زن جوان آتیهدار (Promising Young Womam) در دل داستانی پرکشش، گاهی قابلپیشبینی و در نهایت غافلگیرکننده به موضوع تجاوز جنسی نگاه میکند. فیلم که دربارۀ تجاوز مردان به زنان است، بههیچوجه صرفاً به جنس مرد نمیتازد، بلکه در این مسیر به قوانین، هر نهاد و آدمی که نقشی بزرگ و کوچک، خواسته یا ناخواسته در آن ایفا میکند و حتی زنانی که در سکوت فقط تماشاگر تجاوزها هستند با زبانی گزنده هجوم میبرد، در حالی که خالی از طنز هم نیست.
کاساندرا یا کسی زنی بیستونه سی ساله است که ابتدای فیلم در یک بار از دور چند مرد به او خیره شدهاند و دربارۀ حالات زن و احتمالهایی که در باب شخصیت او میتوان حدس زد حرفهایی رد و بدل میکنند. بالاخره یکی از مردها به او نزدیک میشود و بعد از کمی آشنایی مرد زن را با خود به خانهاش میبرد. در خانۀ مرد اتفاقاتی میافتد که تا حدودی برای مخاطب مبهم است. در ادامۀ فیلم کسی را بارها با دفترچهای میبینیم که واضح است برای او اهمیت زیادی دارد. در این دفتر صفحات زیادی با خودکار علامتگذاری شده است و همچنان میشود. فیلم به تدریج ما را از ماجرای این خطوط باخبر میکند، خطهایی که کسی، دانشجوی انصرافی پزشکی بر دفتر یادداشتش میکشد.
این فیلم آمریکایی و محصول 2020 میلادی با کارگردانی امرالد فنل در 113 دقیقه روایت میشود. در اکرانهای مختلف دیدگاههای مثبت بسیاری را جذب کرده و جایزه اسکار بهترین فیلنامۀ غیراقتباسی را هم به دست آورده است. زن جوان آتیهدار را اول به آنهایی پیشنهاد میدهم که درونمایههای تلافی و انتقامگیری را دوست دارند و دوم دیدنش را به همه با هر سلیقهای توصیه میکنم.
متأسفیم جا ماندی (Sorry We Missed You) درامی دیدنی است که دغدغههای اقتصادی یا به عبارتی مشکلات مالی و بیپولی خانوادهای انگلیسی را نشان میدهد. ناداری یا بخورنمیری طبقهای خاص از جامعه همواره مضمون بسیاری از آثار سینمایی بوده است، موضوعی همیشه بهروز که ظاهراً قصد دارد تا ابدالدهر در فیلمهای هر کشوری خودنمایی کند. کن لوچ نیز در متأسفیم با هنرمندی خود بر این معضل اجتماع دست میگذارد و ظاهراً هم به کارگران هم به کارفرمایان و احتمالاً به هر تصمیمگیرنده در حوزۀ سیاستهای اقتصادی نگاهی انتقادی دارد، نقدی که گاه خیلی تند میشود و بعضی وقتها هم طنزی تلخ در آن یافتنی است.
ریکی ترنر آنقدرها هم جوان نیست، پسری نوجوان و دختری کوچکتر از او دارد و با وجود اینکه همسرش هم در خانهها پرستاریِ سالمندان و بیماران را میکند؛ هنوز زندگیاش چنانکه باید و شاید سروسامان نگرفته است. او همزمان با شغل جدیدی که به عنوان راننده در یک انبار پیدا میکند، مصمم است تا رفاه بیشتری برای خانوادهاش فراهم کند و مخصوصاً خانهای بخرد و از اجارهنشینی راحت شوند اما ... .
متأسفیم جا ماندی محصول انگلستان است که با همکاری بلژیک و فرانسه در سال 2019 میلادی تولید شده. این درام یک ساعت و چهل و یک دقیقهای بیش از همه زندگی کارگرانی را نمایش میدهد که درماندگی و نگرانیهای شغلی آنان بر تمام ابعاد روابط خانوادگیشان تأثیری حیاتی میگذارد؛ آن هم با عواقبی دردناک و جبراننشدنی، پیامدهایی که نمیدانیم چه موقع به پایان میرسند.
