زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

...باریک، تاریک...

«...باریک، تاریک...» از نظر استواری و صلابت مجموعه‌ی یکدستی نیست. اما بیشتر داستان‌هایش از پختگی و رسایی دل‌نشینی برخوردارند. مهدی عباسی زهان، نویسنده‌ی  «...باریک، تاریک...»، خوب می‌داند داستان‌هایش را از کجا شروع کند و در کجا به آخر برساند. و مثلِ نویسنده‌هایی نیست که وسط داستانشان گیر می‌کنند و به در و دیوار می‌خورند. و خواننده‌ی بدبخت‌ را هم سرگردان می‌گذارند! نویسنده بلدد چه حرفی را کی بزند که بهترین تأثیرگذاری را روی خواننده داشته باشد. و آن‌قدر صبوری دارد که بعضی حرف‌ها را در دلش نگه دارد و نهایتاً به یک سه‌نقطه اکتفا کند.

جنایت و تیرگی و بغضی را که در تعدادی از داستان‌های «...باریک، تاریک...» جاری است، دوست داشتم. کوشش نویسنده برای کندوکاو در روان و احساسات و درون آدم‌ها و نگاهش به مسائل اجتماعی برایم جاذبه داشت. لطافت و نازکی قلم نویسنده را در بسیاری از جاها پسندیدم، اما عاشقانه‌هایش به دلم ننشست. و مخصوصاً از طراحی جلدش خوشم نیامد!

«...باریک، تاریک...» مجموعه‌ای از بیست‌وهشت (بعلاوه‌ی یک) داستان کوتاه و داستانک (فلش فیکشن) است. این کتاب را نشر بوتیمار در سال ۱۳۹۳ و در ۱۴۴ صفحه چاپ کرده. داستان‌های «...باریک، تاریک...» غالباً در مهرک اتفاق می‌افتد و از نظر زمانی در ایران معاصر سیر می‌کند. از بین آنها چند تایی را بیشتر دوست داشتم: «ترافیک خدادادی چهارراه گلزار!» با وجود اینکه نه خیلی از شعر خوشم می‌آید و نه از تاریخ شعر فارسی سر در می‌آورم، برایم زیبا بود و چند بار برگشتم تا در حد خودم بفهمم و لذت ببرم. «چرا شکلات نمی‌چسبد»، «قالیچه»، «گناه»، «یحیای آزاده» که مخصوصاً به خاطر راوی‌شان برایم کشش داشت. «باغِ زرشک» و «علف» که تلخی‌شان برایم شیرین بود. «رسانه» برایم یکی از جذاب‌ترین‌ها و غمگین‌ترین‌ها بود، هرچند که به‌ندرت سراغ داستان‌های آنی می‌روم و اصلاً خیلی با نویسندگان این حوزه آشنایی ندارم.

اگر به خواندن داستان‌ها و رمان‌های فارسی علاقه‌مندید به‌نظرم «...باریک، تاریک...» انتخاب خوبی است و می‌تواند برای بعضی‌ها تازگی هم داشته باشد. «...باریک، تاریک...» را من از طاقچه خواندم. هرچند به کسانی که دل‌بسته‌ی بی‌نهایتِ طاقچه هستند و فقط کتاب‌های امانتی را می‌خوانند، باید بگویم که این داستان در طرح یادشده نیست. موقع خواندن این مجموعه‌داستان به هر زرشک و گله و گوسفند و گرگ و مدرسه و درمانگاه و کربلایی که می‌رسیدم، صفحات کتاب «زهان؛ دیار یاقوت سرخ»، اثر علی‌اکبر عباسی، جلوی چشمم برگ می‌خورد. و ذهنم به این سمت می‌رفت که نمونه‌ی بیرونی و مستندِ آدم‌ها و جاها و اتفاقاتِ این کتاب داستانی را در آن اثرِ تاریخی جست‌وجو کنم! البته هم‌زمان تذکر صفحه‌ی پیشکشی هم در برابرم سبز می‌شد و می‌گفت «هرگونه همانندی آدم‌های قصه‌ها با آدم‌های واقعی، تصادفی است!».

.

کفش‌هایم را درآوردم. نشیمن با چند قالیچه فرش شده بود. قالی نداشت. یکی‌یکی‌ قالیچه‌ها را رد کردم تا رسیدم به پشتش. چاقو را درآوردم. با دست چپم گلویش را گرفتم. دست راست را به چپ باز کردم و اولین ضربه را به پشتش زدم. لاغر بود و چاقو پس از پاره‌کردن کتش به استخوان خورد. دومی و سومی و چهارمی و پنجمی را زدم. خیلی مقاومت نکرد. خونش هم خیلی نبود. توی حیاط دست‌هایم را شستم و چاقو را پرت کردم زیر درخت توت.  

هیچ‌کس

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بی‌موبایلی و کلاس آنلاین

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بازگشت نهنگ ۵۲هرتزی و я тебя люблю

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دو فریدا _ ۱۹۳۹ میلادی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.