فیلم کوتاهی را از ترنج میبینم که شاد میرقصد و با دوستش شعری کودکانه میخواند؛ شعری که نمیدانم به چه زبانی است و نمیدانم معنیاش چیست. اما میدانم یک قطعه بامزه و احمقانه است که خواندنش آدم را شاد و سبک میکند. آدم دلش میخواهد ادا و اصول در بیاورد. خواندش باعث میشود چینهای پیراهن آدم با خودش به رقص درآید. لبهایش بخندد و لابد زندگی را بیشتر دوست داشته باشد. و بعد اشک کسی که ویدئو را میبیند در بیاورد و به این فکر کند که ترنج چهار روز دیگر هفت سالش میشود. و اگر در کنار هم بودیم حتماً اینقدر بازی میکردیم که من بیهوش شوم و او بگوید ما که هنوز بازی نکردیم! نمیدانم ویدئو را چند بار دیدم و چقدر اشک ریختم. فقط میدانم همه این اشکها از دوری ترنج نیست! به خاطر خودم هم هست. بهانه هم هست! فقط میدانم مثل میشیما یوکیو مدتها پیش خوشبختی را پشتسرم جا گذاشتهام. اگر روزی باشد که دیدن فیلم و خواندن کتاب و نوازش گلها هم آرامم نکند، لابد تمام زندگی را پشتسرم جا گذاشتهام.
شنبه 20 مرداد 1403 ساعت 18:46