حتی آنها که رمان دایی جان ناپلئون را نخواندهاند، اصطلاح توهمات دایی جان ناپلئونی را دستکم یک بار اتفاقی در یادداشت یا گفتوگویی دیده یا شنیدهاند و معنای آن را هم میدانند؛ نکتهای که از جایگاه مهم اثر در میان مردم و ماندگاری آن در تاریخ داستاننویسی فارسی حکایت دارد. کتابی که اکنون نیم قرن از خلق آن به دست ایرج پزشکزاد، نویسندۀ نامی ایران میگذرد و چه بسیار افرادی که تا امروز آن را خواندهاند و بیتردید باز هم دیگرانی خواهند خواند.
در مؤخرۀ کتاب دایی جان ناپلئون متوجه میشویم، آنچه تاکنون در بیش از 680 صفحه برگ زدیم در واقع نوشتههای مردی تهرانی، تحصیلکرده و خارجدیده بوده که وقایع زندگیاش را از روزهای سیزده تا پانزده سالگیاش، یعنی سالهای 1319 تا 1321 شمسی روایت کرده است. زبان اثر و حال و هوای آن نیز کاملاً با همین سالیان اخیر مطابقت دارد؛ به طوری که اصلاً میتوان گفت راوی داستان پسری نوجوان است.
«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمیشد.» اینها نخستین فرازهای رمان است که ناقل با گفتن آن، خواننده را به دنیای عاشقانه و معصوم خود و خانوادۀ اشرافی و شلوغپلوغاش وارد میکند. آن هم با روایتهای جاندار، نفسگیر و پرفرازوفرودی که اگر مخاطب را به قهقهه نیندازد، حتماً لبخند بر لبانش خواهد نشاند. بنابراین، اگر فردی موقعیتها، محاورات و تکگوییهای طنزآمیز را نمیپسندد، بهتر است به این کتاب نزدیک نشود.
راوی، عاشق لیلی، یعنی دخترِ دایی جان ناپلئون است. وقتی با این دایی و دیگر آدمهای داستان آشنا شویم، کمکم از دردسرها و علت تبدیلشدن عشق او به داستانی پررنج نیز آگاه میشویم. دایی جان ناپلئون، پیرمرد و بزرگ خاندانی، به قول خودشان پراصلونسب و مرفه است، که در یکی از محلههای خوب تهران، با هم در خانههایی جداگانه اما واقع در باغی مشترک زندگی میکنند. همان گونه که از عنوان کتاب برمیآید، او از شخصیتهای اصلی اثر است. دایی جان ناپلئون، نام واقعیاش نیست، بلکه لقبی است که بچههای پرشروشور فامیل، از جمله راوی، به دور از چشم بزرگترها به او دادهاند.
دایی جان از روزگار جوانی شیفتۀ ناپلئون بناپارت بوده و هست و همواره در هر واقعۀ مرتبط یا بیربطی با گفتن از این امپراتور فرانسه و ذکر جملات قصارش، آن هم با چه احترام و آبوتابی، یاد او را زنده میکند. در کنار آن، به هیچ روی انتقاد از ناپلئون، شوخی با او یا هرگونه تحقیر را نمیتواند تحمل کند و حتماً مجازات یا پاسخی درخور برای فرد گناهکار در نظر میگیرد. در مقابل این عشق وافر، نفرت بیپایانی هم در نهاد دایی وجود دارد که همان بیزاری از انگلیسیها است؛ انگلیسی که به اعتقاد دایی جان روزگارِ ناپلئون را سیاه کرد. این عشق و نفرت ختم ماجرا نیست؛ بلکه اتفاقات تازه از آنجا در پی هم ظاهر میشوند که این دایی جان قصه، تاریخ حیات و نبردهای ناپلئون را با هر بود و نبود زندگی خودش از گذشته تا حال مقایسه میکند.
او در جوانی، یعنی در زمانۀ محمدعلی شاه قاجار، با یک درجۀ معمولی نظامی در برخی نواحی، چون جنوب کشور، زدوخوردهای متعددی با یاغیان داشته که بارها خاطرهشان را برای اطرافیانش تعریف کرده است. با وجود کوچکبودن این جنگهای محلی در واقعیت، دایی جان آنها را به تدریج با مبالغۀ زیاد به حد بزرگترین جنگهای ناپلئون میرساند و در حالی برای دیگران شرح میدهد که سرچشمۀ همۀ آن درگیریها را تحریکات بریتانیا میداند
این تطابقها به افتخارات نظامی دایی محدود نمیشود، او داستان طلاق و ازدواج دومش یا گاهی منش و خصوصیات خود یا هر پیشامد ریز و درشت دیگری را تا لحظۀ مرگ با زندگی آن شخصیت تاریخی هماهنگ میپندارد و همپای آن هر اتفاق ناگواری که برای خودش یا یکی از افراد خانوادهاش رخ میدهد، توطئهای از جانب انگلیسیهای پدرسوخته حساب میکند؛ یعنی همانها که میخواهند هر طور شده به جان دایی یا آبروی او لطمه بزنند تا مثلاً انتقام سالها مبارزات دایی با انگلیسیها را از او بگیرند.
