«۷۶۰۰» فیلمی است درباره رنج. رنجی که پشت یک تپه، پشت یک درخت، پشت یک در چوبی، پشت پنجره نیسان، پشت قاب یک گوشی موبایل، پشت کشتزارهای خشک، پشت یک تکه ابر، پشت یک سکوت، پشت یک گل آفتابگردان، پشت یک مترسک، پشت یک رؤیا، پشت یک نرسیدن، پشت یک شوق، پشت یک لبخند برایمان دندان تیز کرده است. زندگی رنج است. اما مگر میشود تکههای ریز امید و دلخوشی را هم پیدا نکرد؟ همان تکههایی که گاهی تیزی لبههایشان یا رنجیدگیمان را بیشتر میکنند یا دلخوشیهایمان را تلخ و طنزناک. «۷۶۰۰» را دوست داشتم. بعضی بازیها که مشخصاً معلم مدرسه توی ذهنم هست تو ذوق میزد. اما این پیراهنی نیست که بخواهم علم و کل فیلم را نابود کنم. بچههای شیرینی که در فیلم بودند، بچههای ایران زیبا با عجایبش، بچههای اصفهان زیبا با دردهایش شیرینترین قسمتهای فیلم را و شب مخاطبان را ساختند. من با این امید به سینما رفتم که از اول تا آخر آدمهایی با لهجه بامزه اصفهانی ببینم. ولی اینطور نبود. برای دیدن این فیلم صبر زیادی کردم و چهار بلیت گرفتم! با چهارمین بلیتم بالاخره فیلم را در سالن شلوغ و پرهمهمه سینما ساحل دیدم. بار اول بلیتم بهخاطر یک پوششی که خودم باید میرفتم از دست دادم. بار دوم چون سینما سانس جدید گذاشته بود، خودم لغو کردم که زودتر و در سالنی خلوتتر فیلم را ببینم. بار سوم که بلیتم خودش از دست رفت، بهخاطر پوششی دیگری بود که من انتظار داشتم همکارم خیلی زودتر بفرستد، ولی اینطور نبود. زندگی همین است گاهی یک فیلم دیدن ساده هم هی آدم را بازی میدهد! مثل همیشه دوست دارم به چیزهای دیگری فکر کنم. مثلاً به اینکه من دیشب صندلیام ردیف ده، شماره چهار بین دو بچه بود. دو بچه یکی دختر و یکی پسر و هر دو شکمو! از اول تا آخر فیلم پفیلا و اینجور چیزها میخوردند. حیف شد که اسمهای زیبایتان را نپرسیدم.
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
You are the sweetest person I have ever met. Thank you so much for being so kind!
لول!
هر کاری میکنم دعوایمان نمیشود. چرا؟!
دیگر خسته شدم!