در ابتدایِ «اسب و سیب و بهار» خبری از بهار نیست. فقط اسبِ سفید و سیبِ سرخ هستند. در روزی که گلهدار، اسبِ سفید و دیگر اسبهایش را به کنار رودخانه برده است، اتفاقی میافتد. اسبِ سفید از دوستانش جدا میشود و به سیبستانی میرود که در آنجا هیچ اسبی نیست. اسبِ سفید حالا ناخواسته تنهاست. در همان سیبستان، باغبانها سیب همهی درختان را چیدهاند و بار زدهاند و بردهاند. اما سیبِ سرخی را فراموش کردهاند. سیبِ سرخ هم حالا بدون اینکه بخواهد، تنهاست. روز بعد، اسب میبیند که آنقدرها هم تک و تنها نیست. بر شاخهی یکی از درختان، سیب سرخی است که اگر به آن تنه بزند، حتماً پایین میآید. پس میزند. و سیب از آن بالا قل میخورد و روی یال اسب آرام میگیرد. حالا هیچکدام تنها نیستند. هرکدام برای خودش دوستی دارد.
«اسب و سیب و بهار» داستانی است به قلمِ بیپیرایه و شیرین و لطیف احمدرضا احمدی (۱۳۱۹ـ۱۴۰۲). او در این کتاب به زیبایی و با تخیلی دلنشین از دوستی اسبی سفید با سیبی سرخ حرف میزند که هرلحظه ممکن است پیشامدی کوچک یا بزرگ آن دو را از هم جدا کند. اما اسب و سیب هر دو مراقباند که هیچچیز و هیچکس آنها را از هم دور نکند؛ از موجهای دریا و سیاهی شب و نمنم باران و جویبار سرکش گرفته تا پسرک شکمو و شیطانی که دلش میخواهد گازی گنده به سیب بزند. اگر هم فاصلهای بین اسب و سیب بیفتد، هر دو چشمانتظار همدیگر میمانند یا در جستوجوی یکدیگر تلاش میکنند. آن دو، تابستان و پاییز و زمستان را پشتسر میگذارند تا سرانجام به بهاری برسند که دوستیشان در آن بیش از هر زمانی قرص و محکم شده. حالا در بهار رفاقت اسبِ سفید و سیبِ سرخ حسابی ریشهدار شده و در نظر هر بینندهای دلفریب است. و شاید حالا هر کرهاسب و هر شکوفهی سیبی آرزومند است تا یک روز به چنان مرتبهی دوستی و صمیمیتی دست پیدا کند.
داستان «اسب و سیب و بهار» را کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۹۵ منتشر کرده. این کتابِ داستانی ۳۲ برگ دارد. ویراستار آن زیتا ملکی و تصویرگر و صفحهآرای آن راشین خیریه است. به نظر من طراحی جلد و در کل زیبایی بصری این کتاب جذابیت دارد. و با وجود اینکه برای ردهی سنی «د» (کلاس هفتم و هشتم و نهم) تعریف شده، بهنظرم برای کودکان زیر «د» و بزرگسالان هم دلچسب است. البته اگر در جستوجوی کتابهای اینچنینی باشند! در واقع، همه میدانیم که این ردههای سنیِ تعریفشده وحی منزل نیست. این کتاب با توجه به حالوهوای آن که پا را در دنیایی فراتر از واقعیتها میگذارد، ممکن است برای گروهی از کودکان یا نوجوانان نچسب و بیبامزه به نظر برسد! اگر تجربهی معرفیکردن کتاب به کودکان و نوجوانان داشته باشید، حتماً میدانید که گروهی از آنها فوری به تخیلات اینچنینی واکنش نشان میدهند و با جملههایی مثل «خب، که چه؟» و «چه بیخود!» دیدگاهشان را بیان میکنند! به نظرم اگر قصد دارید که این کتاب را به کودک یا نوجوانی هدیه بدهید، باید از سلیقهی کتابخوانی و میزان درک و فهمش تا حدی آگاه باشید یا اگر در حضور آنها میخوانیدش، باید آمادگی جوابدادن به سؤالات مختلفی را داشته باشید. برای نمونه: «چطور یک سیبِ سرخ در چهار فصل سالم میماند و پژمرده نمیشود؟!» یا «آخر وقتی اسب و سیب زبان همدیگر را نمیفهمند، چطور با هم دوست میشوند؟!» یا «چطور است که این اسب، آن سیب را نمیخورد؟!». بههرروی، «اسب و سیب و بهار» داستانی خواندنی است دربارهی دوستی و مراقبت از دوستی که با تصویرگری زیبا و رنگینش پرکششتر هم شده. پیشتر از احمدرضا احمدی در فیدیبو مجموعهشعر «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود» را خوانده بودم که به دلم چنگی نزد و ناتمام رهایش کردم. اما این کتاب داستانی را که در طاقچه خواندم، دوستش داشتم.
پینوشت: از این بهبعد سعی خواهم کرد تا هر ماه حداقل یک کتابِ کودک و نوجوان را در ناتمامی معرفی کنم.همانطور که همیشه تلاش کردهام تا هر ماه دستکم دربارهی یک کتاب ردهی بزرگسال بنویسم. راستی، من در حوزهی ادبیاتِ کودک و نوجوان تخصصی ندارم. و مثل سایر کتابها و فیلمهای وبلاگم، بیشتر بر اساس درک و علایق یا ناعلاقههای شخصیام حرف میزنم. همیشه دوست داشتم که جدی این کار را دنبال کنم، اما کمی تردید داشتم! این بار تحتتأثیر کارگاه «کودک و کتابخوانیِ» دکتر نسیم خلیلی، که قلم و منشش را دوست میدارم، تصمیم به آن گرفتهام. برخی از کتابهای کودکی را نیز که به مرور معرفی خواهم کرد، در همین کارگاه مفید با آنها آشنا شدهام. البته اگر نظری میدهم دربارهی کتابها به این معنا نیست که حتماً همسو و موافق با دیدگاههای این نویسندهی محبوبم باشد.