ کنِ همان سال و فیملنامۀ برتر در بیستوپنجمین جشنوارۀ فیلم اروپا از دستاوردهای مهم شکار است.
به نظرم سادگی و همزمان پیچیدگی ارتباط با کودکان از درونمایههای اصلی فیلم است. مهمتر از آن شکار گوشهای از سختی زندگی را در اجتماع بازتاب میدهد؛ زندگی در بین آدمهایی که خیلی زود میتوانند از هم فاصله بگیرند، به هم بدوبیراه بگویند و به یکدیگر پشت کنند، اما نمیتوانند به همان سرعت روابطشان را ترمیم کنند و در مسیر همدلی و همراهی قرار بگیرند. در یک کلام برای زخمیکردنِ دیگری لحظهای کافی است، اما خوبشدن زخم روزهای روز زمان میخواهد.
دربارۀ بیکرانگی (About Endlessness) فیلمی آرام، باشکوه و غمگین است. همهپسند نیست و احتمالاً هر سختگیری هم از آن خوشش نخواهد آمد. فاصلۀ آن با فیلمهای پرطرفداری که اینور و آنور میبینیم از تابلوهای کمالالملک ایرانی تا نقاشیهای مارک روتکوِ آمریکایی ـ لتونیایی است. دربارۀ بیکرانگی در مقایسه با آثار دیگر هنریتر به حساب میآید یا شاید بتوان گفت جنسِ هنر در آن متفاوتتر و بیهمتاتر است.
فیلم محصول 2019 میلادی است و با کارگردانی بینظیر روی آندرشون به مدت یک ساعت و هجده دقیقه روایت میشود. کشور سازندۀ آن سوئد، زبان آن سوئدی است و آلمان و نروژ هم در ساختش نقش داشتهاند. بیکرانگی به زیبایی آغاز میشود و غیرمنتظره به پایان میرسد. و تقریباً از گرهافکنی و اوج و گرهگشایی در آن خبری نیست، چون اصلاً به دشواری میتوان گفت داستانِ فیلم از چه قرار است.
تماشای دربارۀ بیکرانگی طمأنینه، حوصله و دقت خاص خود را میخواهد، اما این به معنای پیچیدهبودن آن نیست، بلکه در نهایت سادگی نقاشی شده است. فیلم داستان زندگی آدمهایی را نشان میدهد که بیشتر آنها غمی بزرگ در سینه یا چهرهشان دارند، حتی رنگ شادی هم در این اثر بغضآلود است. البته این روایتها هرگز داستانِ کاملی را پیش روی ما نمیگذارند، بلکه تنها تکههایی پرابهام را به تصویر میکشند؛ تکههایی که انگار میخواهند تا بیکران تکرار شوند. تکههایی دربارۀ تنهایی، درماندگی، حسرت، سردرگمی و نفرت از جنگ.
جلد دومِ جستوجوی مارسل پروست با ترجمۀ مهدی سحابی در سایۀ دوشیزگان شکوفا نام دارد. این جلد پر از بریدههای خواندنی و پرمغز است که فکر میکنم پیشتر در پستهای اینستاگرامی یا جاهای دیگر به تعدادی از آنها برخورده بودم. نسخهای که من از کتابخانه امانت گرفتم، یکی از خوانندگانش زیر بسیاری از این جملههای درخشان با مداد سیاه خط کشیده بود، کاری که خیلی از کتابخوانها با کتابهای کتابخانه میکنند!
تا چند سال پیش همیشه از دیدن خطخطیهای اینچنینی یا مواجه با شعر و جملههای یادگاری یک خواننده در کتابها حسابی حرصم میگرفت و حتی گاهی اگر پاککن دم دستم بود یک چیزهایی را پاک میکردم. اما چند وقتی میشود که هیچ نوشته یا خط غیرچاپیای در کتابها نه تنها اذیتم نمیکند، بلکه به نظرم کاری جالب و هدیهای پرارزش از یک خواننده به خوانندگان بعدی است. البته در حد دیدنش دوست دارم، خودم هنوز جرئت سیاهکردن کتابهای امانتی را پیدا نکردهام! این یعنی من طی چند سال، حدوداً فکر کنم پنج شش سال، در موردی کوچک تغییر کردهام یا عوض شدهام.
تغییر و دگرگونیِ خصوصیات یا علایق انسان در گذر زمان از جمله موضوعاتی که پروست غیر مستقیم یا به صراحت در جلد دومش راجع به آن صحبت میکند. اینکه در گذشتِ ساعتها و دقیقههای زندگی بخشی از مختصات ما در مقایسه با قبل کمرنگتر یا برجستهتر میشود و گاهی اصلاً ویژگیهایی نو و کاملاً متفاوت در وجود ما خانه میکند. نگاه به این مقوله از قسمتهای محبوب من در سایۀ دوشیزگان شکوفا بود. پروست در روایت این جلد در زمینههای مختلف دیگری از بیماری، سرخوردگی و سفرهای درونی و بیرونی روای، دربارۀ زندگی و روحیات بشری، اوضاع فرهنگی در میان طبقات ناهمگون جامعه و مهمتر از همه در باب هنرهای تئاتر، موسیقی، نویسندگی و نقاشی قلم زده است.
در این اثر نیز مانند جلد یکمِ در جستوجوی زمان از دست رفته با جملههای دراز و توصیفات و جزئیات دقیق و خواندنی روبهرو میشویم و همین طور حرفهای مغلقی که اصلاً انتظار نداشتم از زبان پسری نوجوان یا حتی مردی جوان بشنوم. کتابی که من خواندم 669 صفحه دارد و سال 1372 به عنوان چاپ دوم این جلد به کوشش نشر مرکز در تهران چاپ شده است. خواندن آن را روز شنبه دوازده تیر شروع و جمعه هجدهم تمام کردم. در کنار برگهایی که به دلم نشست، برخی تکهها را هم بههیچوجه دوست نداشتم، مثلِ قلمفرسایی راوی در خصوص ظاهر و زیبایی زنان، هرچند گمکردن خال در صورت آلبرتین و روزها خیالپردازی دربارۀ جای دقیقاش و بعد یافتن آن در جای دیگرِ سیمای او واقعاً زیبا بود.
بریدهای از کتاب: «درختان را دیدم که دور میشدند و سرگشته و نومید برایم دست تکان میدادند، انگار به من میگفتند: آنچه را که امروز از ما درنیابی هرگز نخواهی دانست. اگر ما را دوباره در ته این راهی رها کنی که میکوشیدیم از آن خود را به سوی تو بالا بکشیم، بخشی از وجودت که به تو بر میگردانیم برای همیشه نابود خواهد شد. به راستی هم، گرچه بعدها نوع شادکامی و دلشورهای را که در آن لحظه یک بار دیگر حس میکردم بازیافتم، و گرچه شبی ـ بیش از اندازه دیر، اما برای همیشه ـ خود را به آن وابستم، هیچگاه ندانستم که خود آن سه درخت را کجا دیده بودم و چه چیزی را میخواستند به من بدهند. و هنگامی که کالسکه برگشت و به آنها پشت کردم و دیگر ندیدمشان، و مادام دو ویلپاریزیس پرسید که چرا حواسم پرت است، چنان غمین بودم که گفتی دوستی را از دست داده، یا خودم مُرده، یا به مردهای پشتپا زده، یا خدایی را انکار کردهام.»