بدبینی بیمارگون دایی جان ناپلئون به انگلیسیها، که در اواخر کتاب هم کسانی بااحتیاط و پنهانی از آن به عنوان مرضی روحی یاد میکنند، در تعامل با برخی از دوروبریهاش روزبهروز حادتر میشود؛ افرادی که از روی دوستی و چاپلوسی یا دشمنی و ستیزی که با دایی دارند، حرفهای او را تأیید میکنند و عمدی یا ناخواسته به این قبیل خیالات او دامن میزنند.
مش قاسم، نوکر باوفای خاندان، که سالها خدمتگزار آنها بوده و به قول راوی مدل کوچک شخصیت دایی است تا میتواند با ستایش این مرد او را بالا میبرد. او حتی بعضی وقتها از باورهای خود دایی هم پا را فراتر میگذارد و در نهایت روزی برخلاف انتظاراتش یکی از قربانیهای همین توهمات سرورش میشود. البته که این پایان مش قاسم نیست و باید تا انتهای کتاب صبر کرد. مش قاسم که همیشه باافتخار حرف همشهریهای خود را میزند و «والله دروغ چرا؟ تا قبرآآ...» و «بابام جان» ورد زبانش است یکی از شخصیتهای پراهمیت این رمان است که بسیاری از ماجراهای خندهدار گرد او میچرخد. او نزد راوی همان کسی است که برای هر سؤالی جوابی دارد حتی میداند عشق چیست.
آقاجان، پدر راوی هم از تأییدکنندگان دایی جان ناپلئون در مخالفت با انگلیسیها است. البته او مثل مش قاسم یار دایی نیست، بلکه دشمن درجهیک دایی محسوب میشود و یکی از بدبختیهای راوی نیز به این موضوع برمیگردد. آقاجان در برههای با بدگویی از ناپلئون، مانند این حرف که ناپلئونِ جنگطلب هرگز رهبر مهمی نبوده است، خصومت خود را با دایی جان نشان میدهد. او که از وقتی داماد این خاندان اشرافی شده است، به دلیل انتساب به خانوادهای معمولی سرکوفت میخورد و کاروکاسبیاش نیز به علت کارشکنیهای دایی جان ناپلئون ضربۀ اساسی خورده است، مصمم میشود با پذیرش نمایشی و ظاهری حرفهای او انتقام شدیدتری بگیرد. آقاجان با پررنگتر کردن توهمات دایی جان، هر روز فاصلۀ او را با واقعیت بیشتر میکند و سرانجام، داستان به جایی هدایت میشود که شاید حتی شخص او هم راضی نبود در این ابعاد وسیع دایی، دیگران و خودش را گرفتار کند.
عمو اسدالله میرزا، کارمند وزرات خارجه و یکی از افراد این خاندان اصیل نیز رابطۀ نزدیکی با راوی دارد و در اختلافات آقاجان و دایی جان ناپلئون نقشی کلیدی ایفا میکند. او یکی از روشنفکرترین افراد خانواده است که در مقایسه با بقیه زبان انگلیسی را بهتر میداند. انعطافپذیرتر از سایرین است. شگردهای مخصوص خودش را برای حل معضلات خانوادگی دارد. گاهی نیز بدش نمیآید دردسرهایی به وجود آورد، البته بدون اینکه مثل آقاجان کینهای باشد. بیشتر از باقی مردها شوخی میکند و صدای خندههایش بلندتر است. راهنمای راوی است برای گذار از دوران نوجوانی و ورود به دنیای بزرگسالی با سیگارکشیدن و نوشیدن شراب و کارهای دیگر. و مهمتر از همه سعی میکند به این پسر دلشکسته حالی کند که باید با عشق چه کار کرد. عمو اسدالله یکی از شخصیتهای قوی داستان است که میتواند معنای سانفرانسیسکو برای هر خوانندهای عوض میکند!
