دکلره شد.
اگه ۱درصد هم مطمئن میشدم که بعد از رنگکردن دیگه با من حرف نمیزدید و دست از سرم برمیداشتید، به تمام مقدسات همین کار رو میکردم!
دارم خاطرات سَتّاره فرمانفرماییان را میخوانم. میگوید ما خانواده بسیار ثروتمند و اشرافی بودیم، ولی پدرم موقع هدیه دادن، کتاب به ما داد.یعنی میخواهد بگوید کتاب یک کالای ارزان بود. یعنی پدر میتوانست لوکسترین و گرانترین هدایا را هم به ما بدهد. بعد به بهترین بخش روایتش میرسم. اما من عاشق کتابها بودم و هیچچیز به اندازه کتاب خوشحالم نمیکرد. من هم سَتّاره.