«چهکسی نامه را به شیشه چسبانده بود؟» روایتی از رنج، بیپناهی و درماندگی حیوانات جنگل است؛ حیواناتی که با جاهطلبی و خودخواهی آدمها هر روز خانه و کاشانهشان کوچکتر، بدوقوارهتر و پرخطرتر میشود. این داستان بهقلم طاهره ایبد، تصویرگری مجید صابرینژاد و بهکوشش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خیلی بامزه شروع...
وبلاگم چند روز پیش چهارساله شد. سال ۱۴۰۰ بود که وبلاگم را طراحی کردم و اولین مطلبم را که یادداشتی بر کتاب «رازهای سرزمین من» اثر رضا براهنی بود، در تاریخ ۲۳ اردیبهشت به اشتراک گذاشتم با آدمهایی که بهنظرم اصلاً وجود نداشتند! خودم هم میدانستم دیگر دوره وبلاگ تمام شده است و خوانندهای ندارد، اما من تنها بودم (و هستم!)...
امروز بعد از مدتها با خواهرزادهام صحبت کردم و بارها به هم آی لاویو و دوستت دارم گفتیم.از پشت قاب سرد موبایل همدیگر را بوسیدیم. وسط رنج و درد و زخم، زندگی هنوز هم معجزههایی دارد.
روزهای سختی پشت سر میگذارم. زندگی هر روز نهصد و نود و نه دلیل را به رخم میکشد که زیستن بیمعنا است، اما من به زحمت میجویم تا آن یگانه دلیل را برای بیدار شدن و گذران لحظهها که گاهی چه کند میشوند، پیدا کنم.