خیلی دیگر از شخصیتهای رمان هستند که کمابیش در روند رخدادها تأثیرگذار هستند و تا مدتها در ذهن مخاطب به جا میمانند. از پوری فشفشو گرفته، که رقیب عشقی راوی است تا قمر دختر خلوضع خاندان و مشکلاتش یا مهارت خان هندی که در همسایگی این فامیلهای نزدیک و دور زندگی میکند. بدیهی است که شخصیتهای کوچک و بزرگ داستان دور هم جمع نشدهاند تا فقط خواننده را از خنده رودهبر کنند؛ بلکه ایرج پزشکزاد با آفرینش هرکدام از آنها به شیوۀ خودش جامعۀ ایرانی را در زمان مورد بحث یا حتی همۀ دورانها نقد میکند و همچنین بسیاری از مشکلاتی را که مردم با آن روبهرو هستند با دقت فراوان به تصویر میکشد.
یکی از آنها انتقاد از انگلیسیهراسیِ آن دسته از سیاستمداران است که سرمنشأ همۀ مصیبتهای خود و مملکت را دسیسۀ این گروه میدانند. بازتاب انگلیسیستیزی ایرانیان در بسیاری از داستانها خاصه ادبیات جنوب و نفت یافتنی است، اما در رمان حاضر نگاه به بریتانیا کاملاً فرق میکند. گفتن ندارد که جای انگلیس میتوان هر عبارت دیگری را قرار داد، مثلاً آمریکا یا قضاوقدر یا شاید یک همکار که چشم دیدنش را نداریم.
در کنار این مبحث بنیادی کتاب، مسائل دیگری هم مطرح شده است، همانند شیوع رشوهدادن و گرفتن بین مردم و کارمندان، نازیدن به نسبتهای خانوادگی و خودشیفتگی، تجاوز جنسی، خیانت زن و شوهر به یکدیگر، بدرفتاری با بچههای کمتوان ذهنی، بداخلاقی آموزگاران در مدارس با دانشآموزان، عادیشدن مصرف موادمخدر، پولدوستی محض و زیادکردن ثروت به هر قیمتی، بهرهگیری از دروغ و کلک برای رفع هر معضلی، خشونت در جامعه مثلاً در روابط فرد با نوکر و کلفتش، بیاعتمادی به قانون و صاحبمنصبان، وجود پزشکان پرمدعا و بیسواد، واعظان خائن و سودجو، بیکاری جوانها، پارتیبازی، چاپلوسی، رفتارهای عجیبغریب و ناهنجار به نام ناموسپرستی و بسیار موارد دیگر.
رمان که وقایعش همزمان با جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به ایران است، تا حدی سیمای زندگی مردم تهران را در آن برهه و دلهرۀ مردم از جنگ را نشان میدهد. البته در دایی جان ناپلئون از پیامدهای وحشتناک جنگ با آن شدتی که در کتابهای تاریخ این دوران خواندهایم، خبری نیست. این رمان قبل و بعد از انقلاب بارها چاپ شده و مدتی هم انتشار آن ممنوع بوده است. نسخهای که من خواندم سال 1396 از سوی فرهنگ معاصر در تهران منتشر شده و از جدیدترین چاپهای آن است که ظاهر جذابی هم دارد.
مرثیه را برای مردهها میخوانند. فیلمِ مرثیهای برای یک رؤیا (Requiem for a Dream) هم در سوگ آرزوهای مرده است؛ آرزو و رؤیایِ آدمهایی که خودشان هم قرار است در این عزاداری زندهزنده جان دهند. اگر بخواهم بهترین فیلم را با موضوع اعتیاد به موادمخدر پیشنهاد کنم، همین مرثیه است. فیلمی درام با نگاهی روانشناسانه به دنیای انسانها که نهادها و سازمانهای مختلف جامعه را به چالش میکشد.
سارا گلد فارب زنی ساده و سنوسالدار است که به تنهایی زندگی میکند. شوهرش سالها پیش مرده است و پسری معتاد دارد که بعضی وقتها به مادر سر میزند. ظاهراً سارا همین که شکلاتهای خوشمزهای بخورد، برنامۀ تلویزیونی موردعلاقهاش را ببیند و پسرش سروسامانی بگیرد از زندگی راضی است. تبلیغی تلفنی که حضور او را در تلویزیون و برنامۀ محبوبش وعده میدهد، زندگی سارا را ازاینرو به آنرو میکند. او تصمیم میگیرد پیش از روز موعود، به قیافهاش برسد و وزنش را کاهش دهد تا با لباس و سیمایی که به نظرش خیلی رؤیایی است جلوی دوربین برود.
پسرِ جوانِ سارا، یعنی هری نیز به همراه دوستدخترش ماریون و رفیق دیگرش تایرون با مصرف مواد و خیالپردازی دربارۀ روزهای بهتر، زندگیِ کمی پردردسر اما سادهای دارند. تلاش برای پیشرفت، به دست آوردن پول بیشتر و ساختن آیندهای مطمئنتر مسیر زندگی هر سه نفر را حسابی پیچیده و پرمخمصه میکند. هری و تایرون سعی دارند در بازارهای فروش مواد اسم و رسمی پیدا کنند و ماریون هم مصمم است با حمایتهای هری دوستپسرش و احتمالاً همسر آیندهاش در طراحی مد و لباس برای خودش کسی شود.
درن آرنوفسکی کارگردانِ مرثیهای برای یک رؤیا زندگی هر چهار شخصیت را که رو به فروپاشی دارد، در نهایت زیبایی و غمناکی نشان میدهد، آن هم با موسیقی ماندگاری که همۀ ماجراها را تکاندهنده و تیرهتر میکند. او در کنار اعتیاد که دغدغۀ اصلیاش است، به بحرانهای معمول در دوران پیری و جوانی و دشواریهای پیشرو در روابط خانوادگی و دوستیها نظر دارد.
آرنوفسکی همچنین از برخی جنبهها جامعۀ پزشکی، تلویزیون، پلیس و شاید گردانندگان اصلی کشور را به طور جدی یا ضمنی نقد میکند. این فیلمِ دیوانهکننده که محصول آمریکا در سال 2000 میلادی است در یک ساعت و پنجاه دقیقه روایت میشود. مرثیهای برای یک رؤیا اثری نیست که یکی دو ساعت از وقت خود را با آن پر کنید، مرثیه داستانی است که بیتردید مخاطب را روزهای روز درگیر و به فکرکردن مجبور میکند.
از کتاب رهایی نداریم متن مصاحبه با اومبرتو اکو نشانهشناس، نویسنده و استاد دانشگاه ایتالیایی و ژانکلود کریر مدرس، نویسنده و سینماگر فرانسوی است. اولی در کشورمان بیشتر به دلیل رمانهایش و دومی به خاطر همسر ایرانیاش نهال تجدد و همین طور فیلمهایی مثل جذابیت پنهان بورژوازی شناخته میشود. گفتوگوهای کتاب به کوشش ژان فیلیپ دوتوناک صورت گرفته است. تیراژی که من خواندم چاپ سوم اثر است که سال 1398 به همت نشر نیلوفر و با برگردان مهستی بحرینی، مترجم نامی در 308 صفحه منتشر شده.
اکو و کریر دو مردِ کتابباز و مجموعهدار هستند که نسخههای نفیس و کمیابی را جمعآوری کردهاند. آنها در این مصاحبه به عنوان دو دوستدارِ حرفهای، جدی و باسواد کتاب دیدگاهها، مطالعات و تجربیات خود را در حوزههای خاصی از کتاب مطرح میکنند. سرنوشت کتاب کاغذی یا چاپی با ظهور کتابهای الکترونیک، سانسور و کتابسوزی در درازنای تاریخ و فرهنگ کتابخوانی بین مردم و عادات مرتبط با آن از مهمترین مباحث این اثر است. گاهی مطالب، بسیار شخصیتر و سلیقهایتر میشوند، مانند قسمتهایی که اکو و کریر از علایق کلکسیونری و آیندۀ کتابخانهشان حرف میزنند.
به نظرم برخی جاها دو مصاحبهشونده حسابی از بحث اصلی فاصله گرفتهاند. بعضی پارهها، مخصوصاً صد صفحۀ نخست، احساس میکردم بیشتر کتابی در موضوع سیاست، ادبیات داستانی، آموزش یا سینما میخوانم تا دربارۀ کتاب، در واقع این برگها یا هیچ پیوندی با موضوع کلیدی کتاب نداشتند یا بسیار ارتباطشان کمرنگ بود. در کل تعریف و تمجید کتابخوانها در شبکههای مختلف اجتماعی، من را به خواندن این اثر مشتاق کرد، اما برخلاف آن نظرها خیلی به دلم ننشست!
بریدهای از از کتاب رهایی نداریم: «شک نیست که هر قرائتی تغییری در کتاب به وجود میآورد، همچنان که حوادثی که از سر میگذرانیم، ما را تغییر میدهد. کتاب مهم همیشه زنده میماند، با ما بزرگ میشود و با ما پیر میشود و هرگز نمیمیرد. زمان بارورش میسازد و تغییرش میدهد، در حالی که کتابهای بیاهمیت به حاشیۀ تاریخ میروند و محو میشوند.»